<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار گفتمان وب سایت ختم قرآن مجید - وصیت نامه شهدا]]></title>
		<link>https://forum.ghorany.com/</link>
		<description><![CDATA[تالار گفتمان وب سایت ختم قرآن مجید - https://forum.ghorany.com]]></description>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 06:20:17 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[شهید نوجوان بهنام محمدی]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-5783.html</link>
			<pubDate>Sun, 29 Jan 2017 11:39:38 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-5783.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"> نام و نام خانوادگی : بهنام محمدی</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">متولد : 12 بهمن 1345</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">شهادت : 28 مهر 1359</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">زندگی :</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">بهنام در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به‌ دنیا آمد. ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار. </span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">شهریور 1359 شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند کسی باور نمی کرد که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام که فقط 13 سال سن داشت، تصمیم گرفت بماند. او مردانه ایستاد.هم می جنگید هم به مردم کمک می کرد. بمباران که می شد می دوید و به مجروحین می رسید. او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریایی‌اش به قلب دشمن می‌زد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد می‌رساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند. بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوه‌ای از دست آنان می گریخت.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">برای فریب عراقی ها می زد زیر گریه و می گفت: “من دنبال مامانم می گردم گمش کردم” او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار دهد.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">عراقی ها که فکر نمی کردند این نوجوان 13 ساله قصد شناسایی مواضع , تجهیزات و نفرات آنها را دارد , رهایش می کردند. یک بار که رفته بود شناسایی , عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند. این شیر بچه شجاع و پرتلاش بختیاری در رساندن مهمات به رزمندگان اسلام بسیار تلاش می کرد. گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل خود آویزان می‌کرد که به سختی می توانست راه برود.علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، به گونه ای که اینگونه سفارش کرده بود: از بچه‌ها می‌خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">شهادت</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">با تشدید جنگ و تنگ ترشدن حلقه محاصره خرمشهر , خمپاره ها امان شهر را بریده بودند. درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود. ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود و چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 1359/7/28 پر کشید.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">این کبوتر خونین بال در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا و اجدادش مدفون است. در سال 1389 طی یک مراسم باشکوه و با شرکت مسئولان و مدیران استان خوزستان و هزاران نفر از اهالی شریف شهرستان مسجد سلیمان ، مزار مطهر این شهید بزرگ به قطعه شهدای گمنام در ورودی شهر مسجد سلیمان انتقال یافت.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. و به قول تمام بچه‌های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده‌ها بود. اینکه نوجوانی در آن سن و سال و با آن قد و قواره کوچک در شهری که بیشتر از اینکه بوی زندگی بدهد بوی مرگ و خون می‌دهد مانده، شاید امروز برای من و تو باور‌پذیر نباشد.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">با خودم فکر می‌کنم چه می‌شود نوجوانی که تا قبل از 31 شهریور در کوچه با هم‌سن و سال‌های خود بازی می‌کرد و آماده شروع سال تحصیلی جدید می‌شد بعد از2 الی 3 هفته به مدافعی تبدیل می‌شود که بعد از رفتنش همه مدافعان بی‌تاب اند. بهنام نمونه و تصویری کامل از حماسه آفرینی رزمندگان اسلام است که به خلق تفکر و فرهنگى غنى منجر شد ، که می توان از آن به عنوان « فرهنگ مقاومت و پایدارى » یا « فرهنگ ایثار و شهادت » نام برد. </span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">وصیت نامه شهید</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">بسم الله الرحمن الرحیم من نمیدانم چه بگویم. من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم به ما خیانت می شود. من می خواهم وصیت کنم , هر لحظه در انتظار شهادت هستم . پیام من به پدر و مادر ها این است که بچه های خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند . به خدا توکل کنند . پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید. </span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">خاطره ای از مادر بهنام محمدی</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">مادر بهنام در بیان خاطره‌ای از این شهید می گوید:هنگام آغاز جنگ تحمیلی بهنام سیزده سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در دوازده سالگی به من می‌گفت:” می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و یک قهرمان ملی باشم.”</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">دوران انقلاب، نخستین شعاری که یادش می‌آمد، با اسپری روی دیوار بنویسد، این بود: «یا مرگ یا خمینی، مرگ بر شاه ظالم». شاهش را هم، همیشه برعکس می‌نوشت. پدرش هر چه می‌گفت که بهنام نرو، عاقبت سربازها می‌گیرندت، توجه نمی‌کرد. اعلامیه پخش می‌کرد، شعار می‌نوشت و در تظاهرات شرکت می‌کرد. گاهی نیز با تیر و کمان می‌افتاد به جان سربازهای شاه.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">بهنام را به مدرسه نبردم، چرا که پدرش نمی‌گذاشت، او را به تعمیرگاه سپاه به همراه برادرش فرستادم تا کاری یاد بگیرد.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">یک روز گفت: مادر دلم می‌خواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده! روزی دیگر کاغذی به من نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته شده بود. آرام گفت: مادر مرا غسل شهادت بده! چون می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان می‌ترسم عراقی ها تو را ببرند.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">شادی روحشان صلوات<img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" /></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"> نام و نام خانوادگی : بهنام محمدی</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">متولد : 12 بهمن 1345</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">شهادت : 28 مهر 1359</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">زندگی :</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">بهنام در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به‌ دنیا آمد. ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار. </span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">شهریور 1359 شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند کسی باور نمی کرد که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام که فقط 13 سال سن داشت، تصمیم گرفت بماند. او مردانه ایستاد.هم می جنگید هم به مردم کمک می کرد. بمباران که می شد می دوید و به مجروحین می رسید. او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریایی‌اش به قلب دشمن می‌زد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد می‌رساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند. بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوه‌ای از دست آنان می گریخت.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">برای فریب عراقی ها می زد زیر گریه و می گفت: “من دنبال مامانم می گردم گمش کردم” او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار دهد.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">عراقی ها که فکر نمی کردند این نوجوان 13 ساله قصد شناسایی مواضع , تجهیزات و نفرات آنها را دارد , رهایش می کردند. یک بار که رفته بود شناسایی , عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند. این شیر بچه شجاع و پرتلاش بختیاری در رساندن مهمات به رزمندگان اسلام بسیار تلاش می کرد. گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل خود آویزان می‌کرد که به سختی می توانست راه برود.علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، به گونه ای که اینگونه سفارش کرده بود: از بچه‌ها می‌خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">شهادت</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">با تشدید جنگ و تنگ ترشدن حلقه محاصره خرمشهر , خمپاره ها امان شهر را بریده بودند. درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود. ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود و چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 1359/7/28 پر کشید.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">این کبوتر خونین بال در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا و اجدادش مدفون است. در سال 1389 طی یک مراسم باشکوه و با شرکت مسئولان و مدیران استان خوزستان و هزاران نفر از اهالی شریف شهرستان مسجد سلیمان ، مزار مطهر این شهید بزرگ به قطعه شهدای گمنام در ورودی شهر مسجد سلیمان انتقال یافت.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. و به قول تمام بچه‌های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده‌ها بود. اینکه نوجوانی در آن سن و سال و با آن قد و قواره کوچک در شهری که بیشتر از اینکه بوی زندگی بدهد بوی مرگ و خون می‌دهد مانده، شاید امروز برای من و تو باور‌پذیر نباشد.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">با خودم فکر می‌کنم چه می‌شود نوجوانی که تا قبل از 31 شهریور در کوچه با هم‌سن و سال‌های خود بازی می‌کرد و آماده شروع سال تحصیلی جدید می‌شد بعد از2 الی 3 هفته به مدافعی تبدیل می‌شود که بعد از رفتنش همه مدافعان بی‌تاب اند. بهنام نمونه و تصویری کامل از حماسه آفرینی رزمندگان اسلام است که به خلق تفکر و فرهنگى غنى منجر شد ، که می توان از آن به عنوان « فرهنگ مقاومت و پایدارى » یا « فرهنگ ایثار و شهادت » نام برد. </span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">وصیت نامه شهید</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">بسم الله الرحمن الرحیم من نمیدانم چه بگویم. من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم به ما خیانت می شود. من می خواهم وصیت کنم , هر لحظه در انتظار شهادت هستم . پیام من به پدر و مادر ها این است که بچه های خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند . به خدا توکل کنند . پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید. </span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">خاطره ای از مادر بهنام محمدی</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">مادر بهنام در بیان خاطره‌ای از این شهید می گوید:هنگام آغاز جنگ تحمیلی بهنام سیزده سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در دوازده سالگی به من می‌گفت:” می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و یک قهرمان ملی باشم.”</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">دوران انقلاب، نخستین شعاری که یادش می‌آمد، با اسپری روی دیوار بنویسد، این بود: «یا مرگ یا خمینی، مرگ بر شاه ظالم». شاهش را هم، همیشه برعکس می‌نوشت. پدرش هر چه می‌گفت که بهنام نرو، عاقبت سربازها می‌گیرندت، توجه نمی‌کرد. اعلامیه پخش می‌کرد، شعار می‌نوشت و در تظاهرات شرکت می‌کرد. گاهی نیز با تیر و کمان می‌افتاد به جان سربازهای شاه.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">بهنام را به مدرسه نبردم، چرا که پدرش نمی‌گذاشت، او را به تعمیرگاه سپاه به همراه برادرش فرستادم تا کاری یاد بگیرد.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">یک روز گفت: مادر دلم می‌خواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده! روزی دیگر کاغذی به من نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته شده بود. آرام گفت: مادر مرا غسل شهادت بده! چون می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان می‌ترسم عراقی ها تو را ببرند.</span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: tahoma;">شادی روحشان صلوات<img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" /></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[زندگینامه شهید چمران]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-4761.html</link>
			<pubDate>Mon, 20 Jun 2016 20:06:39 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-4761.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">*۳۱خرداد_شهید چمران روحش شاد و یادش گرامی*</span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">زندگینامه شهید چمران</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">دکتر مصطفی چمران در اسفند 1311 چشم به روی دنیا گشود. او پنج برادر داشت که همراه پدر و مادرش در یکی از محله‏های قدیمی تهران به نام سر پولک زندگی می‏کردند. پدر او کارگر ساده و زحمت‏کشی بود که در حلال و حرام دقت زیادی داشت. او با شغل جوراب‏بافی، هزینه زندگی را تأمین می‏کرد؛ در حالی که همواره پول کمتری از مشتری‏ها می‏گرفت تا مطمئن باشد حق دیگران در روزی او آمیخته نیست. مادر مصطفی زن آگاهی بود که افزون بر رسیدگی به امور خانواده و تربیت فرزندان، از رشد علمی و سیاسی خود نیز غافل نبود. او اهل مطالعه و بحث درباره مسائل روز جامعه بود و همواره از اخبار و پیشامدهای کشورش خبر داشت.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">هوش و نبوغ چمران، زبانزد دوست و آشنا بود. او تحصیلات ابتدایی و متوسطه‏اش را در مدارس انصاریه، دارالفنون و البرز تهران گذراند و در سال 1332، موفق شد برای ادامه تحصیل در رشته الکترونیک وارد دانشکده فنی تهران شود. چمران، سه سال بعد با رتبه دانشجوی ممتاز، دانش آموخته گردید و با استفاده از بورس تحصیلی، عازم آمریکا شد. شهید چمران دوره کارشناسی ارشد را در دانشگاه تگزاس گذراند و مدرک دکترای خود را در رشته الکترونیک و فیزیک پلاسما، از دانشگاه برکلی در کالیفرنیا دریافت نمود. او که با نمره‏های عالی تحصیلات خود را به پایان رسانده بود، مدتی را در کنار دانشمندان و پژوهشگران بنام زمان خود، در یکی از مراکز تحقیقاتی به کار پرداخت.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">در لبنان</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">پس از قیام خونین پانزده خرداد 1342، پیشگامان مبارزه بر ضد رژیم شاهنشاهی، به این نتیجه رسیدند که برای توسعه و تشدید ابعاد مبارزه بر ضد رژیم، به یک مبارزه سازمان‏دهی شده نیاز می‏باشد. از این رو، دکتر چمران به همراه بعضی دوستان مؤمن و هم‏فکر خود، به مصر می‏روند و سخت‏ترین دوره‏های جنگ‏های چریکی و پارتیزانی را که هم‏زمان با حکومت جمال عبدالناصر بود، فرا می‏گیرند.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">دکتر چمران پس از بازگشت از مصر، برای مدتی به امریکا رفت و سپس به دعوت امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، از آمریکا به سوی لبنان هجرت کرد. ایشان درباره سفر خود به لبنان می‏گوید: «من در آمریکا زندگی خوشی داشتم واز همه نوع امکانات برخوردار بودم، ولی همه لذات را سه طلاقه کردم و به جنوب لبنان رفتم تا در میان محرومین و مستضعفین زندگی کنم». شهید چمران در لبنان با فراهم ساختن فعالیت‏های چریکی و تربیت جوانان جنوب لبنان، کوشید توانایی رزمی برادران لبنانی خود را برای مقابله با اشغالگران صهیونیست بالا برد.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">وجود سرداری چون چمرانِ عارف و مجاهد و برخورداری او از خلوص و ایثار، امام موسی صدر را بر آن داشت که حرکت مسلمانان مبارز لبنان را سازمان‏دهی کند و به جوانان محروم و مستضعف آن دیار، هویتی تازه بخشد تا مبارزات آنان، رنگ تازه‏ای به خود گیرد.</div></span></span></span><span style="font-weight: bold;">حماسه پاوه</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">دکتر چمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‏گردد و همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‏گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‏پردازد و همة تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‏های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‏کند. سپس در شغل معاونت نخست‏ وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‏ اندازد تا سریع‏تر و قاطعانه‏ تر مسئله کردستان را فیصله دهد؛ تا اینکه بالاخره در قضیة فراموش ناشدنی «پاوه» قدرت ایمان، ارادة آهنینن و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت می‏گردد. در آن شب مخوف پاوه، همة امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتل‏ عام شده بودند و همة شهر و تمام پستی و بلندی‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزدیک‏تر می‏شد. باران گلوله می‏بارید و می‏رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت، شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقی‏مانده را نجات دهد و شهر مصیبت‏ زده را از سقوط حتمی برهاند. آنگاه فرمان انقلابی امام‏ خمینی(ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهدة دکتر چمران واگذار شد.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">حماسه سوسنگرد</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا رویای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین ‏بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‏های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند. دکتر چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‏الله خامنه‏ ای، ارتش را آماده ساخت که برای اولین ‏بار دست به یک حمله خطرناک و حماسه‏‏ آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوه‏ای جدید از جانب جادة اهواز سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهیدچمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‏شتافت که در محاصرة تانک‏های دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقة محاصرة دشمن انداخت؛</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">هرچه تنور جنگ گرم‏تر می‏شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‏کشید، چهرة ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر می‏شد تا آنکه در حین «رقص چنین میانه میدان» از دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاک کربلای خوزستان درهم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفرید.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">دهلاویه، حماسه آخر</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">آن شب، آخرین شبی بود که نوازش نسیم بهار برگونه های گلهای دشت بوسه می کاشت و برای سبزه ها غزل وداع می سرود و می رفت تا آمدنی دیگر. و اهواز زیر سایه سکوت شب، رؤیاهای شیرین پیروزی می دید. کسی چه می دانست فردا در «دهلاویه» چه خواهد گذشت؟ فقط خدا می دانست و شاید هم خاکریزهای دهلاویه! شب آبستن حادثه ای تلخ بود و گویی در سکوتی مرگبار منتظر خبری از نسیم صبح. و او بی اعتنا به تمام سیاهیها، اشکهایش را برای بارها و بارها پای ضریح سجاده به قربانگاه راز و نیاز می برد و می رفت تا آخرین نیایشهایش را بر صفحه صحیفه عشق، جاودانه سازد:</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">«خدایا! تو را شکر که مرا در آتش عشق گداختی. احساس می کنم این دنیا دیگر جای من نیست. خدایا! به سوی تو می آیم و از عالم و عالمیان می گریزم. تو مرا در جوار رحمت خود سُکنی ده».</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">ویژگی های شخصیتی شهید چمران</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">شهید دکتر مصطفی چمران که همه زندگی، درس و دانشگاه را رها کرده و آمده بود جبهه، تا به عشق خدا و کشور، با دشمن بجنگد، در یکی از عملیات ها، در شبی مهتابی، همراه دوستان خود داشتند به دشمن شبیخون می زدند. در حین رفتن، ناگهان چمران می ایستد و رو به همراهان می گوید: به زیر پاهای خود نگاه کنید. آن ها نگاه می کنند، زمین پوشیده از گل های شقایق است. شهید چمران آن دشت را دور می زند و همراه یاران، از نقطه ای دیگر به دشمن حمله می کند. شهید چمران آن روز به دوستان خود چنین می گوید: ما نباید آن گل ها را زیر پای مان له کنیم. حال آن که عراقی ها آن جا را با تیر و خمپاره شخم می زدند. وقتی این ماجرا به گوش امام خمینی(ره) می رسد، امام می فرماید: «من چمران را دوست داشتم، اما الآن بیشتر دوست دارم.» (رسانیوز)</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">شهید چمران از منظر دیگران</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">امام خمینی، رهبر کبیر انقلاب، در پیامی به مناسبت شهادت دکتر چمران، وی را این‏چنین ستوده‏اند: «چمرانِ عزیز، با نیت پاک و خالص، غیروابسته به دسته‏جات و گروه‏های سیاسی و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و به آن ختم کرد. او در حیات، با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد، و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازی زیست و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید».</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">رهبر معظم انقلاب که هم رزم آن شهید در جبهه‏ های جنگ بود درباره او می‏فرماید: «شهید چمران، سال‏ها در سنگر جهاد فی سبیل اللّه‏ دل دشمنان خدا را لرزانیده بود. او با دل خداشناس و اراده خلل ناپذیرش، همیشه مشت آهنین خود را بر چهره دشمن نواخته بود و با این حال، او با روح لطیف و خلق ملکوتی و چشم خدابین، به ماورای محدوده‏ ها و تنگناهای مادی نظر دوخته بود. راه او، راه جهاد و تلاش برای حاکمیت اسلام و به زانو درآوردن کفر و استکبار جهانی، راه امام بزرگوار، راه نجات فلسطین و لبنان و راه نجات همه مستضعفان است».</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">در آینه خاطرات</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">از روزهای اوّل قصد داشتم بروم «خرمشهر» و آبادان؛ لکن نمی شد. علت هم این بود که در اهواز، از بس کار زیاد بود، اصلاً از آن محلّی که بودیم، تکان نمی توانستم بخورم. زیرا کسانی هم که در خرمشهر می جنگیدند، بایستی از اهواز پشتیبانی شان می کردیم. چون واقعاً از هیچ جا پشتیبانی نمی شدند.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">در آن جا، به طور کلّی، دو نوع کار وجود داشت. در آن ستادی که ما بودیم، مرحوم دکتر «چمران» فرمانده ی آن تشکیلات بود و من نیز همان جا مشغول کارهایی بودم. یک نوع کار، کارهای خودِ اهواز بود. از جمله عملیات و کارهای چریکی و تنظیم گروههای کوچک برای کار در صحنه ی عملیات. البته در این جاها هم، بنده در همان حدِّ توان، مشغول بوده ام... مرحوم چمران هم با من به اهواز آمد. در یک هواپیما، با هم وارد اهواز شدیم. یک مقدار لباس آورده بودند توی همان پادگان لشکر 92، برای همراهان مرحوم چمران.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;"><br />
</span></div></span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #0000cd;">پرتوهایی از کلام شهید چمران</span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">خدایا می ‏خواهم فقیر بی ‏نیاز باشم که جاذبه‏ های مادی زندگی مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند، خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش‏های پوچ مدفون نشوم.</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">خدایا درمندم و بندبند وجودم از شدت درد صیحه می‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش.</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">خسته شده ‏ام، پیر شده ‏ام، دل شکسته ‏ام.</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">ناامیدم، دیگر آرزویی ندارم، احساس می‏کنم که در این دنیا دیگر جای من نیست با همه وداع می‏ کنم و می ‏خواهم فقط با خدای خود تنها باشم.</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">خدایا به سوی تو می ‏آیم از عالم و عالمیان می ‏گریزم تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده.</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">(بخشی از نیایش شهید دکتر مصطفی چمران)</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">در سایه سار قلم</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">در بیمارستان سوسنگرد، اتفاقی افتاده است. مردی که ترکش، سر و صورت و سینه اش را با خون درآمیخته، با آرامشی تمام، به این آیه می اندیشد: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة اِرْجِعِی اِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَةً».</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">هیجان و اضطراب، هزاران دل بی قرار را در زمهریر انتظار و التهاب، به زانو درآورده که خدایا! چه خواهد شد؟! مردی پس از چهارده قرن، با بوی علی علیه السلام ، در خاک تنفس می کند، مردی که خلوت نخلستانش را مطالعات پیوسته و تلاش های علمی پر می کند و روز تکاپویش را، کار و کوشش و بندگی. مردی که با اقتدایی حقیقی، جز به تماشای مولا در تمام ابعاد زندگی نمی اندیشد. نگاهش به دنیا طوری است که گویی تا ابدیت زنده است و دیدگاهش به آخرت این است که تا آنی دیگر، از این جهان گذرا، خواهد کوچید!</div></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">*۳۱خرداد_شهید چمران روحش شاد و یادش گرامی*</span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">زندگینامه شهید چمران</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">دکتر مصطفی چمران در اسفند 1311 چشم به روی دنیا گشود. او پنج برادر داشت که همراه پدر و مادرش در یکی از محله‏های قدیمی تهران به نام سر پولک زندگی می‏کردند. پدر او کارگر ساده و زحمت‏کشی بود که در حلال و حرام دقت زیادی داشت. او با شغل جوراب‏بافی، هزینه زندگی را تأمین می‏کرد؛ در حالی که همواره پول کمتری از مشتری‏ها می‏گرفت تا مطمئن باشد حق دیگران در روزی او آمیخته نیست. مادر مصطفی زن آگاهی بود که افزون بر رسیدگی به امور خانواده و تربیت فرزندان، از رشد علمی و سیاسی خود نیز غافل نبود. او اهل مطالعه و بحث درباره مسائل روز جامعه بود و همواره از اخبار و پیشامدهای کشورش خبر داشت.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">هوش و نبوغ چمران، زبانزد دوست و آشنا بود. او تحصیلات ابتدایی و متوسطه‏اش را در مدارس انصاریه، دارالفنون و البرز تهران گذراند و در سال 1332، موفق شد برای ادامه تحصیل در رشته الکترونیک وارد دانشکده فنی تهران شود. چمران، سه سال بعد با رتبه دانشجوی ممتاز، دانش آموخته گردید و با استفاده از بورس تحصیلی، عازم آمریکا شد. شهید چمران دوره کارشناسی ارشد را در دانشگاه تگزاس گذراند و مدرک دکترای خود را در رشته الکترونیک و فیزیک پلاسما، از دانشگاه برکلی در کالیفرنیا دریافت نمود. او که با نمره‏های عالی تحصیلات خود را به پایان رسانده بود، مدتی را در کنار دانشمندان و پژوهشگران بنام زمان خود، در یکی از مراکز تحقیقاتی به کار پرداخت.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">در لبنان</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">پس از قیام خونین پانزده خرداد 1342، پیشگامان مبارزه بر ضد رژیم شاهنشاهی، به این نتیجه رسیدند که برای توسعه و تشدید ابعاد مبارزه بر ضد رژیم، به یک مبارزه سازمان‏دهی شده نیاز می‏باشد. از این رو، دکتر چمران به همراه بعضی دوستان مؤمن و هم‏فکر خود، به مصر می‏روند و سخت‏ترین دوره‏های جنگ‏های چریکی و پارتیزانی را که هم‏زمان با حکومت جمال عبدالناصر بود، فرا می‏گیرند.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">دکتر چمران پس از بازگشت از مصر، برای مدتی به امریکا رفت و سپس به دعوت امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، از آمریکا به سوی لبنان هجرت کرد. ایشان درباره سفر خود به لبنان می‏گوید: «من در آمریکا زندگی خوشی داشتم واز همه نوع امکانات برخوردار بودم، ولی همه لذات را سه طلاقه کردم و به جنوب لبنان رفتم تا در میان محرومین و مستضعفین زندگی کنم». شهید چمران در لبنان با فراهم ساختن فعالیت‏های چریکی و تربیت جوانان جنوب لبنان، کوشید توانایی رزمی برادران لبنانی خود را برای مقابله با اشغالگران صهیونیست بالا برد.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">وجود سرداری چون چمرانِ عارف و مجاهد و برخورداری او از خلوص و ایثار، امام موسی صدر را بر آن داشت که حرکت مسلمانان مبارز لبنان را سازمان‏دهی کند و به جوانان محروم و مستضعف آن دیار، هویتی تازه بخشد تا مبارزات آنان، رنگ تازه‏ای به خود گیرد.