ثانیه ها
|
۹ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۲۶ عصر
ارسال: #31
|
|||
|
|||
|
RE: ثانیه ها
نمی دانـــــــــــــــم؟
نمی دانم چرا!امـا تو را هرجا که میبینم کسی انگـــار میخواهد زمن تا با تو بنشینم تن یخ کرده آتش را که میبیند چه می خواهد؟ همانی را که می خواهم ترا وقتی که میبینم تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم تو آنشـعری که من جایی نمی خوانم که می ترسی به جانـــت چشم زخم آید چو می گویند تحسیـنم زبانم لال!اگر روزی نبـاشی من چه خواهم کرد؟ چه خواهـد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟ نباشی تو اگر ناباوران عشق میبینند که این من-این من آرام-در مردن به جزایم
TuHaN ![]() |
|||
|
|
۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۴ صبح
ارسال: #32
|
|||
|
|||
|
RE: ثانیه ها
[font=Arial,sans-serif]زندگی با تو چه زیباست نمیدانی تو / دل من غرق تمناست نمیدانی تو [/font][font=Arial,sans-serif][/font] [font=Arial,sans-serif]شوق دیدار تو در باغ دلم میشکفد / بلبل مست تو تنهاست نمیدانی تو [/font][font=Arial,sans-serif][/font] [font=Arial,sans-serif]جز تو کس نیست که من منتظر او باشم / دل من منتظر توست نمیدانی تو . . . [/font][font=Arial,sans-serif][/font]
TuHaN ![]() |
|||
|
|
۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۴۶ عصر
ارسال: #33
|
|||
|
|||
|
و چه تنها
سهراب سپهری ای درخود اوج! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز. غمها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخرهی دوست. من هستم، و سفالینهی تاریکی، و تراویدن راز ازلی. سر بر سنگ، و هوایی که خنک، و چناری که به فکر، و روانی که پر از ریزش دوست. خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوتهی زیست، و چه تنها من! تنها من، و سرانگشتم در چشمهی یاد، و کبوترها لب آب. هم خندهی موج، هم تن زنبوری بر سبزهی مرگ، و شکوهی در پنجهی باد. من از تو پرم، ای روزنهی باغ هم آهنگی کاج و من و ترس! هنگام من است، ای در به فراز، ای جاده به نیلوفر خاموشِ پیام! برگرفته از كتاب: سپهري، سهراب؛ هشت كتاب (مجموعه شعر)؛ چاپ نخست؛ تهران: روزگار 1389. در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۳۳ عصر
ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
RE: ثانیه ها
به آسمان نگاه کن...
ابرها میگذرند و پرنده ها آواز سر می دهند, درختان با نسیم بهاری و با صدای قناری می رقصند و می رقصند غروب بار دیگر آسمان و زمین را درنوردید دشت در سکوتی آرامش بخش فرو رفته برکه حرفی برای گفتن ندارد, سنگ هم همچنان صبور نشسته. آهسته آهسته روشنی روز جای خود را به تاریکی شب می دهد به آسمان نگاه کن... ابرها ایستاده اند, و پرنده در لانه های خود به سر می برند در ختان خسته از رقصیدن و برکه هم ... فردا جمعه است چشمها به سوی شرق خیره شده خواب در سرسرای چشم جان دار و بی جان معنایی ندارد. شب شبه انتظار است ,ضربان قلب ها به شماره افتاده, و همه منتظر آمدن تو هستند فردا جمعه ی دیگر در پیش چشمان بی رمق منتظرانت رقم می خورد دستها برای دعا بالا آمده هر کس در خلوت خود تو را می طلبد هیا هویی شده همه به جنب و جوش افتاده ,اولین صدا از برکه آمد. پیاپی می گفت:خدا کند تو بیایی ساعتی نگذشت بار دیگر سکوت همه جا را فرا گرفته بر خلاف میل باطنی, خستگی انتظار, بر همه چیره شد همه به خوابی سنگین رفته حال جمعه است و چشمها در رویای ظهور به سر میبرد. تلالو پرتوهای خورشید از لا به لای ابرها چه دیدنی شده, دشت بوی تازگی به خود گرفته ,آب برکه هم چه سرد و گوارا شده از صدای بلبل نپرس که روح را بد را نوازش میکند همه از خواب غفلت بیدار شده تازه چشمها سو گرفته. دیده گان به سمت شرق پرستو با صدای بغض آلود و با چشمانی گریان به آرامی گفت: او نمیاده!!! شاپرک با صدایی رسا گفت هنوز جمعه است..او خواهد آمد!!! امروز ثانیه ها در غیبت تو چه سخت میگذرد تا یک آن دو شود عمری گذشته و قرنی عبور کرده.. قلبم توان ایستادگی را ندارد در هر دم بدون تو تیری میکشد و نفسم را بند می آورد گویی که من مرگ را با دستان خود لمس میکنم. با تمام طویل بودن وقت انتظار خورشید به نیمه آسمان دوید... پروانه صدا زد به آسمان نگاه کن... بغض در صدای کس و نا کس شنیده می شد, با گریه سلام میکردن و با ناله نگاه طولی نکشید خورشید هم قدم زنان آسمان را خوش و خرم پشت سر گذاشت... و آسمان سرخ شد از دوریت بغضها شکست اشکها جاری شد وناله به آسمان رفت .این جمعه هم نمیایی؟؟ گر نگاه کنی گمان بری که این دشت را ماتم زده گویی اینان پدر مردگانی هستند که در غم وفات پدر خویش جامه می درند, گویی نا امید شده و امیدی به آمدنت ندارند پرستو از غمت دق کرد و شاپرک از هوش رفت, آسمان از فراقت کبود شد و برکه از آتش هجر تو خشک شد دیگر جمعه سر رسید و تو نیامدی ,بدرود جمعه و سلام جمعه دیگر دیگر جمعه ای در کار نیست مهتاب نشان از روز دیگر را میده.. پروانه با بال سوخته گفت شاید این جمعه بیاید شاید.... اللهم عجل لولیک الفرج ..::در زندگی همیشه به دنبال راه باش نه همراه::.. ![]() |
|||
|
|
۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ عصر
ارسال: #35
|
|||
|
|||
|
بسم الله.سلام.زیبابود.
ومارا می ازمایی درشرایط سخت یکی پس از دیگری...ودیگری از پس دیگری وما خسته از این امتحانها """"دنیای ازمون وخطایت""""سه ماه تعطیلی ندارد؟!! توشلوغی دلم گم میشم/منوبین ادما میبینی/روزگارم زهرتنهایی شده/پای این تنهایی ها مسمومم/توفقط حال من و میفهمی{خدایا}/تونگاهمم کنی ارومــــــــــــــــــــــم... الهی دربسته نیست ما دست وپابسته ایم!!!!! یاعلی
فهمیده ام که خیلی وقتها گناه نکردن نتیجه فراهم نبودن موقعیت است توهم تقوا برم ندارد...لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین.. |
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا








![[تصویر: 33523052770948165007.gif]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/33523052770948165007.gif)