ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امیتازات: 4.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
۱۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ عصر
ارسال: #121
RE: حکایت
طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان رسیدی، ردا بر سر کشیدی. از سبب آن پرسیدند. گفت:

(( از مردگان این گورستان شرم دارم، زیرا بر هر که می گذرم، شربت من خورده است و در هر که می نگرم، از شربت من مرده است!))
Cowboy


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منتظر ، del shekaste ، hamed ، safirashgh
۱۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۴۸ عصر
ارسال: #122
RE: حکایت
منجمی را بر دار کردند. کسی در آنجا از او پرسید که این صورت را در طالع خود دیده بودی؟ گفت:

(( رفعتی می دیدم،لیکن ندانستم که بر این جایگاه خواهد بود!))
WhistlingWhistlingWhistlingWhistling


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منتظر ، hamed
۱۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۵۴ عصر
ارسال: #123
RE: حکایت
تصميم قاطع مديريتي
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.

جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»

مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»

جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»

كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.» Cowboy


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منتظر ، hamed
۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۱۹ صبح
ارسال: #124
Heart قوت فرزند

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:
..
تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟
..
...پسر جواب داد:من میزنم

...

... ..
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
..
با ناراحتی از کنار پسر رد شد
..
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.
..
... پسرم من میزنم یا تو؟
..
این بار پسر جواب داد شما میزنی.
..
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟
..
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی ..
..
دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی...



سلام من به بقیع و چهار قبر غریبش
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط asemoone ، هُدهُد صبا ، hamed
۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۰۹:۳۰ عصر
ارسال: #125
RE: حکایت

تأثير شراب



روزي هارون الرشيد براي تفريح به دارالمجانين (ديوانه خانه) رفت.

در ميان ديوانگان جوان با متانت و آرامي را مشاهده كرد.

با او مشعول صحبت شد و به گمانش رسيد كه آوردن اين جوان به ديوانه‌خانه ظالمانه بوده است.

در اين هنگام خليفه شرابي طلبيد و خود جامي آشاميد و جامي به جوان داد.

جوان از گرفتن شراب خودداري كرد.

هارون اصرار كرد تا جام شراب را بگيرد.

جوانه ديوانه گفت: تو شراب مي‌نوشي كه مثل من شوي اگر من بنوشم مثل چه كسي خواهم شد؟

هارون خنديد و امر كرد آزادش كنند.[1]

بزم ايران، ص 33.



[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منتظر ، hamed ، safirashgh
۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۰۹:۱۳ عصر
ارسال: #126
RE: حکایت

دعاي زيركانه




روزي رضا خان با وزراي خود به رامسر رفته بود.

او مي‌خواست چهره مذهبي خود را به مردم بنماياند از اين رو به مجلس روضه‌اي كه در مسجد بود وارد شد.

سخنران (آقاي حبيبي قاسم آبادي) كه چشمش به رضاخان افتاد با صداي بلند گفت:

بارخدايا! بارالها!

شاهنشاه ايران و كابينه‌اش را از بهشت نجات عنايت فرما!
Smug

رضا خان و ديگر وزرا بدون اين كه متوجه دعا شوند با صداي بلند آمين گفتند![1]




پاسدار اسلام، شماره 57، ص 33.


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed ، خادم شهدا
۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۴:۵۶ عصر
ارسال: #127
RE: حکایت
حلوا، به قيمت گزاف
خسته و رنجور، به مسجدى رسيد . داخل شد . وضويى ساخت و دو ركعت نماز خواند. سپس به گوشه‏اى رفت تا قدرى بياسايد .اما سر و صداى بچه‏ها، توجه او را به خود جلب كرد . چندين كودك از معلم خود، درس مى‏گرفتند و اكنون وقت استراحت آنها بود. بچه‏ها، در گوشه و كنار مسجد، پراكنده شدند تا چيزى بخورند يا استراحتى بكنند.
دو كودك، در نزديك شبلى، نشستند و هر يك سفره خود را گشود. يكى از آن دو كودك كه لباسى نو و تمييز داشت و معلوم بود كه از خانواده مرفهى است، در سفره خود نان و حلوا داشت . كودك ديگر كه سر و وضع خوبى نداشت، با خود، جز يك تكه نان خشك نياورده بود . كودك فقير، نگاهى مظلومانه به سفره كودك منعم انداخت و ديد كه او با چه ولعى، نان و حلوا مى‏خورد . قدرى، مكث كرد؛ ولى بالاخره دل به دريا زد و گفت: نان من خشك است، آيا از آن حلوا، كمى به من هم مى‏دهى تا با اين نان خشك، بخورم؟
- نه، نمى‏دهم.
- اما اين نان خشك، بدون حلوا، از گلوى من پايين نمى‏رود!
- اگر از اين حلوا به تو بدهم، سگ من مى‏شوى؟
- آرى، مى‏شوم.
- پس تو حالا سگ من هستى؟
- بله، هستم .
- پس چرا مثل سگ‏ها، صدا در نمى‏آورى؟
پسرك بيچاره، پارس مى‏كرد و حلوا مى‏گرفت و همين طور هر دو به كار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند كه به درس استاد برسند.
شبلى در همه اين مدت، مى‏نگريست و مى‏گريست . دوستانش كه او را در گوشه مسجد يافته بودند، كنارش نشستند و از علت گريه او پرسيدند .شبلى گفت: ببينيد كه طمع چه بر سر مردم مى‏آورد!اگر اين كودك فقير، به همان نان خشك خود قناعت مى‏كرد و به حلواى ديگرى، طمع نمى‏بست، سگ ديگران نمى‏شد و خود را چنين خوار نمى‏كرد!
-برگرفته از: قابوس نامه، ص 261

