حکایت
|
۱۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ عصر
ارسال: #121
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت
طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان رسیدی، ردا بر سر کشیدی. از سبب آن پرسیدند. گفت:
(( از مردگان این گورستان شرم دارم، زیرا بر هر که می گذرم، شربت من خورده است و در هر که می نگرم، از شربت من مرده است!))
آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد |
|||
|
|
۱۱ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۴۸ عصر
ارسال: #122
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت
منجمی را بر دار کردند. کسی در آنجا از او پرسید که این صورت را در طالع خود دیده بودی؟ گفت:
(( رفعتی می دیدم،لیکن ندانستم که بر این جایگاه خواهد بود!))
![]() ![]() ![]() ![]() آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد |
|||
|
|
۱۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۵۴ عصر
ارسال: #123
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت
تصميم قاطع مديريتي
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.» مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.» جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟» كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.»
آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد |
|||
|
|
۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۱۹ صبح
ارسال: #124
|
|||
|
|||
|
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: .. تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟ .. ...پسر جواب داد:من میزنم ... ... .. پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید .. با ناراحتی از کنار پسر رد شد .. بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. .. ... پسرم من میزنم یا تو؟ .. این بار پسر جواب داد شما میزنی. .. پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟ .. پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی .. .. دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی... سلام من به بقیع و چهار قبر غریبش |
|||
|
|
۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۰۹:۳۰ عصر
ارسال: #125
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت
تأثير شراب روزي هارون الرشيد براي تفريح به دارالمجانين (ديوانه خانه) رفت. در ميان ديوانگان جوان با متانت و آرامي را مشاهده كرد. با او مشعول صحبت شد و به گمانش رسيد كه آوردن اين جوان به ديوانهخانه ظالمانه بوده است. در اين هنگام خليفه شرابي طلبيد و خود جامي آشاميد و جامي به جوان داد. جوان از گرفتن شراب خودداري كرد. هارون اصرار كرد تا جام شراب را بگيرد. جوانه ديوانه گفت: تو شراب مينوشي كه مثل من شوي اگر من بنوشم مثل چه كسي خواهم شد؟ هارون خنديد و امر كرد آزادش كنند.[1] بزم ايران، ص 33. آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد |
|||
|
|
۲۳ آبان ۱۳۹۰, ۰۹:۱۳ عصر
ارسال: #126
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت
دعاي زيركانه روزي رضا خان با وزراي خود به رامسر رفته بود. او ميخواست چهره مذهبي خود را به مردم بنماياند از اين رو به مجلس روضهاي كه در مسجد بود وارد شد. سخنران (آقاي حبيبي قاسم آبادي) كه چشمش به رضاخان افتاد با صداي بلند گفت: بارخدايا! بارالها! شاهنشاه ايران و كابينهاش را از بهشت نجات عنايت فرما! ![]() رضا خان و ديگر وزرا بدون اين كه متوجه دعا شوند با صداي بلند آمين گفتند![1] پاسدار اسلام، شماره 57، ص 33.
آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد |
|||
|
|
۱ آذر ۱۳۹۰, ۰۴:۵۶ عصر
ارسال: #127
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت
حلوا، به قيمت گزاف خسته و رنجور، به مسجدى رسيد . داخل شد . وضويى ساخت و دو ركعت نماز خواند. سپس به گوشهاى رفت تا قدرى بياسايد .اما سر و صداى بچهها، توجه او را به خود جلب كرد . چندين كودك از معلم خود، درس مىگرفتند و اكنون وقت استراحت آنها بود. بچهها، در گوشه و كنار مسجد، پراكنده شدند تا چيزى بخورند يا استراحتى بكنند.