</div></span></span></span><span style="font-weight: bold;">حماسه پاوه</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">دکتر چمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‏گردد و همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‏گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‏پردازد و همة تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‏های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‏کند. سپس در شغل معاونت نخست‏ وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‏ اندازد تا سریع‏تر و قاطعانه‏ تر مسئله کردستان را فیصله دهد؛ تا اینکه بالاخره در قضیة فراموش ناشدنی «پاوه» قدرت ایمان، ارادة آهنینن و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت می‏گردد. در آن شب مخوف پاوه، همة امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتل‏ عام شده بودند و همة شهر و تمام پستی و بلندی‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزدیک‏تر می‏شد. باران گلوله می‏بارید و می‏رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت، شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقی‏مانده را نجات دهد و شهر مصیبت‏ زده را از سقوط حتمی برهاند. آنگاه فرمان انقلابی امام‏ خمینی(ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهدة دکتر چمران واگذار شد.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">حماسه سوسنگرد</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا رویای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین ‏بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‏های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند. دکتر چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‏الله خامنه‏ ای، ارتش را آماده ساخت که برای اولین ‏بار دست به یک حمله خطرناک و حماسه‏‏ آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوه‏ای جدید از جانب جادة اهواز سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهیدچمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‏شتافت که در محاصرة تانک‏های دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقة محاصرة دشمن انداخت؛</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">هرچه تنور جنگ گرم‏تر می‏شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‏کشید، چهرة ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر می‏شد تا آنکه در حین «رقص چنین میانه میدان» از دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاک کربلای خوزستان درهم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفرید.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">دهلاویه، حماسه آخر</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">آن شب، آخرین شبی بود که نوازش نسیم بهار برگونه های گلهای دشت بوسه می کاشت و برای سبزه ها غزل وداع می سرود و می رفت تا آمدنی دیگر. و اهواز زیر سایه سکوت شب، رؤیاهای شیرین پیروزی می دید. کسی چه می دانست فردا در «دهلاویه» چه خواهد گذشت؟ فقط خدا می دانست و شاید هم خاکریزهای دهلاویه! شب آبستن حادثه ای تلخ بود و گویی در سکوتی مرگبار منتظر خبری از نسیم صبح. و او بی اعتنا به تمام سیاهیها، اشکهایش را برای بارها و بارها پای ضریح سجاده به قربانگاه راز و نیاز می برد و می رفت تا آخرین نیایشهایش را بر صفحه صحیفه عشق، جاودانه سازد:</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">«خدایا! تو را شکر که مرا در آتش عشق گداختی. احساس می کنم این دنیا دیگر جای من نیست. خدایا! به سوی تو می آیم و از عالم و عالمیان می گریزم. تو مرا در جوار رحمت خود سُکنی ده».</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">ویژگی های شخصیتی شهید چمران</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">شهید دکتر مصطفی چمران که همه زندگی، درس و دانشگاه را رها کرده و آمده بود جبهه، تا به عشق خدا و کشور، با دشمن بجنگد، در یکی از عملیات ها، در شبی مهتابی، همراه دوستان خود داشتند به دشمن شبیخون می زدند. در حین رفتن، ناگهان چمران می ایستد و رو به همراهان می گوید: به زیر پاهای خود نگاه کنید. آن ها نگاه می کنند، زمین پوشیده از گل های شقایق است. شهید چمران آن دشت را دور می زند و همراه یاران، از نقطه ای دیگر به دشمن حمله می کند. شهید چمران آن روز به دوستان خود چنین می گوید: ما نباید آن گل ها را زیر پای مان له کنیم. حال آن که عراقی ها آن جا را با تیر و خمپاره شخم می زدند. وقتی این ماجرا به گوش امام خمینی(ره) می رسد، امام می فرماید: «من چمران را دوست داشتم، اما الآن بیشتر دوست دارم.» (رسانیوز)</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">شهید چمران از منظر دیگران</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">امام خمینی، رهبر کبیر انقلاب، در پیامی به مناسبت شهادت دکتر چمران، وی را این‏چنین ستوده‏اند: «چمرانِ عزیز، با نیت پاک و خالص، غیروابسته به دسته‏جات و گروه‏های سیاسی و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و به آن ختم کرد. او در حیات، با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد، و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازی زیست و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید».</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">رهبر معظم انقلاب که هم رزم آن شهید در جبهه‏ های جنگ بود درباره او می‏فرماید: «شهید چمران، سال‏ها در سنگر جهاد فی سبیل اللّه‏ دل دشمنان خدا را لرزانیده بود. او با دل خداشناس و اراده خلل ناپذیرش، همیشه مشت آهنین خود را بر چهره دشمن نواخته بود و با این حال، او با روح لطیف و خلق ملکوتی و چشم خدابین، به ماورای محدوده‏ ها و تنگناهای مادی نظر دوخته بود. راه او، راه جهاد و تلاش برای حاکمیت اسلام و به زانو درآوردن کفر و استکبار جهانی، راه امام بزرگوار، راه نجات فلسطین و لبنان و راه نجات همه مستضعفان است».</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">در آینه خاطرات</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">از روزهای اوّل قصد داشتم بروم «خرمشهر» و آبادان؛ لکن نمی شد. علت هم این بود که در اهواز، از بس کار زیاد بود، اصلاً از آن محلّی که بودیم، تکان نمی توانستم بخورم. زیرا کسانی هم که در خرمشهر می جنگیدند، بایستی از اهواز پشتیبانی شان می کردیم. چون واقعاً از هیچ جا پشتیبانی نمی شدند.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">در آن جا، به طور کلّی، دو نوع کار وجود داشت. در آن ستادی که ما بودیم، مرحوم دکتر «چمران» فرمانده ی آن تشکیلات بود و من نیز همان جا مشغول کارهایی بودم. یک نوع کار، کارهای خودِ اهواز بود. از جمله عملیات و کارهای چریکی و تنظیم گروههای کوچک برای کار در صحنه ی عملیات. البته در این جاها هم، بنده در همان حدِّ توان، مشغول بوده ام... مرحوم چمران هم با من به اهواز آمد. در یک هواپیما، با هم وارد اهواز شدیم. یک مقدار لباس آورده بودند توی همان پادگان لشکر 92، برای همراهان مرحوم چمران.</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;"><br />
</span></div></span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #0000cd;">پرتوهایی از کلام شهید چمران</span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">خدایا می ‏خواهم فقیر بی ‏نیاز باشم که جاذبه‏ های مادی زندگی مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند، خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش‏های پوچ مدفون نشوم.</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">خدایا درمندم و بندبند وجودم از شدت درد صیحه می‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش.</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">خسته شده ‏ام، پیر شده ‏ام، دل شکسته ‏ام.</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">ناامیدم، دیگر آرزویی ندارم، احساس می‏کنم که در این دنیا دیگر جای من نیست با همه وداع می‏ کنم و می ‏خواهم فقط با خدای خود تنها باشم.</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">خدایا به سوی تو می ‏آیم از عالم و عالمیان می ‏گریزم تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده.</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #0000cd;">(بخشی از نیایش شهید دکتر مصطفی چمران)</span></div></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"></span></span></span><span style="font-weight: bold;">در سایه سار قلم</span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">در بیمارستان سوسنگرد، اتفاقی افتاده است. مردی که ترکش، سر و صورت و سینه اش را با خون درآمیخته، با آرامشی تمام، به این آیه می اندیشد: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة اِرْجِعِی اِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَةً».</div></span></span></span><span style="font-family: WebRoya;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: large;"><div style="text-align: JUSTIFY;">هیجان و اضطراب، هزاران دل بی قرار را در زمهریر انتظار و التهاب، به زانو درآورده که خدایا! چه خواهد شد؟! مردی پس از چهارده قرن، با بوی علی علیه السلام ، در خاک تنفس می کند، مردی که خلوت نخلستانش را مطالعات پیوسته و تلاش های علمی پر می کند و روز تکاپویش را، کار و کوشش و بندگی. مردی که با اقتدایی حقیقی، جز به تماشای مولا در تمام ابعاد زندگی نمی اندیشد. نگاهش به دنیا طوری است که گویی تا ابدیت زنده است و دیدگاهش به آخرت این است که تا آنی دیگر، از این جهان گذرا، خواهد کوچید!</div></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ وصيت نامه شهيد حسن ترك]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-3417.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Feb 2016 12:37:33 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-3417.html</guid>
			<description><![CDATA[کلید تمام مصائب و مشکلات در ذکر خدا و هدیۀ صلوات به محمد و آل محمد است . ذکر ظاهری ارزشـی ندارد . ذکر باید عمـلی باشد .خدا را به خاطر نعمـت هایی که به ما داده عملا" شکر کنید . <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-weight: bold;"><br />
 <br />
 قسمتي از وصيت نامه شهيد:</span><br />
 <br />
 برادران و خواهران توصيه شديد مي‌كنم به شما در تربيت نسل خردسال و نوجوان زيرا كه تضمين آينده اسلام است اين غنچه‌هاي نشكفته را دريابيد و شما هستيد كه از اين افراد مي‌توانيد بزرگان فردا را بسازيد از اين زمينه‌هاي مناسب براي رشد كه شكل نگرفته استفاده كنيم و طبق احكام خدا شكل دهيم، پدران و مادران در آشنايي فرزندانشان با قرآن و جلسات و برنامه هاي مذهبي بكوشيد و تشويقشان كنند و اما پدر و مادر گراميم اميدوارم كه دراين مدتي كه در خدمت شما بوده‌ام از من راضي باشيد هرچند در لحظات آخر فرصت خدا حافظي نبود ولي وعده ملاقات انشاء‌الله با روي گشاده و خندان نزد زهرا(س) و پيامبر خدا(ص) در كنار حوض كوثر.<br />
 <br />
 حسن ترك <br />
 <br />
 <br />
 <img src="http://www.fatehan.ir/images/BlogPages/Tork%20Hasan%2014.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Tork%20Hasan%2014.jpg]" /><br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-weight: bold;">درباره شهید</span></span></span><br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
 زندگی شهید در یک نگاه :</span><br />
 <br />
 در حاليكه روح ا... كبير در تدارك قيام عظيم خويش بود نوزادي پا به عرصه  دنيا گذاشت كه بعداً مصداق عيني كلام خميني گرديد، كه فرمود سربازان من  اكنون در گهواره‌اند، سردار رشيد دين خدا شهيد حسن ترك همان نوزادي بود كه  در سال 1341 از شهر تهران به ‌ياري امام خود چشم بر جهان گشود . و در اين  راه از همان طفوليت كوشش خستگي ناپذيري را آغاز نمود، دوران تحصيل را با  موفقيت پشت سر گذاشت كه خرمن وجودش با آتش مقدس انقلاب زبانه كشيد، در كنار  شهيدان ميرزايي و كيانيان رشد كرد، آگاهي يافت و مطالعه نمود تا قوي‌تر و  مقاوم‌ تر مقابل انديشه‌هاي التقاطي منافقان، چپ‌ها و عناصر ليبرال بايستد و  با منطق ايماني همان سربازي باشد كه امام به او دل بسته بود. پس از اخذ  ديپلم در سال 1360 از دبيرستان ابن سينا با عضويت در سپاه پاسداران فصل  نويني در راه پر مخاطره و سخت مبارزه را بر خويش گشود. ابتدا مسئول پذيرش  سپاه گرديد، اما عشق به جهاد در ميدان بلا ، او را از شهر به جبهه كشانيد و  رفت تا مردانگي را در عمل نشان دهد. عليرغم ميل فرماندهان، در عمليات فتح  المبين سرافرازانه شركت كرد و اين در حالي بود كه تنها طعم شيرين جهاد مي‌  توانست روح بي قرار او را آرامش دهد و جز اين به چيزي تن نمي‌داد. به‌ دليل  لياقت و كارايي، در عمليات مسلم بن عقيل فرماندهي گردان كميل به او واگذار  شد كه منجر به مجروح شدن وي گرديد. در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر(1)  با سمت دستيار محور حضور يافت كه پس از سه روز مقاومت بر اثر تركش خمپاره  از ناحيه كتف و فك آسيب ديد. در عمليات والفجر (2) سمت معاون مسئول محور و  در عمليات والفجر (4) مسئوليت تيپ عمار را بر عهده داشت، او در عمليات  والفجر (5) در چنگوله مسئول محور بود و سرانجام آخرين حضور او در محفل عشق  بازي والفجر (8) بود كه در اين عمليات مسئوليت طرح و عمليات تيپ  انصارالحسين (ع) را بر عهده گرفت و با پرواز عاشقانه‌اش بر آرمان‌هاي مقدس  انقلاب صحه نهاد و به مأواي خويش رسيد.<br />
 <br />
  <br />
  <br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="color: #00b050;"><span style="font-weight: bold;">واگویه های شهید :</span></span></span><br />
 <br />
 آمال و آرزوهای انسان نشان دهندۀ انگیزه های کار و عمل اوست . بیایید آمال و آرزوهایمان را خدایی کنیم .<br />
 <br />
 خدایا ! در این دنیای بزرگ سرگردان و حیرانم . مرا آن گونه که خود می خواهی تکامل ده .<br />
 <br />
 خدایا ! آن چه که برای قرب تو لازم است عطایم کن ! این بندۀ گنهکارت را یاری کن !<br />
 <br />
 بارالها! دلم سخت به حال کسانی می سوزد که تو را نشناختند و به خطا رفتند .  این ندای پشیمانی را به آن ها برسان و کاری کن که هر چه می خواهند از تو  طلب کنند و تو خود سرپرستی شان را بپذیر و مراقب رفتارشان باش !<br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;"> <br />
 مادر شهید :</span><br />
 <br />
 تازه به دنیا آمده بودی . امام را تبعید کرده بودند.امام در سخنرانی شان فرموده بودند:« سربازهای من امروز در گهواره هستند ! »<br />
 <br />
 چند ماهه بودی ؛ تو را در بغل فشردم و از آن روز به بعد هر بار که می خواستم شیرت بدهم وضو می گرفتم .<br />
 <br />
  <br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;">مادر شهید :</span><br />
 <br />
 اسمت را حسن گذاشتم ، چون به امام حسن علیه السلام ارادت خاصی داشتم . برادر نداشتم و تو را داداش حسن صدا می کردم .<br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
 از یادداشت های شهید :</span><br />
 <br />
 باید حتما " سری به تو بزنم . گفته بودی برای انجام هر کاری اول هدفت را  مشخص کن . خودت این کار را انجام دادی . نشستی و فکر کردی و گفتی : « من یک  عیب اساسی دارم و آن این که هدفم همیشه مقطعی است . این طور نمی شود !  باید جدی فکر کنم . هدفم را باید تعریف کنم . حداقل برای خودم ! »<br />
 <br />
 نشستی و ساعت ها فکر کردی و عاقبت گفتی : « هدفم را انتخاب کردم . شهادت بزرگترین آرزو و مهمترین هدف من است . »<br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
 محمد سعید بیات :</span><br />
 <br />
 آرامش ات زبان زد بود . خیلی بر اعمالت مسلط بودی . کم حرف بودی . به جا  حرف می زدی و اغلب مشغول ذکر گفتن بودی . سوال که می پرسیدند ، جواب می  دادی و دوباره ذکرهایت را از سر می گرفتی . می گفتی از فرصت ها خوب استفاده  کنید . یک بار گروهی داشتیم به جبهه می رفتیم . گفتی بیایید با هم سوره صف  را حفظ کنیم . به مقصد که رسیدیم همه آن سوره را حفظ کرده بودیم .<br />
 <br />
  <br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;">از یادداشت های شهید :</span><br />
 <br />
 مراقبه را از نوجوانی آموختی و تمرین کردی . در پایان هر روز می نشستی و  اعمالت را بررسی می کردی . روی یک کاغذ می نوشتی تا یادت نرود .<br />
 <br />
 « امروز دروغ نگفتم ، غیبت نکردم ، اما عصبانی شدم . مخصوصا" در انجمن موقع  در آوردن کتم عصبانیت را نشان دادم . چقدر بد شد! باید از بچه ها حلالیت  بخواهم . »<br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;">مادر شهید :</span><br />
 <br />
 زیرزمین خانه جای عبادت های او بود . نصف شب بلند می شدم و می دیدم حسن توی  رختخوابش نیست . سراغش می رفتم . می دیدم داخل زیر زمین ایستاده و نماز می  خواند . گوشه ای می ایستادم و نگاهش می کردم . آن وقت ها نوجوان بود اما  آن قدر با دقت و با تواضع نماز می خواند که من از نماز خواندن خودم شرمم می  آمد .<br />
 </span></span><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
  علی بادامی ، الست :</span><br />
 <br />
 دوشنبه ها و پنج شنبه ها روزه بود و به همه سفارش می کرد که از این نعمت غافل نشوید<br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;">مادر شهید :</span><br />
 <br />
 خیلی دوستش داشتم . همه اهل خانه دوستش داشتند . همه از قول من به او می  گفتند داداش حسن ! هر وقت که به جبهه می رفت از زیر قرآن ردش می کردم و می  نشستم برایش دعا می خواندم . از خدا می خواستم بچه ام را سالم نگه دارد .  یک بار که به مرخصی آمد گفتم : « حسن جان ! شب و روزم شده دعا کردن برای  سلامتی ات »<br />
 <br />
 لبخند زد . مثل همیشه ملیح و نمکین . سرش را پایین انداخت و گفت : « پس  مامان جان همه اش زیر سر شماست . چند بار می خواستم شهید شوم اما نشدم .  خیلی عجیب بود . » سرش را که بالا گرفت ، چشم هایش نمناک بود . صدایش می  لرزید . گفت : « مامان جان از این پسرت بگذر ! دعا کن شهید شوم . تو راضی  شوی برگه عبورم را می دهند ! دعا کن به آرزویم برسم ! »<br />
 <br />
 داشت به من التماس می کرد . بغض کردم ! فهمید ناراحت شدم . خواست از دلم در  بیاورد . نگاه کرد توی چشم هایم و با خنده گفت : « اگر زحمتی نیست ، دعا  کن اسیر نشوم ! »<br />
 <br />
 دیگر برای سلامتی اش دعا نکردم . انگار از ته دل راضی شده بودم . راضی به  رضای خدا ! پسرم بود ؛ جگر گوشه ام ؛ پارۀ تنم ، اما هر وقت می خواستم  دعایش کنم یاد لحن صدایش می افتادم و تصویر چشم های نمناکش می نشست توی  خانۀ چشم هایشم . آن وقت زیر لب می گفتم : « خدایا ! بچه ام به اسارت عراقی  ها در نیاید ! »<br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;"> <br />
 علی بادامی :</span><br />
 <br />
 می گفتی : « ذکر ظاهری ارزشی ندارد . ذکر باید عملی باشد . خدا را به خاطر نعمت هایی که به ما داده عملا" شکر کنید . »<br />
 <br />
 یک شب ، بعد از مراسم احیا تا صبح مردم را از امام زاده یحیی تا خانه  هایشان رساندی . آن قدر این مسیر را رفتی و آمدی تا خیالت راحت شد که دیگر  هیچ کس باقی نمانده است .<br />
 <br />
 می گفتی : « این شکر است . خدا به من ماشین داده ؛ این طوری شکرش را به جا می آورم . »<br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;">از یادداشت های شهید :</span><br />
 <br />
 یاد این جمله ات می افتم : « به هنگام طلوع و غروب خورشید که آسمان رنگ خون می گیرد به یاد شهدا باشید . »<br />
 <br />
 خیلی به صلوات اعتقاد داشتی . می گفتی کلید تمام مصائب و مشکلات در ذکر خدا و هدیۀ صلوات به محمد و آل محمد است .<br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
 حمید حسام ، خوش لفظ</span><br />
 <br />
 یادت می آید در عملیات مسلم بن عقیل در منطقۀ سومار در نیمه ای شب مجروح  شدی . ترکش به پشت گردنت خورده بود . لب و صورتت مجروح شده بود . خون زیادی  ازت می رفت . خیلی طول کشید تا آمبولانس آمد . نفس کشیدن هر لحظه برایت  مشکل و مشکل تر می شد .<br />
 <br />
 وقتی تو را روی برانکارد گذاشتند صبح شده بود . با ایما و اشاره به آن هایی  که سرِ برانکارد را گرفته بودند ، فهماندی که بایستند . خون می جوشید و از  گلویت بیرون می زد . همه نگرانت بودند . چون ممکن بود هر لحظه از شدت خون  ریزی و مشکلات تنفسی بلایی سرت بیاید .<br />
 <br />
 نشستی تیمم کردی و با همان حال نمازت را خواندی . این موضوع تا مدت ها دهان به دهان می چرخید و سینه به سینه نقل می شد .  <br />
 <br />
  <br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;">برگرفته از وصیت نامه</span><br />
 <br />
 به چله نشینی معتقد بودی . خیلی وقت ها روزه بودی اما سعی می کردی کسی  متوجه نشود . دیگران را هم به چله نشینی سفارش می کردی . در وصیت نامه ات  خواندم : « مگر نه این است که چهل روز کاری را از روی اخلاص انجام دهیم ،  چشمه های حکمت بر دل ما جرای می شود . پس چرا چنین نکنیم ؟ » <br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
 محمد حمید زاده</span><br />
 <br />
 داخل سنگر بودیم . سپیدۀ صبح می زد . سرش را بالا آورد . کلاه خودش از سنگر  بیرون زد. شروع کرد به تیراندازی. حدود سی متر با عراقی ها فاصله داشتیم .  نگاهم کرد و گفت : « خوب تیراندازی میکنم ؟»<br />
 <br />
 گفتم : « مواظب باش ! جایت را عوض کن . عراقی ها می خواهند پاتک بزنند. »<br />
 <br />
 صدای تقه ای داخل سنگر پیچید. مثل صدای برخورد یک تکه سنگ با کلاه خود .  سرش خم شد روی سینه اش.نیم خیز شدم طرفش . سرش را بالا گرفتم ؛ صورتش سرخ  شده بود . گلولۀ تک تیرانداز دشمن به سجده گاهش خورده بود . وسط پیشانی اش  مثل خورشید می درخشید .  <br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;"> <br />
 مادر شهید</span><br />
 <br />
  آن روز سه شنبه بود . آمدند و گفتند چهارشنبه مراسم شهید برگزار می شود ،  بروید فرزند شهیدتان را  ببینید . من که برای حسن می مُردم ، خدایی بود که  سکته نکردم . ما را بردند بالای سر حسن . با همان لباس پاسداری اش خوابیده  بود . صورتش سرخ و سفید بود . نمی دانم چطور شد تا دیدمش گفتم : « حسن جان !  خوش به حالت مادر جان ! به آرزویت رسیدی ؟! مبارکت باشد ! »</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[کلید تمام مصائب و مشکلات در ذکر خدا و هدیۀ صلوات به محمد و آل محمد است . ذکر ظاهری ارزشـی ندارد . ذکر باید عمـلی باشد .خدا را به خاطر نعمـت هایی که به ما داده عملا" شکر کنید . <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-weight: bold;"><br />
 <br />
 قسمتي از وصيت نامه شهيد:</span><br />
 <br />
 برادران و خواهران توصيه شديد مي‌كنم به شما در تربيت نسل خردسال و نوجوان زيرا كه تضمين آينده اسلام است اين غنچه‌هاي نشكفته را دريابيد و شما هستيد كه از اين افراد مي‌توانيد بزرگان فردا را بسازيد از اين زمينه‌هاي مناسب براي رشد كه شكل نگرفته استفاده كنيم و طبق احكام خدا شكل دهيم، پدران و مادران در آشنايي فرزندانشان با قرآن و جلسات و برنامه هاي مذهبي بكوشيد و تشويقشان كنند و اما پدر و مادر گراميم اميدوارم كه دراين مدتي كه در خدمت شما بوده‌ام از من راضي باشيد هرچند در لحظات آخر فرصت خدا حافظي نبود ولي وعده ملاقات انشاء‌الله با روي گشاده و خندان نزد زهرا(س) و پيامبر خدا(ص) در كنار حوض كوثر.<br />
 <br />
 حسن ترك <br />
 <br />
 <br />
 <img src="http://www.fatehan.ir/images/BlogPages/Tork%20Hasan%2014.jpg" border="0" alt="[تصویر:  Tork%20Hasan%2014.jpg]" /><br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-weight: bold;">درباره شهید</span></span></span><br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
 زندگی شهید در یک نگاه :</span><br />
 <br />
 در حاليكه روح ا... كبير در تدارك قيام عظيم خويش بود نوزادي پا به عرصه  دنيا گذاشت كه بعداً مصداق عيني كلام خميني گرديد، كه فرمود سربازان من  اكنون در گهواره‌اند، سردار رشيد دين خدا شهيد حسن ترك همان نوزادي بود كه  در سال 1341 از شهر تهران به ‌ياري امام خود چشم بر جهان گشود . و در اين  راه از همان طفوليت كوشش خستگي ناپذيري را آغاز نمود، دوران تحصيل را با  موفقيت پشت سر گذاشت كه خرمن وجودش با آتش مقدس انقلاب زبانه كشيد، در كنار  شهيدان ميرزايي و كيانيان رشد كرد، آگاهي يافت و مطالعه نمود تا قوي‌تر و  مقاوم‌ تر مقابل انديشه‌هاي التقاطي منافقان، چپ‌ها و عناصر ليبرال بايستد و  با منطق ايماني همان سربازي باشد كه امام به او دل بسته بود. پس از اخذ  ديپلم در سال 1360 از دبيرستان ابن سينا با عضويت در سپاه پاسداران فصل  نويني در راه پر مخاطره و سخت مبارزه را بر خويش گشود. ابتدا مسئول پذيرش  سپاه گرديد، اما عشق به جهاد در ميدان بلا ، او را از شهر به جبهه كشانيد و  رفت تا مردانگي را در عمل نشان دهد. عليرغم ميل فرماندهان، در عمليات فتح  المبين سرافرازانه شركت كرد و اين در حالي بود كه تنها طعم شيرين جهاد مي‌  توانست روح بي قرار او را آرامش دهد و جز اين به چيزي تن نمي‌داد. به‌ دليل  لياقت و كارايي، در عمليات مسلم بن عقيل فرماندهي گردان كميل به او واگذار  شد كه منجر به مجروح شدن وي گرديد. در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر(1)  با سمت دستيار محور حضور يافت كه پس از سه روز مقاومت بر اثر تركش خمپاره  از ناحيه كتف و فك آسيب ديد. در عمليات والفجر (2) سمت معاون مسئول محور و  در عمليات والفجر (4) مسئوليت تيپ عمار را بر عهده داشت، او در عمليات  والفجر (5) در چنگوله مسئول محور بود و سرانجام آخرين حضور او در محفل عشق  بازي والفجر (8) بود كه در اين عمليات مسئوليت طرح و عمليات تيپ  انصارالحسين (ع) را بر عهده گرفت و با پرواز عاشقانه‌اش بر آرمان‌هاي مقدس  انقلاب صحه نهاد و به مأواي خويش رسيد.<br />
 <br />
  <br />
  <br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="color: #00b050;"><span style="font-weight: bold;">واگویه های شهید :</span></span></span><br />
 <br />
 آمال و آرزوهای انسان نشان دهندۀ انگیزه های کار و عمل اوست . بیایید آمال و آرزوهایمان را خدایی کنیم .<br />
 <br />
 خدایا ! در این دنیای بزرگ سرگردان و حیرانم . مرا آن گونه که خود می خواهی تکامل ده .<br />
 <br />
 خدایا ! آن چه که برای قرب تو لازم است عطایم کن ! این بندۀ گنهکارت را یاری کن !<br />
 <br />
 بارالها! دلم سخت به حال کسانی می سوزد که تو را نشناختند و به خطا رفتند .  این ندای پشیمانی را به آن ها برسان و کاری کن که هر چه می خواهند از تو  طلب کنند و تو خود سرپرستی شان را بپذیر و مراقب رفتارشان باش !<br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;"> <br />
 مادر شهید :</span><br />
 <br />
 تازه به دنیا آمده بودی . امام را تبعید کرده بودند.امام در سخنرانی شان فرموده بودند:« سربازهای من امروز در گهواره هستند ! »<br />
 <br />
 چند ماهه بودی ؛ تو را در بغل فشردم و از آن روز به بعد هر بار که می خواستم شیرت بدهم وضو می گرفتم .<br />
 <br />
  <br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;">مادر شهید :</span><br />
 <br />
 اسمت را حسن گذاشتم ، چون به امام حسن علیه السلام ارادت خاصی داشتم . برادر نداشتم و تو را داداش حسن صدا می کردم .<br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
 از یادداشت های شهید :</span><br />
 <br />
 باید حتما " سری به تو بزنم . گفته بودی برای انجام هر کاری اول هدفت را  مشخص کن . خودت این کار را انجام دادی . نشستی و فکر کردی و گفتی : « من یک  عیب اساسی دارم و آن این که هدفم همیشه مقطعی است . این طور نمی شود !  باید جدی فکر کنم . هدفم را باید تعریف کنم . حداقل برای خودم ! »<br />
 <br />
 نشستی و ساعت ها فکر کردی و عاقبت گفتی : « هدفم را انتخاب کردم . شهادت بزرگترین آرزو و مهمترین هدف من است . »<br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
 محمد سعید بیات :</span><br />
 <br />
 آرامش ات زبان زد بود . خیلی بر اعمالت مسلط بودی . کم حرف بودی . به جا  حرف می زدی و اغلب مشغول ذکر گفتن بودی . سوال که می پرسیدند ، جواب می  دادی و دوباره ذکرهایت را از سر می گرفتی . می گفتی از فرصت ها خوب استفاده  کنید . یک بار گروهی داشتیم به جبهه می رفتیم . گفتی بیایید با هم سوره صف  را حفظ کنیم . به مقصد که رسیدیم همه آن سوره را حفظ کرده بودیم .<br />
 <br />
  <br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;">از یادداشت های شهید :</span><br />
 <br />
 مراقبه را از نوجوانی آموختی و تمرین کردی . در پایان هر روز می نشستی و  اعمالت را بررسی می کردی . روی یک کاغذ می نوشتی تا یادت نرود .<br />
 <br />
 « امروز دروغ نگفتم ، غیبت نکردم ، اما عصبانی شدم . مخصوصا" در انجمن موقع  در آوردن کتم عصبانیت را نشان دادم . چقدر بد شد! باید از بچه ها حلالیت  بخواهم . »<br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;">مادر شهید :</span><br />
 <br />
 زیرزمین خانه جای عبادت های او بود . نصف شب بلند می شدم و می دیدم حسن توی  رختخوابش نیست . سراغش می رفتم . می دیدم داخل زیر زمین ایستاده و نماز می  خواند . گوشه ای می ایستادم و نگاهش می کردم . آن وقت ها نوجوان بود اما  آن قدر با دقت و با تواضع نماز می خواند که من از نماز خواندن خودم شرمم می  آمد .<br />
 </span></span><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
  علی بادامی ، الست :</span><br />
 <br />
 دوشنبه ها و پنج شنبه ها روزه بود و به همه سفارش می کرد که از این نعمت غافل نشوید<br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;">مادر شهید :</span><br />
