یک داستان واقعی
|
۸ اسفند ۱۳۹۰, ۰۱:۱۷ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۸ اسفند ۱۳۹۰ ۰۱:۲۵ عصر، توسط nafas.)
ارسال: #31
|
|||
|
|||
|
آرامش شمع
آیا می دانید که یک شمع می تواند بدون آنکه خاموش شود هزار شمع دیگر را روشن کند . مثل مهربانی که هیچ وقت با تقسیم شدن کم نمی شود . من چه کسی هستم ، من کوه گردی بودم در دایره زندگی ، در این دایره فرصتی دست داد کوهها را بپیمایم ، طبیعت را و دریاها را جور دیگری دیدم ، قدرت و عظمت خدا را ، خُردی و ضعف انسان را ، زیبایی طبیعت را ، جلوه های بی بدیل الهی را همانند تابلوی زنده در دلهای عاشقان یافتم و عاقبت عاشق شدم . الان هم که عاشق جزیره ای هستم در دور دست ها و نشاط دل هایش بستر شکوفایی من است . روزی نام این جزیره، جزیره تنهائیم بود و حال نامش را گذاشته ام جزیره مهربانی… بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می کنم . من به تو دوست مهربانم ودوستان تو نیاز دارم . من انسانی هستم میان انسان های دیگر بر سیاره ی مقدس زمین ، که بدون دیگران معنائی ندارم . از عشق درس های زیادی آموخته ام ، آموخته ام به خود و دیگران آسیبی نرسانم ، در عشق ، محبت و مهربانی نقش مهمی را ایفا می کند . با محبت و مهربانی کافی می توانیم از عشق لذت ببریم ، محبت و مهربانی پاک باعث می شود سالم با دوستانمان باشیم و سالم بمانیم . و در کل ، من یک فرد معمولی هستم روحم را در هنرآبدیده کرده ام زیر باران پیاده روی را دوست دارم چون یاد گرفته ام عشق را زیرباران می توان پیدا کرد ، زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد، نیلوفر کاشت . یادمان باشد عطروگل وخار همسایه دیوار به دیوار همند.... من گذر خواهم کرد روزی از شهر تماشایی عشق ، تکه ای از دل خود دردستم و به هررهگذری خواهم گفت : ذره ای عشق ، کمی عاطفه ، قدری ایمان به من خسته تنها بدهید تا که شاید شب من صبح را دریابد و سپس آنسوی خاطره های سبز خانه ای خواهم ساخت و در آن عشق همان واژه هستی را جای خواهم داد
|
|||
|
۱۰ اسفند ۱۳۹۰, ۰۹:۴۲ صبح
ارسال: #32
|
|||
|
|||
|
آشی برایت بپزم که يک وجب روغن رویش باشد کنايه است از اينکه برايت نقشه شومی کشيدهام و حالت را ميگيرم. توی کتاب «سه سال در دربار ايران» نوشته دکتر فووريه٬ پزشک مخصوص ناصرالدين شاه مطلبی نوشته شده که پاسخ اين مسئله يا اين ضرب المثل رايج بين ماست. او نوشته : ناصرالدين شاه سالی يکبار (آنهم روز اربعین) آش نذری میپخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مییافت تا ثواب ببرد. در حياط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع مي شدند و برای تهيه آش شله قلمکار هريک کاری انجام مي دادند. بعضی سبزی پاک ميکردند. بعضی نخود و لوبيا خيس مي کردند. عدهای ديگهای بزرگ را روی اجاق ميگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پيش ناصر الدين شاه مشغول کاری بود. خود اعليحضرت هم بالای ايوان مینشست و قليان ميکشيد و از آن بالا نظارهگر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدين شاه مثل يک فرمانده نظامی امر و نهی مي کرد. بدستور آشپزباشی در پايان کار به در خانه هر يک از رجال کاسه آشی فرستاده ميشد و او میبايست کاسه آنرا از اشرفی پرکند و به دربار پس بفرستد. کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برايش فرستاده مي شد کمتر ضرر مي کرد و آنکه مثلا يک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دريافت مي کرد حسابی بدبخت ميشد. به همين دليل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با يکی از اعيان و يا وزرا دعوايش مي شد٬ آشپزباشی به او مي گفت: بسيار خوب! بهت حالی ميکنم دنيا دست کيه! آشی برات بپزم که يک وجب روغن رويش باشد!