دو كودك، در نزديك شبلى، نشستند و هر يك سفره خود را گشود. يكى از آن دو كودك كه لباسى نو و تمييز داشت و معلوم بود كه از خانواده مرفهى است، در سفره خود نان و حلوا داشت . كودك ديگر كه سر و وضع خوبى نداشت، با خود، جز يك تكه نان خشك نياورده بود . كودك فقير، نگاهى مظلومانه به سفره كودك منعم انداخت و ديد كه او با چه ولعى، نان و حلوا مىخورد . قدرى، مكث كرد؛ ولى بالاخره دل به دريا زد و گفت: نان من خشك است، آيا از آن حلوا، كمى به من هم مىدهى تا با اين نان خشك، بخورم؟ - نه، نمىدهم. - اما اين نان خشك، بدون حلوا، از گلوى من پايين نمىرود! - اگر از اين حلوا به تو بدهم، سگ من مىشوى؟ - آرى، مىشوم. - پس تو حالا سگ من هستى؟ - بله، هستم . - پس چرا مثل سگها، صدا در نمىآورى؟ پسرك بيچاره، پارس مىكرد و حلوا مىگرفت و همين طور هر دو به كار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند كه به درس استاد برسند. شبلى در همه اين مدت، مىنگريست و مىگريست . دوستانش كه او را در گوشه مسجد يافته بودند، كنارش نشستند و از علت گريه او پرسيدند .شبلى گفت: ببينيد كه طمع چه بر سر مردم مىآورد!اگر اين كودك فقير، به همان نان خشك خود قناعت مىكرد و به حلواى ديگرى، طمع نمىبست، سگ ديگران نمىشد و خود را چنين خوار نمىكرد! -برگرفته از: قابوس نامه، ص 261 اللهم العجل لولیک الفرج السَلامُ عَلَیکَ یا ثارَاللهِ و بنَ ثارهِ
|
|||
|
|
۳ آذر ۱۳۹۰, ۰۵:۴۶ عصر
ارسال: #128
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت
بازي با تسبيح
روزي سيد جمال الدين اسد آبادي در حضور سلطان عبدالحميد، پادشاه عثماني نشسته بود و با دانههاي تسبيح خود بازي ميكرد. ![]() وقتي از محضر سلطان خارج شد درباريان به او گفتند: چرا در حضور سلطان با تسبيح بازي ميكردي؟ سيد با نهايت بياعتنايي گفت: چطور به كساني كه با سرنوشت ميليونها نفر بازي ميكنند و به افراد نالايق مقام و طلا ميبخشند، مردان با استعداد و آزادگان را به بند ميكشند و در زندان مياندازند و از زشتكاريهاي خود شرم و پروا ندارند حرفي نميزنيد اما به سيد جمال الدين حق نميدهيد كه با تسبيح خود بازي كند؟[1] هزار و يك حكايت اعلم الدوله ثقفي، نقل از هزار و يك حكايت تاريخي، ج 1، ص 101.
_________________
آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد |
|||
|
|
۵ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ صبح
ارسال: #129
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت
شاه شاهان
نوشتهاند: روزى اسكندر مقدونى، نزد ديوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. ديوجانس كه مردى خلوت گزيده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از اين برخورد و مواجهه ديوجانس، برآشفت و گفت: - اين چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟ آيا گمان كردهاى كه از ما بىنيازى؟ - آرى، بىنيازم . - تو را بىنياز نمىبينم .بر خاك نشستهاى و سقف خانهات، آسمان است . از من چيزى بخواه تا تو را بدهم . - اى شاه!من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را اميرند . تو بنده بندگان منى . - آن بندگان تو كه بر من اميرند، چه كسانىاند؟ - خشم و شهوت . من آن دو را رام خود كردهام؛ حال آن كه آن دو بر تو اميرند و تو را به هر سو كه بخواهند مىكشند. برو آن جا كه تو را فرمان مىبرند؛ نه اين جا كه فرمانبرى زبون و خوارى. آنچه در بالا آمد، آميختهاى است از حكايتهايى كه در دو منبع زير آمده است: الف . ابن فاتك، مختار الحكم و محاسن الكلم، ص 73 . ب .مثنوى معنوى، چاپ نيكلسون، دفتر دوم، ابيات 1468 1465 اللهم العجل لولیک الفرج السَلامُ عَلَیکَ یا ثارَاللهِ و بنَ ثارهِ
|
|||
|
|
۲۹ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۹ آذر ۱۳۹۰ ۱۱:۰۳ عصر، توسط sekret.)
ارسال: #130
|
|||
|
|||
|
RE: حکایت
داستان و حکایت از گلستان سعدی/خوش بينى و ترك تجسس
يكى از بزرگان از پارسايى پرسيد: ((نظر تو در مورد فلان عابد چيست كه مردم درباره او سخنها مى گويند و در غياب او از او عيبجويى مى كنند؟ )) پارسا گفت : در ظاهر او عيبى نمى بينم و در مورد باطنش نيز آگاهى ندارم . هر كه را، جامه پارسا بينى پارسا دان و نيك مرد انگار ور ندانى كه در نهانش چيست محتسب را درون خانه چكار؟ ذکر قرآن بر لبش بود شب میلاد مولا امیر المؤمنین علی علیه السلام در کنار سنگر نشسته بود و قرآن می خواند. مؤذن سنگر از اطلاعات عملیات بود و فرمانده یک تیم اطلاعاتی. چند دقیقه بیشتر به اذان نمانده بود که خمپاره ای در آغوشش گرفت. برای شهید « سید مهرداد نعیمی » دو مزار ساخته اند: یکی در محور مقدم طلائیه و دیگر در زادگاهش صومعه سرا، که هر مزار بخشی از بدنش را به یادگار در خویش می فشارد. برادر رضایی نیا می گوید: من پاره های گوشت و حتی موهای جو گندمی سید را روز بعد از شهادتش در همان طلائیه دیدم. وقتی که نصف سالم جسدش را شب پیش به معراج برده بودند. دو سه روز بعد در وصیت نامه اش چنین خواندم: « خداوندا! از تو می خواهم که هنگام شهادت پیکرم را هزاران تکه کنی تا هر تکه ای، تکه ای از گناهانم را با خود ببرد ...! ». |
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
4 مهمان
4 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا








![[تصویر: 63izs7n.gif]](http://www.pic4ever.com/images/63izs7n.gif)