 <br />
 خیلی دوستش داشتم . همه اهل خانه دوستش داشتند . همه از قول من به او می  گفتند داداش حسن ! هر وقت که به جبهه می رفت از زیر قرآن ردش می کردم و می  نشستم برایش دعا می خواندم . از خدا می خواستم بچه ام را سالم نگه دارد .  یک بار که به مرخصی آمد گفتم : « حسن جان ! شب و روزم شده دعا کردن برای  سلامتی ات »<br />
 <br />
 لبخند زد . مثل همیشه ملیح و نمکین . سرش را پایین انداخت و گفت : « پس  مامان جان همه اش زیر سر شماست . چند بار می خواستم شهید شوم اما نشدم .  خیلی عجیب بود . » سرش را که بالا گرفت ، چشم هایش نمناک بود . صدایش می  لرزید . گفت : « مامان جان از این پسرت بگذر ! دعا کن شهید شوم . تو راضی  شوی برگه عبورم را می دهند ! دعا کن به آرزویم برسم ! »<br />
 <br />
 داشت به من التماس می کرد . بغض کردم ! فهمید ناراحت شدم . خواست از دلم در  بیاورد . نگاه کرد توی چشم هایم و با خنده گفت : « اگر زحمتی نیست ، دعا  کن اسیر نشوم ! »<br />
 <br />
 دیگر برای سلامتی اش دعا نکردم . انگار از ته دل راضی شده بودم . راضی به  رضای خدا ! پسرم بود ؛ جگر گوشه ام ؛ پارۀ تنم ، اما هر وقت می خواستم  دعایش کنم یاد لحن صدایش می افتادم و تصویر چشم های نمناکش می نشست توی  خانۀ چشم هایشم . آن وقت زیر لب می گفتم : « خدایا ! بچه ام به اسارت عراقی  ها در نیاید ! »<br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;"> <br />
 علی بادامی :</span><br />
 <br />
 می گفتی : « ذکر ظاهری ارزشی ندارد . ذکر باید عملی باشد . خدا را به خاطر نعمت هایی که به ما داده عملا" شکر کنید . »<br />
 <br />
 یک شب ، بعد از مراسم احیا تا صبح مردم را از امام زاده یحیی تا خانه  هایشان رساندی . آن قدر این مسیر را رفتی و آمدی تا خیالت راحت شد که دیگر  هیچ کس باقی نمانده است .<br />
 <br />
 می گفتی : « این شکر است . خدا به من ماشین داده ؛ این طوری شکرش را به جا می آورم . »<br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;">از یادداشت های شهید :</span><br />
 <br />
 یاد این جمله ات می افتم : « به هنگام طلوع و غروب خورشید که آسمان رنگ خون می گیرد به یاد شهدا باشید . »<br />
 <br />
 خیلی به صلوات اعتقاد داشتی . می گفتی کلید تمام مصائب و مشکلات در ذکر خدا و هدیۀ صلوات به محمد و آل محمد است .<br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
 حمید حسام ، خوش لفظ</span><br />
 <br />
 یادت می آید در عملیات مسلم بن عقیل در منطقۀ سومار در نیمه ای شب مجروح  شدی . ترکش به پشت گردنت خورده بود . لب و صورتت مجروح شده بود . خون زیادی  ازت می رفت . خیلی طول کشید تا آمبولانس آمد . نفس کشیدن هر لحظه برایت  مشکل و مشکل تر می شد .<br />
 <br />
 وقتی تو را روی برانکارد گذاشتند صبح شده بود . با ایما و اشاره به آن هایی  که سرِ برانکارد را گرفته بودند ، فهماندی که بایستند . خون می جوشید و از  گلویت بیرون می زد . همه نگرانت بودند . چون ممکن بود هر لحظه از شدت خون  ریزی و مشکلات تنفسی بلایی سرت بیاید .<br />
 <br />
 نشستی تیمم کردی و با همان حال نمازت را خواندی . این موضوع تا مدت ها دهان به دهان می چرخید و سینه به سینه نقل می شد .  <br />
 <br />
  <br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;">برگرفته از وصیت نامه</span><br />
 <br />
 به چله نشینی معتقد بودی . خیلی وقت ها روزه بودی اما سعی می کردی کسی  متوجه نشود . دیگران را هم به چله نشینی سفارش می کردی . در وصیت نامه ات  خواندم : « مگر نه این است که چهل روز کاری را از روی اخلاص انجام دهیم ،  چشمه های حکمت بر دل ما جرای می شود . پس چرا چنین نکنیم ؟ » <br />
 <br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
 محمد حمید زاده</span><br />
 <br />
 داخل سنگر بودیم . سپیدۀ صبح می زد . سرش را بالا آورد . کلاه خودش از سنگر  بیرون زد. شروع کرد به تیراندازی. حدود سی متر با عراقی ها فاصله داشتیم .  نگاهم کرد و گفت : « خوب تیراندازی میکنم ؟»<br />
 <br />
 گفتم : « مواظب باش ! جایت را عوض کن . عراقی ها می خواهند پاتک بزنند. »<br />
 <br />
 صدای تقه ای داخل سنگر پیچید. مثل صدای برخورد یک تکه سنگ با کلاه خود .  سرش خم شد روی سینه اش.نیم خیز شدم طرفش . سرش را بالا گرفتم ؛ صورتش سرخ  شده بود . گلولۀ تک تیرانداز دشمن به سجده گاهش خورده بود . وسط پیشانی اش  مثل خورشید می درخشید .  <br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;"> <br />
 مادر شهید</span><br />
 <br />
  آن روز سه شنبه بود . آمدند و گفتند چهارشنبه مراسم شهید برگزار می شود ،  بروید فرزند شهیدتان را  ببینید . من که برای حسن می مُردم ، خدایی بود که  سکته نکردم . ما را بردند بالای سر حسن . با همان لباس پاسداری اش خوابیده  بود . صورتش سرخ و سفید بود . نمی دانم چطور شد تا دیدمش گفتم : « حسن جان !  خوش به حالت مادر جان ! به آرزویت رسیدی ؟! مبارکت باشد ! »</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ وصیت نامه شهید عبدالله (بیژن) گلشن]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-3416.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Feb 2016 12:35:59 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-3416.html</guid>
			<description><![CDATA[برادران مومن و متدین ! همگی شما را سفارش می کنم به تقوای پروردگار و اطاعت امر وی. چه ، کسی مقرب در نزد پروردگار نمی شود مگر به اطاعت و خلوص نیت <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
 بسم الله الرحمن الرحیم<br />
 <br />
 الحمد لله رب العالمین ثم الصلوه و السلام علی محمد و اله الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین والعن الدائم علی اعدائهم اجمعین<br />
 <br />
 برادران مومن و متدین ! همگی شما را سفارش می کنم به تقوای پروردگار و  اطاعت امر وی. چه ، کسی مقرب در نزد پروردگار نمی شود مگر به اطاعت و خلوص  نیت و بر همه شما لازم است در همه احوال و در جزئی و کلی ، مو به مو رعایت و  اطاعت دستورات شرع انور را نموده و در ترویج و تبلیغ مکتب اهل بیت عصمت و  طهارت و ترویج مذهب شیعه اثنی عشری که همان اسلام واقعی و حقیقی است سعی  بلیغ نمائید و اسلام عزیز را که با تلاش فقهای عالیقدر اسلام (شیعه) تا  بحال حفظ شده است همچنان پاسداری کنید.<br />
 <br />
 در حفظ و تداوم حوزه های علمیه و تقویت مراجع عالیقدر شیعه بخصوص رهبر  انقلاب حاج آقا روح الله خمینی (نور الله اعمالنا بنور علمه) کوشا بوده و  اسلام و عقاید خود را از زبان فقهای عالیقدر شیعه بگیرید و در شناخت اسلام  از هر گونه روشنفکر بازی و عوام زدگی پرهیز نموده و به شرع مقدس طبق  دستوراتی که فقهای اسلام و مراجع تقلید می فرمایند عمل نمائید.<br />
 <br />
 برادران عزیز! باید که همه ما در حفظ شعائر اسلامی و شناساندن و ذکر فضائل  اهل بیت و تشریح مسئله عظیم ولایت امام معصوم و شناساندن گوشه ای لز عظمت  ائمه دوازده گانه شیعه و به خصوص در زمان حاضر شناساندن گوشه ای از شخصیت  الهی حضرت ولی الله الاعظم امام زمان (روحی لتراب مقدمه الفدا) سعی و کوشش  نمائیم و بدانیم که هر کس هر چه دارد و به هر کجا رسیده است تحت ولایت آن  امام معصوم و بزرگوار رسیده است.<br />
 <br />
 همچنین شما را سفارش می کنم به بزرگداشت و عزاداری برای مصائب اهل بیت و  اصحاب آن حضرت و به یقین بدانید که یکی از بزرگترین عوامل قرب الی الله  عزاداری خالصانه و صادقانه برای حضرت سید الشهداء است.<br />
 <br />
 برادران مومن! در انجام دادن تکالیف الهی کوشا باشید! حتی الامکان سعی کنید  که مکروهات را ترک کرده و مستحبات را بجا آورید. عباداتی از قبیل غسل جمعه  ، نماز شب ، امر به معروف و نهی از منکر ، توسل دائم به ائمه و افتقار  دائم به حضرت حق ( جلَّ و عزَّ) را با کوشش و سعی بجا آورید و سعی کنید در  تمام حوادث و مسائل و پیشامدها چه آفاقی باشد و چه انفسی ، نفس و حتی اراده  خود را فراموش نمائید و همیشه اراده و رضای پروردگار کریم خود را در نظر  بگیرید و به یقین بدانید که اگر چنین کردید پروردگار عزیز آنچنان فهم و  عقلی به شما مرحمت می فرماید که به راحتی مسائل را درک کنید.<br />
 <br />
 همچنین شما را توصیه می کنم که زیارت عاشورا را زیاد بخوانید و امیدوارم  پروردگار عالم از برکت وجود امام زمان (عج) به همه ما توفیق انجام خالصانه  عبادات را عنایت فرماید و همه ما را به مقام اهل بیت برساند.<br />
 <br />
 برادران عزیز ! همه شما را توصیه می کنم که در غذا خوردن خود دقت نمائیدو  ببینید چه می خورید و چه مقدار می خورید و آنچه می خورید از کجا آمده است.<br />
 <br />
 برادران مومن ! شما را سفارش اکید می کنم به گرامی داشتن و خدمت به سادات و  اولاد پیامبر بزرگوار اسلام چه آنکه خواندم حدیثی از حضرت رسول (ص) که  مضمون آن این بود که هر کس سادات را گرامی بدارد حضرت فرموده بودند که من  در قیامت شفاعت او را خواهم کرد هر چند گناهان روی زمین را داشته باشد که  این حدیث را آقای دستغیب نقل فرموده اند.<br />
 <br />
 برادران مومن ! شما را سفارش می کنم که در امانت خیانت نکنید و کسی که به  شما اعتماد دارد و شما را و قول شما را به صدق پذیرفته است دورو و به  اصطلاح امروز پیچیده برخورد نکنید تا وی را متحیر ساخته یا در جائی که شرعا  جایز نیست نقش بازی کنید. خلاصه مطلب آنکه بنده مومن به مقامات بلند نمی  رسد تا آنکه کاملا برای برادران مومن خود خیراندیشی کند و برای برادرانش و  برای اسلام دلسوز باشد و بدانید که خدا بندگانی دارد که افراد را می توانند  خوب بشناسند حتی باطن و نیت و مقاماتشان را نیز بدانند و بترسید که اگر در  برخوردها صادقانه و خالص نباشید . خدا شما را به طرف مقابل بشناساند اگر  خدا بخواهد.<br />
 <br />
 حاصل مطلب آنکه در هر حال خدا را حاضر و شاهد دانسته و آنطور عمل کنید که  انشاءالله مطمئن باشید که قلب مبارک امام زمان (عج) از شما راضی و خشنود  است و بدانید که اعمال ما شیعیان به محضر مقدس حضرت ولی عصر عرضه می شود و  بترسید از اینکه در نیت و اندیشه ما و در برنامه عمل ما چیزی وجود داشته  باشد که آن بزرگوار را ناراحت سازد.<br />
 <br />
 برادران مومن و متدین! همیشه سعی نمائید که گرفتاریها و مشکلات برادران  ایمانی  خود را رفع نمائید و از حال یکدیگر جویا باشید. محضر علمای اسلام  را غنیمت شمرده و همیشه علم را از زبان فقهای اسلام و معدن آن که اهل بیت  عصمت هستند فرا بگیرید.<br />
 <br />
 برادران مومن و متدین ! شما را سفارش می کنم که فقه بیاموزید تا بیشتر  بتوانید از معدن علم و معرفت بهره ببرید و به تخصصهای قرن بیستمی در حد  وجوب شرعی بها بدهید. همیشه سعی کنید در دل کوچکترین ذره ای از حب دنیا و  اهل آن نباشد.<br />
 <br />
  در پایان همگی برادران عزیز را سفارش می کنم که رهبر بزرگوار این انقلاب  را تنها نگذارید زیرا بنده احساس می کنم که فتنه های عظیمی در پیش داریم و  به تجربه ثابت شده است که این رهبر بیدار دل و دلسوز به حال اسلام ، مسائل  را بهتر از بقیه درک می کنند و امیدوارم پروردگار کریم این مرجع عالیقدر  جهان تشیع را و سایر علمای دلسوخته شیعه را در دوران فتنه و آشوب آخرالزمان  تا ظهور حضرت حجت (عج) برای همه مومنین و مسلمین حفظ فرماید.<br />
 <br />
 در پایان از همگی برادران حلالیت می طلبم و امیدوارم که اگر شهید شدم برایم  فاتحه و دعا بخوانید و نیز طلب مغفرت خدا و شفاعت اهل بیت را برایم  بنمائید و بر سر قبرم ذکر مصیبت حضرت اباعبدالله (ع) بنمائید و امیدوارم  پروردگار متعال همگی ما را در زمره شیعیان و محبان اهل بیت محشور فرماید.<br />
 <br />
 والسلام علی من اتبع الهدی<br />
 <br />
 دوم جمادی الاول سال هزار و سیصد و چهار هجری قمری مطابق با ۱۶ بهمن سال ۱۳۶۲<br />
 <br />
 ۱۶/۱۱/۱۳۶۲<br />
</span></span><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;">دوستدار مومنین و محبین اهل بیت<br />
 عبدالله (بیژن) گلشن</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[برادران مومن و متدین ! همگی شما را سفارش می کنم به تقوای پروردگار و اطاعت امر وی. چه ، کسی مقرب در نزد پروردگار نمی شود مگر به اطاعت و خلوص نیت <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
 بسم الله الرحمن الرحیم<br />
 <br />
 الحمد لله رب العالمین ثم الصلوه و السلام علی محمد و اله الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین والعن الدائم علی اعدائهم اجمعین<br />
 <br />
 برادران مومن و متدین ! همگی شما را سفارش می کنم به تقوای پروردگار و  اطاعت امر وی. چه ، کسی مقرب در نزد پروردگار نمی شود مگر به اطاعت و خلوص  نیت و بر همه شما لازم است در همه احوال و در جزئی و کلی ، مو به مو رعایت و  اطاعت دستورات شرع انور را نموده و در ترویج و تبلیغ مکتب اهل بیت عصمت و  طهارت و ترویج مذهب شیعه اثنی عشری که همان اسلام واقعی و حقیقی است سعی  بلیغ نمائید و اسلام عزیز را که با تلاش فقهای عالیقدر اسلام (شیعه) تا  بحال حفظ شده است همچنان پاسداری کنید.<br />
 <br />
 در حفظ و تداوم حوزه های علمیه و تقویت مراجع عالیقدر شیعه بخصوص رهبر  انقلاب حاج آقا روح الله خمینی (نور الله اعمالنا بنور علمه) کوشا بوده و  اسلام و عقاید خود را از زبان فقهای عالیقدر شیعه بگیرید و در شناخت اسلام  از هر گونه روشنفکر بازی و عوام زدگی پرهیز نموده و به شرع مقدس طبق  دستوراتی که فقهای اسلام و مراجع تقلید می فرمایند عمل نمائید.<br />
 <br />
 برادران عزیز! باید که همه ما در حفظ شعائر اسلامی و شناساندن و ذکر فضائل  اهل بیت و تشریح مسئله عظیم ولایت امام معصوم و شناساندن گوشه ای لز عظمت  ائمه دوازده گانه شیعه و به خصوص در زمان حاضر شناساندن گوشه ای از شخصیت  الهی حضرت ولی الله الاعظم امام زمان (روحی لتراب مقدمه الفدا) سعی و کوشش  نمائیم و بدانیم که هر کس هر چه دارد و به هر کجا رسیده است تحت ولایت آن  امام معصوم و بزرگوار رسیده است.<br />
 <br />
 همچنین شما را سفارش می کنم به بزرگداشت و عزاداری برای مصائب اهل بیت و  اصحاب آن حضرت و به یقین بدانید که یکی از بزرگترین عوامل قرب الی الله  عزاداری خالصانه و صادقانه برای حضرت سید الشهداء است.<br />
 <br />
 برادران مومن! در انجام دادن تکالیف الهی کوشا باشید! حتی الامکان سعی کنید  که مکروهات را ترک کرده و مستحبات را بجا آورید. عباداتی از قبیل غسل جمعه  ، نماز شب ، امر به معروف و نهی از منکر ، توسل دائم به ائمه و افتقار  دائم به حضرت حق ( جلَّ و عزَّ) را با کوشش و سعی بجا آورید و سعی کنید در  تمام حوادث و مسائل و پیشامدها چه آفاقی باشد و چه انفسی ، نفس و حتی اراده  خود را فراموش نمائید و همیشه اراده و رضای پروردگار کریم خود را در نظر  بگیرید و به یقین بدانید که اگر چنین کردید پروردگار عزیز آنچنان فهم و  عقلی به شما مرحمت می فرماید که به راحتی مسائل را درک کنید.<br />
 <br />
 همچنین شما را توصیه می کنم که زیارت عاشورا را زیاد بخوانید و امیدوارم  پروردگار عالم از برکت وجود امام زمان (عج) به همه ما توفیق انجام خالصانه  عبادات را عنایت فرماید و همه ما را به مقام اهل بیت برساند.<br />
 <br />
 برادران عزیز ! همه شما را توصیه می کنم که در غذا خوردن خود دقت نمائیدو  ببینید چه می خورید و چه مقدار می خورید و آنچه می خورید از کجا آمده است.<br />
 <br />
 برادران مومن ! شما را سفارش اکید می کنم به گرامی داشتن و خدمت به سادات و  اولاد پیامبر بزرگوار اسلام چه آنکه خواندم حدیثی از حضرت رسول (ص) که  مضمون آن این بود که هر کس سادات را گرامی بدارد حضرت فرموده بودند که من  در قیامت شفاعت او را خواهم کرد هر چند گناهان روی زمین را داشته باشد که  این حدیث را آقای دستغیب نقل فرموده اند.<br />
 <br />
 برادران مومن ! شما را سفارش می کنم که در امانت خیانت نکنید و کسی که به  شما اعتماد دارد و شما را و قول شما را به صدق پذیرفته است دورو و به  اصطلاح امروز پیچیده برخورد نکنید تا وی را متحیر ساخته یا در جائی که شرعا  جایز نیست نقش بازی کنید. خلاصه مطلب آنکه بنده مومن به مقامات بلند نمی  رسد تا آنکه کاملا برای برادران مومن خود خیراندیشی کند و برای برادرانش و  برای اسلام دلسوز باشد و بدانید که خدا بندگانی دارد که افراد را می توانند  خوب بشناسند حتی باطن و نیت و مقاماتشان را نیز بدانند و بترسید که اگر در  برخوردها صادقانه و خالص نباشید . خدا شما را به طرف مقابل بشناساند اگر  خدا بخواهد.<br />
 <br />
 حاصل مطلب آنکه در هر حال خدا را حاضر و شاهد دانسته و آنطور عمل کنید که  انشاءالله مطمئن باشید که قلب مبارک امام زمان (عج) از شما راضی و خشنود  است و بدانید که اعمال ما شیعیان به محضر مقدس حضرت ولی عصر عرضه می شود و  بترسید از اینکه در نیت و اندیشه ما و در برنامه عمل ما چیزی وجود داشته  باشد که آن بزرگوار را ناراحت سازد.<br />
 <br />
 برادران مومن و متدین! همیشه سعی نمائید که گرفتاریها و مشکلات برادران  ایمانی  خود را رفع نمائید و از حال یکدیگر جویا باشید. محضر علمای اسلام  را غنیمت شمرده و همیشه علم را از زبان فقهای اسلام و معدن آن که اهل بیت  عصمت هستند فرا بگیرید.<br />
 <br />
 برادران مومن و متدین ! شما را سفارش می کنم که فقه بیاموزید تا بیشتر  بتوانید از معدن علم و معرفت بهره ببرید و به تخصصهای قرن بیستمی در حد  وجوب شرعی بها بدهید. همیشه سعی کنید در دل کوچکترین ذره ای از حب دنیا و  اهل آن نباشد.<br />
 <br />
  در پایان همگی برادران عزیز را سفارش می کنم که رهبر بزرگوار این انقلاب  را تنها نگذارید زیرا بنده احساس می کنم که فتنه های عظیمی در پیش داریم و  به تجربه ثابت شده است که این رهبر بیدار دل و دلسوز به حال اسلام ، مسائل  را بهتر از بقیه درک می کنند و امیدوارم پروردگار کریم این مرجع عالیقدر  جهان تشیع را و سایر علمای دلسوخته شیعه را در دوران فتنه و آشوب آخرالزمان  تا ظهور حضرت حجت (عج) برای همه مومنین و مسلمین حفظ فرماید.<br />
 <br />
 در پایان از همگی برادران حلالیت می طلبم و امیدوارم که اگر شهید شدم برایم  فاتحه و دعا بخوانید و نیز طلب مغفرت خدا و شفاعت اهل بیت را برایم  بنمائید و بر سر قبرم ذکر مصیبت حضرت اباعبدالله (ع) بنمائید و امیدوارم  پروردگار متعال همگی ما را در زمره شیعیان و محبان اهل بیت محشور فرماید.<br />
 <br />
 والسلام علی من اتبع الهدی<br />
 <br />
 دوم جمادی الاول سال هزار و سیصد و چهار هجری قمری مطابق با ۱۶ بهمن سال ۱۳۶۲<br />
 <br />
 ۱۶/۱۱/۱۳۶۲<br />
</span></span><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;">دوستدار مومنین و محبین اهل بیت<br />
 عبدالله (بیژن) گلشن</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ وصیتنامه شهید محمدرضا چلویان]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-3415.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Feb 2016 12:34:42 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-3415.html</guid>
			<description><![CDATA[هدفم از آمدن به این مکان مقدس و هدیه کردن خون ناقابل خود به اسلام این بود که اسلامی را که هزاران سال آن را در بین ما گم کرده بودند و همۀ ما آن را به فراموشی سپرده بودیم دوباره زنده شود و یاد واقعی امام حسیندر ما زنده شود. نه مثل آن وقت‌ها که فقط گریه کردن و به سر و سینه خود زدن به ما آموخته بودند؛ که عاشورا یعنی گریه کردن . ما می‌گوییم دین ما اسلام است... .   <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> <br />
 <br />
 <br />
 با درود و سلام بیکران به رهبر انقلاب و یاران باوفای او. </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> مادر عزیز و برادر دلسوزم. همان طور که بارها و بارها در صحبت هایی که می‌کردیم گفتم هدف از آمدن من به جبهه و خون دادن من تنها و تنها به خاطر اسلام و عمق این انقلاب است. شاید سؤال کنید که چرا کلمه عمق را به کار بردم.حق دارید، چون منظور من این انقلابی نیست که شما آن را به چشم ظاهری مشاهده می‌کنید. بلکه، منظور من این است که اصل انقلاب چه بوده و مقصد آن به کجا است و منظور من این بود که ما چه بوده‌ایم و می‌خواهیم به کجا برسیم. چه کارهایی می‌کردیم و می‌خواهیم چه کارهایی بکنیم؟... . </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> هدفم از آمدن به این مکان مقدس و هدیه کردن خون ناقابل خود به اسلام این بود که اسلامی را که هزاران سال آن را در بین ما گم کرده بودند و همۀ ما آن را به فراموشی سپرده بودیم دوباره زنده شود و یاد واقعی امام حسیندر ما زنده شود. نه مثل آن وقت‌ها که فقط گریه کردن و به سر و سینه خود زدن به ما آموخته بودند؛ که عاشورا یعنی گریه کردن . ما می‌گوییم دین ما اسلام است... . </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> بله، ما می‌گوییم مسلمانیم؛ مسلمان محمدی یا مسلمانی که در حال خم و راست شدن فکر طلبکاری‌ها و بدهکاری های خود هستیم؟ نمی‌دانم آیا واقعاً آن مسلمانی هستیم که می‌دانیم دستورات ما از چه کتابی هست. بله، مادر جان، هدفم این بود که این اسلام کورکورانه در بین ما خفه شود و آن اسلام واقعی جایگزین آن شود. ممکن است بپرسید که جنگ ما چه رابطه‌ای با اسلام دارد؟ در جواب باید بگویم، البته این جواب نیست بلکه مقدمه‌ای است که شما به دنبالش بروید و جواب واقعی را دریابید. همان طور که بارها گفته بودم، می‌دانیم و می‌بینیم که در این جهان مادی زورگویان و مستکبران چه ستم‌هایی که بر ضعیفان جامعه وارد نمی‌کنند و تا این زمان ظالمان به ظاهر پیروز بودند و نمونه عینی آن را در افغانستان، فلسطین، شیلی و ... دیده‌ایم و می‌بینیم. </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> در جهان سابقه ندارد که توده‌ای مستضعف با دست خالی دیکتاتوری را خوار و ذلیل کنند؛ که حتی تصور آن نمی‌بود چه رسد به انجام دادن آن، و دیدیم که به یاری خداوند متعال چه بلایی به سرش آوردیم و همین انقلاب باعث شد که مظلومان جامعه نیرویی بگیرند و حرکتی کنند و انقلاب ما را الگوی خود قرار دهند و علیه ظالمان به جنگ برخیزند... . </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> ممکن است هدف آنها اسلام نباشد ولی هدف ما اسلام است. یعنی، انقلاب ما انقلابی غیر از انقلاب اسلامی نبود و دنیا انقلاب ما را به عنوان انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته است. پس باید سعی کنیم جنگ ما به شکست نیانجامد، زیرا اگر شکست نصیب ما شود در مرحلۀ اول توده‌های مستضعف جامعه ناامید می‌شوند و دست از مبارزات خود می‌کشند و در مرحلۀ دوم انقلابی که در جهان به عنوان انقلاب اسلامی شناخته شده است از بن ریشه کن می‌شود. </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> در این موقع است که اسلام ریشه کن می‌شود. پس باید و باید و باید کوشش کنیم که در جنگ شکست نخوریم و این کوشش ما از دو حالت مادی و جانی خارج نیست. و این را هم بگویم که اگر خدای نکرده به پیروزی نرسیم خون حضرت‌ علی‌ها و حسین‌ها و فداکاران عاشوراها و کشته‌های انقلاب و معلولین همه پایمال می‌شوند و مسئول این همه خون خواهیم بود. پس باید ساخت و مبارزه کرد تا به امید خدا روزی عامل‌های نفوذی انقلاب شناسایی شوند و انقلاب چهره واقعی خود را نشان دهد و در حال حاضر اگر ما کوچکترین انحرافی را از انقلاب مشاهده کنیم عامل آنها همین نفوذی‌ها هستند... . </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> محمدرضا چلویان </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> دهم آبان ماه1361» </span></span></div> <span style="color: #ff0000;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;">درباره شهید</span></span></span><br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;">شهید «محمدرضا چلویان» اول فروردین ماه سال 1341 در روستای «بیابانک» از توابع استان سمنان متولد شد. او با تشکیل بسیج به عضویت این نهاد انقلابی درآمد و پس از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران با ورود به سپاه به جبهه اعزام شد. </span></span><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> دانشجوی تربیت‌معلم و در دوران هشت سال دفاع مقدس پیک یکی از گردان‌ها بود تا اینکه در جریان عملیات «محرم» در منطقه «عین خوش» بر اثر اصابت ترکش، در روز 16 آبان ماه سال 1361 به شهادت رسید. </span></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[هدفم از آمدن به این مکان مقدس و هدیه کردن خون ناقابل خود به اسلام این بود که اسلامی را که هزاران سال آن را در بین ما گم کرده بودند و همۀ ما آن را به فراموشی سپرده بودیم دوباره زنده شود و یاد واقعی امام حسیندر ما زنده شود. نه مثل آن وقت‌ها که فقط گریه کردن و به سر و سینه خود زدن به ما آموخته بودند؛ که عاشورا یعنی گریه کردن . ما می‌گوییم دین ما اسلام است... .   <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> <br />
 <br />
 <br />
 با درود و سلام بیکران به رهبر انقلاب و یاران باوفای او. </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> مادر عزیز و برادر دلسوزم. همان طور که بارها و بارها در صحبت هایی که می‌کردیم گفتم هدف از آمدن من به جبهه و خون دادن من تنها و تنها به خاطر اسلام و عمق این انقلاب است. شاید سؤال کنید که چرا کلمه عمق را به کار بردم.حق دارید، چون منظور من این انقلابی نیست که شما آن را به چشم ظاهری مشاهده می‌کنید. بلکه، منظور من این است که اصل انقلاب چه بوده و مقصد آن به کجا است و منظور من این بود که ما چه بوده‌ایم و می‌خواهیم به کجا برسیم. چه کارهایی می‌کردیم و می‌خواهیم چه کارهایی بکنیم؟... . </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> هدفم از آمدن به این مکان مقدس و هدیه کردن خون ناقابل خود به اسلام این بود که اسلامی را که هزاران سال آن را در بین ما گم کرده بودند و همۀ ما آن را به فراموشی سپرده بودیم دوباره زنده شود و یاد واقعی امام حسیندر ما زنده شود. نه مثل آن وقت‌ها که فقط گریه کردن و به سر و سینه خود زدن به ما آموخته بودند؛ که عاشورا یعنی گریه کردن . ما می‌گوییم دین ما اسلام است... . </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> بله، ما می‌گوییم مسلمانیم؛ مسلمان محمدی یا مسلمانی که در حال خم و راست شدن فکر طلبکاری‌ها و بدهکاری های خود هستیم؟ نمی‌دانم آیا واقعاً آن مسلمانی هستیم که می‌دانیم دستورات ما از چه کتابی هست. بله، مادر جان، هدفم این بود که این اسلام کورکورانه در بین ما خفه شود و آن اسلام واقعی جایگزین آن شود. ممکن است بپرسید که جنگ ما چه رابطه‌ای با اسلام دارد؟ در جواب باید بگویم، البته این جواب نیست بلکه مقدمه‌ای است که شما به دنبالش بروید و جواب واقعی را دریابید. همان طور که بارها گفته بودم، می‌دانیم و می‌بینیم که در این جهان مادی زورگویان و مستکبران چه ستم‌هایی که بر ضعیفان جامعه وارد نمی‌کنند و تا این زمان ظالمان به ظاهر پیروز بودند و نمونه عینی آن را در افغانستان، فلسطین، شیلی و ... دیده‌ایم و می‌بینیم. </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> در جهان سابقه ندارد که توده‌ای مستضعف با دست خالی دیکتاتوری را خوار و ذلیل کنند؛ که حتی تصور آن نمی‌بود چه رسد به انجام دادن آن، و دیدیم که به یاری خداوند متعال چه بلایی به سرش آوردیم و همین انقلاب باعث شد که مظلومان جامعه نیرویی بگیرند و حرکتی کنند و انقلاب ما را الگوی خود قرار دهند و علیه ظالمان به جنگ برخیزند... . </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> ممکن است هدف آنها اسلام نباشد ولی هدف ما اسلام است. یعنی، انقلاب ما انقلابی غیر از انقلاب اسلامی نبود و دنیا انقلاب ما را به عنوان انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته است. پس باید سعی کنیم جنگ ما به شکست نیانجامد، زیرا اگر شکست نصیب ما شود در مرحلۀ اول توده‌های مستضعف جامعه ناامید می‌شوند و دست از مبارزات خود می‌کشند و در مرحلۀ دوم انقلابی که در جهان به عنوان انقلاب اسلامی شناخته شده است از بن ریشه کن می‌شود. </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> در این موقع است که اسلام ریشه کن می‌شود. پس باید و باید و باید کوشش کنیم که در جنگ شکست نخوریم و این کوشش ما از دو حالت مادی و جانی خارج نیست. و این را هم بگویم که اگر خدای نکرده به پیروزی نرسیم خون حضرت‌ علی‌ها و حسین‌ها و فداکاران عاشوراها و کشته‌های انقلاب و معلولین همه پایمال می‌شوند و مسئول این همه خون خواهیم بود. پس باید ساخت و مبارزه کرد تا به امید خدا روزی عامل‌های نفوذی انقلاب شناسایی شوند و انقلاب چهره واقعی خود را نشان دهد و در حال حاضر اگر ما کوچکترین انحرافی را از انقلاب مشاهده کنیم عامل آنها همین نفوذی‌ها هستند... . </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> محمدرضا چلویان </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> دهم آبان ماه1361» </span></span></div> <span style="color: #ff0000;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;">درباره شهید</span></span></span><br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;">شهید «محمدرضا چلویان» اول فروردین ماه سال 1341 در روستای «بیابانک» از توابع استان سمنان متولد شد. او با تشکیل بسیج به عضویت این نهاد انقلابی درآمد و پس از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران با ورود به سپاه به جبهه اعزام شد. </span></span><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"> </div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"> دانشجوی تربیت‌معلم و در دوران هشت سال دفاع مقدس پیک یکی از گردان‌ها بود تا اینکه در جریان عملیات «محرم» در منطقه «عین خوش» بر اثر اصابت ترکش، در روز 16 آبان ماه سال 1361 به شهادت رسید. </span></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ وصيتنامه شهيد قامت‌ بيات]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-3414.html</link>