اللهم العجل لولیک الفرج
السَلامُ عَلَیکَ یا ثارَاللهِ و بنَ ثارهِ
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا ، hamed ، کبوتر حرم ، خادم شهدا
۳ آذر ۱۳۹۰, ۰۵:۴۶ عصر
ارسال: #128
RE: حکایت
بازي با تسبيح



روزي سيد جمال الدين اسد آبادي در حضور سلطان عبدالحميد، پادشاه عثماني نشسته بود و با دانه‌هاي تسبيح خود بازي مي‌كرد.[تصویر:  63izs7n.gif]

وقتي از محضر سلطان خارج شد درباريان به او گفتند: چرا در حضور سلطان با تسبيح بازي مي‌كردي؟

سيد با نهايت بي‌اعتنايي گفت: چطور به كساني كه با سرنوشت ميليونها نفر بازي مي‌كنند و به افراد نالايق مقام و طلا مي‌بخشند،

مردان با استعداد و آزادگان را به بند مي‌كشند و در زندان مي‌اندازند و از زشتكاريهاي خود شرم و پروا ندارند حرفي نمي‌زنيد اما به سيد جمال الدين حق نمي‌دهيد كه با تسبيح

خود بازي كند؟[1]




هزار و يك حكايت اعلم الدوله ثقفي، نقل از هزار و يك حكايت تاريخي، ج 1، ص 101.
_________________


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed ، مریم گلی ، sekret ، خادم شهدا
۵ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ صبح
ارسال: #129
RE: حکایت
شاه شاهان

نوشته‏اند: روزى اسكندر مقدونى، نزد ديوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. ديوجانس كه مردى خلوت گزيده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از اين برخورد و مواجهه ديوجانس، برآشفت و گفت:
- اين چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟ آيا گمان كرده‏اى كه از ما بى‏نيازى؟
- آرى، بى‏نيازم .
- تو را بى‏نياز نمى‏بينم .بر خاك نشسته‏اى و سقف خانه‏ات، آسمان است . از من چيزى بخواه تا تو را بدهم .
- اى شاه!من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را اميرند . تو بنده بندگان منى .
- آن بندگان تو كه بر من اميرند، چه كسانى‏اند؟
- خشم و شهوت . من آن دو را رام خود كرده‏ام؛ حال آن كه آن دو بر تو اميرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى‏كشند. برو آن جا كه تو را فرمان مى‏برند؛ نه اين جا كه فرمانبرى زبون و خوارى.

آنچه در بالا آمد، آميخته‏اى است از حكايت‏هايى كه در دو منبع زير آمده است:
الف . ابن فاتك، مختار الحكم و محاسن الكلم، ص 73 .
ب .مثنوى معنوى، چاپ نيكلسون، دفتر دوم، ابيات 1468 1465

اللهم العجل لولیک الفرج
السَلامُ عَلَیکَ یا ثارَاللهِ و بنَ ثارهِ
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed ، هُدهُد صبا ، یک کاربر ، sekret ، خادم شهدا
۲۹ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۹ آذر ۱۳۹۰ ۱۱:۰۳ عصر، توسط sekret.)
ارسال: #130
RE: حکایت
داستان و حکایت از گلستان سعدی/خوش بينى و ترك تجسس
يكى از بزرگان از پارسايى پرسيد: ((نظر تو در مورد فلان عابد چيست كه مردم درباره او سخنها مى گويند و در غياب او از او عيبجويى مى كنند؟ ))
پارسا گفت : در ظاهر او عيبى نمى بينم و در مورد باطنش نيز آگاهى ندارم .
هر كه را، جامه پارسا بينى
پارسا دان و نيك مرد انگار
ور ندانى كه در نهانش چيست
محتسب را درون خانه چكار؟


ذکر قرآن بر لبش بود
شب میلاد مولا امیر المؤمنین علی علیه السلام در کنار سنگر نشسته بود و قرآن می خواند. مؤذن سنگر از اطلاعات عملیات بود و فرمانده یک تیم اطلاعاتی. چند دقیقه بیشتر به اذان نمانده بود که خمپاره ای در آغوشش گرفت.

برای شهید « سید مهرداد نعیمی » دو مزار ساخته اند: یکی در محور مقدم طلائیه و دیگر در زادگاهش صومعه سرا، که هر مزار بخشی از بدنش را به یادگار در خویش می فشارد.

برادر رضایی نیا می گوید: من پاره های گوشت و حتی موهای جو گندمی سید را روز بعد از شهادتش در همان طلائیه دیدم. وقتی که نصف سالم جسدش را شب پیش به معراج برده بودند. دو سه روز بعد در وصیت نامه اش چنین خواندم:

« خداوندا! از تو می خواهم که هنگام شهادت پیکرم را هزاران تکه کنی تا هر تکه ای، تکه ای از گناهانم را با خود ببرد ...! ».
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مریم گلی ، hamed ، هُدهُد صبا ، خادم شهدا
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
4 مهمان

بازگشت به بالابازگشت به محتوا