در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۱۷ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ صبح
ارسال: #33
|
|||
|
|||
|
مورچه و سلیمان
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!" حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ... چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ... در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۱۹ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۴۴ صبح
ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
حاضر جوابی های جورج برنارد شاو روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: "شما برای چی می نویسید استاد؟" برنارد شاو جواب داد: "برای یک لقمه نان" نویسنده جوان برآشفت که: "متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!" و برنارد شاو گفت: "عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!" [/font] [font=tahoma]روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت و گفت: آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است! برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید! در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۱۹ اسفند ۱۳۹۰, ۰۱:۱۷ عصر
ارسال: #35
|
|||
|
|||
|
RE: یک داستان واقعی
[highlight=#NaNNaNNaN][highlight=#NaNNaNNaN]داستان جالب “کلاه فروش”[/highlight][/highlight] [highlight=#NaNNaNNaN]کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت [/highlight][highlight=#NaNNaNNaN][highlight=#NaNNaNNaN]نکته : رقابت سکون ندارد.[/highlight][/highlight]
مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش را خاراند ودید که [highlight=#NaNNaNNaN]میمون[/highlight] ها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به [highlight=#NaNNaNNaN]فکرش[/highlight] رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت ودر [highlight=#NaNNaNNaN]گوشی[/highlight] محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.
|
|||
|
|
۲۷ اسفند ۱۳۹۰, ۰۲:۰۴ عصر
ارسال: #36
|
|||
|
|||
|
بدترین پسر منطقه
(داستان واقعی) ناپلئون هیل سخنی از این داستان: «با داشتن ایمان به دیگران، به آنها انگیزه بدهید.» ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ وقتی پسربچه بودم همه مرا شیطانصفت میدانستند. هروقت که گاوی در چراگاه گم میشد یا سدی میشکست یا درختی مرموزانه قطع میشد، اولین کسی که مورد سوءظن قرار میگرفت، من بودم. ظاهراً برای این سوءظنها توجیهی هم وجود داشت. مادرم مرده بود و پدر و برادرهایم فکر میکردند من بدم. به همین دلیل واقعاً بد بودم. حال که مردم اینگونه قضاوت میکردند، ناامیدشان نمیکردم. تا اینکه یک روز پدرم گفت میخواهد دوباره ازدواج کند. همه نگران بودیم که این مادر جدید چطور آدمی است، ولی من شخصاً مطمئن بودم که هیچ مادر جدیدی در این خانه نمیتواند جایی در قلب من داشته باشد. بالاخره روزی رسید که آن زن غریبه پا به خانهی ما گذاشت. پدر خود را کنار کشید تا او به شیوهی خود رفتار کند. او دور اتاق گشت و با خوشرویی با تک تک ما احوالپرسی کرد تا اینکه نوبت به من رسید. من دست به سینه، سیخ ایستاده بودم و بدون حتی ذرهای خوشامدگویی در نگاهم با خشم به او زل زده بودم. پدرم گفت: «این هم ناپلئون! بدترین پسر منطقه.» من واکنش نامادریام را در آن لحظه هرگز فراموش نمیکنم. او هر دو دست خود را روی شانههایم گذاشت و مستقیم در چشمانم نگاه کرد و با چشمانی که همیشه برایم عزیز هستند، چشمکی زد و گفت: «بدترین پسر! اصلاً اینطور نیست. او بهترین پسر منطقه است و ما فقط باید کاری کنیم که خوبیهایش را نشان بدهد.» نامادریام همیشه مرا تشویق میکرد تا قاطعانه روی پاهای خودم بایستم. قطعیتی که بعدها پشتوانهی کاری من شد. هرگز فراموش نمیکنم که چطور به من یاد داد با دادن اعتمادبهنفس به دیگران، در آنها انگیزه ایجاد کنم. نامادریام مرا ساخت. عشق و ایمان قوی و محکم او مرا ترغیب کرد آن کسی شوم که او ایمان داشت هستم. شما هم میتوانید با داشتن ایمان به دیگران، به آنها انگیزه بدهید. ایمانی که اگر درست درک شود، فعال خواهد بود. برگرفته از كتاب: هيل، ناپلئون - استون، كلمنت؛ موفقيت نامحدود در ۲۲روز؛ برگردان هدي ممدوح؛ تهران: مؤسسه فرهنگي هنري نقشسيمرغ 1388. در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۱۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۴۰ صبح
ارسال: #37
|
|||
|
|||
|
روزی پسر کوچکی از خواهر بزرگش درباره خدا سوالی پرسید.