			<pubDate>Thu, 11 Feb 2016 16:01:51 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-3414.html</guid>
			<description><![CDATA[من پاسدارم و وارث خون های پانزده قرن خط سرخ شهادت تشیع که در عصری استثنایی و پر خاطره قرار گرفته ام و مسئولیتها بر دوشم سنگینی می کند . <span style="font-size: x-large;"><span style="font-family: b nazanin;"><div style="text-align: JUSTIFY;"> </div></span></span>   <br />
   <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
 بسم‌ الله الرحمن‌ الرحيم‌<br />
 <br />
 من‌ پاسدار وارث‌ خونهاي‌ پانزده‌ قرن‌ خط‌ سرخ‌ شهادت‌ تشيع‌ در عصر استثنايي‌ و پرخاط‌ره‌ قرار گرفته‌ ام‌ و مسئوليتها بر دوشهايم‌ سنگيني‌ مي‌ كند. به‌ آينده‌ و گذشته‌ مي‌ نگرم‌. پس‌ از فكرها و انديشه‌ ها به‌ نتيجه‌اي‌ مي‌ رسم‌ كه‌ در راه‌ پيش‌ خودم‌ مي‌ بينم‌. و يكي‌ اينكه‌ همچون‌ امام‌ حسين‌ (عليه‌ السلام‌) مانند شهداي‌ كربلا با تمامي‌ وجودم‌ در راه‌ خدا بودن‌ و رفتن‌ ما انتخاب‌ كنم‌، به‌ صف‌ شهدا بپيوندم‌. و دومي‌ مانند ط‌اغوتها و يزيدها حيوان‌ وار بمانم‌ و هيچ‌ حركتي‌ هجرتي‌ نداشته‌ باشم‌ و هيچ‌ در هيچ‌ شوم‌. در اين‌ دنيا نزد خداوند و در برابر خون‌ پاك‌ شهدا و مجروحين‌، مسئول‌ و در آن‌ دنيا نيز به‌ آتش‌ دوزخ‌ گرفتار شوم‌.<br />
 اولين‌ راه‌ را انتخاب‌ مي‌ كنم‌. تصميم‌ مي‌ گيرم‌ كه‌ حركت‌ كنم‌. هجرت‌ مي‌ كنم‌ و در اولين‌ قدم‌ به‌ موانع‌ و سدها بر مي‌ خوريم‌ كه‌ حيوانات‌ انسان‌ نما كه‌ جلو حركت‌ و تكامل‌ انسانها را گرفته‌ و در گوشه‌ و كنار جامعه‌ به‌ فتنه‌ گري‌ و آشوب‌ پرداخته‌ اند و باز مي‌ بينم‌ كه‌ چگونه‌ شيط‌انهاي‌ بزرگ‌ و كوچك‌ كمر به‌ نابودي‌ اسلام‌ بسته‌ اند. بار ديگر مي‌ خواهند خون‌ صدها هزار شهيد و مجروح‌ را به‌ تباهي‌ بكشند و اين‌ حركت‌ توحيدي‌ را از راه‌ مستقيم‌ منحرف‌ كنند. بر هر مسلمان‌ وظ‌يفه‌ شرعي‌ است‌ كه‌ برخيزند و با اين‌ استعمارگران‌ و شياط‌ين‌ و تجاورزگران‌ تاريخ‌ بستيزند. چون‌ هدف‌ آنها از بين‌ بردن‌ انسانيت‌ و اسلاميت‌ است‌.<br />
 من‌ يك‌ پاسدار اسلام‌ هستم‌. به‌ سهم‌ خود بايد حركت‌ كنم‌، براي‌ آزادي‌ مستضعفين‌ و برقراري‌ حكومت‌ اسلامي‌ بايد به‌ امام‌ زمان‌ (عج‌) لبيك‌ بگويم‌. اينان‌ خوب‌ مي‌ دانند كه‌ اگر اسلام‌ پا بگيرد، ديگر جايي‌ براي‌ ماندن‌ آنها نيست‌. چون‌ حكومتهاي‌ آنان‌ متزلزل‌ است‌. بنابراين‌ به‌ هر قيمتي‌ كه‌ شده‌ مي‌ كوشند، اسلام‌ عزيز و مظ‌لوم‌ را نابود كنند. اين‌ جاست‌ كه‌ صدام‌ عفلقي‌ و حسني‌ مبارك‌ با اسرائيل‌ غاصب‌، پيمان‌ دوستي‌ و ملك‌ خالد با هواپيماهاي‌ آواكس‌ آمريكايي‌ از خانه‌ خدا پاسداري‌ مي‌ كنند.<br />
 التقاط‌يون‌ و منافيقن‌ دم‌ از اسلام‌ اصيل‌ مي‌ زنند و اين‌ درد است‌، براي‌ مسلمانان‌ جهان‌ كه‌ نشسته‌اند و فرياد نمي‌ كشند. مسئوليت‌ خيلي‌ سنگين‌ است‌. بايد خط‌ سرخ‌ تشيع‌ زنده‌ بماند. بايد غربيها و شرقيها كنار بروند تا زماني‌ كه‌ ظ‌المان‌ و قداره‌ بندان‌ تاريخ‌ هستند، بايد مبارزه‌ كرد.<br />
 <br />
 بنابراين‌ تصميم‌ گرفتم‌ به‌ سوي‌ الله و رشد انسانيت‌، با آگاهي‌ از مكتبم‌ هجرت‌ كنم‌ و سرزمين‌ اسلامي‌ را از اشغال‌ اين‌ بي‌ دينان‌ و فتنه‌ جويان‌ وابسته‌ به‌ شياط‌ين‌ شرق‌ و غرب‌ دربياورم‌. كه‌ ناگهان‌ به‌ فكر مرگ‌ و شهادت‌ مي‌ افتم‌. سخنان‌ امام‌ خميني‌ به‌ ياد مي‌ افتد كه‌ فرموده‌: ((مقصد ما مكتب‌ ماست‌ و يا در جايي‌ فرمود: ((مكتب‌ ما شهادت‌ ماست‌ و يا از پيشواي‌ اسلام‌ حضرت‌ علي‌ (عليه‌ السلام‌) كه‌ فرمود: ((به‌ خدا سوگند علاقه‌ پسر ابوط‌الب‌ به‌ مرگ‌ بيشتر از علاقه‌ ط‌فل‌ به‌ پستان‌ مادرش‌ است‌.<br />
 وقتي‌ پيشوايم‌، يعني‌ الگوهاي‌ انسان‌ ها، اين‌ چنين‌ مرگ‌ را توصيف‌ مي‌ كنند، من‌ كه‌ خود را شيعه‌ و پيرو او مي‌ دانم‌ چرا بايد از مرگ‌ و شهادت‌ در راه‌ خدا هراسي‌ داشته‌ باشم‌. او كه‌ امام‌ و مقتدا و الگوي‌ ما بود، در محراب‌ عبادت‌ وقتي‌ شمشير بر فرقش‌ زدند، فرمود: ((به‌ خداي‌ كعبه‌ سوگند [رستگار] شد.. از اين‌ دنيا رفت‌ و راحت‌ شد. پس‌ ما نيز بايد بگوييم‌ و در صحنه‌ باشيم‌. اگر نباشيم‌ تنها ناممان‌ شيعه‌ است‌ و رسممان‌ شرك‌.<br />
 يك‌ سفارش‌ به‌ تمام‌ برادران‌ رزمنده‌ كه‌ در جبهه‌ حق‌ عليه‌ باط‌ل‌ مي‌ جنگند، اين‌ است‌ كه‌: براي‌ شادي‌ روح‌ شهدا سنگرها را پر كنند و خالي‌ نگذارند. بالخصوص‌ سنگر اصلي‌ انقلاب‌ را (مسجد). و ديگر اين‌ كه‌ در برگزاري‌ مجلس‌ ترحيم‌ من‌ ط‌وري‌ نباشد كه‌ دشمنان‌ اسلام‌ شاد شوند. حال‌ عزاداري‌ مي‌ كنيد، بكنيد. گريه‌ و زاري‌ مي‌ كنيد، بكنيد. نقل‌ و شيريني‌ پخش‌ مي‌ كنيد، بكنيد. ط‌وري‌ باشد كه‌ اسلام‌ شكوفا و امام‌ عزيز سربلند و خوشحال‌ [شود.]  در آخر از پدر و مادرم‌ تشكر مي‌ كنم‌ كه‌ براي‌ بزرگ‌ كردن‌ من‌ زحت‌ كشيده‌اند. مرا حلال‌ كرده‌ و از تمام‌ دوستان‌ و آشنايان‌ حلالي‌ برايم‌ بگيرند و خداي‌ متعال‌ برايشان‌ صبر و رحمت‌ عط‌ا كند. مادر گراميم‌! افتخار كن‌ كه‌ غير از قامت‌ بيات‌ پنچ‌ فرزند داري‌ كه‌ مي‌ تواني‌ آنها را هم‌ در راه‌ خدا قرباني‌ بدهي‌.<br />
 <br />
 والسلام‌ عليكم‌ و رحمالله و بر كاته‌<br />
 <br />
  <img src="http://www.fatehan.ir/images/BlogPages/qamatbayat.jpg" border="0" alt="[تصویر:  qamatbayat.jpg]" /><br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-weight: bold;"> <br />
 درباره شهید</span></span></span><br />
 شهید قامت بیات : فرمانده تیپ مستقل الهادی (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) <br />
 در روستای قره آغاج زنجان در سال 1340 به دنیا آمد . او دومین فرزند یک خانواده پر جمعیت بود ، دو خواهر و پنج برادر داشت . پدرش (یحیی ) در قره آغاج ، کشاورزی می کرد . وقتی قامت یک ساله شد خانواده اش به زنجان مهاجرت کردند و پدر به شغل گاریچی و پس از مدتی به رانندگی مشغول شد . به این ترتیب وضع اقتصادی خانواده بهتر شد . مادر قامت مه پاره بیات ، نیز برای کمک به در آمد خانواده قالی بافی می کرد .<br />
 قامت قبل از ورود به دبستان مدتی به مکتبخانه نزد فردی به نام ملاعزت رفت و قرآن را فرا گرفت . تمام کوشش وی در مکتبخانه بر یادگیری سریع و بی وقفه قرآن بود . علاوه بر کلام قرآن ، پیش از رسیدن به سن هفت سالگی در کلاسهای شبانه مدرسه ابتدایی شرکت می کرد . پس از ورود به کلاسهای روزانه در کلاسهای شبانه هم با جدیت درس می خواند که پس از مدتی اولیا مدرسه از این مسئله اطلاع یافتند و از ثبت نام وی در کلاسهای شبانه خود داری کردند . او در کلاسهای روزانه درس خود را دنبال کرد . قامت در دبستان خاقانی دوره ابتدایی را به پایان برد و در مدرسه راهنمایی انوری و سپس دبیرستان شریعتی (کنونی) تحصیل خود را ادامه داد . او همواره دوستان کمی داشت . وقتی مادر علت این امر را سوال می کرد که چرا فقط با چند نفر از بچه های محل رفت و آمد می کند ؟ می گفت : همین حد که اینها اهل نماز هستند برای من کافی است که با اینها دوست شوم . مادرش می گوید :<br />
 قامت با دیگر فرزندان من خیلی فرق داشت . او پسری نظیف و مسئولیت پذیر بود . زمانی که من منزل نبودم به خوبی از خواهران و برادران کوچک تر از خود مواظبت می کرد و خانه را مرتب و تمیز می کرد و به خوبی از عهده کارها بر می آمد .علاوه بر این بسیار پر انرژی بود . وقتی پدرش به او و خواهر و برادرانش پول توجیبی می داد تنها کسی که آن را پس انداز می کرد قامت بود . او از همان پول توجیبی روزانه، یک دست کت و شلوار برای مدرسه اش به قیمت چهل تومان خرید .<br />
 با آغاز نهضت اسلامی مردم ایران برعلیه حکومت خود کامه شاه، قامت وارد مبارزه وسیاست شد . قامت و دوستانش به شیشه های سینما سنگ می زدند .آنها می گفتند :چرا باید سینما باز ولی مسجد بسته باشد . در درگیری با پلیس به طرف آنها آجر پرت می کردند و یا کوکتل مولوتف که شیشه را پر از بنزین بودرا آتش می زدند و از پشت بامها به طرف نیروهای انتظامی شاه ستمکار پرتاب می کردند . ا و به نوارهای سخنرانی امام خمینی گوش می داد . چون فعالیت قامت و برادرانش در انقلاب زیاد بود پدرشان تصمیم گرفت آنها را به روستا ببرد . با حیله های مختلف آنها را سوار ماشین کرد ولی قامت ، یوسف و کریم در اواسط راه از ماشین پیاده شدند و به شهر بازگشتند . وقتی مادرشان علت مراجعت شان را پرسید ، قامت گفت : همه در شهر می خواهند انقلاب کنند ، ما به روستا فرار کنیم ؟! <br />
 عاقبت شاه ستمکار مجبور شد تسلیم اراده مردم ایران شود ودر26دی ماه 1357از کشور فرار کند.چند روز بعد از آن همبا آمدن امام خمینی به کشورانقلاب اسلامی به پیروزی رسید.<br />
 قامت بیات حالا با خیال راحت تر درس می خواند .در خرداد 1358 دیپلم گرفت و پس از آن وارد سپاه پاسداران شد . بیشتر در سپاه بود، بقیه وقت خود را مطالعه می کرد . <br />
 مادرش می گوید :اغلب تا نیمه شب بیدار می ماند و کتاب می خواند . علی رغم اصرار خانواده هر گز به ازدواج تن نداد . او می گفت : در صورتی که ازدواج کنم نمی توانم به جبهه بروم . این امر ، مرا از پرواز به درگاه حق محروم می کند .نیمه دوم سال 1358 که دانشجویان پیرو خط امام به سفارت آمریکا که مرکزی برای جاسوسی وخرابکاری برعلیه انقلاب اسلامی تبدیل شده بود،هجوم بردند اوحضورداشت.<br />
 به دلایل امنیتی این گروگانها را در تهران نگه نداشتند و به صورت پراکنده به شهرهای مختلف فرستادند .<br />
 تعدادی از آنان را نیز به زنجان بردند . مسئول گروه حافظ گروگانها ،مرکب از عده ای از دانشجویان،پاسداران و افسران ، قامت بیات بود . <br />
 بیات در غائله کردستان در مبارزه با ضد انقلابیون تجزیه طلب نیز شرکت داشت و با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در 31 شهریور 1359 به فرمان امام مبنی بر عزیمت به جبهه ها بدون آنکه منتظر اعزام بسیج و یا ستادی بشود به جبهه رفت .<br />
 بیات دو ماه بعد از اولین عزیمتش به جبهه به زنجان بازگشت و به منظور تشکیل بسیج فعالیت پرداخت . او از میان افراد سپاه زنجان برای آموزش مربیگری انتخاب و به تهران اعزام شد . پس از باز گشت از این دوره مدتی در جبهه سومار فرماندهی یک گروه از پاسداران را به عهده داشت . بیات به دلیل سوابق بسیار در جبهه و مدیریت بالا به فرماندهی رسید . او اولین فرمانده اعزامی از زنجان به منطقه جنگی بود و سایر نیروها زیر نظر او با دشمن می جنگیدند . او در میان افراد تحت فرماندهی اش از محبوبیت خاصی بر خوردار بود . <br />
 بیات ،در جبهه هم در اوقات فراغت را مطالعه می کرد . با آنکه اوسمت فرماندهی داشت ،به کارهای خدماتی وخدمت رسانی به نیروهای تحت امرش اقدام می کرد. در زمینه انجام فرائض دینی ، اکثر اعمالش را در خفا انجام می داد . <br />
 در عملیات محرم در منطقه سپنتا ، بیات فرماندهی عملیات را بر عهده داشت . در مرحله اول عملیات ، آتش دشمن بسیار سنگین بود و قامت از ناحیه چشم ، پشت و پا مجروح شد ؛ ولی هیچ شکایتی نداشت . همرزمان وی بعد از چند روز که درد شدید شده بود از حرکات صورت وی متوجه درد و جراحت شدند و به اصرار َ، او را به تهران اعزام کردند . پس از اینکه تا حدودی بهبودی یافت به منزل رفت اما از مجروحیت خود به خانواده چیزی نگفت و تنها به این جمله که زخمی شدم و در حال بهبودی است . اکتفا کرد .<br />
 بیات با حاج میرزا علی رستم خانی ؛ ابوالفضل پاکداد ، حمید احدی ، محمد ناصر اشتری ، مهدی میر محمدی ، محمود صدر محمدی دوست بود . همه ی اینها شهید شده اند.هر گاه اینها در مکانی جمع می شدند ؛ کشتی می گرفتند ، به طوری که افراد تحت فرماندهی آنها تعجب می کردند . بیات به محسن جزیمی که از نیروهای تحت امرش بود گفته بود تو به من کاراته یاد بده و من به تو مسائل عقیدتی . بیات در عملیات بسیاری مانند طریق القدس ، فتح المبین و ... فرماندهی نیروها را بر عهده داشت . او در وصیت نامه اش خود را چنین توصیف می کند : من پاسدارم و وارث خون های پانزده قرن خط سرخ شهادت تشیع که در عصری استثنایی و پر خاطره قرار گرفته ام و مسئولیتها بر دوشم سنگینی می کند .<br />
 قامت بیات در عملیات والفجر مقدماتی ، در منطقه رقابیه در 18 بهمن 1361 به هنگام انجام عملیات شناسایی به همراه چند تن از فرماندهان دیگر ، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش به شهادت رسیدند . او اولین شهید خانواده بود پس از شهادت قامت ، برادرش رحیم که در منطقه جنگی حضور داشت روی چهار پایه ای رفت و خطاب به رزمندگان گفت : اگر برادرم شهید شده من هستم .<br />
 او نیز بعد ها در جزیره مجنون به شهادت رسید . جسد قامت بیات بعد از زیارت حضرت معصومه به زنجان منتقل و در قبرستان پایین شهدا به خاک سپرده شد .</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[من پاسدارم و وارث خون های پانزده قرن خط سرخ شهادت تشیع که در عصری استثنایی و پر خاطره قرار گرفته ام و مسئولیتها بر دوشم سنگینی می کند . <span style="font-size: x-large;"><span style="font-family: b nazanin;"><div style="text-align: JUSTIFY;"> </div></span></span>   <br />
   <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
 بسم‌ الله الرحمن‌ الرحيم‌<br />
 <br />
 من‌ پاسدار وارث‌ خونهاي‌ پانزده‌ قرن‌ خط‌ سرخ‌ شهادت‌ تشيع‌ در عصر استثنايي‌ و پرخاط‌ره‌ قرار گرفته‌ ام‌ و مسئوليتها بر دوشهايم‌ سنگيني‌ مي‌ كند. به‌ آينده‌ و گذشته‌ مي‌ نگرم‌. پس‌ از فكرها و انديشه‌ ها به‌ نتيجه‌اي‌ مي‌ رسم‌ كه‌ در راه‌ پيش‌ خودم‌ مي‌ بينم‌. و يكي‌ اينكه‌ همچون‌ امام‌ حسين‌ (عليه‌ السلام‌) مانند شهداي‌ كربلا با تمامي‌ وجودم‌ در راه‌ خدا بودن‌ و رفتن‌ ما انتخاب‌ كنم‌، به‌ صف‌ شهدا بپيوندم‌. و دومي‌ مانند ط‌اغوتها و يزيدها حيوان‌ وار بمانم‌ و هيچ‌ حركتي‌ هجرتي‌ نداشته‌ باشم‌ و هيچ‌ در هيچ‌ شوم‌. در اين‌ دنيا نزد خداوند و در برابر خون‌ پاك‌ شهدا و مجروحين‌، مسئول‌ و در آن‌ دنيا نيز به‌ آتش‌ دوزخ‌ گرفتار شوم‌.<br />
 اولين‌ راه‌ را انتخاب‌ مي‌ كنم‌. تصميم‌ مي‌ گيرم‌ كه‌ حركت‌ كنم‌. هجرت‌ مي‌ كنم‌ و در اولين‌ قدم‌ به‌ موانع‌ و سدها بر مي‌ خوريم‌ كه‌ حيوانات‌ انسان‌ نما كه‌ جلو حركت‌ و تكامل‌ انسانها را گرفته‌ و در گوشه‌ و كنار جامعه‌ به‌ فتنه‌ گري‌ و آشوب‌ پرداخته‌ اند و باز مي‌ بينم‌ كه‌ چگونه‌ شيط‌انهاي‌ بزرگ‌ و كوچك‌ كمر به‌ نابودي‌ اسلام‌ بسته‌ اند. بار ديگر مي‌ خواهند خون‌ صدها هزار شهيد و مجروح‌ را به‌ تباهي‌ بكشند و اين‌ حركت‌ توحيدي‌ را از راه‌ مستقيم‌ منحرف‌ كنند. بر هر مسلمان‌ وظ‌يفه‌ شرعي‌ است‌ كه‌ برخيزند و با اين‌ استعمارگران‌ و شياط‌ين‌ و تجاورزگران‌ تاريخ‌ بستيزند. چون‌ هدف‌ آنها از بين‌ بردن‌ انسانيت‌ و اسلاميت‌ است‌.<br />
 من‌ يك‌ پاسدار اسلام‌ هستم‌. به‌ سهم‌ خود بايد حركت‌ كنم‌، براي‌ آزادي‌ مستضعفين‌ و برقراري‌ حكومت‌ اسلامي‌ بايد به‌ امام‌ زمان‌ (عج‌) لبيك‌ بگويم‌. اينان‌ خوب‌ مي‌ دانند كه‌ اگر اسلام‌ پا بگيرد، ديگر جايي‌ براي‌ ماندن‌ آنها نيست‌. چون‌ حكومتهاي‌ آنان‌ متزلزل‌ است‌. بنابراين‌ به‌ هر قيمتي‌ كه‌ شده‌ مي‌ كوشند، اسلام‌ عزيز و مظ‌لوم‌ را نابود كنند. اين‌ جاست‌ كه‌ صدام‌ عفلقي‌ و حسني‌ مبارك‌ با اسرائيل‌ غاصب‌، پيمان‌ دوستي‌ و ملك‌ خالد با هواپيماهاي‌ آواكس‌ آمريكايي‌ از خانه‌ خدا پاسداري‌ مي‌ كنند.<br />
 التقاط‌يون‌ و منافيقن‌ دم‌ از اسلام‌ اصيل‌ مي‌ زنند و اين‌ درد است‌، براي‌ مسلمانان‌ جهان‌ كه‌ نشسته‌اند و فرياد نمي‌ كشند. مسئوليت‌ خيلي‌ سنگين‌ است‌. بايد خط‌ سرخ‌ تشيع‌ زنده‌ بماند. بايد غربيها و شرقيها كنار بروند تا زماني‌ كه‌ ظ‌المان‌ و قداره‌ بندان‌ تاريخ‌ هستند، بايد مبارزه‌ كرد.<br />
 <br />
 بنابراين‌ تصميم‌ گرفتم‌ به‌ سوي‌ الله و رشد انسانيت‌، با آگاهي‌ از مكتبم‌ هجرت‌ كنم‌ و سرزمين‌ اسلامي‌ را از اشغال‌ اين‌ بي‌ دينان‌ و فتنه‌ جويان‌ وابسته‌ به‌ شياط‌ين‌ شرق‌ و غرب‌ دربياورم‌. كه‌ ناگهان‌ به‌ فكر مرگ‌ و شهادت‌ مي‌ افتم‌. سخنان‌ امام‌ خميني‌ به‌ ياد مي‌ افتد كه‌ فرموده‌: ((مقصد ما مكتب‌ ماست‌ و يا در جايي‌ فرمود: ((مكتب‌ ما شهادت‌ ماست‌ و يا از پيشواي‌ اسلام‌ حضرت‌ علي‌ (عليه‌ السلام‌) كه‌ فرمود: ((به‌ خدا سوگند علاقه‌ پسر ابوط‌الب‌ به‌ مرگ‌ بيشتر از علاقه‌ ط‌فل‌ به‌ پستان‌ مادرش‌ است‌.<br />
 وقتي‌ پيشوايم‌، يعني‌ الگوهاي‌ انسان‌ ها، اين‌ چنين‌ مرگ‌ را توصيف‌ مي‌ كنند، من‌ كه‌ خود را شيعه‌ و پيرو او مي‌ دانم‌ چرا بايد از مرگ‌ و شهادت‌ در راه‌ خدا هراسي‌ داشته‌ باشم‌. او كه‌ امام‌ و مقتدا و الگوي‌ ما بود، در محراب‌ عبادت‌ وقتي‌ شمشير بر فرقش‌ زدند، فرمود: ((به‌ خداي‌ كعبه‌ سوگند [رستگار] شد.. از اين‌ دنيا رفت‌ و راحت‌ شد. پس‌ ما نيز بايد بگوييم‌ و در صحنه‌ باشيم‌. اگر نباشيم‌ تنها ناممان‌ شيعه‌ است‌ و رسممان‌ شرك‌.<br />
 يك‌ سفارش‌ به‌ تمام‌ برادران‌ رزمنده‌ كه‌ در جبهه‌ حق‌ عليه‌ باط‌ل‌ مي‌ جنگند، اين‌ است‌ كه‌: براي‌ شادي‌ روح‌ شهدا سنگرها را پر كنند و خالي‌ نگذارند. بالخصوص‌ سنگر اصلي‌ انقلاب‌ را (مسجد). و ديگر اين‌ كه‌ در برگزاري‌ مجلس‌ ترحيم‌ من‌ ط‌وري‌ نباشد كه‌ دشمنان‌ اسلام‌ شاد شوند. حال‌ عزاداري‌ مي‌ كنيد، بكنيد. گريه‌ و زاري‌ مي‌ كنيد، بكنيد. نقل‌ و شيريني‌ پخش‌ مي‌ كنيد، بكنيد. ط‌وري‌ باشد كه‌ اسلام‌ شكوفا و امام‌ عزيز سربلند و خوشحال‌ [شود.]  در آخر از پدر و مادرم‌ تشكر مي‌ كنم‌ كه‌ براي‌ بزرگ‌ كردن‌ من‌ زحت‌ كشيده‌اند. مرا حلال‌ كرده‌ و از تمام‌ دوستان‌ و آشنايان‌ حلالي‌ برايم‌ بگيرند و خداي‌ متعال‌ برايشان‌ صبر و رحمت‌ عط‌ا كند. مادر گراميم‌! افتخار كن‌ كه‌ غير از قامت‌ بيات‌ پنچ‌ فرزند داري‌ كه‌ مي‌ تواني‌ آنها را هم‌ در راه‌ خدا قرباني‌ بدهي‌.<br />
 <br />
 والسلام‌ عليكم‌ و رحمالله و بر كاته‌<br />
 <br />
  <img src="http://www.fatehan.ir/images/BlogPages/qamatbayat.jpg" border="0" alt="[تصویر:  qamatbayat.jpg]" /><br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-weight: bold;"> <br />
 درباره شهید</span></span></span><br />
 شهید قامت بیات : فرمانده تیپ مستقل الهادی (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) <br />
 در روستای قره آغاج زنجان در سال 1340 به دنیا آمد . او دومین فرزند یک خانواده پر جمعیت بود ، دو خواهر و پنج برادر داشت . پدرش (یحیی ) در قره آغاج ، کشاورزی می کرد . وقتی قامت یک ساله شد خانواده اش به زنجان مهاجرت کردند و پدر به شغل گاریچی و پس از مدتی به رانندگی مشغول شد . به این ترتیب وضع اقتصادی خانواده بهتر شد . مادر قامت مه پاره بیات ، نیز برای کمک به در آمد خانواده قالی بافی می کرد .<br />
 قامت قبل از ورود به دبستان مدتی به مکتبخانه نزد فردی به نام ملاعزت رفت و قرآن را فرا گرفت . تمام کوشش وی در مکتبخانه بر یادگیری سریع و بی وقفه قرآن بود . علاوه بر کلام قرآن ، پیش از رسیدن به سن هفت سالگی در کلاسهای شبانه مدرسه ابتدایی شرکت می کرد . پس از ورود به کلاسهای روزانه در کلاسهای شبانه هم با جدیت درس می خواند که پس از مدتی اولیا مدرسه از این مسئله اطلاع یافتند و از ثبت نام وی در کلاسهای شبانه خود داری کردند . او در کلاسهای روزانه درس خود را دنبال کرد . قامت در دبستان خاقانی دوره ابتدایی را به پایان برد و در مدرسه راهنمایی انوری و سپس دبیرستان شریعتی (کنونی) تحصیل خود را ادامه داد . او همواره دوستان کمی داشت . وقتی مادر علت این امر را سوال می کرد که چرا فقط با چند نفر از بچه های محل رفت و آمد می کند ؟ می گفت : همین حد که اینها اهل نماز هستند برای من کافی است که با اینها دوست شوم . مادرش می گوید :<br />
 قامت با دیگر فرزندان من خیلی فرق داشت . او پسری نظیف و مسئولیت پذیر بود . زمانی که من منزل نبودم به خوبی از خواهران و برادران کوچک تر از خود مواظبت می کرد و خانه را مرتب و تمیز می کرد و به خوبی از عهده کارها بر می آمد .علاوه بر این بسیار پر انرژی بود . وقتی پدرش به او و خواهر و برادرانش پول توجیبی می داد تنها کسی که آن را پس انداز می کرد قامت بود . او از همان پول توجیبی روزانه، یک دست کت و شلوار برای مدرسه اش به قیمت چهل تومان خرید .<br />
 با آغاز نهضت اسلامی مردم ایران برعلیه حکومت خود کامه شاه، قامت وارد مبارزه وسیاست شد . قامت و دوستانش به شیشه های سینما سنگ می زدند .آنها می گفتند :چرا باید سینما باز ولی مسجد بسته باشد . در درگیری با پلیس به طرف آنها آجر پرت می کردند و یا کوکتل مولوتف که شیشه را پر از بنزین بودرا آتش می زدند و از پشت بامها به طرف نیروهای انتظامی شاه ستمکار پرتاب می کردند . ا و به نوارهای سخنرانی امام خمینی گوش می داد . چون فعالیت قامت و برادرانش در انقلاب زیاد بود پدرشان تصمیم گرفت آنها را به روستا ببرد . با حیله های مختلف آنها را سوار ماشین کرد ولی قامت ، یوسف و کریم در اواسط راه از ماشین پیاده شدند و به شهر بازگشتند . وقتی مادرشان علت مراجعت شان را پرسید ، قامت گفت : همه در شهر می خواهند انقلاب کنند ، ما به روستا فرار کنیم ؟! <br />
 عاقبت شاه ستمکار مجبور شد تسلیم اراده مردم ایران شود ودر26دی ماه 1357از کشور فرار کند.چند روز بعد از آن همبا آمدن امام خمینی به کشورانقلاب اسلامی به پیروزی رسید.<br />
 قامت بیات حالا با خیال راحت تر درس می خواند .در خرداد 1358 دیپلم گرفت و پس از آن وارد سپاه پاسداران شد . بیشتر در سپاه بود، بقیه وقت خود را مطالعه می کرد . <br />
 مادرش می گوید :اغلب تا نیمه شب بیدار می ماند و کتاب می خواند . علی رغم اصرار خانواده هر گز به ازدواج تن نداد . او می گفت : در صورتی که ازدواج کنم نمی توانم به جبهه بروم . این امر ، مرا از پرواز به درگاه حق محروم می کند .نیمه دوم سال 1358 که دانشجویان پیرو خط امام به سفارت آمریکا که مرکزی برای جاسوسی وخرابکاری برعلیه انقلاب اسلامی تبدیل شده بود،هجوم بردند اوحضورداشت.<br />
 به دلایل امنیتی این گروگانها را در تهران نگه نداشتند و به صورت پراکنده به شهرهای مختلف فرستادند .<br />
 تعدادی از آنان را نیز به زنجان بردند . مسئول گروه حافظ گروگانها ،مرکب از عده ای از دانشجویان،پاسداران و افسران ، قامت بیات بود . <br />
 بیات در غائله کردستان در مبارزه با ضد انقلابیون تجزیه طلب نیز شرکت داشت و با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در 31 شهریور 1359 به فرمان امام مبنی بر عزیمت به جبهه ها بدون آنکه منتظر اعزام بسیج و یا ستادی بشود به جبهه رفت .<br />
 بیات دو ماه بعد از اولین عزیمتش به جبهه به زنجان بازگشت و به منظور تشکیل بسیج فعالیت پرداخت . او از میان افراد سپاه زنجان برای آموزش مربیگری انتخاب و به تهران اعزام شد . پس از باز گشت از این دوره مدتی در جبهه سومار فرماندهی یک گروه از پاسداران را به عهده داشت . بیات به دلیل سوابق بسیار در جبهه و مدیریت بالا به فرماندهی رسید . او اولین فرمانده اعزامی از زنجان به منطقه جنگی بود و سایر نیروها زیر نظر او با دشمن می جنگیدند . او در میان افراد تحت فرماندهی اش از محبوبیت خاصی بر خوردار بود . <br />
 بیات ،در جبهه هم در اوقات فراغت را مطالعه می کرد . با آنکه اوسمت فرماندهی داشت ،به کارهای خدماتی وخدمت رسانی به نیروهای تحت امرش اقدام می کرد. در زمینه انجام فرائض دینی ، اکثر اعمالش را در خفا انجام می داد . <br />
 در عملیات محرم در منطقه سپنتا ، بیات فرماندهی عملیات را بر عهده داشت . در مرحله اول عملیات ، آتش دشمن بسیار سنگین بود و قامت از ناحیه چشم ، پشت و پا مجروح شد ؛ ولی هیچ شکایتی نداشت . همرزمان وی بعد از چند روز که درد شدید شده بود از حرکات صورت وی متوجه درد و جراحت شدند و به اصرار َ، او را به تهران اعزام کردند . پس از اینکه تا حدودی بهبودی یافت به منزل رفت اما از مجروحیت خود به خانواده چیزی نگفت و تنها به این جمله که زخمی شدم و در حال بهبودی است . اکتفا کرد .<br />
 بیات با حاج میرزا علی رستم خانی ؛ ابوالفضل پاکداد ، حمید احدی ، محمد ناصر اشتری ، مهدی میر محمدی ، محمود صدر محمدی دوست بود . همه ی اینها شهید شده اند.هر گاه اینها در مکانی جمع می شدند ؛ کشتی می گرفتند ، به طوری که افراد تحت فرماندهی آنها تعجب می کردند . بیات به محسن جزیمی که از نیروهای تحت امرش بود گفته بود تو به من کاراته یاد بده و من به تو مسائل عقیدتی . بیات در عملیات بسیاری مانند طریق القدس ، فتح المبین و ... فرماندهی نیروها را بر عهده داشت . او در وصیت نامه اش خود را چنین توصیف می کند : من پاسدارم و وارث خون های پانزده قرن خط سرخ شهادت تشیع که در عصری استثنایی و پر خاطره قرار گرفته ام و مسئولیتها بر دوشم سنگینی می کند .<br />
 قامت بیات در عملیات والفجر مقدماتی ، در منطقه رقابیه در 18 بهمن 1361 به هنگام انجام عملیات شناسایی به همراه چند تن از فرماندهان دیگر ، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش به شهادت رسیدند . او اولین شهید خانواده بود پس از شهادت قامت ، برادرش رحیم که در منطقه جنگی حضور داشت روی چهار پایه ای رفت و خطاب به رزمندگان گفت : اگر برادرم شهید شده من هستم .<br />
 او نیز بعد ها در جزیره مجنون به شهادت رسید . جسد قامت بیات بعد از زیارت حضرت معصومه به زنجان منتقل و در قبرستان پایین شهدا به خاک سپرده شد .</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ وصیت‌نامه شهیدی که پایش به خرمشهر نرسید]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-3413.html</link>
			<pubDate>Thu, 11 Feb 2016 16:00:47 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-3413.html</guid>
			<description><![CDATA[وی در سمت قائم مقام فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول الله در عملیات فتح‌المبین شرکت نمود و در همین سمت در عملیات بیت‌المقدس اندکی پیش از آزادسازی خرمشهر به شهادت رسید.  <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;">[/font]</span> <span style="font-size: large;">[font=tahoma]	  <br />
 <br />
 در سال ۱۳۳۷ در اصفهان به دنیا آمد و 24 سال بعد در سال ۱۳۶۱ و در جاده اهواز به خرمشهر در حالی که جانشین فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله بود، به شهادت رسید.<br />
 <br />
 وی در سمت قائم مقام فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول الله در عملیات فتح‌المبین شرکت نمود و در همین سمت در عملیات بیت‌المقدس اندکی پیش از آزادسازی خرمشهر به شهادت رسید.<br />
 <br />
 آنچه در ادامه می آید متن وصیت نامه این شهید عزیز است:<br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;">بسم الله الرحمن الرحیم<br />
 <br />
 انَّ الله اشتَری مِنَ الْمؤمِنینَ أنفُسَهُم وَ أموالَهُم بِأنَّ لَهُمُ الْجَنَّه یُقاتِلونَ فی سَبیلِ الله فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُون . . . فَاستَبشِروا بِبَیعِکُم الّذی بایَعتُم به وَ ذلک هُوَ الفَوزُ العظیم.</span><br />
 <br />
 همانا خداوند از مومنان جانشان و مالشان را خرید و در مقابل سرای بهشت را قرار داد و مومنان می‌جنگند. در راه خدا می‌کشند و کشته می‌شوند. پس شاد باشید به معامله‌ای که سودا نمودید و اینست آن رستگاری بزرگ.<br />
 <br />
 خداوندا توفیق عطا فرما که از جمله کسانی باشیم که خود بشارت به آنها داده‌ای که در این معامله شرکت جویند. وای که جز تو کس دیگر ندارم. «الهی و ربی من لی غیرک»<br />
 <br />
 از تو خواهانم که زندگیم را زندگی محمّد(ص) و مردنم را مردن محمد(ص) قرار دهی<br />
 <br />
 «الّهُمَّ اجعَل مَحیایَ مَحیا مُحمد و آل محمّد و مماتی مماتَ محمّد و آل محمّد»<br />
 <br />
 وقتی که در زیارت عاشورا می‌خوانیم که :<br />
 <br />
 «یا اباعبدا… إنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم و حَربٌ لِمن حارَبکُم إلی یومَ القیامه»<br />
 <br />
 ای حسین(ع) من آشتیم با کسانی که با تو آشتیند و در جنگ و ستیزم با کسانی که با شما در جنگند. (زیارت عاشورا)<br />
 <br />
 چگونه می‌توان در هر زمان در کنار گود نشست و دست از یاری فرزندان حسین که بیش از هزار سال در شکنجه و تبعید بسر می‌بردند، فرو بست، مگر می‌شود مسلمان بود و از رسول اکرم(ص) تبعیت نمود و دوستدار حسین(ع) نبوده باشیم. تشیّع علوی را برگزیده باشیم اما روحانیت را کنار گذارده باشیم. بگذریم، ابداً روحانیت با آن مشخصه‌های بارزی که در هر زمان داشته از کلینی‌ها گرفته تا خمینی(ره). هر زمان حافظ اسلام بوده‌اند و انشاءالله تا انقلاب مهدی(عج) خواهند بود.<br />
 </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1394/3/2/1043648_348.jpg" border="0" alt="[تصویر:  1043648_348.jpg]" /><br />
 </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;">اولین سفارش که بعنوان وصیت دارم همین کلمه است روحانیت،آخوند، ملا، طلبه، چقدر این کلمات ارزش دارد و معنا، ای همه‌ی کسانی که سفارشم به گوش و دیده‌تان خواهد رسید مبادا روحانیت را تنها بگذارید، بدانید که تمام تلاش ابرقدرتها در ازبین بردن اسلام، روبروی روحانیت قرار دارد. شاهد این مدعا را در اسناد لانه جاسوسی بخوانید که چقدر آمریکا از ملا می‌ترسید، با یک نمود عینی در همین صد سال اخیر ببینید هر جا کوچکترین حرکت، قیامی، جنبشی شده با رهبری همین روحانیت بوده، قیام سید جمال الدین اسدآبادی، نهضت و جنبش تنباکو، قیام میرزا کوچک خان جنگلی، قیام شیخ محمد خیابانی ، نهضتی که میرزای اول در عراق آغاز نمود و با یک فتوا مردم بابیل استعمار انگلیس را بیرون راندند، نهضت شیخ محمد عبده، نهضت اخوان‌المسلمین با رهبری حسن البناء و سید قطب، جنبش مشروطیت، با رهبری آیت الله طباطبائی و بهبهانی و الی آخر، تمامی اینها با رهبری روحانیت بوده و دقت این سخن امام را بیاد می‌آورم که چرا می‌خواهند این قدرت را بشکنید. شکست روحانیت، شکست اسلام است، بفکر می‌افتم که چرا؟ چرا؟<br />
 <br />
 من خود امام عزیز و رهبر انقلاب را هم در یک جریانی بنام روحانیت می‌بینم، نه مانند آن گروه منحرف که امام را تنها می‌بینند، من استمرار حرکت انبیاء را ولایت فقیه می‌دانم و برایم مشخص شد که پس از ۴۰ سال فقیه بزرگوار آیت ا… منتظری در همین جریان روحانیت ادامه دهنده راه اوست و باز به شما برادران و خواهرانم گوشزد می‌کنم که روحانیت را کنار مگذارید.<br />
 <br />
 سفارش دوم من درباره سپاه می‌باشد به عنوان بازوی مسلح ولایت فقیه و روحانیت :<br />
 <br />
 باید سپاه آنچنان شود که پاسداران بعنوان فریضه واجب خدمت نمایند، نه به عنوان شغل، چرا که این دو بازوی ولی فقیه سپاه و روحانیت شغلی ندارد و نباید سپاهی بودن و روحانی بودن را شغل حساب نمود، چقدر ابرقدرتها از این سپاه نو پا می‌ترسند، چرا که برادر سپاهی به عنوان فریضه وارد سپاه می‌گردد، نه حق مأموریت می‌خواهد نه فوق‌العاده بدی آب و هوا، بلکه هر کجا که سختر باشد وارد می‌شود که اجرش عظیم‌تر است.<br />
 <br />
 قبلاً اگر ترس ما از لیبرالها بود که مبادا خط امام را خدشه‌دار کنند اکنون دیگر لیبرالها به زباله‌دان تاریخ افتاده‌اند و انقلاب سوم هم پیروز شد. منافقین که در تدارک بودند که پس از حیات امام نهضت را منحرف نمایند زودتر روی آب آمدند و رو در روی ملت مسلم قرار گرفتند، تلاش تمامی شما باید این باشد که ریشه منافقین بدتر از کفار را برکنید و در این صورت آمریکا باید تا صدها سال گورش را گم کند و دست از ایران بشوید و منتظر باشد که دیگر ما به سراغ او برویم.<br />
 </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1394/3/2/1043649_201.jpg" border="0" alt="[تصویر:  1043649_201.jpg]" /><br />
 </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;">پدر و مادرم از اینکه زحمات بسیار در تربیت فرزندتان کشیدید، امیدوارم که خداوند اجرتان را افزونتر دهد، من خود به یاد دارم که قرآن را در دامان مادرم فرا گرفتم و با بیل پدرم رنجها را چشیده‌ام.<br />
 <br />
 پدر جان تو خود بهتر می‌دانی که دنیا دار فناست و آخرت مسلماً بهتر است و باقی که :<br />
 <br />
 الدنیا دار الفناء و الاخره خیر وابقی»<br />
 <br />
 مادر جان سفارشی که بشما دارم در مورد خواهرم است که دلم می‌خواست ایشان بعد از تمام کردن کلاس نهم به قم برود انشاء الله کاری کن که او این عمل را انجام دهد و سفارشی عظیم‌تری که به شما دارم که مادرم، چون خودت فرزند یک روحانی بوده‌ای. دلم می‌خواهد که تو مرا بخاک بسپاری و حتی پدرم خاک و گل بروی قبرم بریزد تا همه بدانند که شما سرشار از شوق هستید و ایمان.<br />
 <br />
 فامیل بداند که باید فرزند بدهد و ابرقدرتها بدانند که با شهید دادن خانواده‌ها حرکت انقلاب تندتر می‌گردد و چرخهای آن سریعتر.<br />
 <br />
 کتابخانه‌ای که دارم، بعد از این علی آقا پسر خاله‌ام کتابخانه را یکدست نماید، کتابهای منحرف را من تنها برای تحقیق آنجا گذاشته‌ام و هدف دیگری در کار نبوده. این کتابها را پسر خاله‌ام که می‌دانم با من هم خط بوده بردارد و در جای مناسب استفاده کند و در اختیار خواهرم و بردارم و بقیه قرار دهد.<br />
 <br />
 خدمت برادرم عباس آقا پس از برگشت سلام برسانید، دلم می‌خواهد که ایشان در سپاه پاسداران خدمت نماید چرا که محیط قابل رشد برای فرزندان انقلاب است و مسئولیت خواهر و برادر و فرزندان خواهر و برادرانم را به عهده ایشان می‌سپارم. علاقه‌مندم که انشاء الله شما کتابهای استاد شهید مرتضی مطهری را به آنها بیاموزید و خط فکری و سیاسی شهید مظلوم بهشتی را بیان کنید و به آنها یک رشد بنیادین بدهید.<br />
 <br />
 پس انداز من از دوسال معلمی که داشتم و مدتی زمانی که در سپاه بودم پیش دایی‌ام می‌باشد از این‌پس انداز چون چند سالی است که پدر و مادرم به مشهد نرفته‌اند زیارت مشهد بروند و بقیه‌اش هم تصمیمش با پدرم می‌باشد.<br />
 <br />
 ضمنا موتوری هم در تهران دارم، تصمیم در مورد موتور را به عهده حاج‌آقا پرورش می‌گذارم،<br />
 <br />
 وصیتهای زیادی در زمانهای مختلف نوشته‌ام این وصیت را که کاملتر از همه می‌دانم و فقط کافی است همین را عمل نمائید.<br />
 <br />
 در خاتمه آخرین کلمات را به نگارش درمی‌آورم:<br />
 <br />
 برادران فقط باید به فکر اسلام بود و بس و برای یاری اسلام باید اکنون از روحانیت و سپاه یاری جست و امام را یاری کرد و باید بدانیم که به قول قرآن:<br />
 <br />
 «ماعندکم ینفد و ماعند ا… باق<br />
 <br />
 ماتنفقوا من شیء فی سبیل ا… یوف علیکم»<br />
 <br />
 درود بر شهیدان اسلام بخصوص شهید مظلوم شهید آیت ا… بهشتی.<br />
 <br />
 برقرار باد پرچم اتحاد جماهیر اسلامی به رهبری امام خمینی(ره)<br />
 <br />
 <span style="color: #ff0000;">فرزند شما محمود شهبازی<br />
 <br />
 11آبان 1360 مطابق با عید فطر</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[وی در سمت قائم مقام فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول الله در عملیات فتح‌المبین شرکت نمود و در همین سمت در عملیات بیت‌المقدس اندکی پیش از آزادسازی خرمشهر به شهادت رسید.  <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;">[/font]</span> <span style="font-size: large;">[font=tahoma]	  <br />
 <br />
 در سال ۱۳۳۷ در اصفهان به دنیا آمد و 24 سال بعد در سال ۱۳۶۱ و در جاده اهواز به خرمشهر در حالی که جانشین فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله بود، به شهادت رسید.<br />
 <br />
 وی در سمت قائم مقام فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول الله در عملیات فتح‌المبین شرکت نمود و در همین سمت در عملیات بیت‌المقدس اندکی پیش از آزادسازی خرمشهر به شهادت رسید.<br />
 <br />
 آنچه در ادامه می آید متن وصیت نامه این شهید عزیز است:<br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;">بسم الله الرحمن الرحیم<br />
 <br />
 انَّ الله اشتَری مِنَ الْمؤمِنینَ أنفُسَهُم وَ أموالَهُم بِأنَّ لَهُمُ الْجَنَّه یُقاتِلونَ فی سَبیلِ الله فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُون . . . فَاستَبشِروا بِبَیعِکُم الّذی بایَعتُم به وَ ذلک هُوَ الفَوزُ العظیم.</span><br />
 <br />
 همانا خداوند از مومنان جانشان و مالشان را خرید و در مقابل سرای بهشت را قرار داد و مومنان می‌جنگند. در راه خدا می‌کشند و کشته می‌شوند. پس شاد باشید به معامله‌ای که سودا نمودید و اینست آن رستگاری بزرگ.<br />
 <br />
 خداوندا توفیق عطا فرما که از جمله کسانی باشیم که خود بشارت به آنها داده‌ای که در این معامله شرکت جویند. وای که جز تو کس دیگر ندارم. «الهی و ربی من لی غیرک»<br />
 <br />
 از تو خواهانم که زندگیم را زندگی محمّد(ص) و مردنم را مردن محمد(ص) قرار دهی<br />
 <br />
 «الّهُمَّ اجعَل مَحیایَ مَحیا مُحمد و آل محمّد و مماتی مماتَ محمّد و آل محمّد»<br />
 <br />
 وقتی که در زیارت عاشورا می‌خوانیم که :<br />
 <br />
 «یا اباعبدا… إنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم و حَربٌ لِمن حارَبکُم إلی یومَ القیامه»<br />
 <br />
 ای حسین(ع) من آشتیم با کسانی که با تو آشتیند و در جنگ و ستیزم با کسانی که با شما در جنگند. (زیارت عاشورا)<br />
 <br />
 چگونه می‌توان در هر زمان در کنار گود نشست و دست از یاری فرزندان حسین که بیش از هزار سال در شکنجه و تبعید بسر می‌بردند، فرو بست، مگر می‌شود مسلمان بود و از رسول اکرم(ص) تبعیت نمود و دوستدار حسین(ع) نبوده باشیم. تشیّع علوی را برگزیده باشیم اما روحانیت را کنار گذارده باشیم. بگذریم، ابداً روحانیت با آن مشخصه‌های بارزی که در هر زمان داشته از کلینی‌ها گرفته تا خمینی(ره). هر زمان حافظ اسلام بوده‌اند و انشاءالله تا انقلاب مهدی(عج) خواهند بود.<br />
 </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1394/3/2/1043648_348.jpg" border="0" alt="[تصویر:  1043648_348.jpg]" /><br />
 </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;">اولین سفارش که بعنوان وصیت دارم همین کلمه است روحانیت،آخوند، ملا، طلبه، چقدر این کلمات ارزش دارد و معنا، ای همه‌ی کسانی که سفارشم به گوش و دیده‌تان خواهد رسید مبادا روحانیت را تنها بگذارید، بدانید که تمام تلاش ابرقدرتها در ازبین بردن اسلام، روبروی روحانیت قرار دارد. شاهد این مدعا را در اسناد لانه جاسوسی بخوانید که چقدر آمریکا از ملا می‌ترسید، با یک نمود عینی در همین صد سال اخیر ببینید هر جا کوچکترین حرکت، قیامی، جنبشی شده با رهبری همین روحانیت بوده، قیام سید جمال الدین اسدآبادی، نهضت و جنبش تنباکو، قیام میرزا کوچک خان جنگلی، قیام شیخ محمد خیابانی ، نهضتی که میرزای اول در عراق آغاز نمود و با یک فتوا مردم بابیل استعمار انگلیس را بیرون راندند، نهضت شیخ محمد عبده، نهضت اخوان‌المسلمین با رهبری حسن البناء و سید قطب، جنبش مشروطیت، با رهبری آیت الله طباطبائی و بهبهانی و الی آخر، تمامی اینها با رهبری روحانیت بوده و دقت این سخن امام را بیاد می‌آورم که چرا می‌خواهند این قدرت را بشکنید. شکست روحانیت، شکست اسلام است، بفکر می‌افتم که چرا؟ چرا؟<br />
 <br />
 من خود امام عزیز و رهبر انقلاب را هم در یک جریانی بنام روحانیت می‌بینم، نه مانند آن گروه منحرف که امام را تنها می‌بینند، من استمرار حرکت انبیاء را ولایت فقیه می‌دانم و برایم مشخص شد که پس از ۴۰ سال فقیه بزرگوار آیت ا… منتظری در همین جریان روحانیت ادامه دهنده راه اوست و باز به شما برادران و خواهرانم گوشزد می‌کنم که روحانیت را کنار مگذارید.<br />
 <br />
 سفارش دوم من درباره سپاه می‌باشد به عنوان بازوی مسلح ولایت فقیه و روحانیت :<br />
 <br />
 باید سپاه آنچنان شود که پاسداران بعنوان فریضه واجب خدمت نمایند، نه به عنوان شغل، چرا که این دو بازوی ولی فقیه سپاه و روحانیت شغلی ندارد و نباید سپاهی بودن و روحانی بودن را شغل حساب نمود، چقدر ابرقدرتها از این سپاه نو پا می‌ترسند، چرا که برادر سپاهی به عنوان فریضه وارد سپاه می‌گردد، نه حق مأموریت می‌خواهد نه فوق‌العاده بدی آب و هوا، بلکه هر کجا که سختر باشد وارد می‌شود که اجرش عظیم‌تر است.<br />
 <br />
 قبلاً اگر ترس ما از لیبرالها بود که مبادا خط امام را خدشه‌دار کنند اکنون دیگر لیبرالها به زباله‌دان تاریخ افتاده‌اند و انقلاب سوم هم پیروز شد. منافقین که در تدارک بودند که پس از حیات امام نهضت را منحرف نمایند زودتر روی آب آمدند و رو در روی ملت مسلم قرار گرفتند، تلاش تمامی شما باید این باشد که ریشه منافقین بدتر از کفار را برکنید و در این صورت آمریکا باید تا صدها سال گورش را گم کند و دست از ایران بشوید و منتظر باشد که دیگر ما به سراغ او برویم.<br />
 </span></span> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1394/3/2/1043649_201.jpg" border="0" alt="[تصویر:  1043649_201.jpg]" /><br />
 </span></span></div> <span style="font-size: large;"><span style="font-family: tahoma;">پدر و مادرم از اینکه زحمات بسیار در تربیت فرزندتان کشیدید، امیدوارم که خداوند اجرتان را افزونتر دهد، من خود به یاد دارم که قرآن را در دامان مادرم فرا گرفتم و با بیل پدرم رنجها را چشیده‌ام.<br />
 <br />
 پدر جان تو خود بهتر می‌دانی که دنیا دار فناست و آخرت مسلماً بهتر است و باقی که :<br />
 <br />
 الدنیا دار الفناء و الاخره خیر وابقی»<br />
 <br />
 مادر جان سفارشی که بشما دارم در مورد خواهرم است که دلم می‌خواست ایشان بعد از تمام کردن کلاس نهم به قم برود انشاء الله کاری کن که او این عمل را انجام دهد و سفارشی عظیم‌تری که به شما دارم که مادرم، چون خودت فرزند یک روحانی بوده‌ای. دلم می‌خواهد که تو مرا بخاک بسپاری و حتی پدرم خاک و گل بروی قبرم بریزد تا همه بدانند که شما سرشار از شوق هستید و ایمان.<br />
 <br />
 فامیل بداند که باید فرزند بدهد و ابرقدرتها بدانند که با شهید دادن خانواده‌ها حرکت انقلاب تندتر می‌گردد و چرخهای آن سریعتر.<br />
 <br />
 کتابخانه‌ای که دارم، بعد از این علی آقا پسر خاله‌ام کتابخانه را یکدست نماید، کتابهای منحرف را من تنها برای تحقیق آنجا گذاشته‌ام و هدف دیگری در کار نبوده. این کتابها را پسر خاله‌ام که می‌دانم با من هم خط بوده بردارد و در جای مناسب استفاده کند و در اختیار خواهرم و بردارم و بقیه قرار دهد.<br />
 <br />
 خدمت برادرم عباس آقا پس از برگشت سلام برسانید، دلم می‌خواهد که ایشان در سپاه پاسداران خدمت نماید چرا که محیط قابل رشد برای فرزندان انقلاب است و مسئولیت خواهر و برادر و فرزندان خواهر و برادرانم را به عهده ایشان می‌سپارم. علاقه‌مندم که انشاء الله شما کتابهای استاد شهید مرتضی مطهری را به آنها بیاموزید و خط فکری و سیاسی شهید مظلوم بهشتی را بیان کنید و به آنها یک رشد بنیادین بدهید.<br />
 <br />
 پس انداز من از دوسال معلمی که داشتم و مدتی زمانی که در سپاه بودم پیش دایی‌ام می‌باشد از این‌پس انداز چون چند سالی است که پدر و مادرم به مشهد نرفته‌اند زیارت مشهد بروند و بقیه‌اش هم تصمیمش با پدرم می‌باشد.<br />
 <br />
 ضمنا موتوری هم در تهران دارم، تصمیم در مورد موتور را به عهده حاج‌آقا پرورش می‌گذارم،<br />
 <br />
 وصیتهای زیادی در زمانهای مختلف نوشته‌ام این وصیت را که کاملتر از همه می‌دانم و فقط کافی است همین را عمل نمائید.<br />
 <br />
 در خاتمه آخرین کلمات را به نگارش درمی‌آورم:<br />
 <br />
 برادران فقط باید به فکر اسلام بود و بس و برای یاری اسلام باید اکنون از روحانیت و سپاه یاری جست و امام را یاری کرد و باید بدانیم که به قول قرآن:<br />
 <br />
 «ماعندکم ینفد و ماعند ا… باق<br />
 <br />
 ماتنفقوا من شیء فی سبیل ا… یوف علیکم»<br />
 <br />
 درود بر شهیدان اسلام بخصوص شهید مظلوم شهید آیت ا… بهشتی.<br />
 <br />
 برقرار باد پرچم اتحاد جماهیر اسلامی به رهبری امام خمینی(ره)<br />
 <br />
 <span style="color: #ff0000;">فرزند شما محمود شهبازی<br />
 <br />
 11آبان 1360 مطابق با عید فطر</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ وصیت نامه شهید محمد جهان آرا]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-3412.html</link>
			<pubDate>Thu, 11 Feb 2016 15:59:35 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-3412.html</guid>
			<description><![CDATA[سید محمد علی جهان‌آرا معروف به محمّد جهان‌آرا (۹ شهریور ۱۳۳۳ خرمشهر - ۷ مهر ۱۳۶۰) یکی از فرماندهان سپاه پاسداران در جنگ ایران و عراق بود که در زمان این جنگ بر اثر سانحهٔ هوایی کشته شد. به پاس خدمت‌گذاری وی در دفاع از خاک خوزستان (چه آشوب‌افکنی تجزیه‌طلب‌های خلق عرب و چه ایستادگی در مقابل ارتش صدام حسین در مقاومت ۳۳ روزه خرمشهر)، بعد از سال ۱۳۷۰، به او درجه سرلشگری اعطا گردید. (اصلاح شد)<br />
<br />
<span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: large;">وصیت نامه شهید محمد جهان آرا</span></span><br />
<br />
از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم. «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».<br />
بارپرودگارا، ای رب العالمین، ای غیاث المستغیثین و ای حبیب قلبو الصالحین. تو را شکر می گیوم که شربت شهادت این گونه راه رسیدن انسان به خودت را به من بنده ی فقیر و حقیر و گناهکار خود ارزانی داشتی. من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم. خداوندا! تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت و هستی خویش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده، نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در ...<br />
و تو ای امامم! ای که به اندازه ی تمام قرنها سختی ها و رنج ها کشیدی از دست این نابخردان خرد همه چیزدان! لحظه لحظه ای این زندگی بر تو همچن نوح، موسی و عیسی و محمد (ص) گذشت. ولی تو ای امام و ای عصاره ی تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی ای امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند؟! کیست که دریابد لحظه ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان، خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسان های حاضر و آینده تاریخ می باشد؟<br />
ای امام! درد تو را، رنج تو را می دانم چه کسانی با جان می خرند، جوان با ایمان، که هستی و زندگی تازه ی خویش را در راه هدف رسیدن حکومت عدل اسلامی فدا می کند. بله ای امام! درد تو را جوانان درک می کنند، اینان که از مال دنیا فقط و فقط رهبری تو را دارند و جان خویش را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند.<br />
ای امام تا لحظه ای که خون در رگ های ما جوانان پاک اسلام وجود دارد لحظه ای نمی گذاریم که خط پیامبر گونه تو که به خط انبیاء و اولیاء وصل است به انحراف کشیده شود. ای امام! من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمی خیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم هر روز که حمله ی دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می رفتم، گریه را آغاز می کردم و فریاد می زدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سید محمد علی جهان‌آرا معروف به محمّد جهان‌آرا (۹ شهریور ۱۳۳۳ خرمشهر - ۷ مهر ۱۳۶۰) یکی از فرماندهان سپاه پاسداران در جنگ ایران و عراق بود که در زمان این جنگ بر اثر سانحهٔ هوایی کشته شد. به پاس خدمت‌گذاری وی در دفاع از خاک خوزستان (چه آشوب‌افکنی تجزیه‌طلب‌های خلق عرب و چه ایستادگی در مقابل ارتش صدام حسین در مقاومت ۳۳ روزه خرمشهر)، بعد از سال ۱۳۷۰، به او درجه سرلشگری اعطا گردید. (اصلاح شد)<br />
<br />
<span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: large;">وصیت نامه شهید محمد جهان آرا</span></span><br />
<br />
از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم. «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».<br />
بارپرودگارا، ای رب العالمین، ای غیاث المستغیثین و ای حبیب قلبو الصالحین. تو را شکر می گیوم که شربت شهادت این گونه راه رسیدن انسان به خودت را به من بنده ی فقیر و حقیر و گناهکار خود ارزانی داشتی. من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم. خداوندا! تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت و هستی خویش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده، نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در ...<br />
و تو ای امامم! ای که به اندازه ی تمام قرنها سختی ها و رنج ها کشیدی از دست این نابخردان خرد همه چیزدان! لحظه لحظه ای این زندگی بر تو همچن نوح، موسی و عیسی و محمد (ص) گذشت. ولی تو ای امام و ای عصاره ی تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی ای امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند؟! کیست که دریابد لحظه ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان، خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسان های حاضر و آینده تاریخ می باشد؟<br />
ای امام! درد تو را، رنج تو را می دانم چه کسانی با جان می خرند، جوان با ایمان، که هستی و زندگی تازه ی خویش را در راه هدف رسیدن حکومت عدل اسلامی فدا می کند. بله ای امام! درد تو را جوانان درک می کنند، اینان که از مال دنیا فقط و فقط رهبری تو را دارند و جان خویش را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند.<br />
ای امام تا لحظه ای که خون در رگ های ما جوانان پاک اسلام وجود دارد لحظه ای نمی گذاریم که خط پیامبر گونه تو که به خط انبیاء و اولیاء وصل است به انحراف کشیده شود. ای امام! من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمی خیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم هر روز که حمله ی دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می رفتم، گریه را آغاز می کردم و فریاد می زدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[جانبازهای شیمیایی که جام شهادت را نوشیدند و رفتند]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2857.html</link>
			<pubDate>Thu, 26 Feb 2015 23:42:07 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2857.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">		   معرفی مدیر کل <br />
 بهزیستی مازندران از زبان برادر</span>	    <span style="font-weight: bold;">		   مردم داری ، مهترین ویژگی جانباز <br />
شهید محمد صبوری<br />
<br />
ˈ  نخستین مدیرکل بهزیستی مازندران که خصلت نیکو وپسندیده مردم داری و حس  نوعدوستی اش  او را درمیان خانواده ، دوست و آشنا زبانزد کرد.</span>			   <br />
	    <br />
											  <img src="http://img7.irna.ir/1393/13930622/81309826/81309826-5946659.jpg" border="0" alt="[تصویر:  81309826-5946659.jpg]" />		   <br />
			  به گزارش خبرنگار ایرنا ، '<br />
محمد<br />
' نخستین فرزند خانواده صبوری بود که 28 اردیبهشت ماه سال 1328 در قائمشهر دیده به جهان گشود .پدرش حجت الاسلام'صبوری<br />
'  از اهالی اردبیل در سال 1325 برای انجام کارهای تبلیغی از قم به قائمشهر  مهاجرت کرد وفعالیتهای مذهبی و انقلابی دوران انقلاب اسلامی را مدیریت می  کرد.<br />
<br />
دامنه فعایت های انقلابی پدربدون درنظرگرفتن غیر بومی بودن در  قائمشهر ادامه داشت بطوریکه با کمک اهالی سید محله این شهر و اهدای قطعه  زمینی در سال 1340 مسجدی  با امکانات جزیی و حداقلی بنا نهاد که در دوران  انقلاب اسلامی کانون فعالیت و ساماندهی فعالیت های انقلاب بود.<br />
<br />
<br />
محمد  نیز با پرورش یافتن درچنین محیط خانوادگی ، راه پدر را ادامه داد  و دوران  جوانیش که با دوران انقلاب اسلامی گره خورده بود مبادرت به ضبط نوارهای  صوت امام خمینی (ره) می کرد تا دراختیار مردم قرار دهد .<br />
<br />
<br />
محمد شیفته فعالیت های فرهنگی در کنار کارهای انقلابی اش برپایی نمایشگاه اهایت  کتاب  را برای نخستین باردر شهر قائمشهر پایه ریزی کرد و در گوشه حیاط  مسجدی که پدرش به همراه اهالی سید محله بنا نهاد با برپایی چادر نمایشگاه  کتاب را برگزار می کرد .<br />
<br />
در جذب وساماندهی نیرو برای اعزام به میدان جنگ نقش موثری داشت بطوریکه بیشترین نیروهای اعزامی قائمشهر از سید محله اعزام شد .<br />
<br />
 با توجه به خصلت رئوف و دستگیریش از مستمندان به همراه <br />
شهید<br />
  ' فیاض بخش' پایه ریزی سازمان بهزیستی در کشور را انجام داد و پس ازتشکیل  این نهاددر سال 1358 بعنوان نخستین مدیر کل بهزیستی مازندران در عرصه دیگر  فعالیت خود را آغاز کرد و تا زمان شهادتش دراین سمت به خدمت رسانی خود  ادامه داد .<br />
<br />
<br />
محمد همزمان با حضور در  جبهه های جنگ مدیریت مجموعه های حساس و تاثیر گذار در خدمات رسانی و امداد  همچون بیمارستان صحرایی فاطمه الزهرا را برعهده داشت و دربمباران رژیم  بعثی عراق که شیمیایی شد بجای توجه به خود عرصه خدمت را رها نکرد .<br />
<br />
بطوریکه سالها بعد همین اثر شیمایی در بهمن ماه 1377 او را روانه بیمارستان کرد و به شهادت رسید .<br />
<br />
وصیت کرد تا با اجازه هیات امنای مسجدی که پدرش بنا نهاد و با نام <br />
صبوری نامگذاری شده بود در حیاط مسجد دفن شود .<br />
<br />
او بعنوان تنها فردی که در حیاط این مسجد مدفون  شد و مسجد آرامگاه ابدیش شد .<br />
<br />
امروز  نیز مزارش در حیاط این مسجد وعده گاه  نمازگزاران و اهالی سید محله است و  با نثار فاتحه ای رشادت و جانفشانی اش  را قدردان هستند.<br />
<br />
'عبدالفغور صبوری' برادرجانباز شهید محمد صبوری<br />
' درباره ویژگی های اخلاقی برادر شهیدش به خبرنگار ایرنا گفت: رافت و مردم داری ویژگی اصلی <br />
محمد بود و درمیان دوستان و آشنایان به این خصلت مطرح بود .<br />
<br />
وی ادامه داد :به همه احترام می گذاشت و شنوای حرف آدمها از هر طبقه و قشری بود .<br />
<br />
<br />
صبوری افزود:آنچنان غرق مسائل و مشکلات دیگران بود که خود و زندگیش را فراموش می کرد .<br />
<br />
وی گفت: همیشه آماده خدمت و کمک به محرومان و مستمندان بود و  برای انجام این کار از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کرد .<br />
<br />
به گفته صبوری، محمد در انجام فعالیتهای فرهنگی و ورزشی عام المنفعه همیشه پیشقدم  بود .<br />
<br />
وی به ساخت باشگاه ورزشی ، آمفی تئاتر و کتابخانه در مسجد<br />
صبوری برای استفاده همگان بعنوان تلاش های برادر<br />
شهیدش دراین زمینه نام برد .<br />
<br />
'مقداد' ، ' مصطفی' ، 'بشری' و 'زهرا' یادگاران <br />
شهید'محمد صبوری'هستند.<br />
<br />
منطقه سید محله قائمشهر در دوران هشت سال دفاع مقدس 60 شهید<br />
 و سردار تقدیم انقلاب کرد .<br />
<br />
سرداران <br />
شهید ناصر بهداشت فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا(ع) لشکر ویژه 25 کربلا، <br />
محمد حسین  باقرزاده جانشین گردان یا رسول الله(ص) لشکر ویژه 25 کربلا، داوود صفاری  معاون واحد تبلیغات لشکر ویژه 25 کربلا، مجید آصفی فرمانده گردان واحد  بهداری لشکر ویژه 25 کربلا، علیرضا بلباسی فرمانده گردان امام محمد باقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا، سید احمد کدخدازاده دانشجوی پیرو خط امام و فاتح لانه جاسوسی، رحمت الله اسدی معاون گردان امام محمدباقر(ع)  لشکر ویژه 25 کربلا، ابراهیم وکیل زاده مسئول تعاون لشکر ویژه 25 کربلا،  صفر روحی مسئول طرح خودکفایی لشکرویژه 25 کربلا و عبدالرحیم صبوری فرمانده تیپ مستقل، رشد کردند و برای حفظ کشور در جبهه ها حاضر شدند.<br />
<br />
همه  ساله یادواره شهدای سید محله با حضور و سخنرانی یکی از مسوولان ارشد کشور  برگزار می شود که نوزدهم شهریورماه امسال این برنامه با سخنرانی حجت  الاسلام' ابوترابی' نایب رییس مجلس شورای اسلامی برگزار شد .ک/4<br />
<br />
7329/608<br />
		   <br />
					 <br />
انتهای پیام /*<br />
		   <hr />
<a href="http://www.irna.ir/fa/News/81309826/" target="_blank">http://www.irna.ir/fa/News/81309826/</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">		   معرفی مدیر کل <br />
 بهزیستی مازندران از زبان برادر</span>	    <span style="font-weight: bold;">		   مردم داری ، مهترین ویژگی جانباز <br />
شهید محمد صبوری<br />
<br />
ˈ  نخستین مدیرکل بهزیستی مازندران که خصلت نیکو وپسندیده مردم داری و حس  نوعدوستی اش  او را درمیان خانواده ، دوست و آشنا زبانزد کرد.</span>			   <br />
	    <br />
											  <img src="http://img7.irna.ir/1393/13930622/81309826/81309826-5946659.jpg" border="0" alt="[تصویر:  81309826-5946659.jpg]" />		   <br />
			  به گزارش خبرنگار ایرنا ، '<br />
محمد<br />
' نخستین فرزند خانواده صبوری بود که 28 اردیبهشت ماه سال 1328 در قائمشهر دیده به جهان گشود .پدرش حجت الاسلام'صبوری<br />
'  از اهالی اردبیل در سال 1325 برای انجام کارهای تبلیغی از قم به قائمشهر  مهاجرت کرد وفعالیتهای مذهبی و انقلابی دوران انقلاب اسلامی را مدیریت می  کرد.<br />
<br />
دامنه فعایت های انقلابی پدربدون درنظرگرفتن غیر بومی بودن در  قائمشهر ادامه داشت بطوریکه با کمک اهالی سید محله این شهر و اهدای قطعه  زمینی در سال 1340 مسجدی  با امکانات جزیی و حداقلی بنا نهاد که در دوران  انقلاب اسلامی کانون فعالیت و ساماندهی فعالیت های انقلاب بود.<br />
<br />
<br />
محمد  نیز با پرورش یافتن درچنین محیط خانوادگی ، راه پدر را ادامه داد  و دوران  جوانیش که با دوران انقلاب اسلامی گره خورده بود مبادرت به ضبط نوارهای  صوت امام خمینی (ره) می کرد تا دراختیار مردم قرار دهد .<br />
<br />
<br />
محمد شیفته فعالیت های فرهنگی در کنار کارهای انقلابی اش برپایی نمایشگاه اهایت  کتاب  را برای نخستین باردر شهر قائمشهر پایه ریزی کرد و در گوشه حیاط  مسجدی که پدرش به همراه اهالی سید محله بنا نهاد با برپایی چادر نمایشگاه  کتاب را برگزار می کرد .<br />
<br />
در جذب وساماندهی نیرو برای اعزام به میدان جنگ نقش موثری داشت بطوریکه بیشترین نیروهای اعزامی قائمشهر از سید محله اعزام شد .<br />
<br />
 با توجه به خصلت رئوف و دستگیریش از مستمندان به همراه <br />
شهید<br />
  ' فیاض بخش' پایه ریزی سازمان بهزیستی در کشور را انجام داد و پس ازتشکیل  این نهاددر سال 1358 بعنوان نخستین مدیر کل بهزیستی مازندران در عرصه دیگر  فعالیت خود را آغاز کرد و تا زمان شهادتش دراین سمت به خدمت رسانی خود  ادامه داد .<br />
<br />
<br />
محمد همزمان با حضور در  جبهه های جنگ مدیریت مجموعه های حساس و تاثیر گذار در خدمات رسانی و امداد  همچون بیمارستان صحرایی فاطمه الزهرا را برعهده داشت و دربمباران رژیم  بعثی عراق که شیمیایی شد بجای توجه به خود عرصه خدمت را رها نکرد .<br />
<br />
بطوریکه سالها بعد همین اثر شیمایی در بهمن ماه 1377 او را روانه بیمارستان کرد و به شهادت رسید .<br />
<br />
وصیت کرد تا با اجازه هیات امنای مسجدی که پدرش بنا نهاد و با نام <br />
صبوری نامگذاری شده بود در حیاط مسجد دفن شود .<br />
<br />
او بعنوان تنها فردی که در حیاط این مسجد مدفون  شد و مسجد آرامگاه ابدیش شد .<br />
<br />
امروز  نیز مزارش در حیاط این مسجد وعده گاه  نمازگزاران و اهالی سید محله است و  با نثار فاتحه ای رشادت و جانفشانی اش  را قدردان هستند.<br />
<br />
'عبدالفغور صبوری' برادرجانباز شهید محمد صبوری<br />
' درباره ویژگی های اخلاقی برادر شهیدش به خبرنگار ایرنا گفت: رافت و مردم داری ویژگی اصلی <br />
محمد بود و درمیان دوستان و آشنایان به این خصلت مطرح بود .<br />
<br />
وی ادامه داد :به همه احترام می گذاشت و شنوای حرف آدمها از هر طبقه و قشری بود .<br />
<br />
<br />
صبوری افزود:آنچنان غرق مسائل و مشکلات دیگران بود که خود و زندگیش را فراموش می کرد .<br />
<br />
وی گفت: همیشه آماده خدمت و کمک به محرومان و مستمندان بود و  برای انجام این کار از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کرد .<br />
<br />
به گفته صبوری، محمد در انجام فعالیتهای فرهنگی و ورزشی عام المنفعه همیشه پیشقدم  بود .<br />
<br />
وی به ساخت باشگاه ورزشی ، آمفی تئاتر و کتابخانه در مسجد<br />
صبوری برای استفاده همگان بعنوان تلاش های برادر<br />
