ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امیتازات: 4.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
۴ خرداد ۱۳۸۹, ۰۳:۰۲ عصر
ارسال: #81
RE: حکایت
پادشاهی با غلامی كه هرگز دريا را نديده بود، سوار كشتی شد.
غلام دچار دريازدگی شد و شروع به گريه و زاری كرد. هيچ كس نتوانست او را با حرف آرام كند. حكيمی دانا با اجازۀ پادشاه دستور داد غلام را به دريا بيندازند. پس از اينكه مدتی دست و پا زد و آب خورد! او را از دريا گرفتند. در اثر اين كار، غلام به گوشه‌ای رفت و آرام گرفت.
پادشاه از حكمت كار حكيم پرسيد و حكيم پاسخ داد:

قدر عافيت كسی داند كه به مصيبتی گرفتار آيد

[گلستان، سعدی]



[تصویر:  1270815270.jpg]

من همون کبوترم که جا نداشت . . . . . لونه ای حتی رو شاخه ها نداشت
همـه عاشقی من یه نفســــــه . . . . . یه امام رضـــــا دارم واسم بســـه


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مشکات ، ذوالقرنین
۶ خرداد ۱۳۸۹, ۰۲:۴۹ عصر
ارسال: #82
RE: حکایت
روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش میخواست با قطار مسافرت کند. هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصلۀ بین قطار و سکو افتاد. وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد، فوری لنگۀ دیگر کفشش را نیز درآورد و همانجایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت.
در مقابل حیرت و سؤال اطرافیانش توضیح داد:
ممکن است فقیری لنگه کفش را پیدا کند، پیش خود گفتم بک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟!


[تصویر:  1270815270.jpg]

من همون کبوترم که جا نداشت . . . . . لونه ای حتی رو شاخه ها نداشت
همـه عاشقی من یه نفســــــه . . . . . یه امام رضـــــا دارم واسم بســـه


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مشکات ، یوسف زهرا ، ذوالقرنین
۲۰ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۴۸ عصر
ارسال: #83
RE: حکایت
عالمی می گفت: یاد دارم که در دوران طفولیت، بسیار متعبد بودم و شب زنده دار. یک شب در خدمت مرحوم پدرم نشسته بودم و تمام شب بیدار بوده و قرآن در دست گرفته بودم و همه همسایگان در خواب بودند. به پدر عرض کردم: چرا یکی از همسایگان، سر از خواب برنمی دارد تا دو رکعت نماز گذارد؟ چنان در خواب غفلت فرو رفته اند که گویا مرده اند.
پدر گفت: جان پدر اگر تو نیز بخوابی بهتر از آن است که غیبت مردمان کنی.

[کشکول عباسی]


[تصویر:  file.php?avatar=778_1262195426.gif]


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط یوسف زهرا ، مشکات ، ذوالقرنین
۲۳ تير ۱۳۸۹, ۰۲:۱۱ عصر
ارسال: #84
RE: حکایت
گویند مأمون عباسی از حسن بن سهل پرسید: بلاغت در کلام چیست؟
وزیر گفت: بلاغت آن است که عوام بفهمند و خواص بپسندند.


[پند ها نکته ها لطیفه ها، علی اکبری]



[تصویر:  file.php?avatar=778_1262195426.gif]


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۲۴ تير ۱۳۸۹, ۰۲:۳۲ عصر
ارسال: #85
RE: حکایت
روزی پادشاهی به وزیر خویش گفت: چه خوب است پادشاهی، اگر جاودانه باشد.
وزیر جواب داد: اگر جاودانه بود، نوبت به تو نمی رسید.


[پند ها نکته ها لطیفه ها]


[تصویر:  file.php?avatar=778_1262195426.gif]


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ذوالقرنین ، یوسف زهرا
۲۷ تير ۱۳۸۹, ۰۴:۳۵ عصر
ارسال: #86
RE: حکایت
مردی دانش بسیار می اندوخت و به آن عمل نمی کرد.
حکیمی به او گفت: اگر عمر خویش را به جمع سلاح فنا کنی، پس کی به جنگ خواهی رفت؟!


[پیام انقلاب، ش149]
حکایت و حکمت، ج2


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط یوسف زهرا ، مشکات ، ضحی
۲۸ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۱۷ عصر
ارسال: #87
RE: حکایت
امام خمینی (رحمة الله علیه) در اولین برخورد با همسرشان چنین گفتند:

آنچه از شما انتظار دارم، عمل به واجبات، ترک محرمات، و در مستحبات اختیارش با شماست، آب هم از شما طلب نمی کنم و در دوران بچه داری دو ساعت به شما کمک می کنم.

[اندیشه های امام خمینی، ج1، ص105]
نقل:[جشن عروسی]


[تصویر:  file.php?avatar=778_1262195426.gif]


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۲۹ تير ۱۳۸۹, ۰۳:۲۲ عصر
ارسال: #88
RE: حکایت
شخصی بر شیخ ابوالحسن خرقانی وارد شد و گفت: دستوری ده تا خلق را به خدا دعوت کنم.
گفت: زنهار تا به خویشتن دعوت نکنی.
گفت: شیخا! خلق را به خویشتن دعوت توان کرد؟

گفت: آری، که کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید، نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی.

[تذکرة الأولیاء، عطار]

کلام دقیق و لطیفی است ...


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مشکات ، یوسف زهرا
۳۰ تير ۱۳۸۹, ۰۶:۴۸ عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۰۸:۵۹ عصر، توسط کبوتر حرم.)
ارسال: #89
RE: حکایت
لقمان حکیم، خطاب به فرزندش:

ای جان فرزند، هزار (هزاران) حکمت آموختم که از آن چهارصد انتخاب کردم و از چهارصد، هشت کلمه برگزيدم که جامع جميع کمالات و حکمت است.

دو چيز را هيچگاه فراموش مکن: *خدا را *مرگ را
دو چيز را هميشه فراموش کــن: *به کسی خوبی کردی *کسی که به تو بدی کرد

و اما چهار چيز ديگر:

*در مجلسی وارد شدی، زبان نگهدار.
*در سفره ای حاضر شدی، شکم نگهدار.
*در خانه ای وارد شدی چشم نگهدار.
*در نماز ايستاده ای، دل نگهدار



[تصویر:  emamrezaa.jpeg]


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مشکات ، admin
۵ مرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۵۶ عصر
ارسال: #90
RE: حکایت
دو برادر بودند و مادری. هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی و دیگری به خدمت خداوند مشغول بود.
آن برادر که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت او خوش بود. برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن. چنان کرد.
آن شب به خدمت خداوند، سر بر سجده نهاد، در خواب شد. دید که آوازی آمد، که برادر تو را بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم.
او گفت: آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر . مرا در کار او می کنید؟
گفتند: زیرا که آنچه تو می کنی، ما از آن بی نیازیم، ولیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت می کند.

[تذکرة الأولیاء، عطار، با کمی تغییر]



[تصویر:  emamrezaa.jpeg]


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ-ZD_iIZqFSfZpRm-xxLT...xDLhNJO-cY]

آقاجان بدانید و بدانند که لبخند رضایت شما را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مشکات
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
5 مهمان

بازگشت به بالابازگشت به محتوا