او سوال کرد آیا کسی تا به حال خدا را دیده است؟ خواهرش در حالیکه مشغول مطالعه بود به تندی پاسخ داد: نه. البته که نه! خدا در جای دوری از بهشت است و هیچ کس نمی تواند او را ببیند. روز های زیادی گذشتند اما این سوال همچنان در ذهنش باقی مانده بود. بنابراین به نزد مادرش رفت و پرسید: مامان آیا کسی تا به حال خدا را دیده است؟ مادرش مودبانه پاسخ داد: نه. خدا روح است و در قلب های ما ساکن است. اما ما هرگز نمی توانیم او را ببینیم. پسرک کمی راضی شد اما هنوز متعجب بود. چندی بعد پدربزرگش او را به ماهیگیری برد. آنها زمان خوبی را با هم گذراندند. خورشید با شکوه استثنایی در حال غروب بود و پدربزرگ به آرامی به زیبایی خیره کننده آن چشم دوخته بود. در چهره ی پدربزرگ صلح و رضایت عمیقی نقش بسته بود. پسر کوچک لحظه ای فکر کرد و سرانجام با تردید گفت: پدربزرگ، فکر کنم شما بتوانید پاسخ سوال حیرت انگیز مرا پس از مدت ها بگویید. آیا کسی تا به حال واقعا خدا را دیده است؟ آن پیرمرد همان طور که به حرکت آرام آب خیره شده بود حتی سرش را برنگرداند. زمانی طولانی سپری شد و او سرانجام پاسخ داد: پسرم، راستش را بخواهی من به جز خدا هیچ چیز دیگر را نمی توانم ببینم... در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
دیروز, ۰۶:۲۷ صبح
ارسال: #38
|
|||
|
|||
|
«مراقب قضاوتهایمان باشیم...!
در یک عصر پاییزی،فرد سالخورده ای اتومبیل خود را در حاشیه جاده متوقف کرد و وارد رستورانی شد.سوپ گرمی گرفت و تنها پشت میزی نشست.همان موقع یادش آمد که نمک برنداشته است.پس بلند شد و بعد از گرفتن نمکدان،دوباره بطرف میز رفت،که یکدفعه متوجه شد مرد سیاهپوستی در جای او نشسته و به آرامی مشغول خوردن سوپ اوست! بادی به غبغب انداخت و با خودش گفت: این سیاهپوست باید ادب شود.درس خوبی به او میدهم! سپس رفت سر همان میز نشست و با خیرخواهی اجازه داد که او کمی از سوپش را بخورد.بعد کاسه را بطرف خودش کشید،و قاشقش را در سوپ فرو برد تا آنرا با وی شریک شود.مرد سیاهپوست،به آرامی کاسه را به سمت خودش کشید و به خوردن ادامه داد. او نیز سعی کرد کاسه را آهسته به سمت خودش بکشد تا او هم بتواند بخورد. سرانجام سوپ تمام شد.! پس از آن مرد سیاهپوست از جای خود بلند شد و با اشاره از او خواست کمی صبر کند.سپس با یک ظرف بزرگ سیب زمینی سرخ کرده برگشت و مثل سوپ آنها را با وی شریک شد. بعد از غذا آنها با هم خداحافظی کردند و او به سمت دستشویی رفت. وقتی که برگشت،متوجه شد که کیفش پایین صندلی نیست.شروع به داد و فریاد کرد و مدام می گفت: وای ،نباید به آن مرد اعتماد می کردم.! و این فریادها ادامه داشت تا زمانی که کیف او را پایین صندلی میز کناری ،در حالی که یک کاسه سوپ سرد روی آن بود پیدا کردند! هیچ کس به سوپ او دست نزده بود و این خود او بود که اشتباه سر میز مرد سیاهپوست نشسته و در غذای او شریک شده بود! "قلب هر انسانی ،بهشت یا جهنم اوست."(ژان ژاک روسو) پس مراقب قضاوتهایمان باشیم!» (مجله موفقیت) با تشکر از.... در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا







