ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امیتازات: 4.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
۸ مهر ۱۳۸۹, ۱۱:۴۹ صبح
ارسال: #1
خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
سخنران در حالي که يک بيست دلاري را بالاي سر برده بود از ۲۰۰نفر حاضردر
سمينار پرسيد:
چه کسي اين ۲۰دلاري را مي خواهد?
همه دستها را بالا بردند
بعد پول را مچاله کرد و دوباره گفت: هنوز کسي هست که اين ۲۰دلاري را بخواهد? باز همه دستها را بالا بردند.
سپس اسکناس را روي زمين انداخت و با پا پول را مچاله کرد و باز هم گفت :
کسي پول را مي خواهد.
دستها همچنان بالا بود.
سخران گفت دوستان من شما همگي درس ارزشمندي را ياد گرفتيد.
در واقع چه اهميتي دارد که من اين ۲۰دلاري را چه کار کنم مهم است که شما هنوز ان را مي خواهيد
چون ارزش ان کم نشده است.
اين اسکناس هنوز ۲۰دلار مي ارزد.
ما در زندگي ممکن است به خاطر شرايطي زمين بخوريم و مچاله و کثيف شويم و احساس کنيم که بي ارزش شده ايم.
اما اصلا مهم نيست که چه اتفاقي افتاده است مهم اين است شما هرگز ارزشخود را از دست نداده ايد ،
چون هنوز کساني هستند که شما را دوست داشته باشند،
خداوند هيچگاه بنده اش را فراموش نمي کند.

از خود به خدا هیچ نگوییم و نپرسیم .:. ما هم به خدا گر به خود آییم ، خداییم

[تصویر:  1_emza_22.jpg]
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ضحی ، یوسف زهرا ، zeinab ، del shekaste ، seraj73 ، seyedebrahim
۸ مهر ۱۳۸۹, ۰۴:۱۰ عصر
ارسال: #2
RE: خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
سلام.

واقعا زیبا بود ، ممنون.

ای که حاجت ز حسین می طلبی ، دقت کن*****پرچم شاه بسوی حرم عباس است



تاخواست قلم ،نقطه ضعفش بنگارد*****بیچاره ندانست علی نقطه ندارد
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مشکات ، del shekaste
۹ مهر ۱۳۸۹, ۰۹:۵۹ صبح
ارسال: #3
RE: خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
بسم الله الرحمن الرحیم


سپاس " مشکات " گرامی

خداوند متعال انسان ها را از روی صفات خوب شان می شناسد

. این مژده ای برای ما انسان ها اگر خصلت خوبی داریم به یقین خدا ما را می شناسد و این ماییم در گردش ایام خدای تبارک و تعالی را فراموش می کنیم اما خالق یکتا هرگز

بسم الله الرحمن الرحیم
حسبنا الله و نعم الوکیل ... آل عمران 173...پشت و پناه ما خداست و چه پشت و پناه خوبی.
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مشکات
۲۴ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۴۰ صبح
ارسال: #4
Heart RE: خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
[align=JUSTIFY ID=DOC_DIV21]متن زیر از یکی از سخنرانی های استاد حسین انصاریان با موضوع توبه گرفته شده است:[/align]
توبه یعنى پشیمانى، ما هم پشیمان هستیم.
یک بخش دیگر توبه ، استغفار با زبان است ؛ خدایا! اشتباه کردم « أستغفرُ اللهَ ربى و أتوب الیه » با زبان، حالا همین که قلبمان پشیمان است، بس نیست؟ نه، چون خدا گفته است که غیر از پشیمانى قلب، دوست دارم صداى التماس گنهکار را بشنوم. صدایت مهم است؛
« ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَکُمْ »(۱) من را صدا بزن، من با صدا زدن تو جواب تو را مى‏دهم.
بیایى پشت در بایستى و زنگ نزنى که کسى در را باز نمى‏کند. تشنه‏اى، اما اگر نگویى آب مى‏خواهم، آب نمى‏آورند، گرسنه اگر نگوید نان، کسى به او نان نمى‏دهد.
ترک گناه با اعضا و جوارح
سومین مرحله توبه: « ترکٌ بالجوارح » هر عضوى از اعضا دچار هر گناهى است، امشب از چاه گناه بیرون بیاور، بگو: من از تاریکى مى‏خواهم بروم، خسته شدم.(۲)
عزم برنگشتن به گناه
چهارمین بخش آن هم این است که به خدا بگویى: از امشب تا سال دیگر، دیگر من به گناه برنمى‏گردم « إضمار أن لایعود ».(۳)
توبه نصوح توبه‏اى است که در آن رجوع به گناه نباشد. و توبه‏کننده از گناه مانند کسى است که گناه نکرده باشد. و آن کس که اصرار بر گناه دارد و استغفار مى‏کند خود را استهزاء و مسخره مى‏کند.
و با این حالت شیطان او را مسخره مى‏کند. و به تحقیق شخص وقتى بگوید: اى خدا من از تو طلب آمرزش مى‏کنم و بازگشت به سوى تو مى‏نمایم پس به گناه عود کند و برگردد و باز چنین بگوید تا چهار مرتبه، در مرتبه چهارم از دروغگویان نوشته شود.
داستانى درباره گرگ گرسنه
یکى از علماى جامع و کامل و عارف و فیلسوف که همه شما او را مى‏شناسید ، ایشان مى‏فرمودند: براى دیدن یکى از اقوام به شهرمان در یک منطقه سردسیر کشاورزى رفتم.
وقتى وارد خانه‏اش شدم، گفت: آقا! اول یک مسأله شرعى دارم، این را جواب بدهید.
گفتم: بفرمایید، گفت: امسال تا زانوى ما در این منطقه برف آمده است، پنج و نیم، شش صبح تازه هوا روشن شده بود، من آمدم بیل و پارو برداشتم که به باغ بیایم داخل آلاچیق دیدم یک گرگ قوى آمده و زیر آلاچیق خوابیده، من و بیل و پاروى من را که دید، اصلاً عکس العمل نشان نداد، نترسید، ولى من ترسیدم جلو بروم، خیلى گرگ قویى بود.
فکر کردم بیابان پر برف است، چیزى گیرش نیامده است، به اینجا پناه آورده. برگشتم و مقدارى نان و گوشت شب مانده بود، مقدارى شیر، این‏ها را داخل سینى گذاشتم و راه افتادم، گفتم: نزدیکش که شدم، اگر قیافه عصبى گرفت، سینى را مى‏اندازم و فرار مى‏کنم. اگر عکس العملى نشان نداد، جلو مى‏روم.
دیدن گرگ مادر و پذیرایى از او
کنار باغ هم آغل گوسفندهایم بود ، جلو آمدم ، دیدم نه ، عکس العملى نشان نمى‏دهد ، زنده هم هست ، نمرده ، نزدیک او رسیدم ، دیدم مقدارى شکمش را بلند کرد و زیر شکمش چهار پنج تا بچه گرگ است که تازه آنها را زاییده بود.
هیچ چیزى گیرش نیامده بود، گرسنه، بچه‏ها یک مرتبه شروع به ناله کردن کردند، و حالت چشم این گرگ برگشت، مثل این که مى‏خواست با چشمش به من بگوید: دستت درد نکند، ما بیچاره بودیم، من تازه زاییدم، بچه‏هایم گرسنه هستند.
سینى را گذاشتم. گرگ لقمه لقمه برداشت و اول در دهان بچه‏هایش گذاشت، مادر است.
میزان محبت خدا بر بندگان
خدا فرمود: محبت کل مادرهاى عالم را از انسان و جن و حیوان را جمع کنند، یک ذره محبت من را نشان نمى‏دهد. من محبتم به بندگانم اگر صد باشد، یکى‏اش را در کل عالم پخش کردم، نود و نه تاى آن را گذاشتم که قیامت خرج آنها کنم.(۴)
ما با دلگرمى امشب پیش تو آمدیم، خیلى هم دلمان گرم است، هیچ ناراحتى‏اى نداریم.
گرگ هم غذا را خورد و بهار شد، گرگ همانجا ماند و نرفت، کجا برود؟ نمک خورده اینجا بود، محبت و احسان دیده، کجا برود؟
حمیدى در جمع بین صحیحین گفته است: «اسیرانى را نزد پیامبر آوردند ناگاه زنى از میان ایشان دوان دوان در پى کودکى برآمد. طفل خویش را در میان اسیران یافت، به سینه گرفت و شیر داد.
پیامبر فرمود: آیا گمان دارید این زن فرزند خود را در آتش بیفکند؟ یاران پیامبر پاسخ گفتند: نه به خدا سوگند. پیامبر فرمود: خداوند نسبت به بندگانش مهربانتر از این زن به فرزندش است.»
در همان کتاب از رسول خدا روایت شده که خداوند صد رحمت دارد که یکى از آنها را نازل فرموده و به آن رحمت میان جن و انسان و درندگان و حشرات، دوستى و مهر افکند که به واسطه آن با هم انس مى‏گیرند
و ددان توله‏هاى خود را پاس مى‏دارند. نود و نه رحمت باقیمانده ذخیره‏اى است که پروردگار به وسیله آن در قیامت بندگان خود را با آن مورد ترحم قرار مى‏دهد.»
درخت‏ها شکوفه کردند و بچه گرگها هم بزرگ شدند و روزها با همدیگر بازى مى‏کردند، کم کم دیدم مادرشان دیگر غذا قبول نمى‏کند، پشت یک درخت مخفى شدم، دیدم از دیوار کوتاه آخر باغ بیرون مى‏رود و عصر برمى‏گردد و غذا مى‏آورد،
دریدن گوسفند صاحبخانه توسط بچه گرگها
یک روز صبح گرگ رفت، این سه چهار تا بچه گرگ با همدیگر رفتند داخل آغل و یک بره را خفه کردند و داخل آلاچیق کشیدند و شروع به خوردن کردند.
گفتم: عیبى ندارد، عصر بود، دیدم سر و صدا بلند شد، از اتاقم بیرون آمدم، دیدم گرگ برگشته بود، چشمش به این بره من افتاده که بچه‏هاى او کشته بودند، دیدم این بچه‏ها را مى‏گرفت و چهار پنج بار به زمین مى‏کوبید؛ که بى‏مروت‏ها! آخر چهار ماه است به ما محبت کرده، بره او را چرا پاره کردید؟ ما که پنجاه سال است نان خدا را مى‏خوریم و کفران مى‏کنیم.
گرگ، بچه‏ها را زد و بعد هم هر چهار پنج تا را غروب جلو انداخت و برد، پشت دیوار انداخت و خودش روى دیوار نشست و به من نگاه کرد و چشمش پر از اشک شد که من شرمنده و خجالت زده هستم.
حالا سؤال شرعى من این است که گرگ رفت و دیگر نیامد، چهار پنج روز بعد آمد، دیدم یک بره کوچک آورده است، از آن طرف دیوار به این طرف دیوار انداخت و خودش هم روى دیوار نشست که من به جاى آن بره‏اى که بچه‏هایم خوردند، این را براى تو آوردم. نمى‏دانم هم از چه گله‏اى گرفته و آورده، آیا این بره حلال است یا نه؟
انسان عاقل و فهمیده! کسى که خدا براى تو پیغمبر و على و حسین علیهم‏السلام را فرستاده است! خانم‏هایى که برایتان فاطمه علیهاالسلام را فرستاد! چه چیزى بیاوریم که تلافى گناهان گذشته خودمان را بکنیم؟
باز معرفت گرگ که رفت و یک بره پیدا کرد و آورد، ما برایت چه بیاوریم؟ ما همان حرف امام على علیه‏السلام را مى‏زنیم:
« ارحم من رأسُ ماله الرجاء و سلاحهُ البکاء » ما غیر از گریه سرمایه‏اى نداریم.
منابع:
۱ ـ غافر (۴۰) : ۶۰؛ «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.»
۲ ـ جامع الأخبار: ۱۴۵، الفصل السابع و المائة فی الزنا؛ «قَالَ النَّبِیُّ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله لِکُلِّ عُضْوٍ مِنِ ابْنِ آدَمَ حَظٌّ مِنَ الزِّنَاءِ الْعَیْنُ زِنَاهُ النَّظَرُ وَ اللِّسَانُ زِنَاهُ الْکَلاَمُ وَ الاْءُذُنَانِ زِنَاهُ السَّمْعُ وَ الْیَدَانِ زِنَاهُمَا الْبَطْشُ وَ الرِّجْلاَنِ زِنَاهُمَا الْمَشْیُ وَ الْفَرْجُ یُصَدِّقُ ذَلِکَ کُلَّهُ وَ یُکَذِّبُه.»
۳ ـ إرشاد القلوب: ۱/۴۵، الباب الحادی عشر فی التوبة و شروطها؛ «وَ قَالَ رَسُولُ االلَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ایُّهَا النَّاسُ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا وَ بَادِرُوا بِالاْءَعْمَالِ الصَّالِحَةِ قَبْلَ أَنْ تُشْغَلُوا وَ أَصْلِحُوا بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ رَبِّکُمْ تَسْعَدُوا وَ أَکْثِرُوا مِنَ الصَّدَقَةِ تُرْزَقُوا وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ تَحَصَّنُوا وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ تَنْتَصِرُوا یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَکْیَسَکُمْ أَکْثَرُکُمْ لِلْمَوْتِ ذِکْراً وَ إِنَّ أَحْزَمَکُمْ أَحْسَنُکُمُ اسْتِعْدَاداً لَهُ وَ إِنَّ مِنْ عَلاَمَاتِ الْعَقْلِ التَّجَافِیَ عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَ الاْءِنَابَةَ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ وَ التَّزَوُّدَ لِسُکْنَى الْقُبُورِ وَ التَّأَهُّبَ لِیَوْمِ النُّشُورِ
وَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله یَقُولُ فِی دُعَائِهِ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی کُلَّ ذَنْبٍ عَلَیَّ إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ.»
۴ ـ نهج الحق و کشف الصدق: ۳۷۵، إیضاح خرافة الجبر؛ «وَ رَوَى الْحُمَیْدِیُّ فِی الْجَمْعِ بَیْنَ الصَّحِیحَیْنِ قَالَ قَدِمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله سَبْیٌ فَإِذَا امْرَأَةٌ مِنَ السَّبْیِ تَسْعَى إِذْ وَجَدَتْ صَبِیّاً فِی السَّبْیِ فَأَخَذَتْهُ فَأَلْزَقَتْهُ بِبَطْنِهَا فَأَرْضَعَتْهُ فَقَالَ رَسُولُ االلَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ا تَرَوْنَ هَذِهِ الْمَرْأَةَ طَارِحَةً وَلَدَهَا فِی النَّارِ قُلْنَا لاَ وَ اللَّهِ قَالَ اللَّهُ أَرْحَمُ بِعِبَادِهِ مِنْ هَذِهِ الْمَرْأَةِ بِوَلَدِهَا وَ فِیهِ أَنَّ النَّبِیَّ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله قَالَ إِنَّ لِلَّهِ مِائَةَ رَحْمَةٍ أَنْزَلَ مِنْهَا رَحْمَةً وَاحِدَةً بَیْنَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ الْبَهَائِمِ وَ الْهَوَامِّ فِیهَا یَتَعَاطَفُونَ وَ بِهَا یَتَرَاحَمُونَ وَ بِهَا یَعْطِفُ الْوَحْشُ عَلَى وَلَدِهَا فَأَخَّرَ اللَّهُ تِسْعاً وَ تِسْعِینَ رَحْمَةً یَرْحَمُ بِهَا عِبَادَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ./منبع: تبیان

Roseدر انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشیدArrow
من یک اخراجی هستم
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط del shekaste ، zeinab ، osaky ، مشکات ، ضحی ، ترنم بهاری ، هُدهُد صبا ، seyedebrahim
۲۷ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۲۷ صبح
ارسال: #5
RE: خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
دست شما و همه دوستان ایشالا به زودی برسد به ضریح امام حسین ع فوق العاده عالی و بجا

دعامیکنم غرق باران شوی Rose چو بوی خوش یاس و ریحان شوی
چو یاران مهدی شمارش کنند Rose دعا میکنم جزو یاران شوی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed ، ترنم بهاری
۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ عصر
ارسال: #6
RE: خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
واقعــــــــــــــا مطلب عالی و پر محتویی بود
تشکـــــــــــــــــــــــــــــــرClapping

TuHaN
Heart
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed ، ترنم بهاری
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۵۲ صبح
ارسال: #7
RE: خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
ارزش هر فرد به درون و ذات و ایمان اوست همین چیزی که در این داستان بود.

الحمدلله الذی جعلنا منالمتمسکین بولایه علی ابن ابیطالب امیرالمونین
دم به دم بر گل رخسار محمد و علی ساقی کوثر صلوات
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed ، ترنم بهاری ، هُدهُد صبا
۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۱۷ عصر
ارسال: #8
RE: خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
بسم الله.سلام
امام سجاد فرمودند :
اگر مومنی دعا کنه سه نتیجه داره .
اول اینکه : یا پاداش این دعا کردن در آخرت براش ذخیره می شه .
دوم : یا توی دنیا برآورده می شه
سوم : یا بلایی که او را دنبال می کند ، از او دفع می شه .

اگر دعامون توی دنیا مستجاب شد که هیچ ، ولی این رو یادمون باشه که :
برای اینکه دعامون مستجاب بشه ، هیچ وقت
خدا رو تحت فشار قرار ندهیم . شاید به نتیجه برسیم و پشیمان شویم .[تصویر:  21.gif]
یه داستانی می خوام بنویسم براتون اما ممکنه تکراری باشه .
می گن یه عابدی بود که هر روز می رفت و خدا رو عبادت می کرد .
یه روز یه پیرمرد به این عابد گفت :
تو که می ری خدا رو عبادت می کنی ، از خدا بخواه که یه داس به من بده .
من داس ندارم که گندم رو درو کنم .
الان با دست درو می کنم . خب اینم کمه .
اگه داس باشه بیشتر درو کنم و زندگیم بهتر می شه .
گفت باشه .
رفت عبادتش رو کرد و بعدشم به خدا گفت : خدایا !
یه پیرمرده گفته که یه داس می خواد . بهش بده .[تصویر:  28.gif]
خدا هم گفت تو دعات رو کردی .
من خواستم بهش می دم نمی خوام بهش نمی دم .
دستتم درد نکنه برو .[تصویر:  01.gif]
روز بعد پیرمرد اون عابد رو دید . گفتی به خدا ؟ آره .
خبری نشد که !!!
عابد گفت من بازم می گم . روز دوم روز سوم ، هر روز می گفت .
تا اینکه خدا گفت : من صلاح نمی دونم که بهش بدما .[تصویر:  02.gif]
تو داری اصرار می کنی ها . این تو و این داس .
برو بده به پیر مرد.
ولی بدون من صلاح نمی دونستم .
رفت و داس رو به پیرمرد داد .
پیرمرد خیلی خوشحال شد .
یه ماهی از این ماجرا گذشت .
یه روز عابد داشت از در خونه اون پیرمرد رد می شد که دید
یه پارچه سیاه خورده بالای در خونه پیرمرد .[تصویر:  02.gif]

پیرمرد این چیه ؟ چی شده ؟[تصویر:  07.gif][تصویر:  02.gif]
پیرمرد گفت : من و همسرم هر وقت دعوا می کردیم ،
مثلا با داد زدن و دعوا کردن تمومش می کردیم .
اما این دفعه من دااااااااس داشتم .[تصویر:  21.gif]
زدم کشتمش .[تصویر:  10.gif]
همون جا خدا گفت : دیدی گفتم من صلاح نمی دونم ولی تو اصرار کردی .
یادمون نره ، هیچ وقت خدا رو تحت فشار قرار ندهیم
شاید به نتیجه برسیم و پشیمان شویم .[تصویر:  01.gif]

نوشته یک دوست
التماس دعا

"حسبی الله ونعم الوکیل ولاحول ولا قوة الا بالله ولا اله الا انت سبحـانک انی کُنتُ من الظالمین"
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ترنم بهاری ، hamed ، seyedebrahim
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان

بازگشت به بالابازگشت به محتوا