ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امیتازات: 4.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۱ عصر
ارسال: #131
RE: حکایت
اندرز پدر

یاد دارم که در ایام طفولیت ، متعبد و شب خیز بودم .

شبی در خدمت پدر ( ره ) ، نشسته بودم و همه شب ، دیده برهم نبسته1 و مصحف عزیز2 بر کنار گرفته3 و طایفه ای 4 ، گرد ما خفته5 .

پدر را گفتم : از اینان ، یکی ، سربر نمیدارد که دوگانه ای6 بگزارد .

چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند ، که مرده اند .

گفت : جان پدر ! تو نیز اگر بخفتی ، به از آن 7، که در پوستین خلق افتی8 .

( گلستان سعدی )

1- بیدار مانده

2- قرآن کریم

3- در دست گرفته

4- گروهی

5- کنار ما خوابیده

6- دو رکعت نمازی

7- بهتر از آن

8- غیبت و دخالت در امور مردم

آيا به آيات قرآن نمى‏انديشند يا [مگر] بر دل هايشان قفلهايى نهاده شده است؟
سوره محمد(ص)/ آیه 24
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مشکات ، del shekaste ، خادم شهدا ، sekret
۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۱۵ عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۷ بهمن ۱۳۹۰ ۰۴:۲۱ عصر، توسط boshra.)
ارسال: #132
عاقبت به خیری در دقیقه نود

در کتاب كافى از زكریا بن ابراهیم نقل شده كه گفت من نصرانى بودم و مسلمان شدم پس از آن برای حج از محل خود به جانب مكه رفتم در آنجا خدمت حضرت صادق (علیه السلام ) رسیدم .
عرض كردم من نصرانى بودم و اسلام آورده ام .
فرمود چه چیز در اسلام دیدى ؟
گفتم این آیه موجب هدایت من شد:
ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الایمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء.
(1)
حضرت فرمود به راستى خدا هدایتت كرده .
بعد سه مرتبه گفت (اللهم اهده )
خدایا او را به راههاى ایمان هدایت فرما و فرمود پسرك من هر چه مى خواهى سوال كن .
گفتم پدر و مادر و خانواده ام نصرانى هستند و مادرم كور است
آیا من با آنها زندگى كنم در ظرف آنها مى توانم غذا بخورم .
پرسید آنها گوشت خوك مى خورند؟
گفتم نه حتى دست به آن نمى زنند.
فرمود با آنها باش مانعى ندارد.
آنگاه دستور داد نسبت به مادرت خیلى مهربانى كن و هر گاه بمیرد او را به دیگرى واگذار منما و به هیچ كس مگو كه پیش من آمده اى تا در منى مرا ببینى .
انشاء الله گفت .
در منى خدمتش رسیدم و مردم مانند بچه هاى مكتب دور او را گرفته بودند و سوال مى كردند.
وقتى به كوفه آمدم با مادرم مهربانى فراوان كردم و به او غذا مى دادم،
لباس‍ و سرش را از جانور مى جستم.
مادرم گفت فرزند من تو در موقعى كه به دین ما بودى اینطور با من مهربانى نمى كردى،
اكنون چه انگیزه اى تو را وادار به این خدمت نموده ؟
گفتم مردى از اهل بیت پیغمبرمان مرا به این روش امر كرده است .
گفت آن شخص پیغمبر است ؟
گفتم نه او پسر پیغمبر است .
گفت نه مادر او پیغمبر است زیرا چنین گفتارى از سفارشات انبیاء است .
گفتم مادر بعد از پیغمبر ما پیغمبرى نخواهد آمد و او پسر پیغمبر است .
گفت دین تو بهترین ادیان است آن را بر من عرضه بدار.
من دو شهادت را به او آموختم .
داخل اسلام شد و نماز خواندن را نیز فرا گرفت ،
نماز عصر و مغرب و عشاء را خواند در همان شب ناگهان حالش تغییر كرد،
مرا پیش خواند گفت نور دیده آنچه به من گفتى اعاده كن .
من شهادت را برایش گفتم ،
اقرار كرد و در دم از دنیا رفت .
صبحگاه مسلمانان او را غسل دادند و من بر او نماز خواندم و در قبرش ‍ گذاشتم .
(2)
[تصویر:  fodh9i4a42685n80hze.gif]
______________________
1. تو اى پیغمبر كتاب و ایمان را نمى دانستى لكن ما ایمان را (یا كتاب ) نورى قرار دادیم كه هدایت مى كنیم به وسیله آن هر كس را بخواهیم منظور این است كه خداوند مرا هدایت كرد و به همین جهت حضرت فرمود لقد هداك الله ؛ براستى خدا تو را هدایت كرد.
2. بحارالانوار، ج 16، ص 18.

[color=#000000][font=tahoma][size=small][b][size=medium

پس از مطالعه مطلب ارسالی ما را از نظر خویش بهره مند بفرمایید.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا ، shahed ، del shekaste ، hamed ، خادم شهدا ، sekret
۲۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۰ عصر
ارسال: #133
RE: حکایت
ایرانی مزدور!

اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.
وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»
رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.
_ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.
عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!»
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed ، خادم شهدا
۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۰۷ صبح
ارسال: #134
Lightbulb RE: حکایت
حکایت
سعدی


یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و بازآوردند وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت

هرچه رود بر سرم چون تو پسندی رواست
بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست

اما به‌موجب آنکه پرورده‌ی نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آنگه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی ملک را خنده گرفت وزیر را گفت چه مصلحت می‌بینی گفت ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ‌دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا بلایی نیفکنده گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند

چو کردی با کلوخ‌انداز پیکار
سر خود را به نادانی شکستی

چو تیر انداختی بر روی دشمن
چنین دان کاندر آماجش نشستی



برگرفته از كتاب:
مشرف‌الدين مصلح بن عبدالله سعدي شيرازي؛ گلستان سعدي؛ از روي نسخه‌ي تصحيح شده‌ي محمدعلي فروغي؛ چاپ چهارم؛ تهران: فراروي 1388.

Roseدر انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشیدArrow
من یک اخراجی هستم
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۸:۳۳ عصر
ارسال: #135
RE: حکایت
«عطار و درویش»میگویند که عطار_عارف بزرگ ایران ما_شغلش عطاری بود؛یعنی دوا و ادویه می فروخت و متخصص شیمی و ادویه بود،و دکان بزرگی داشت و سخت به این ادویه فروشی علاقه داشت و دکان خود را به ترتیب بسیار جالبی آراسته بود.یک روز درویشی در جلوی دکان او ظاهر می شود.هنگامی که عطار را میبیند،در وجود عطار استعدادی بزرگ را حس میکند،آنگاه در بیرون دکان می ایستد و خیره خیره به این عطار می نگرد.عطار که گاهگاهی به بیرون دکانش متوجه میشد.این درویش را میبیند که خیره خیره به او می نگرد.پس از چند بار که به او متوجه میشود،عطار عصبانی میشود،اعصاب خود را از دست میدهد و با عصبانیت به این درویش میگوید که از حال من چه می خواهی که این چنین خیره خیره به من نگاه میکنی؟درویش میگوید:فکر میکنم هنگامی که روح می خواهد از بدنت خارج شود با این عشق و علاقه ای که به این دواخانه و به این داروها داری،چگونه قادری که بمیری؟چگونه قادری که جان به جاندار تسلیم کنی؟زیرا هر چقدر که علاقه انسان به این دنیا زیادتر و شدیدتر باشد،سخت تر می میرد.عطار در مقابل این سوال عصبانی میشود و به این درویش فریاد بر می آورد که من همانطور میمیرم که تو میمیری.درویش لبخندی میزند و میگوید محال است،تو به هیچ وجه قادر نیستی که مثل من بمیری!عطار تاکید میکند که نخیر،همچنان میمیرم که تو میمیری.این درویش کوله پشتی خود را که برپشت داشت در کنار خیابان بر زمین می گذارد و سر خود را بر روی کوله پشتی مینهد و میخوابد و فورا میمیرد،جان به جاندار تسلیم میکند.!عطار اول فکر میکرد که این مرد شوخی میکند،بازی میکند،ولی کم کم متوجه شد که نه راست میگوید،بیرون رفت و این درویش را تکان داد و دید که نه،جان به جاندار تسلیم کرده است.انسانی که تا این درجه حیات خود و جسم و روح خود را در کنترل داشته باشد که بتواند یک لحظه تصمیم بگیرد و جان به جاندار تسلیم بکند.عطار منقلب میشود و دکان خود را و ادویه را و همه چیز را رها میکند و سر به بیابان میزند و مدت سی سال این طرف و آنطرف کسب علم و فیض میکند.و نتیجه آن که بزرگترین عارف و فیلسوف زمان خویش می گردد،که تمام اینها از نفس درویشی است که این چنین خودباخته است و این چنین بر وجود خود و بر حیات خود سیطره دارد.!!!(علی زیباترین سروده هستی_شهید دکتر مصطفی چمران_ص 45)

Roseدر انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشیدArrow
من یک اخراجی هستم
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط seyedebrahim ، منتظر ، آشنای غریب
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۲:۰۴ صبح
ارسال: #136
RE: حکایت
ممنون ازارسال شما چرا که نوشته شما لحظه ای مرا به زادگاه پدری ام نیشابور برد. آرامگاه مردان بزرگی چون خیام و فریدالدین عطار نیشابوری و کمال الملک و.... عطار در حمله مغول به نیشابور کشته شد. مولانا درباره او میگوید: هفت شهرعشق را عطار گشت ما هنوز اندرخم یک کوجه ایم. روحشان شاد

خداوند می بیند می داند می تواند
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان

بازگشت به بالابازگشت به محتوا