شهیدش دراین زمینه نام برد .<br />
<br />
'مقداد' ، ' مصطفی' ، 'بشری' و 'زهرا' یادگاران <br />
شهید'محمد صبوری'هستند.<br />
<br />
منطقه سید محله قائمشهر در دوران هشت سال دفاع مقدس 60 شهید<br />
 و سردار تقدیم انقلاب کرد .<br />
<br />
سرداران <br />
شهید ناصر بهداشت فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا(ع) لشکر ویژه 25 کربلا، <br />
محمد حسین  باقرزاده جانشین گردان یا رسول الله(ص) لشکر ویژه 25 کربلا، داوود صفاری  معاون واحد تبلیغات لشکر ویژه 25 کربلا، مجید آصفی فرمانده گردان واحد  بهداری لشکر ویژه 25 کربلا، علیرضا بلباسی فرمانده گردان امام محمد باقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا، سید احمد کدخدازاده دانشجوی پیرو خط امام و فاتح لانه جاسوسی، رحمت الله اسدی معاون گردان امام محمدباقر(ع)  لشکر ویژه 25 کربلا، ابراهیم وکیل زاده مسئول تعاون لشکر ویژه 25 کربلا،  صفر روحی مسئول طرح خودکفایی لشکرویژه 25 کربلا و عبدالرحیم صبوری فرمانده تیپ مستقل، رشد کردند و برای حفظ کشور در جبهه ها حاضر شدند.<br />
<br />
همه  ساله یادواره شهدای سید محله با حضور و سخنرانی یکی از مسوولان ارشد کشور  برگزار می شود که نوزدهم شهریورماه امسال این برنامه با سخنرانی حجت  الاسلام' ابوترابی' نایب رییس مجلس شورای اسلامی برگزار شد .ک/4<br />
<br />
7329/608<br />
		   <br />
					 <br />
انتهای پیام /*<br />
		   <hr />
<a href="http://www.irna.ir/fa/News/81309826/" target="_blank">http://www.irna.ir/fa/News/81309826/</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شهدای بروجرد]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2835.html</link>
			<pubDate>Sat, 03 Jan 2015 21:14:19 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2835.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: black;"><br />
	 <span style="font-weight: bold;">متن وصيت نامه شهيد احمد بروجردي <img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" /></span><br />
 <div style="text-align: CENTER;">	  </div> <div style="text-align: CENTER;">	 <span style="font-weight: bold;">بسم الله الرحمن الرحيم</span></div> <div style="text-align: CENTER;">	 ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احيا عند ربهم يرزقون</div>
	 به نام الله پاسدار خون شهدا كه رحمان است به همه و رحيم است بر مقربان  درگاهش ( شهيدان ) كه مي فرمايد و حساب نكنيد كساني را كه كشته شدند در راه  خدا مرده ، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند .<br />
 <br />
	 مرگ حق است و هيچ ترديدي در آن نيست هر گاه اجل رسد هيچ راه گريزي ديگر  باقي نمي ماند و در هر حالت و هر كجايي كه باشيم در آن لحظات جانمان گرفته  مي شود و خود ميمانيم و اعمالمان ، ديگر نه پدر و مادر به درد مي خورد و نه  دوستان و آشنايان ، تنها چيزي كه ما را از عذاب قبر و آخرت نجات مي دهد <span style="font-weight: bold;">حب اهل بيت </span>است و حب اهل بيت چيزي جز اطاعت مطلق از آنان نيست .<br />
 <br />
	 بعضي بر اين عقيده هستند كه اين جواناني كه به جبهه مي روند و شهيد مي  شوند اگر در شهر باقي مي ماندند شايد زنده مانده و از لذت اين دنيا بهره  مند مي شدند ، اما چنين نيست زيرا كه اجل هر شخص از قبل ، جا و همچنين نوع  مرگش مشخص شده و واقعا خوشا به حال كسي كه مرگش در جبهه حق عليه باطل باشد  زيرا كه بهترين مرگ ها شهادت در راه خداست و واقعا آفرين و خوشا به حال آن  پدر و مادري كه امانت خود را به بهترين وجه به صاحب اصليش پس داده و در  مرحله اولين امتحان الهي پيروز در آمده و مرحله ي بعدي آن صبر بر مصائب و  رفتار صحيح جهت به ثمر رساندن خون شهيد خود چون حضرت زينب ( ع ) و امام  سجاد ( عليه السلام ) كه صورت واقعي واقعه ي كربلا را با صبر بر مشكلات ،  بر گمراهان و غافلان آشكار نماياندند .<br />
 <br />
	 وصيت من به پدر و اقوامم اين است كه اگر لياقت پيدا كردم و خدا طلبيدم ،   در شهادتم صبر كنند و بي تابي نكنند زيرا كه پسرشان عاشق بود و با اين  تغيير لباس و حالت به معشوق خود رسيد ، حال بعد از شهادتش به بهترين نعمات  الهي كه همان رضاي خداست رسيده ، ولي نمي گويم كه گريه نكنيد زيرا كه همين  گريه هاست كه اسلام را زنده نگه داشته و گريه براي شخص من نكنيد براي  مظلوميت مولايم امام حسين (ع) و شهداي گمنام و مفقود الاثرها كنيد و بهترين  گريه براي من ادامه دادن راهم است .<br />
 <br />
	 پس ، از پدر و مادر و همچنين اقوام خواهش مي كنم كه حلالم كنند و اگر  خطائي ديده اند به بزرگواري خود مرا ببخشند زيرا كه در آن دنيا خيلي همت  كنم كه جواب اعمال خودم را در برابر خداوند متعال بدهم و ديگر جواب شما را  نمي توانم بدهم و از شما خواهش مي كنم كه اگر هر گونه حسابي روي من باز  كرده بوديد آن را ببنديد كه من را خودم را پيدا كرده ام و خواهش مي كنم  حامد و حميد را طوري تربيت كنيد كه راه برادرشان را ادامه دهند .<br />
 <br />
	 همچنين از شما مي خواهم كه تا آخرين نفس حامي اين انقلاب اسلامي و ولايت  فقيه باشيد و اگر كمبودي و نقطه ي ضعفي وجود دارد روي آن تكيه نكرده و آن  را بزرگ نكنيد بلكه سعي كنيد از مرحله ي حرف خارج شده و به مرحله ي عمل  وارد شويد و بيشتر به نقاط قوت بپردازيد و اگر خواستيد مجلس ختمي بگيريد  مجلس را به نام شهيدان گمنام و مفقود الاثرها كه هيچ عزاداري و مجلسي به  يادبودشان گرفته نمي شود ، بگيريد.<br />
 <br />
	 و حال وصيتم به دوستانم اين است كه همانطوركه حسن ها و عليرضاها و محسن ها  و ابراهيم ها رفتند من هم راه آنان را پيدا كرده و مي روم . بچه ها اين را  بدانيد كه روزي همه ميرويم چه زود چه دير چه در وقت جواني و چه در پيري  ولي آنچه كه مهم است اين است كه در لحظه رفتن حسين گونه رويم يا در رختخواب  در حالي كه در خواب غفلتيم برويم .<br />
 <br />
	 بچه ها هيچ عذر و بهانه اي باعث نرفتن به جبهه نمي شود و همانطور كه امام  ما فرموده هم اكنون رفتن به جبهه از فروع دين واجب تر است . اگر مسئله درس  است خوب مگر پيكاني و مشايخي و سروي و <br />
…<br />
همچنين  مسئله اي نداشتند ، مگر آنها هم بدشان مي آمد كه درس بخوانند و مهندس و  دكتر شوند و يك زندگي راحت داشته باشند . بچه ها خودمان را گول نزنيم كه ما  درس مي خوانيم و دكتر يا مهندس شده و بعد با استفاده از علممان به انقلاب  خدمت مي كنيم آيا هر چقدر بخوانيد از شيخ علي تهراني يا شريعتمداري و <br />
…<br />
عالمتر  مي شويد مگر شما به آينده و حالت روحي خود مطمئنيد آيا آنقدر تقوا داريم  كه از وسوسه هاي شيطان جان سالم بدر بريم تا بعد به انقلاب و اسلام خدمت  كنيم به خدا قسم اينها همه يك بهانه است آخر مگر كار جنگ با گفتن اينكه  ديگران مي روند، ما درسمان را بخوانيم انجام مي شود ، البته اين سوء تفاهم  پيش نيايد كه با درس مخالفيم ما اين را مي گوييم كه هر كدام اولويت دارد ،  اول بايد آن انجام شود . <span style="font-weight: bold;">خلاصه جبهه و امام و انقلاب اسلامي را تنها نگذاريد و با دعا و قرآن مانوس شويد و نماز اول وقت و جماعت را ترك نكنيد . </span><br />
 <br />
	 البته البته اين فكر را نكنيد كه دارم به شما توصيه و امري مي كنم ، زيرا  كه ما كوچكتر از آنيم كه به شما بزرگان امري كنيم . خلاصه از كليه دوستانم و  معلمان مي خواهم كه مرا حلال كنند و اگر بدي ديده اند به بزرگي خود مرا  ببخشيد و سلامم را به همه برسانيد مخصوصا به امام<br />
 <div style="text-align: CENTER;">	 نه بيان بيان فضل كردم كه نصيحت تو گفتم    هم ازآدمي شنيدم نشان آدميت</div>
	 در جمع خوانده نشود .<br />
<a href="http://mofidnews.com/index.php?page=desc.php&amp;id=30&amp;tab=shohada" target="_blank">http://mofidnews.com/index.php?page=desc...ab=shohada</a><br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: black;"><br />
	 <span style="font-weight: bold;">متن وصيت نامه شهيد احمد بروجردي <img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" /></span><br />
 <div style="text-align: CENTER;">	  </div> <div style="text-align: CENTER;">	 <span style="font-weight: bold;">بسم الله الرحمن الرحيم</span></div> <div style="text-align: CENTER;">	 ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احيا عند ربهم يرزقون</div>
	 به نام الله پاسدار خون شهدا كه رحمان است به همه و رحيم است بر مقربان  درگاهش ( شهيدان ) كه مي فرمايد و حساب نكنيد كساني را كه كشته شدند در راه  خدا مرده ، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند .<br />
 <br />
	 مرگ حق است و هيچ ترديدي در آن نيست هر گاه اجل رسد هيچ راه گريزي ديگر  باقي نمي ماند و در هر حالت و هر كجايي كه باشيم در آن لحظات جانمان گرفته  مي شود و خود ميمانيم و اعمالمان ، ديگر نه پدر و مادر به درد مي خورد و نه  دوستان و آشنايان ، تنها چيزي كه ما را از عذاب قبر و آخرت نجات مي دهد <span style="font-weight: bold;">حب اهل بيت </span>است و حب اهل بيت چيزي جز اطاعت مطلق از آنان نيست .<br />
 <br />
	 بعضي بر اين عقيده هستند كه اين جواناني كه به جبهه مي روند و شهيد مي  شوند اگر در شهر باقي مي ماندند شايد زنده مانده و از لذت اين دنيا بهره  مند مي شدند ، اما چنين نيست زيرا كه اجل هر شخص از قبل ، جا و همچنين نوع  مرگش مشخص شده و واقعا خوشا به حال كسي كه مرگش در جبهه حق عليه باطل باشد  زيرا كه بهترين مرگ ها شهادت در راه خداست و واقعا آفرين و خوشا به حال آن  پدر و مادري كه امانت خود را به بهترين وجه به صاحب اصليش پس داده و در  مرحله اولين امتحان الهي پيروز در آمده و مرحله ي بعدي آن صبر بر مصائب و  رفتار صحيح جهت به ثمر رساندن خون شهيد خود چون حضرت زينب ( ع ) و امام  سجاد ( عليه السلام ) كه صورت واقعي واقعه ي كربلا را با صبر بر مشكلات ،  بر گمراهان و غافلان آشكار نماياندند .<br />
 <br />
	 وصيت من به پدر و اقوامم اين است كه اگر لياقت پيدا كردم و خدا طلبيدم ،   در شهادتم صبر كنند و بي تابي نكنند زيرا كه پسرشان عاشق بود و با اين  تغيير لباس و حالت به معشوق خود رسيد ، حال بعد از شهادتش به بهترين نعمات  الهي كه همان رضاي خداست رسيده ، ولي نمي گويم كه گريه نكنيد زيرا كه همين  گريه هاست كه اسلام را زنده نگه داشته و گريه براي شخص من نكنيد براي  مظلوميت مولايم امام حسين (ع) و شهداي گمنام و مفقود الاثرها كنيد و بهترين  گريه براي من ادامه دادن راهم است .<br />
 <br />
	 پس ، از پدر و مادر و همچنين اقوام خواهش مي كنم كه حلالم كنند و اگر  خطائي ديده اند به بزرگواري خود مرا ببخشند زيرا كه در آن دنيا خيلي همت  كنم كه جواب اعمال خودم را در برابر خداوند متعال بدهم و ديگر جواب شما را  نمي توانم بدهم و از شما خواهش مي كنم كه اگر هر گونه حسابي روي من باز  كرده بوديد آن را ببنديد كه من را خودم را پيدا كرده ام و خواهش مي كنم  حامد و حميد را طوري تربيت كنيد كه راه برادرشان را ادامه دهند .<br />
 <br />
	 همچنين از شما مي خواهم كه تا آخرين نفس حامي اين انقلاب اسلامي و ولايت  فقيه باشيد و اگر كمبودي و نقطه ي ضعفي وجود دارد روي آن تكيه نكرده و آن  را بزرگ نكنيد بلكه سعي كنيد از مرحله ي حرف خارج شده و به مرحله ي عمل  وارد شويد و بيشتر به نقاط قوت بپردازيد و اگر خواستيد مجلس ختمي بگيريد  مجلس را به نام شهيدان گمنام و مفقود الاثرها كه هيچ عزاداري و مجلسي به  يادبودشان گرفته نمي شود ، بگيريد.<br />
 <br />
	 و حال وصيتم به دوستانم اين است كه همانطوركه حسن ها و عليرضاها و محسن ها  و ابراهيم ها رفتند من هم راه آنان را پيدا كرده و مي روم . بچه ها اين را  بدانيد كه روزي همه ميرويم چه زود چه دير چه در وقت جواني و چه در پيري  ولي آنچه كه مهم است اين است كه در لحظه رفتن حسين گونه رويم يا در رختخواب  در حالي كه در خواب غفلتيم برويم .<br />
 <br />
	 بچه ها هيچ عذر و بهانه اي باعث نرفتن به جبهه نمي شود و همانطور كه امام  ما فرموده هم اكنون رفتن به جبهه از فروع دين واجب تر است . اگر مسئله درس  است خوب مگر پيكاني و مشايخي و سروي و <br />
…<br />
همچنين  مسئله اي نداشتند ، مگر آنها هم بدشان مي آمد كه درس بخوانند و مهندس و  دكتر شوند و يك زندگي راحت داشته باشند . بچه ها خودمان را گول نزنيم كه ما  درس مي خوانيم و دكتر يا مهندس شده و بعد با استفاده از علممان به انقلاب  خدمت مي كنيم آيا هر چقدر بخوانيد از شيخ علي تهراني يا شريعتمداري و <br />
…<br />
عالمتر  مي شويد مگر شما به آينده و حالت روحي خود مطمئنيد آيا آنقدر تقوا داريم  كه از وسوسه هاي شيطان جان سالم بدر بريم تا بعد به انقلاب و اسلام خدمت  كنيم به خدا قسم اينها همه يك بهانه است آخر مگر كار جنگ با گفتن اينكه  ديگران مي روند، ما درسمان را بخوانيم انجام مي شود ، البته اين سوء تفاهم  پيش نيايد كه با درس مخالفيم ما اين را مي گوييم كه هر كدام اولويت دارد ،  اول بايد آن انجام شود . <span style="font-weight: bold;">خلاصه جبهه و امام و انقلاب اسلامي را تنها نگذاريد و با دعا و قرآن مانوس شويد و نماز اول وقت و جماعت را ترك نكنيد . </span><br />
 <br />
	 البته البته اين فكر را نكنيد كه دارم به شما توصيه و امري مي كنم ، زيرا  كه ما كوچكتر از آنيم كه به شما بزرگان امري كنيم . خلاصه از كليه دوستانم و  معلمان مي خواهم كه مرا حلال كنند و اگر بدي ديده اند به بزرگي خود مرا  ببخشيد و سلامم را به همه برسانيد مخصوصا به امام<br />
 <div style="text-align: CENTER;">	 نه بيان بيان فضل كردم كه نصيحت تو گفتم    هم ازآدمي شنيدم نشان آدميت</div>
	 در جمع خوانده نشود .<br />
<a href="http://mofidnews.com/index.php?page=desc.php&amp;id=30&amp;tab=shohada" target="_blank">http://mofidnews.com/index.php?page=desc...ab=shohada</a><br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[قهرمانان واقعي شهيدان راه اسلامند.]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2770.html</link>
			<pubDate>Sat, 30 Aug 2014 11:29:12 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2770.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-small;"><br />
<br />
<span style="font-size: small;">فرمانده <span style="color: #800000;">شهید ناصر سلیمی بنی</span> فرزند اسدالله، متولد1338 ، يكي از شهداي شهر بن مي باشد كه درگلزارشهداي شهراهواز به خاك سپرده شده است .</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;"> ايشان دردوران تحصيل از  دانشگاه فرانکلین بوستن آمریکا در رشته راه و ساختمان پذیرش تحصیلی مي  گيرند که به دلیل مسائل انقلاب اسلامي وجنگ تحميلي تصمیم مي گيرندكه در  ایران بمانند و به اسلام و مملکت خود خدمت نمايند .</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;">  شهید ناصر سلیمی بنی از بدو  تاسیس ارتش20 میلیونی عضو آن نهاد مي شوند و حدودا 2ماه قبل ازجنگ تحميلي  جهت آموزش دوره تخصصی تانک به هفتگل (پادگان ارتش)اعزام مي شوند و تا روز  اول جنگ تحميلي آموزش می بينند و از شروع جنگ تحميلي با تانک به جبهه های  اهواز اعزام مي گردند و با تانک تا نیمه دوم آبان ماه سال 1359مشغول انجام  وظیفه مي شوند .</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;">و پس از آن به سپاه حمیدیه  وگردان نور مي روند و درآنجا بعنوان فرمانده موشک تاو و موشک مالیوتگا و  همچنين به عنوان فرمانده خط (محور) انجام وظيفه مي نمايند.</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;"> شهیدناصرسلیمی بنی در عملیاتهای مختلف خسارت های سنگيني را به متجاوزان بعثي وارد کردند: <br />
</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;">الف : در عملیات جبهه شوش در  تاريخ 25 فروردین 1360 تعداد 10تانک و 3 نفر بر زرهی و2 کامیون همراه با  نفرات و 1 هلی کوپتر را منهدم کردند.</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;"> ب : در عملیات رجایی و باهنر  در تاریخ 10 شهریور 1360 که کرخه کور را به کرخه نور تبدیل کردند تعداد 7  تانک و 1 هلی کوپتر را منهدم کردند.</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;">ج : در عملیات ذوالفقار 1 تعداد 4تانک در آبادان منهدم کردند  .</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;">د :در روزهای پدافندی نیز تعداد زیادی از کامیون وتانک هاي ارتش بعثي را نیز منهدم کردند .</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;"> شهيدناصر سليمي بني در ششم آبان ماه 1360 به درجه رفيع شهادت نائل مي گردند. و در گلزارشهداي اهواز به خاك سپرده مي شوند.</span><br />
 <br />
 <br />
 <br />
<img src="http://s5.picofile.com/file/8128561184/naser47.jpg" border="0" alt="[تصویر:  naser47.jpg]" /><br />
 <br />
<img src="http://s5.picofile.com/file/8128561192/naser75.jpg" border="0" alt="[تصویر:  naser75.jpg]" /><br />
 <br />
 <br />
 <br />
<img src="http://s5.picofile.com/file/8128561218/naser122.jpg" border="0" alt="[تصویر:  naser122.jpg]" /><br />
 <br />
لحظه تشييع جنازه شهيد ناصرسليمي بني دراهواز<br />
 <br />
 <br />
 <br />
<img src="http://s5.picofile.com/file/8128561226/IMG_0283.jpg" border="0" alt="[تصویر:  IMG_0283.jpg]" /><br />
 <br />
مزار <span style="font-size: small;">شهید ناصر سلیمی بنی در شهر اهواز</span><br />
  <br />
<span style="font-size: small;"><span style="color: #0000ff;"><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: xx-small;">باتشكراز شهرام سليمي بني</span></span></span></span><br />
[align=RIGHT]<br />
<br />
</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-small;"><br />
<br />
<span style="font-size: small;">فرمانده <span style="color: #800000;">شهید ناصر سلیمی بنی</span> فرزند اسدالله، متولد1338 ، يكي از شهداي شهر بن مي باشد كه درگلزارشهداي شهراهواز به خاك سپرده شده است .</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;"> ايشان دردوران تحصيل از  دانشگاه فرانکلین بوستن آمریکا در رشته راه و ساختمان پذیرش تحصیلی مي  گيرند که به دلیل مسائل انقلاب اسلامي وجنگ تحميلي تصمیم مي گيرندكه در  ایران بمانند و به اسلام و مملکت خود خدمت نمايند .</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;">  شهید ناصر سلیمی بنی از بدو  تاسیس ارتش20 میلیونی عضو آن نهاد مي شوند و حدودا 2ماه قبل ازجنگ تحميلي  جهت آموزش دوره تخصصی تانک به هفتگل (پادگان ارتش)اعزام مي شوند و تا روز  اول جنگ تحميلي آموزش می بينند و از شروع جنگ تحميلي با تانک به جبهه های  اهواز اعزام مي گردند و با تانک تا نیمه دوم آبان ماه سال 1359مشغول انجام  وظیفه مي شوند .</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;">و پس از آن به سپاه حمیدیه  وگردان نور مي روند و درآنجا بعنوان فرمانده موشک تاو و موشک مالیوتگا و  همچنين به عنوان فرمانده خط (محور) انجام وظيفه مي نمايند.</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;"> شهیدناصرسلیمی بنی در عملیاتهای مختلف خسارت های سنگيني را به متجاوزان بعثي وارد کردند: <br />
</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;">الف : در عملیات جبهه شوش در  تاريخ 25 فروردین 1360 تعداد 10تانک و 3 نفر بر زرهی و2 کامیون همراه با  نفرات و 1 هلی کوپتر را منهدم کردند.</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;"> ب : در عملیات رجایی و باهنر  در تاریخ 10 شهریور 1360 که کرخه کور را به کرخه نور تبدیل کردند تعداد 7  تانک و 1 هلی کوپتر را منهدم کردند.</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;">ج : در عملیات ذوالفقار 1 تعداد 4تانک در آبادان منهدم کردند  .</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;">د :در روزهای پدافندی نیز تعداد زیادی از کامیون وتانک هاي ارتش بعثي را نیز منهدم کردند .</span><br />
 <br />
<span style="font-size: small;"> شهيدناصر سليمي بني در ششم آبان ماه 1360 به درجه رفيع شهادت نائل مي گردند. و در گلزارشهداي اهواز به خاك سپرده مي شوند.</span><br />
 <br />
 <br />
 <br />
<img src="http://s5.picofile.com/file/8128561184/naser47.jpg" border="0" alt="[تصویر:  naser47.jpg]" /><br />
 <br />
<img src="http://s5.picofile.com/file/8128561192/naser75.jpg" border="0" alt="[تصویر:  naser75.jpg]" /><br />
 <br />
 <br />
 <br />
<img src="http://s5.picofile.com/file/8128561218/naser122.jpg" border="0" alt="[تصویر:  naser122.jpg]" /><br />
 <br />
لحظه تشييع جنازه شهيد ناصرسليمي بني دراهواز<br />
 <br />
 <br />
 <br />
<img src="http://s5.picofile.com/file/8128561226/IMG_0283.jpg" border="0" alt="[تصویر:  IMG_0283.jpg]" /><br />
 <br />
مزار <span style="font-size: small;">شهید ناصر سلیمی بنی در شهر اهواز</span><br />
  <br />
<span style="font-size: small;"><span style="color: #0000ff;"><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: xx-small;">باتشكراز شهرام سليمي بني</span></span></span></span><br />
[align=RIGHT]<br />
<br />
</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطراتي از همسران شهدا]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2646.html</link>
			<pubDate>Sat, 12 Apr 2014 00:58:46 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2646.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: green;">همسر سردار شهید عباس کریمی</span></div>  <div style="text-align: RIGHT;">
تواضع و فروتنی عباس باور نکردنی بود. همیشه عادت داشت، وقتی من وارد اتاق می شدم، بلند می‏شد و به قامت می‏ایستاد. یک روز وقتی وارد شدم روی زانوانش ایستاد. ترسیدم، گفتم: عباس چیزی شده، پاهایت چطورند؟ خندید و گفت: «نه شما بد عادت شده‏ اید؟ من همیشه جلوی تو بلند می‏شوم. امروز خسته‏ ام. به زانو ایستادم». می‏دانستم اگر سالم بود بلند می‏شد و می ‏ایستاد. اصرار کردم که بگوید چه ناراحتی دارد. بعد از اصرار زیاد من گفت: چند روزی بود که پاهایم را از پوتین در نیاورده بودم. انگشتان پاهایم پوسیده است. نمی‏توانم روی پاهایم بایستم. عباس با همان حال، صبح روز بعد به منطقه جنگی رفت. این اتفاق به من نشان داد که حاج عباس کریمی از بندگان خاص خداوند است<br />
<br />
<br />
 <br />
 <span style="color: green;">همسر سردار شهید یوسف کلاهدوز</span><br />
<span style="color: green;"><br />
</span></div> <div style="text-align: RIGHT;">
شاید علاقه‏ اش را خیلی به من نمی‏گفت، ولی در عمل خیلی به من توجه می‏کرد. با همین کارهایش غصه دوری از خانواده‏ام یادم می‏رفت. حقوق که می‏گرفت، می‏آمد خانه و تمام پولش را می‏گذاشت توی کمد من. می‏گفت: «هر جور خودت دوست داری خرج کن». خرید خانه با من بود. اگر خودش پول لازم داشت می آمد و از من می گرفت. هر وقت هم که دلم برای پدر و مادرم تنگ می شد. آزاد بودم یکی دو هفته بروم اصفهان. اصلاً سخت نمی گرفت. از اصفهان هم که بر می گشتم، می دیدم زندگی خیلی مرتب و تمیز است. لباسهایش را خودش می‏ شست و آشپزخانه را مرتب می‏کرد<br />
<br />
<br />
 <span style="color: green;"><br />
 <br />
همسر شهید مرتضی آوینی<br />
<br />
</span></div>  <div style="text-align: RIGHT;">با این که تعداد مسئولیت هایی که داشت از حد توانایی های یک آدم خارج بود، ولی در خانه طوری بود که ما کمبودی احساس نمی‏کردیم؛ با آن که من هم کار در مخابرات را آغاز کرده بودم و ایشان هم واقعاً گرفتاری کاری داشت و تربیت سه فرزندمان هم به عهده‏ مان بود. وقتی من می گفتم فرصت ندارم، شما بچه را مثلاً دکتر ببر، می برد. من هیچ وقت درگیر مسائل خرید بیرون از خانه، کوپن یا صف نبودم. جالب است بدانید که اکثر مطالعاتش را در این دوران، در همین صف ها انجام می داد. تمام خرید خانه به عهده خودش بود و اصلاً لب به گلایه باز نمی کرد. خلق خوشی داشت. از من خیلی خوش خلق تر بود<br />
<br />
<br />
 <br />
 <span style="color: green;">همسر سردار شهید ولی الله چراغچی</span><br />
<span style="color: green;"><br />
</span></div><div style="text-align: RIGHT;">
خجالت می‏کشیدم که موقع راه رفتن پشت سرم بیاید تا کفشهایم را جفت کند. طعنه های دیگران را شنیده بودم که می گفتند: «آقا ولی الله کفشای این جوجه رو براش جفت می‏کنه». آخر، ظاهرش خیلی خشن به نظر می آمد. باورشان نمی شد. باور نمی کردند که چقدر اصرار داره به من کمک کنه<br />
<br />
 <span style="color: green;"><br />
 <br />
همسر سردار شهید محمدرضا دستواره<br />
<br />
</span></div>  <div style="text-align: RIGHT;">وقتی به خانه می رسید، گویی جنگ را می گذاشت پشت در و می آمد تو. دیگر یک رزمنده نبود. یک همسر خوب بود برای من و یک پدر خوب برای مهدی. با هم خیلی مهربان بودیم و علاقه ای قلبی به هم داشتیم. اغلب اوقات که می رسید خانه، خسته بود و درب و داغان. چرا که مستقیم از کوران عملیات و به خاک و خون غلتیدن بهترین یاران خود باز می گشت. با این حال سعی می کرد به بهترین شکل وظیفه سرپرستی اش را نسبت به خانه صورت دهد. به محض ورود می پرسید؛ کم و کسری چی دارید؛ مریض که نیستید؛ چیزی نمی خواهید؟ بعد آستین بالا می زد و پا به پای من در آشپزخانه کار می کرد، غذا می پخت. ظرف می شست. حتی لباسهایش را نمی گذاشت من بشویم. می گفت لباسهای کثیف من خیلی سنگین است؛ تو نمی توانی چنگ بزنی. بعضی وقتها فرصت شستن نداشت. زود بر می گشت. با این حال موقع رفتن مرا مدیون می کرد که دست به لباسها نزنم. در کمترین فرصتی که به دست می آورد، ما را می برد گردش<br />
<br />
<br />
 <br />
 <span style="color: green;">همسر سردار شهید مصطفی چمران</span><br />
<span style="color: green;"><br />
</span></div>  یک هفته بود مادرم در بیمارستان بستری بود. مصطفی به من سفارش کرد که «شما بالای سر مادرتان بمانید ولش نکنید، حتی شبها». و من هم این کار را کردم. مامان که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم، یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم، قبل از این که ماشین را روشن کند دست مرا گرفت و بوسید، می بوسید و همان طور با گریه از من تشکر می کرد. من گفتم: «برای چی مصطفی؟» گفت: این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید.» گفتم: از من تشکر می کنید؟ خب این که من خدمت کردم مادر من بود، مادر شما نبود که این همه کارها می‏کنید<br />
<br />
 <br />
گفت: «دستی که به مادرش خدمت می کند مقدس است و کسی که به مادرش خیر ندارد به هیچ کس خیر ندارد. من از شما ممنونم که با این همه محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید.» هیچ وقت یادم نرفت که برای او این قدر ارزش بوده که من به مادر خودم خدمت کردم<br />
<br />
<br />
ادامه دارد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: green;">همسر سردار شهید عباس کریمی</span></div>  <div style="text-align: RIGHT;">
تواضع و فروتنی عباس باور نکردنی بود. همیشه عادت داشت، وقتی من وارد اتاق می شدم، بلند می‏شد و به قامت می‏ایستاد. یک روز وقتی وارد شدم روی زانوانش ایستاد. ترسیدم، گفتم: عباس چیزی شده، پاهایت چطورند؟ خندید و گفت: «نه شما بد عادت شده‏ اید؟ من همیشه جلوی تو بلند می‏شوم. امروز خسته‏ ام. به زانو ایستادم». می‏دانستم اگر سالم بود بلند می‏شد و می ‏ایستاد. اصرار کردم که بگوید چه ناراحتی دارد. بعد از اصرار زیاد من گفت: چند روزی بود که پاهایم را از پوتین در نیاورده بودم. انگشتان پاهایم پوسیده است. نمی‏توانم روی پاهایم بایستم. عباس با همان حال، صبح روز بعد به منطقه جنگی رفت. این اتفاق به من نشان داد که حاج عباس کریمی از بندگان خاص خداوند است<br />
<br />
<br />
 <br />
 <span style="color: green;">همسر سردار شهید یوسف کلاهدوز</span><br />
<span style="color: green;"><br />
</span></div> <div style="text-align: RIGHT;">
شاید علاقه‏ اش را خیلی به من نمی‏گفت، ولی در عمل خیلی به من توجه می‏کرد. با همین کارهایش غصه دوری از خانواده‏ام یادم می‏رفت. حقوق که می‏گرفت، می‏آمد خانه و تمام پولش را می‏گذاشت توی کمد من. می‏گفت: «هر جور خودت دوست داری خرج کن». خرید خانه با من بود. اگر خودش پول لازم داشت می آمد و از من می گرفت. هر وقت هم که دلم برای پدر و مادرم تنگ می شد. آزاد بودم یکی دو هفته بروم اصفهان. اصلاً سخت نمی گرفت. از اصفهان هم که بر می گشتم، می دیدم زندگی خیلی مرتب و تمیز است. لباسهایش را خودش می‏ شست و آشپزخانه را مرتب می‏کرد<br />
<br />
<br />
 <span style="color: green;"><br />
 <br />
همسر شهید مرتضی آوینی<br />
<br />
</span></div>  <div style="text-align: RIGHT;">با این که تعداد مسئولیت هایی که داشت از حد توانایی های یک آدم خارج بود، ولی در خانه طوری بود که ما کمبودی احساس نمی‏کردیم؛ با آن که من هم کار در مخابرات را آغاز کرده بودم و ایشان هم واقعاً گرفتاری کاری داشت و تربیت سه فرزندمان هم به عهده‏ مان بود. وقتی من می گفتم فرصت ندارم، شما بچه را مثلاً دکتر ببر، می برد. من هیچ وقت درگیر مسائل خرید بیرون از خانه، کوپن یا صف نبودم. جالب است بدانید که اکثر مطالعاتش را در این دوران، در همین صف ها انجام می داد. تمام خرید خانه به عهده خودش بود و اصلاً لب به گلایه باز نمی کرد. خلق خوشی داشت. از من خیلی خوش خلق تر بود<br />
<br />
<br />
 <br />
 <span style="color: green;">همسر سردار شهید ولی الله چراغچی</span><br />
<span style="color: green;"><br />
</span></div><div style="text-align: RIGHT;">
خجالت می‏کشیدم که موقع راه رفتن پشت سرم بیاید تا کفشهایم را جفت کند. طعنه های دیگران را شنیده بودم که می گفتند: «آقا ولی الله کفشای این جوجه رو براش جفت می‏کنه». آخر، ظاهرش خیلی خشن به نظر می آمد. باورشان نمی شد. باور نمی کردند که چقدر اصرار داره به من کمک کنه<br />
<br />
 <span style="color: green;"><br />
 <br />
همسر سردار شهید محمدرضا دستواره<br />
<br />
</span></div>  <div style="text-align: RIGHT;">وقتی به خانه می رسید، گویی جنگ را می گذاشت پشت در و می آمد تو. دیگر یک رزمنده نبود. یک همسر خوب بود برای من و یک پدر خوب برای مهدی. با هم خیلی مهربان بودیم و علاقه ای قلبی به هم داشتیم. اغلب اوقات که می رسید خانه، خسته بود و درب و داغان. چرا که مستقیم از کوران عملیات و به خاک و خون غلتیدن بهترین یاران خود باز می گشت. با این حال سعی می کرد به بهترین شکل وظیفه سرپرستی اش را نسبت به خانه صورت دهد. به محض ورود می پرسید؛ کم و کسری چی دارید؛ مریض که نیستید؛ چیزی نمی خواهید؟ بعد آستین بالا می زد و پا به پای من در آشپزخانه کار می کرد، غذا می پخت. ظرف می شست. حتی لباسهایش را نمی گذاشت من بشویم. می گفت لباسهای کثیف من خیلی سنگین است؛ تو نمی توانی چنگ بزنی. بعضی وقتها فرصت شستن نداشت. زود بر می گشت. با این حال موقع رفتن مرا مدیون می کرد که دست به لباسها نزنم. در کمترین فرصتی که به دست می آورد، ما را می برد گردش<br />
<br />
<br />
 <br />
 <span style="color: green;">همسر سردار شهید مصطفی چمران</span><br />
<span style="color: green;"><br />
</span></div>  یک هفته بود مادرم در بیمارستان بستری بود. مصطفی به من سفارش کرد که «شما بالای سر مادرتان بمانید ولش نکنید، حتی شبها». و من هم این کار را کردم. مامان که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم، یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم، قبل از این که ماشین را روشن کند دست مرا گرفت و بوسید، می بوسید و همان طور با گریه از من تشکر می کرد. من گفتم: «برای چی مصطفی؟» گفت: این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید.» گفتم: از من تشکر می کنید؟ خب این که من خدمت کردم مادر من بود، مادر شما نبود که این همه کارها می‏کنید<br />
<br />
 <br />
گفت: «دستی که به مادرش خدمت می کند مقدس است و کسی که به مادرش خیر ندارد به هیچ کس خیر ندارد. من از شما ممنونم که با این همه محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید.» هیچ وقت یادم نرفت که برای او این قدر ارزش بوده که من به مادر خودم خدمت کردم<br />
<br />
<br />
ادامه دارد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مروری بر زندگی شهید صیاد شیرازی]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2638.html</link>
			<pubDate>Thu, 10 Apr 2014 11:03:15 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2638.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.yjc.ir/fa/news/3857569/مروری-بر-زندگی-شهید-سپهبد-صياد-شیرازی" target="_blank">مروری بر زندگی شهید سپهبد صياد شیرازی </a></span></div>شهید صیاد شیرازی نقش بسزایی در همکاری و نزدیکی ارتش و سپاه داشت. وی پس از خلع بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا، برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه در آن دوران، قرارگاه مشترک عملیاتی سپاه و ارتش را راه‌اندازی کرد و به عنوان فرمانده ارشد در آن قرارگاه مشغول به فعالیت شد.<div style="text-align: JUSTIFY;">[align=JUSTIFY SIZSET=107 SIZCACHE=3]به گزارش خبرنگار <a href="http://www.yjc.ir/28" target="_blank"><span style="color: #ff0000;">دفاعی - امنيتی باشگاه خبرنگاران</span></a>، شهید سپهبد "علی صیاد شیرازی" در روز چهارم خرداد ۱۳۲۳ در شهرستان "درگز" از توابع استان خراسان به دنیا آمد. در خرداد 1342 از دبیرستان امیر کبیر در تهران در رشته ریاضی دیپلم متوسطه گرفت. یک سال بعد در آزمون ورودی دانشکده افسری پذیرفته شد و به تحصیل علوم نظامی پرداخت و سه سال بعد در مهر 1346 با درجه ستوان دومی در رسته توپخانه فارغ‌التحصیل شد.</div><div style="text-align: CENTER;"><img src="http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/8/20/509728_828.jpg" border="0" alt="[تصویر:  509728_828.jpg]" /><br />
<br />
<div style="text-align: JUSTIFY;">شهید صیاد شیرازی پس از فراغت از تحصیل در شیراز، دوره رنجر و چتربازی را با رتبه عالی گذراند، در اصفهان دوره تخصصی توپخانه را طی کرد و از سال ۱۳۴۸ به لشکر زرهی تبریز پیوست و خدمت رسمی خود را در نیروی زمینی آغاز کرد. پس از انحلال لشکر تبریز در اسفند ماه سال ۱۳۴۹، به لشکر ۸۱ زرهی کرمانشاه منتقل و در گردان ۳۱۷ توپخانه به عنوان «فرمانده آتشبار» مشغول به خدمت شد.</div></div><div style="text-align: JUSTIFY;">وی در سال ۱۳۵۰ با دختر عموی خود ازدواج کرد و در اوایل سال ۱۳۵۱ با قبولی در آزمون اعزام به خارج دانش آموختگان دانشکده افسری برای تکمیل تخصص توپخانه به آمریکا اعزام شد. این شهید بزرگوار، دوره سه ماهه تخصص «هواسنجی بالستیک» را در شهر «فورت سیل» ایالت «اوکلاهما» با نمره عالی و احراز رتبه نخست از میان ۲۰ افسر آمریکایی و ایرانی به پایان رساند.<br />
<br />
شهید صیاد شیرازی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، چندین سال در بخش‌های مختلف ارتش به ویژه در غرب کشور به پاسداری از کشور پرداخت و در سازماندهی و فعالیت نیروهای انقلابی در ارتش تلاشی گسترده داشت.<br />
<br />
وی از ابتدای پیروزی انقلاب تا مهر ماه ۱۳۵۸ در اصفهان بود و در این مدت با همکاری نیروهای نظامی و دوستان انقلابی خود - که بعداً پاسدار شدند - گروه ۳۰ نفره‌ای را تشکیل داده و به حفظ و حراست از پادگان پرداخت. تلاش‌های وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ساماندهی ارتش و ساختار نیروهای مسلح متجلّی شد.<br />
<br />
از مهم‌ترین اقدامات او پس از پیروزی انقلاب اسلامی، می‌توان به تهیه طرح‌های عملیاتی که منجر به شکستن حصر شهرهای سنندج و پادگان‌های مریوان، بانه و سقز شد، اشاره کرد.<br />
<br />
شهر سنندج با تشکیل ستاد عملیات مشترک ارتش و سپاه پاسداران پس از ۲۱ روز مقاومت مدافعان این شهر، کاملاً از تصرف و تسلط نیروهای ضد انقلاب خارج شد. پس از تحقق و اجرای موفق این طرح‌ها، شهید صیاد شیرازی، با ۲ درجه ارتقاء، با درجه سرهنگ تمامی به فرماندهی عملیات غرب کشور منصوب شد.<br />
<br />
این شهید والامقام در آخرین ماه های ریاست جمهوری بنی صدر به دلیل برخورداری از روحیه انقلابی و مقابله با خیانت‌های او از سمت مذکور عزل شد و پس از آن تا عزل بنی صدر و فرار مفتضحانه او به فرانسه، به دعوت شهید کلاهدوز در ستاد مرکزی سپاه پاسداران به خدمت پرداخت.<br />
<br />
شهید صیاد شیرازی نقش به سزایی در همکاری و نزدیکی ارتش و سپاه داشت. وی پس از خلع بنی صدر از فرماندهی کل قوا، برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه در آن دوران، قرارگاه مشترک عملیاتی سپاه و ارتش را راه اندازی کرد و به عنوان فرمانده ارشد در آن قرارگاه مشغول به فعالیت شد.</div><div style="text-align: CENTER;"><img src="http://www.yjc.ir/image/image_gallery?uuid=8a100f5f-f10c-47bb-baee-1cc81c8500ad&amp;groupId=2038186&amp;t=1333888063452" border="0" alt="[تصویر:  image_gallery?uuid=8a100f5f-f10c-47bb-ba...3888063452]" /></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-weight: bold;">فرماندهی نيروی زمینی ارتش</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;">وی در مهر ماه سال ۱۳۶۰ به پیشنهاد رئیس شورای عالی دفاع از سوی امام خمینی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی منصوب شد که در این منصب، فرماندهی نیروهای ارتش اسلام در عملیات‌های پیروزمند ثامن‌الائمه، طریق‌القدس، فتح‌المبین و بیت‌المقدس را بر عهده داشت؛ عملیاتی که سرنوشت جبهه های اسلام علیه کفر را به پیروزی رقم زد و روند جنگ تحمیلی را در مسیر پیروزی ارتش اسلام قرار داد.<br />
<br />
شهید صیاد شیرازی پس از حدود پنج سال انجام وظیفه در مسئولیت خطیر فرماندهی نیروی زمینی، در ۲۳ تیر ۱۳۶۵ از سمت خود استعفا داد و سپس با پیشنهاد حضرت آیت الله خامنه ای - ریاست جمهوری وقت- و تصویب امام راحل به سمت نمایندگی حضرت امام خمینی(ره) در شورای عالی دفاع منصوب شد.<br />
<br />
وی در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۶ به همراه تعدادی دیگر از فرماندهان ارتش با پیشنهاد رئیس شورای عالی دفاع و موافقت امام خمینی به درجه سرتیپی ارتقای مقام یافت و در مهر ۱۳۶۸ به درخواست رئیس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح و موافقت فرماندهی معظم کل قوا به سمت معاونت بازرسی ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح منصوب شد.<br />
<br />
این شهید بزرگوار در شهریور ۱۳۷۲ با حکم فرماندهی معظم کل قوا به سمت جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح منصوب شد و سپس در ۱۶ فروردین ۱۳۷۸ همزمان با عید غدیر با حکم مقام معظم فرماندهی کل قوا به درجه سرلشکری ارتقاء یافت.</div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-weight: bold;">شهادت امیر سرافراز ارتش اسلام</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;">شهید سپهبد علی صیاد شیرازی، روز شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۷۸ در حالی که به قصد عزیمت به محل کار خود از منزل، خارج شده بود مورد سوء قصد یکی از اعضای گروهک تروریستی منافقین قرار گرفت و به شدت مجروح شد. اهالی محل که از این حادثه مطلع شده بودند بلافاصله او را به بیمارستان انتقال دادند اما متأسفانه بر اثر شدت جراحات وارده، تلاش پزشکان برای نجات او بی نتیجه ماند و امیر سرافراز ارتش اسلام پس از عمری مجاهدت در راه خدا به فیض عظیم شهادت نایل آمد.</div><div style="text-align: CENTER;"><img src="http://www.yjc.ir/image/image_gallery?uuid=596605a3-cacb-486f-ac05-94ad8d2b692d&amp;groupId=2038186&amp;t=1333887882207" border="0" alt="[تصویر:  image_gallery?uuid=596605a3-cacb-486f-ac...3887882207]" /></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-weight: bold;">بخشی از پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت شهادت امیر سپهبد صیاد شیرازی</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;">«... امیر سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداکار دین و قرآن، نظامی مؤمن و پارسا و پرهیزکار، سپهبد علی صیاد شیرازی امروز به دست منافقین مجرم و خونخوار و روسیاه به شهادت رسید.<br />
<br />
این نه اولین و نه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق و ایمان و وفاداری به آرمان‌های بلند الهی، هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره جنایتکار و فاسدی که ادامه حیات خود را در خدمتگزاری به دشمنان اسلام دانسته است، قرار می‌گیرد و دست خائن خودفروخته‌ای، نهال ثمربخش انسان والایی را قطع می‌کند. او مانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه انقلاب نهادند، همواره سر و جان خود را برای نثار در راه خدا روی دست داشتند.<br />
<br />
سرزمین‌های داغ خوزستان و گردنه‌های برافراشته کردستان، سال‌ها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خودگذشتگی او حفظ کرده است.<br />
<br />
خطر مرگ کوچک‌تر از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد، کوردلان منافق بدانند که با این جنایت‌ها روز به روز نفرت ملت ایران از آنان بیشتر خواهد شد و خون مردان پاکدامن و پارسا هم چون صیاد شیرازی و شهید لاجوردی، بدنامی و سیاهرویی آنان را در تاریخ و در دل این ملت همیشگی خواهد کرد...»<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">گزارش از: شهاب الدین شعبانی‌نیا</span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.yjc.ir/fa/news/3857569/مروری-بر-زندگی-شهید-سپهبد-صياد-شیرازی" target="_blank">مروری بر زندگی شهید سپهبد صياد شیرازی </a></span></div>شهید صیاد شیرازی نقش بسزایی در همکاری و نزدیکی ارتش و سپاه داشت. وی پس از خلع بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا، برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه در آن دوران، قرارگاه مشترک عملیاتی سپاه و ارتش را راه‌اندازی کرد و به عنوان فرمانده ارشد در آن قرارگاه مشغول به فعالیت شد.<div style="text-align: JUSTIFY;">[align=JUSTIFY SIZSET=107 SIZCACHE=3]به گزارش خبرنگار <a href="http://www.yjc.ir/28" target="_blank"><span style="color: #ff0000;">دفاعی - امنيتی باشگاه خبرنگاران</span></a>، شهید سپهبد "علی صیاد شیرازی" در روز چهارم خرداد ۱۳۲۳ در شهرستان "درگز" از توابع استان خراسان به دنیا آمد. در خرداد 1342 از دبیرستان امیر کبیر در تهران در رشته ریاضی دیپلم متوسطه گرفت. یک سال بعد در آزمون ورودی دانشکده افسری پذیرفته شد و به تحصیل علوم نظامی پرداخت و سه سال بعد در مهر 1346 با درجه ستوان دومی در رسته توپخانه فارغ‌التحصیل شد.</div><div style="text-align: CENTER;"><img src="http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/8/20/509728_828.jpg" border="0" alt="[تصویر:  509728_828.jpg]" /><br />
<br />
<div style="text-align: JUSTIFY;">شهید صیاد شیرازی پس از فراغت از تحصیل در شیراز، دوره رنجر و چتربازی را با رتبه عالی گذراند، در اصفهان دوره تخصصی توپخانه را طی کرد و از سال ۱۳۴۸ به لشکر زرهی تبریز پیوست و خدمت رسمی خود را در نیروی زمینی آغاز کرد. پس از انحلال لشکر تبریز در اسفند ماه سال ۱۳۴۹، به لشکر ۸۱ زرهی کرمانشاه منتقل و در گردان ۳۱۷ توپخانه به عنوان «فرمانده آتشبار» مشغول به خدمت شد.</div></div><div style="text-align: JUSTIFY;">وی در سال ۱۳۵۰ با دختر عموی خود ازدواج کرد و در اوایل سال ۱۳۵۱ با قبولی در آزمون اعزام به خارج دانش آموختگان دانشکده افسری برای تکمیل تخصص توپخانه به آمریکا اعزام شد. این شهید بزرگوار، دوره سه ماهه تخصص «هواسنجی بالستیک» را در شهر «فورت سیل» ایالت «اوکلاهما» با نمره عالی و احراز رتبه نخست از میان ۲۰ افسر آمریکایی و ایرانی به پایان رساند.<br />
<br />
شهید صیاد شیرازی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، چندین سال در بخش‌های مختلف ارتش به ویژه در غرب کشور به پاسداری از کشور پرداخت و در سازماندهی و فعالیت نیروهای انقلابی در ارتش تلاشی گسترده داشت.<br />
<br />
وی از ابتدای پیروزی انقلاب تا مهر ماه ۱۳۵۸ در اصفهان بود و در این مدت با همکاری نیروهای نظامی و دوستان انقلابی خود - که بعداً پاسدار شدند - گروه ۳۰ نفره‌ای را تشکیل داده و به حفظ و حراست از پادگان پرداخت. تلاش‌های وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ساماندهی ارتش و ساختار نیروهای مسلح متجلّی شد.<br />
<br />
از مهم‌ترین اقدامات او پس از پیروزی انقلاب اسلامی، می‌توان به تهیه طرح‌های عملیاتی که منجر به شکستن حصر شهرهای سنندج و پادگان‌های مریوان، بانه و سقز شد، اشاره کرد.<br />
<br />
شهر سنندج با تشکیل ستاد عملیات مشترک ارتش و سپاه پاسداران پس از ۲۱ روز مقاومت مدافعان این شهر، کاملاً از تصرف و تسلط نیروهای ضد انقلاب خارج شد. پس از تحقق و اجرای موفق این طرح‌ها، شهید صیاد شیرازی، با ۲ درجه ارتقاء، با درجه سرهنگ تمامی به فرماندهی عملیات غرب کشور منصوب شد.<br />
<br />
این شهید والامقام در آخرین ماه های ریاست جمهوری بنی صدر به دلیل برخورداری از روحیه انقلابی و مقابله با خیانت‌های او از سمت مذکور عزل شد و پس از آن تا عزل بنی صدر و فرار مفتضحانه او به فرانسه، به دعوت شهید کلاهدوز در ستاد مرکزی سپاه پاسداران به خدمت پرداخت.<br />
<br />
شهید صیاد شیرازی نقش به سزایی در همکاری و نزدیکی ارتش و سپاه داشت. وی پس از خلع بنی صدر از فرماندهی کل قوا، برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه در آن دوران، قرارگاه مشترک عملیاتی سپاه و ارتش را راه اندازی کرد و به عنوان فرمانده ارشد در آن قرارگاه مشغول به فعالیت شد.</div><div style="text-align: CENTER;"><img src="http://www.yjc.ir/image/image_gallery?uuid=8a100f5f-f10c-47bb-baee-1cc81c8500ad&amp;groupId=2038186&amp;t=1333888063452" border="0" alt="[تصویر:  image_gallery?uuid=8a100f5f-f10c-47bb-ba...3888063452]" /></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-weight: bold;">فرماندهی نيروی زمینی ارتش</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;">وی در مهر ماه سال ۱۳۶۰ به پیشنهاد رئیس شورای عالی دفاع از سوی امام خمینی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی منصوب شد که در این منصب، فرماندهی نیروهای ارتش اسلام در عملیات‌های پیروزمند ثامن‌الائمه، طریق‌القدس، فتح‌المبین و بیت‌المقدس را بر عهده داشت؛ عملیاتی که سرنوشت جبهه های اسلام علیه کفر را به پیروزی رقم زد و روند جنگ تحمیلی را در مسیر پیروزی ارتش اسلام قرار داد.<br />
<br />
شهید صیاد شیرازی پس از حدود پنج سال انجام وظیفه در مسئولیت خطیر فرماندهی نیروی زمینی، در ۲۳ تیر ۱۳۶۵ از سمت خود استعفا داد و سپس با پیشنهاد حضرت آیت الله خامنه ای - ریاست جمهوری وقت- و تصویب امام راحل به سمت نمایندگی حضرت امام خمینی(ره) در شورای عالی دفاع منصوب شد.<br />
<br />
وی در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۶ به همراه تعدادی دیگر از فرماندهان ارتش با پیشنهاد رئیس شورای عالی دفاع و موافقت امام خمینی به درجه سرتیپی ارتقای مقام یافت و در مهر ۱۳۶۸ به درخواست رئیس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح و موافقت فرماندهی معظم کل قوا به سمت معاونت بازرسی ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح منصوب شد.<br />
<br />
این شهید بزرگوار در شهریور ۱۳۷۲ با حکم فرماندهی معظم کل قوا به سمت جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح منصوب شد و سپس در ۱۶ فروردین ۱۳۷۸ همزمان با عید غدیر با حکم مقام معظم فرماندهی کل قوا به درجه سرلشکری ارتقاء یافت.</div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-weight: bold;">شهادت امیر سرافراز ارتش اسلام</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;">شهید سپهبد علی صیاد شیرازی، روز شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۷۸ در حالی که به قصد عزیمت به محل کار خود از منزل، خارج شده بود مورد سوء قصد یکی از اعضای گروهک تروریستی منافقین قرار گرفت و به شدت مجروح شد. اهالی محل که از این حادثه مطلع شده بودند بلافاصله او را به بیمارستان انتقال دادند اما متأسفانه بر اثر شدت جراحات وارده، تلاش پزشکان برای نجات او بی نتیجه ماند و امیر سرافراز ارتش اسلام پس از عمری مجاهدت در راه خدا به فیض عظیم شهادت نایل آمد.</div><div style="text-align: CENTER;"><img src="http://www.yjc.ir/image/image_gallery?uuid=596605a3-cacb-486f-ac05-94ad8d2b692d&amp;groupId=2038186&amp;t=1333887882207" border="0" alt="[تصویر:  image_gallery?uuid=596605a3-cacb-486f-ac...3887882207]" /></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-weight: bold;">بخشی از پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت شهادت امیر سپهبد صیاد شیرازی</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;">«... امیر سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداکار دین و قرآن، نظامی مؤمن و پارسا و پرهیزکار، سپهبد علی صیاد شیرازی امروز به دست منافقین مجرم و خونخوار و روسیاه به شهادت رسید.<br />
<br />
این نه اولین و نه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق و ایمان و وفاداری به آرمان‌های بلند الهی، هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره جنایتکار و فاسدی که ادامه حیات خود را در خدمتگزاری به دشمنان اسلام دانسته است، قرار می‌گیرد و دست خائن خودفروخته‌ای، نهال ثمربخش انسان والایی را قطع می‌کند. او مانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه انقلاب نهادند، همواره سر و جان خود را برای نثار در راه خدا روی دست داشتند.<br />
<br />
سرزمین‌های داغ خوزستان و گردنه‌های برافراشته کردستان، سال‌ها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خودگذشتگی او حفظ کرده است.<br />
<br />
خطر مرگ کوچک‌تر از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد، کوردلان منافق بدانند که با این جنایت‌ها روز به روز نفرت ملت ایران از آنان بیشتر خواهد شد و خون مردان پاکدامن و پارسا هم چون صیاد شیرازی و شهید لاجوردی، بدنامی و سیاهرویی آنان را در تاریخ و در دل این ملت همیشگی خواهد کرد...»<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">گزارش از: شهاب الدین شعبانی‌نیا</span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اعجاز شهید گمنام]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2459.html</link>
			<pubDate>Sun, 17 Nov 2013 14:25:52 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2459.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #ff0000;">شهید حمیدرضا ملاحسنی</span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #ff0000;">(یکی از شهدای گمنام مدفون در بوستان نهج البلاغه  تهران)</span></span><br />
سالها بود خانواده  شهید ملاحسنی منتظر بودند تا عزیزشان از سفر بازگردد. ۲سال پیش برادران شهید تصمیم می گیرند مقبره ای  را به صورت نمادین برایی ایشان برپا کنند ولی  شهید به خواب برادر میاید و  میگوید دست نگه دارید.<br />
بعد از ۲ سال شبی خواهر شهید در خواب میبیند که در  منطقه پونک سردار جنگل تشییع پیکر شهداست و شهید ملا حسنی هم حضور دارد از  او میپرسد شما اینجا چه میکنی؟شهید میگوید من آمده ام شفاعت کنم…تمام اینها  را… سپس میگوید من حتی کسانی که در پیاده رو  راه میروند و برای تشییع هم  نیامدند هم شفاعت میکنم….<br />
یان خواب برای او بسبر عجیب به نظر می رسد.<br />
خواهر شهید همیشه در مناسبت هابه سر مزار شهید پلارک در بهشت زهرا میرفته است(شهیدی که از مزارش  بوی عطر پراکنده میشود)<br />
در یکی از روزها بر  سر مزار شهید پلارک ،در قاب بالای سر در یک عکس برادر خود را  کنار شهید پلارک میبیند که بالای سرش علامت ضربدری وجود دارد.پس ماجرا را از خانواده شهید پلارک جویا میشود خانواده ایشان میفرمایند که شهید پلارک  هر کدام از دوستانشان که به فیض شهادت نائل میشدند بالای سرشان یک ضربدر  میزند و معلوم گردید که شهید ملاحسنی از دوستان و همرزمان شهید پلارک بوده..<br />
خواهر شهید ملاحسنی ، شهید پلارک را به بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س)  قسم میدهند که به برادرم بگو که یه نشانه ای چیزی از خودش به ما بدهد…<br />
که بعد خواهر شهید خواب میبیندکه شهید  میگوید من در بوستان نهج البلاغه در  ردیف وسط هستم.<br />
<br />
(حالا من خودم یه خاطره ی خیلی جالب و خنده دار از وقتیکه با عزیزم  به سر مزار این3 شهیدگمنام رفتیم دارم براتون میگم امیدوارم واستون جالب باشه <br />
تابستون همین امسال ما تصمیم گرفتیم با هم به سر مزار این 3 شهید بریم چون من قبلا از طریق دوستم که این شهید معروف عموش بود.میشناختمشون <br />
خلاصه این عزیزه من که حواسش به کجااااا نمیدونم پرت بووووود.به من گفت:اااااااااا اینا که همشون پدرشون یکیه!!!!!!همشون پدراشون روح اللهه......<br />
منم اولش حواسم نبود گفتم اااااااا راست میگیاااااااا<br />
بعدش که قضیه رو گرفتم بهش نگا کردم گفتم باباااااااا روح الله.امام خمینیییییییی <br />
با هم انقد خندیدییییییییم که ترکیده بودیم ....)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #ff0000;">شهید حمیدرضا ملاحسنی</span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #ff0000;">(یکی از شهدای گمنام مدفون در بوستان نهج البلاغه  تهران)</span></span><br />
سالها بود خانواده  شهید ملاحسنی منتظر بودند تا عزیزشان از سفر بازگردد. ۲سال پیش برادران شهید تصمیم می گیرند مقبره ای  را به صورت نمادین برایی ایشان برپا کنند ولی  شهید به خواب برادر میاید و  میگوید دست نگه دارید.<br />
بعد از ۲ سال شبی خواهر شهید در خواب میبیند که در  منطقه پونک سردار جنگل تشییع پیکر شهداست و شهید ملا حسنی هم حضور دارد از  او میپرسد شما اینجا چه میکنی؟شهید میگوید من آمده ام شفاعت کنم…تمام اینها  را… سپس میگوید من حتی کسانی که در پیاده رو  راه میروند و برای تشییع هم  نیامدند هم شفاعت میکنم….<br />
یان خواب برای او بسبر عجیب به نظر می رسد.<br />
خواهر شهید همیشه در مناسبت هابه سر مزار شهید پلارک در بهشت زهرا میرفته است(شهیدی که از مزارش  بوی عطر پراکنده میشود)<br />
در یکی از روزها بر  سر مزار شهید پلارک ،در قاب بالای سر در یک عکس برادر خود را  کنار شهید پلارک میبیند که بالای سرش علامت ضربدری وجود دارد.پس ماجرا را از خانواده شهید پلارک جویا میشود خانواده ایشان میفرمایند که شهید پلارک  هر کدام از دوستانشان که به فیض شهادت نائل میشدند بالای سرشان یک ضربدر  میزند و معلوم گردید که شهید ملاحسنی از دوستان و همرزمان شهید پلارک بوده..<br />
خواهر شهید ملاحسنی ، شهید پلارک را به بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س)  قسم میدهند که به برادرم بگو که یه نشانه ای چیزی از خودش به ما بدهد…<br />
که بعد خواهر شهید خواب میبیندکه شهید  میگوید من در بوستان نهج البلاغه در  ردیف وسط هستم.<br />
<br />
(حالا من خودم یه خاطره ی خیلی جالب و خنده دار از وقتیکه با عزیزم  به سر مزار این3 شهیدگمنام رفتیم دارم براتون میگم امیدوارم واستون جالب باشه <br />
تابستون همین امسال ما تصمیم گرفتیم با هم به سر مزار این 3 شهید بریم چون من قبلا از طریق دوستم که این شهید معروف عموش بود.میشناختمشون <br />
خلاصه این عزیزه من که حواسش به کجااااا نمیدونم پرت بووووود.به من گفت:اااااااااا اینا که همشون پدرشون یکیه!!!!!!همشون پدراشون روح اللهه......<br />
منم اولش حواسم نبود گفتم اااااااا راست میگیاااااااا<br />
بعدش که قضیه رو گرفتم بهش نگا کردم گفتم باباااااااا روح الله.امام خمینیییییییی <br />
با هم انقد خندیدییییییییم که ترکیده بودیم ....)]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شهید احمد متوسلیان]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2380.html</link>
			<pubDate>Mon, 08 Jul 2013 13:01:25 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2380.html</guid>
			<description><![CDATA[بسم الله الرحمن الرحیم<br />
<br />
 <br />
<br />
((بعدازنمازمغرب،یک عده شان جمع شدند توهمین اتاق.شام که میخوردند،برایشان چایی آوردم.دیدم حاج <br />
<br />
احمد(حاج احمد متوسلیان)از نان وپنیرتازه،یک ذره هم نمی خورد.کنجکاوشدم.یک وقت دیدم از توی کشوی<br />
<br />
 میز،بی سروصدایک چیزی برداشت ومشغول خوردن شد.خوب که نگاه کردم،دیدم نان وپنیربیاته.مال <br />
<br />
چندروزپیش.))	  <br />
<br />
<br />
خوبان29]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بسم الله الرحمن الرحیم<br />
<br />
 <br />
<br />
((بعدازنمازمغرب،یک عده شان جمع شدند توهمین اتاق.شام که میخوردند،برایشان چایی آوردم.دیدم حاج <br />
<br />
احمد(حاج احمد متوسلیان)از نان وپنیرتازه،یک ذره هم نمی خورد.کنجکاوشدم.یک وقت دیدم از توی کشوی<br />
<br />
 میز،بی سروصدایک چیزی برداشت ومشغول خوردن شد.خوب که نگاه کردم،دیدم نان وپنیربیاته.مال <br />
<br />
چندروزپیش.))	  <br />
<br />
<br />
خوبان29]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شهید محمد حنيفه درستی]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2374.html</link>
			<pubDate>Fri, 05 Jul 2013 12:43:38 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2374.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">																			</span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">از نويسنده كتاب(توحید اصغرزاده) خواستيم كه اجازه بدهند با ياد باباي شهيدمان به استقبال تان بياييم و از او براي تان سخن بگوييم.ازآنجایی که اعتقاد داريم همه ي شهدا گواه روزگارمان هستند لذا احتمال داديم که باباي شهيدمان قدري دلگیر شود كه چرا به پيشواز ميهمانان من نرفته ايد.بااین فرض درسرآغاز کتاب شما راهمراهی می کنیم:</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">یادش بخیر، هر وقت که مي شنيد ميهمان به خانه مان آمده است، در هر شرايط که بود خودش را به خانه مي رساند. خيلي دوست داشت، خانه ي مان پر ميهمان شود. حالا هم اينجوري است، ياد گرفتيم كه پيشاپيش، ميهمان دعوت كنيم.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">يك عادت جالبي هم داشت ، اگر قرار مي شد، به خانه کسی برويم  مي گفت؛ تعدادمان زياد است! وقتی مهمانی را دعوت مي کردیم مي بايست همه ي اهل خانه شان، تشریف می آوردند...</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">ما چهار خواهر و يك برادر هستيم، برادرمان سن وسالي ندارد و پيش مادر خوب مان، آقايي مي كند. با اينكه، ما دخترها بعد از شهادت بابا، به خانه ي بخت رفتيم اما چسبيده به ديوار و محله مادرمان زندگي  مي كنيم.چرا كه از تنهايي و غربت، خاطرات خوبي نداريم، يادمان  نمي رود وقتي بابا، هفته ها، گاه ماه ها به ماموريت مي رفت مادرم ساعت ها، چشم به در خانه مي ماند شب كه مي شد حتم می کرد كه ديگر نمي آيد برمي­خاست وكفش هاي بابا را بيرون در مي گذاشت تا اگر غريبه و دزدي آمد بداند که مردي در اين خانه است؟!</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">ماموریت های بابا ،از روز اول ازدواجش تا سال 1385 هميشه در حال اضطرار بود. باور مي كنيد که  در اين 27 سال ، يك هفته تمام ،اورا در خانه نديديم و از چهره آرام او سير نشديم!در اين اواخر، ما را دور خودش جمع مي كرد و مي گفت که حاج خانم، دختر هاي گلم، مخصوصاً كربلايي عليرضايم، من شرمنده تان هستم نتوانستم باباي خوبي براي تان باشم، در اين بيست و اندي سال شما در خوي و اروميه بوديد و من از جنوب تا شمالغرب، ميان دشت ها و سنگر ها ماندم هر چند آنجا هم فراموش تان نمي كردم.همیشه مدیون تان هستم که چقدر بایدتحملم می کردید و برای یک سفرکوتاه چندبار باروبندیل می بستید عاقبت ،نه تنها عذرم رانمی خواستید! تازه دلداریم   می دادیدومن دوباره به منطقه برمی گشتم.وشماتنهایی را از سرمی گرفتید</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">مادرمان حوريه می گوید:</span></span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">حاجي روز اول ازدواجش به عمليات فتح المبين رفت و سپس در شمال و جنوب استان در ماموريت بود هميشه مي گفت: اين شرط پدري و همسري نيست كه تنهاي تان می گذارم ومی روم به منطقه.  مي دانست كه ما همسايه ي مهرباني در اروميه داريم.همان همسایه هم مي ديد كه حاجي كمتر به خانه مي آید لذا خانم بچه های شان می آمد و مي گفت اگر مشكلي براي تان پيش آمد ما را خبر كنيد.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> دختر ها هم، عادت كرده بودند وقتي در نيمه ها ي شب، مريض مي شدند، مي گفتند؛ ماما، ديوار همسايه را بكوب.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> با اين همه، وقتي حاجي، دو سه روز كه به خوي يا اروميه مي آمد و كنارمان مي ماند، عضه های مان آب مي شدند.وقت رفتنش بسيار دلتنگ مي شديم، مردي بود كه از او تندي نديده بودم، سال به سال  مي گذشت چيزي به خودش نمي خريد، بارها، كت و شلوار كهنه اش را مي بردم ،پارچه مي خريدم به خياط مي دادم، تا برايش لباس نو بدوزد. با اينكه هفته ها در منطقه عمليات مي كرد، خسته و كوفته كه به خانه مي رسيد، دختر ها، سر وصداي شان بلند مي شد، مي ديدم كه آرام  مي رفت تا بخوابد و مي گفت؛ من با صداي بچه ها، بهتر مي خوابم. اگر مي ديد غذايي نگذاشتم، سرپايي، نان پنيري مي خورد و آرام و ساكت مي نشست ....... </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">•••</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">البته بابا، نه تنها ما را بلكه همه ي آدم ها را دوست داشت. روزي آمد و گفت، مي رويم به قوروق . قرباني نذر كرده ام. در قوروق سيدي بود و بابا او را هرگز فراموش نمي كرد. گوسفند قرباني را برديم و داديم به همان سيد. قصه ي  نذر را پرسيديم، گفت؛ در <span style="font-weight: bold;">سيلوانا</span>، منطقه پرخطری است که بچه ها ( منظور نیروهایش) مي بايست در آنجا چند روزي مستقر مي شدند، همه شان هم جوان بودند، به ائمه متوسل شدم و براي سلامتي شان نذر كردم .الحمدلله به سلامت برگشته اند.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">بابا، از ازين جور كارها زياد داشت. سرداری كه تا زمان شهادتش مستاجر باشد مطمئناً ،دارايي اش صرف چنين كار هايي مي شده است بعد از شهادتش خبردار شديم كه بي نام و نشان، چه نذر ها و   كمك هايي مي كرده.انشاا..ازاین گفته ما دلگیر نباشد.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">  نويسنده کتاب از زبان دوستانش، حتي عموهايم مطالبي را نوشته است كه هرگز، بابا آنها را به ما نگفته بود .خلاصه بکنیم كه او با اينكه يك نيروي رزمي و عملياتي بود اما پیش خانواده هيبت يك باباي خوب، كم حرف و پركار راداشت. ما را درگير فعاليت هاي سازماني خودش نمي كرد اگر هم اتفاقي مي افتاد شكل خاص خودش را داشت كه يكي دو موردش را باز مي گويیم:</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">يك روز آمد به خانه و كلي مواد غذايي آورد. خيلي تعجب كرديم كه چه شده بابا يكجا اين همه مواد غذايي را با خودش آورده است. انواع كنسرو را در آورد و چيد روي ميز و گفت؛ از هركدام خواستيد بخوريد ما هم خورديم، بعد پرسيد كدام كنسرو را پسنديدید؟ گفتيم؛ بابا ما را سر كار گذاشتي؟ جواب دادکه مي خواهم سين غذاهاي سربازها را عوض كنم خواستم بدانم جوان ها كدام نوع غذا را دوست دارند!</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">يكبار هم اصرار كرديم كه برويم  به پيرانشهر (محل خدمتش). قبل از رفتن پيش خودمان گفتيم (البته در دنياي نوجواني) مي رويم پادگان، در مهمانسراي سپاه، براي مان كلي خدمت مي کنند. تا رسيديم به مهانسرا ، گفت بچه ها آستين ها را بالا بزنيد اتاق ها را سر و سامان بدهيم. بگذاريد سربازها بروند نصف روزي استراحت كنند.چند روزي كه اينجا هستيد كار ثوابی كنيد و اینجا ماندن تان بی اجروقرب نباشد. </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">در كنار اين جور كارها، كارهاي ديگري هم مي كرد وقتي به كلاس كنكور مي رفتيم، بعد از ظهر از پيرانشهر يا از ماموريت بر مي گشت، يك راست مي آمد جلو آموزشگاه منتظر مي ماند تا ما را به خانه بياورد . آنجا كه كاري به امور مردم گره مي خورد با ما تعارف نداشت جايي كه مربوط به وظيفه پدري بود، خستگي نداشت. در هر شرايط که به او زنگ مي زديم، خودكار و مداد لازم مان مي شد! به تلفن هاي مان جواب مي داد و چشم بابا مي گفت. بعدها فهميديم که  بابا، يك فرمانده ارشد است يك تيپ و يك منطقه را اداره مي كند ولي طوري ، بابايي مي كردکه خيال مي كرديم، آن قدر فرصت دارد تا از پيرانشهر بيايد و دم در آموزشگاه منتظرمان بماند، يا وقت برگشتن، يادش بيايد كه مداد رنگي بخرد! نگو كوهي از مسئوليت آدم ها را به دوش داشته است.الان درمی یابیم که درجه ی بابا ،باعاطفه وسرنوشت نیروها وهمه کسانی که بااومرتبط بودند،ارتباط داشته است.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">القصه ، هر بابايي، مهربان است و دخترانش او را دوست دارند، نمي گوييم که باباي ما، آدم متفاوتي بود اما به جرات مي گوييم:<span style="font-weight: bold;">او، خيلي مراقب و مودب بود. پيش او، مي توانستيم  كودكي مان را خوب سپري كنيم. او در تربيت كردن هم، زياد حرف نمي زد.</span></span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> نگاه و سكوتش، خنده هاي گرمش ما را چنان وابسته اش مي كرد كه وقتی به ماموریت می رفت ، جلو پنجره مي نشستيم و به رد پوتين هايش كه روي برف باقی مانده بود چشم می دوختیم تااینکه برف، ردپایش راپرمی کرد وماهم مایوس می شدیم به روي همديگر نگاه  مي كرديم ومي گفتيم، ديگر بر نمي گردد.چه بسا به همین خاطرباشد که برای همیشه، برف وخاطره بابا، درذهن ما به هم آمیخته بمانند وعاقبت نیز وقتی برف می بارید از پیش ما رفت ردپوتین هایش پر ازبرف شد ودیگر برنگشت...</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> با اين سختي ها و تنهايي ها، بابا حنيف پا به سن مي شد و ما قد		 وبالامي گرفتيم درهمه این سال ها،  رفت وآمدنش، همچنان روي حساب و كتاب نبود تلفن مي كرد كه مي آيم، دوتاي مان جلو در حياط مي نشستيم و دوتاي مان  روي طاقچه پنجره، منتظرمی ماندیم ولی او هفته ها می رفت وبرنمی گشت. هيچ وقت نشد، او را سر وقت و از پشت پنجره ديده باشيم.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">در روزهای برفی سال 85 هم اينگونه شد، يك بار زنگ زديم جواب داد كه در سلماس هستم، مي آيم. شب كه شد صدايش را از خوي شنيديم همگي دور مادر حلقه زديم و به سكوت ممتدش خيره شديم. فردايش مدیر مدرسه ي عليرضا، زنگ زد: حاجی شهيد شده!</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">این­خبر در باورمان ننشست. یکی دوروز بعد که عليرضا را به درمانگاه برده بوديم خبر ازصداوسیمای شبکه استانی تکرارشد. ازآن لحظه به بعد صدای بابا را هرگزنشنیدیم با صداي گريه هاي عمو و فاميل كه آرام آرام به خانه مان رسید، مشك اشك هاي مان جاري شدند.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">مدتي گذشت همسر هاي مان، به مشهد بابا حنيف ودوستان شهیدش<br />
<br />
<span style="font-size: medium;">[1]</span><br />
<br />
(همان دره هاي صخره اي خوي) رفتند. البته زياد نتوانسته بودند نزديكتر بروند. امامي گفتند: چندین دره ی تودرتوكه صخره هايي به ارتفاع 30-40 متري و عرض 5-6  كيلومتري دارند، سينه خاك را شكافته و تا10-15 كيلومتر، طول گرفته اند. منطقه اي كه در فروردين و ارديبهشت ماه هم برف داشت.جایی که پستی وبلندیش هرچشمی رابه بهت می نشاند همانجا، مشهد بابای تان بود.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">باشنیدن این حکایت ها تجسم كرديم كه بابا حنيف و نيروهاي شان، در ميان كولاك و سرماي 30- درجه، چه خطري رااز آن منطقه پس		  رانده اند! آن هم در منطقه ای که دره هايش ،قله های تیز وبرفی­اش هر نيرويي را بي پناه می کرده است به همين خاطر، دشمن، آنجا را به قرارگاه تبديل كرده و مثل عقرب، به منطقه چسبيده بود...</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> تصورمی کنیم درلحظات پایانی وقتی سینه اش را سپرنیروهای   زخمی اش می کرد ودرد خنجروقناسه رابه جان می­خرید به کدامیک ازائمه متوسل می شد؟ </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">روزی، دستمالی راآورد خانه وگفت :تربت شهید گمنام و نوجوانی است که ازمنطقه آوردند به پادگان. عهدبسته ام که ببرمش کربلا.همیشه می گفت : <span style="font-weight: bold;">این بچه ها وقتی شهید می شدند چه کسی را فریاد			می زدند؟</span></span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">مطمئن هستیم که او، دربلندی های منطقه ،امام زمان (عج) راصدازده بود. وقتی زخم خنجر را درسینه  وگلویش دیدیم، دانستیم که درکولاک کینه ها، زیارت عاشورا هم خوانده بود...</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">خواننده عزیز:</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> قصد اين بود كه پيشاپيش به خدمت تان برسيم و قبل ازهرآغازی، پنجره ای رو به آداب وادب پدری از پدران خوب  بگشاییم وميزبان نگاه هاي تان باشيم.				    </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">مهربان بمانيد</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;">«خانواده محمد حنيفه درستی»</span></span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">mall"&gt;چهارم اسفند 91</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><br />
  </span></span><hr /><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">    </span></span><span style="font-family: Arial;">  <br />
<span style="font-size: medium;"><br />
<br />
<br />
mall"&gt;[1]<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
 <br />
- شهیدان سرهنگ خلبان کمال پروینی، سرهنگ سیدمصطفی نعمتی<br />
  در گلزار شهدای باغ رضوان ارومیه به خاک سپرده شدند و پیکرهای مطهر شهید سردار سعید قهاری فرمانده لشگر 3 نیروی مخصوص حمزه سیدالشهداءـ شهیدسرهنگ حسین زمانلو و شهید سردار محمد حنفیه درستی فرمانده تیپ 2 لشگر 3 نیروی مخصوص حمزه نیز به ترتیب پس از تشییع در ارومیه برای خاکسپاری به شهرهای همدان و خوی منتقل شدند. پیکرهای پاک و مطهر شهید سروان بهرام مهدوی و شهید پژمان یزدانفر نیز جهت خاکسپاری بر دوش همرزمان و خانواده های خود از شهرستان ارومیه به­شهرهای­شاهین­دژ­ومهاباد­انتقال­یافت<br />
<br />
<br />
.<br />
</span><br />
  </span><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">  </span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">																			</span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">از نويسنده كتاب(توحید اصغرزاده) خواستيم كه اجازه بدهند با ياد باباي شهيدمان به استقبال تان بياييم و از او براي تان سخن بگوييم.ازآنجایی که اعتقاد داريم همه ي شهدا گواه روزگارمان هستند لذا احتمال داديم که باباي شهيدمان قدري دلگیر شود كه چرا به پيشواز ميهمانان من نرفته ايد.بااین فرض درسرآغاز کتاب شما راهمراهی می کنیم:</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">یادش بخیر، هر وقت که مي شنيد ميهمان به خانه مان آمده است، در هر شرايط که بود خودش را به خانه مي رساند. خيلي دوست داشت، خانه ي مان پر ميهمان شود. حالا هم اينجوري است، ياد گرفتيم كه پيشاپيش، ميهمان دعوت كنيم.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">يك عادت جالبي هم داشت ، اگر قرار مي شد، به خانه کسی برويم  مي گفت؛ تعدادمان زياد است! وقتی مهمانی را دعوت مي کردیم مي بايست همه ي اهل خانه شان، تشریف می آوردند...</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">ما چهار خواهر و يك برادر هستيم، برادرمان سن وسالي ندارد و پيش مادر خوب مان، آقايي مي كند. با اينكه، ما دخترها بعد از شهادت بابا، به خانه ي بخت رفتيم اما چسبيده به ديوار و محله مادرمان زندگي  مي كنيم.چرا كه از تنهايي و غربت، خاطرات خوبي نداريم، يادمان  نمي رود وقتي بابا، هفته ها، گاه ماه ها به ماموريت مي رفت مادرم ساعت ها، چشم به در خانه مي ماند شب كه مي شد حتم می کرد كه ديگر نمي آيد برمي­خاست وكفش هاي بابا را بيرون در مي گذاشت تا اگر غريبه و دزدي آمد بداند که مردي در اين خانه است؟!</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">ماموریت های بابا ،از روز اول ازدواجش تا سال 1385 هميشه در حال اضطرار بود. باور مي كنيد که  در اين 27 سال ، يك هفته تمام ،اورا در خانه نديديم و از چهره آرام او سير نشديم!در اين اواخر، ما را دور خودش جمع مي كرد و مي گفت که حاج خانم، دختر هاي گلم، مخصوصاً كربلايي عليرضايم، من شرمنده تان هستم نتوانستم باباي خوبي براي تان باشم، در اين بيست و اندي سال شما در خوي و اروميه بوديد و من از جنوب تا شمالغرب، ميان دشت ها و سنگر ها ماندم هر چند آنجا هم فراموش تان نمي كردم.همیشه مدیون تان هستم که چقدر بایدتحملم می کردید و برای یک سفرکوتاه چندبار باروبندیل می بستید عاقبت ،نه تنها عذرم رانمی خواستید! تازه دلداریم   می دادیدومن دوباره به منطقه برمی گشتم.وشماتنهایی را از سرمی گرفتید</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">مادرمان حوريه می گوید:</span></span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">حاجي روز اول ازدواجش به عمليات فتح المبين رفت و سپس در شمال و جنوب استان در ماموريت بود هميشه مي گفت: اين شرط پدري و همسري نيست كه تنهاي تان می گذارم ومی روم به منطقه.  مي دانست كه ما همسايه ي مهرباني در اروميه داريم.همان همسایه هم مي ديد كه حاجي كمتر به خانه مي آید لذا خانم بچه های شان می آمد و مي گفت اگر مشكلي براي تان پيش آمد ما را خبر كنيد.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> دختر ها هم، عادت كرده بودند وقتي در نيمه ها ي شب، مريض مي شدند، مي گفتند؛ ماما، ديوار همسايه را بكوب.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> با اين همه، وقتي حاجي، دو سه روز كه به خوي يا اروميه مي آمد و كنارمان مي ماند، عضه های مان آب مي شدند.وقت رفتنش بسيار دلتنگ مي شديم، مردي بود كه از او تندي نديده بودم، سال به سال  مي گذشت چيزي به خودش نمي خريد، بارها، كت و شلوار كهنه اش را مي بردم ،پارچه مي خريدم به خياط مي دادم، تا برايش لباس نو بدوزد. با اينكه هفته ها در منطقه عمليات مي كرد، خسته و كوفته كه به خانه مي رسيد، دختر ها، سر وصداي شان بلند مي شد، مي ديدم كه آرام  مي رفت تا بخوابد و مي گفت؛ من با صداي بچه ها، بهتر مي خوابم. اگر مي ديد غذايي نگذاشتم، سرپايي، نان پنيري مي خورد و آرام و ساكت مي نشست ....... </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">•••</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">البته بابا، نه تنها ما را بلكه همه ي آدم ها را دوست داشت. روزي آمد و گفت، مي رويم به قوروق . قرباني نذر كرده ام. در قوروق سيدي بود و بابا او را هرگز فراموش نمي كرد. گوسفند قرباني را برديم و داديم به همان سيد. قصه ي  نذر را پرسيديم، گفت؛ در <span style="font-weight: bold;">سيلوانا</span>، منطقه پرخطری است که بچه ها ( منظور نیروهایش) مي بايست در آنجا چند روزي مستقر مي شدند، همه شان هم جوان بودند، به ائمه متوسل شدم و براي سلامتي شان نذر كردم .الحمدلله به سلامت برگشته اند.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">بابا، از ازين جور كارها زياد داشت. سرداری كه تا زمان شهادتش مستاجر باشد مطمئناً ،دارايي اش صرف چنين كار هايي مي شده است بعد از شهادتش خبردار شديم كه بي نام و نشان، چه نذر ها و   كمك هايي مي كرده.انشاا..ازاین گفته ما دلگیر نباشد.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">  نويسنده کتاب از زبان دوستانش، حتي عموهايم مطالبي را نوشته است كه هرگز، بابا آنها را به ما نگفته بود .خلاصه بکنیم كه او با اينكه يك نيروي رزمي و عملياتي بود اما پیش خانواده هيبت يك باباي خوب، كم حرف و پركار راداشت. ما را درگير فعاليت هاي سازماني خودش نمي كرد اگر هم اتفاقي مي افتاد شكل خاص خودش را داشت كه يكي دو موردش را باز مي گويیم:</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">يك روز آمد به خانه و كلي مواد غذايي آورد. خيلي تعجب كرديم كه چه شده بابا يكجا اين همه مواد غذايي را با خودش آورده است. انواع كنسرو را در آورد و چيد روي ميز و گفت؛ از هركدام خواستيد بخوريد ما هم خورديم، بعد پرسيد كدام كنسرو را پسنديدید؟ گفتيم؛ بابا ما را سر كار گذاشتي؟ جواب دادکه مي خواهم سين غذاهاي سربازها را عوض كنم خواستم بدانم جوان ها كدام نوع غذا را دوست دارند!</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">يكبار هم اصرار كرديم كه برويم  به پيرانشهر (محل خدمتش). قبل از رفتن پيش خودمان گفتيم (البته در دنياي نوجواني) مي رويم پادگان، در مهمانسراي سپاه، براي مان كلي خدمت مي کنند. تا رسيديم به مهانسرا ، گفت بچه ها آستين ها را بالا بزنيد اتاق ها را سر و سامان بدهيم. بگذاريد سربازها بروند نصف روزي استراحت كنند.چند روزي كه اينجا هستيد كار ثوابی كنيد و اینجا ماندن تان بی اجروقرب نباشد. </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">در كنار اين جور كارها، كارهاي ديگري هم مي كرد وقتي به كلاس كنكور مي رفتيم، بعد از ظهر از پيرانشهر يا از ماموريت بر مي گشت، يك راست مي آمد جلو آموزشگاه منتظر مي ماند تا ما را به خانه بياورد . آنجا كه كاري به امور مردم گره مي خورد با ما تعارف نداشت جايي كه مربوط به وظيفه پدري بود، خستگي نداشت. در هر شرايط که به او زنگ مي زديم، خودكار و مداد لازم مان مي شد! به تلفن هاي مان جواب مي داد و چشم بابا مي گفت. بعدها فهميديم که  بابا، يك فرمانده ارشد است يك تيپ و يك منطقه را اداره مي كند ولي طوري ، بابايي مي كردکه خيال مي كرديم، آن قدر فرصت دارد تا از پيرانشهر بيايد و دم در آموزشگاه منتظرمان بماند، يا وقت برگشتن، يادش بيايد كه مداد رنگي بخرد! نگو كوهي از مسئوليت آدم ها را به دوش داشته است.الان درمی یابیم که درجه ی بابا ،باعاطفه وسرنوشت نیروها وهمه کسانی که بااومرتبط بودند،ارتباط داشته است.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">القصه ، هر بابايي، مهربان است و دخترانش او را دوست دارند، نمي گوييم که باباي ما، آدم متفاوتي بود اما به جرات مي گوييم:<span style="font-weight: bold;">او، خيلي مراقب و مودب بود. پيش او، مي توانستيم  كودكي مان را خوب سپري كنيم. او در تربيت كردن هم، زياد حرف نمي زد.</span></span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> نگاه و سكوتش، خنده هاي گرمش ما را چنان وابسته اش مي كرد كه وقتی به ماموریت می رفت ، جلو پنجره مي نشستيم و به رد پوتين هايش كه روي برف باقی مانده بود چشم می دوختیم تااینکه برف، ردپایش راپرمی کرد وماهم مایوس می شدیم به روي همديگر نگاه  مي كرديم ومي گفتيم، ديگر بر نمي گردد.چه بسا به همین خاطرباشد که برای همیشه، برف وخاطره بابا، درذهن ما به هم آمیخته بمانند وعاقبت نیز وقتی برف می بارید از پیش ما رفت ردپوتین هایش پر ازبرف شد ودیگر برنگشت...</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> با اين سختي ها و تنهايي ها، بابا حنيف پا به سن مي شد و ما قد		 وبالامي گرفتيم درهمه این سال ها،  رفت وآمدنش، همچنان روي حساب و كتاب نبود تلفن مي كرد كه مي آيم، دوتاي مان جلو در حياط مي نشستيم و دوتاي مان  روي طاقچه پنجره، منتظرمی ماندیم ولی او هفته ها می رفت وبرنمی گشت. هيچ وقت نشد، او را سر وقت و از پشت پنجره ديده باشيم.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">در روزهای برفی سال 85 هم اينگونه شد، يك بار زنگ زديم جواب داد كه در سلماس هستم، مي آيم. شب كه شد صدايش را از خوي شنيديم همگي دور مادر حلقه زديم و به سكوت ممتدش خيره شديم. فردايش مدیر مدرسه ي عليرضا، زنگ زد: حاجی شهيد شده!</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">این­خبر در باورمان ننشست. یکی دوروز بعد که عليرضا را به درمانگاه برده بوديم خبر ازصداوسیمای شبکه استانی تکرارشد. ازآن لحظه به بعد صدای بابا را هرگزنشنیدیم با صداي گريه هاي عمو و فاميل كه آرام آرام به خانه مان رسید، مشك اشك هاي مان جاري شدند.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">مدتي گذشت همسر هاي مان، به مشهد بابا حنيف ودوستان شهیدش<br />
<br />
<span style="font-size: medium;">[1]</span><br />
<br />
(همان دره هاي صخره اي خوي) رفتند. البته زياد نتوانسته بودند نزديكتر بروند. امامي گفتند: چندین دره ی تودرتوكه صخره هايي به ارتفاع 30-40 متري و عرض 5-6  كيلومتري دارند، سينه خاك را شكافته و تا10-15 كيلومتر، طول گرفته اند. منطقه اي كه در فروردين و ارديبهشت ماه هم برف داشت.جایی که پستی وبلندیش هرچشمی رابه بهت می نشاند همانجا، مشهد بابای تان بود.</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">باشنیدن این حکایت ها تجسم كرديم كه بابا حنيف و نيروهاي شان، در ميان كولاك و سرماي 30- درجه، چه خطري رااز آن منطقه پس		  رانده اند! آن هم در منطقه ای که دره هايش ،قله های تیز وبرفی­اش هر نيرويي را بي پناه می کرده است به همين خاطر، دشمن، آنجا را به قرارگاه تبديل كرده و مثل عقرب، به منطقه چسبيده بود...</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> تصورمی کنیم درلحظات پایانی وقتی سینه اش را سپرنیروهای   زخمی اش می کرد ودرد خنجروقناسه رابه جان می­خرید به کدامیک ازائمه متوسل می شد؟ </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">روزی، دستمالی راآورد خانه وگفت :تربت شهید گمنام و نوجوانی است که ازمنطقه آوردند به پادگان. عهدبسته ام که ببرمش کربلا.همیشه می گفت : <span style="font-weight: bold;">این بچه ها وقتی شهید می شدند چه کسی را فریاد			می زدند؟</span></span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">مطمئن هستیم که او، دربلندی های منطقه ،امام زمان (عج) راصدازده بود. وقتی زخم خنجر را درسینه  وگلویش دیدیم، دانستیم که درکولاک کینه ها، زیارت عاشورا هم خوانده بود...</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">خواننده عزیز:</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> قصد اين بود كه پيشاپيش به خدمت تان برسيم و قبل ازهرآغازی، پنجره ای رو به آداب وادب پدری از پدران خوب  بگشاییم وميزبان نگاه هاي تان باشيم.				    </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">مهربان بمانيد</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;">«خانواده محمد حنيفه درستی»</span></span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">mall"&gt;چهارم اسفند 91</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="font-family: Arial;">  </span></div><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><br />
  </span></span><hr /><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">    </span></span><span style="font-family: Arial;">  <br />
<span style="font-size: medium;"><br />
<br />
<br />
mall"&gt;[1]<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
 <br />
- شهیدان سرهنگ خلبان کمال پروینی، سرهنگ سیدمصطفی نعمتی<br />
  در گلزار شهدای باغ رضوان ارومیه به خاک سپرده شدند و پیکرهای مطهر شهید سردار سعید قهاری فرمانده لشگر 3 نیروی مخصوص حمزه سیدالشهداءـ شهیدسرهنگ حسین زمانلو و شهید سردار محمد حنفیه درستی فرمانده تیپ 2 لشگر 3 نیروی مخصوص حمزه نیز به ترتیب پس از تشییع در ارومیه برای خاکسپاری به شهرهای همدان و خوی منتقل شدند. پیکرهای پاک و مطهر شهید سروان بهرام مهدوی و شهید پژمان یزدانفر نیز جهت خاکسپاری بر دوش همرزمان و خانواده های خود از شهرستان ارومیه به­شهرهای­شاهین­دژ­ومهاباد­انتقال­یافت<br />
<br />
<br />
.<br />
</span><br />
  </span><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">  </span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[به خواب دیدن  اموات ]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2219.html</link>
			<pubDate>Sun, 28 Oct 2012 21:43:52 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2219.html</guid>
			<description><![CDATA[انسان چه دعایی بخواند و یا کاری انجام دهد تا فردی را که از دست داده و از دنیا رفته، در خواب ببیند؟<br />
<br />
<span style="font-size: small;">در کتاب مصباح کفعمی دستور العملی در باره<span style="color: black;"> خواب دیدن افرادی که از دنیا رفته اند،</span> به این بیان آمده است:</span><br />
<span style="font-size: small;">"در کتب بعضی از اصحاب (امامیه) مشاهده کردم که اگر کسی دوست دارد در خواب، یکی از پیامبران یا امامان معصوم (ع) یا پدر و مادر و یا شخصی را ببیند، سوره های شمس، لیل، قدر (انا انزلنا)، جحد (کافرون)، اخلاص(توحید) و معوذتین (قل أعوذ برب الناس و قل أعوذ برب الفلق) را تلاوت نماید، و سپس صد مرتبه سوره توحید را بخواند و صد صلوات بر پیامبر بفرستد و به جانب راست بخوابد، در حالی که با وضو باشد، پس کسی را که بخواهد در خواب می بیند و آنان با او سخن خواهند گفت و به سؤالات او پاسخ می دهند.<a href="http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa16285#_edn1" target="_blank"><br />
<br />
<br />
<br />
[1]<br />
<br />
<br />
<br />
</a></span><br />
<br />
<span style="font-size: small;">در این باره دستور العمل های دیگری هم در این کتاب بیان شده است که می توانید مراجعه نمایید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: small;"><br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[انسان چه دعایی بخواند و یا کاری انجام دهد تا فردی را که از دست داده و از دنیا رفته، در خواب ببیند؟<br />
<br />
<span style="font-size: small;">در کتاب مصباح کفعمی دستور العملی در باره<span style="color: black;"> خواب دیدن افرادی که از دنیا رفته اند،</span> به این بیان آمده است:</span><br />
<span style="font-size: small;">"در کتب بعضی از اصحاب (امامیه) مشاهده کردم که اگر کسی دوست دارد در خواب، یکی از پیامبران یا امامان معصوم (ع) یا پدر و مادر و یا شخصی را ببیند، سوره های شمس، لیل، قدر (انا انزلنا)، جحد (کافرون)، اخلاص(توحید) و معوذتین (قل أعوذ برب الناس و قل أعوذ برب الفلق) را تلاوت نماید، و سپس صد مرتبه سوره توحید را بخواند و صد صلوات بر پیامبر بفرستد و به جانب راست بخوابد، در حالی که با وضو باشد، پس کسی را که بخواهد در خواب می بیند و آنان با او سخن خواهند گفت و به سؤالات او پاسخ می دهند.<a href="http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa16285#_edn1" target="_blank"><br />
<br />
<br />
<br />
[1]<br />
<br />
<br />
<br />
</a></span><br />
<br />
<span style="font-size: small;">در این باره دستور العمل های دیگری هم در این کتاب بیان شده است که می توانید مراجعه نمایید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: small;"><br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ژنرالی که از شهادت خود وبرادرش خبر داشت ]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2193.html</link>
			<pubDate>Tue, 02 Oct 2012 09:05:59 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2193.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: x-small;"><span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: small;">حسن   رستگار موحد ، از پاسداران لشکر 14 امام حسین (صلوات الله علیه) ، در    عملیات والفجر 8 ، قائم مقام فرماندهی گردان امیرالمومنین (صلوات الله    علیه) را بر عهده داشت. همزمان با او برادر کوچک ترش « احسان» نیز در این    عملیات حضور داشت. میان حسن و احسان ، علایق و عواطف عجیبی برقرار بود.    سردار حسن رستگار موحد ، که بر اثر تهجد و توسلات خود ، به مدارج معنوی    بالایی دست پیدا کرده بود ، مدتی پیش از آغاز عملیات والفجر 8 ، تعدادی از    همرزمان خود را از شهادت در عملیات بعدی مطلع ساخت. این پاسدارِ پاکباخته  ی   نهضت روح الله ، در روز 11 اسفند ماه 1364 ، دقایقی قبل از آغاز  عملیات   تکمیلی والفجر 8 _موسوم به «یا مهدی» در محور «کارخانه نمکِ فاو»)  ، وصیت   نامه ی خود را به رشته ی تحریر درآورد.<br />
  حسن رستگار موحد ، چند ساعت بعد   ، در خط مقدم نبرد ، از ناحیه گردن مورد  اصلبت گلوله قرار گرفته و بال در   بال ملائک می گشاید. حدود یکی -دو ساعت  بعد ، خبر شهادت احسان موحد  رستگار  نیز به واحد تعاون لشکر امام  حسین(صلوات الله علیه) واصل می شود. </span><br />
 <span style="font-weight: bold;">خانواده   ی شهیدان موحد رستگار ، پس از  آن که وصیت نامه به جا مانده از حسن را   گشوده و خواندند ، متوجه رازِ  شهادت این دو برادر به فاصله کوتاهی از   یکدیگر شدند. شما نیز با مطالعه ی  این وصیت نامه ، که در خط به خط آن ،   هیجان و برافروختگی معنوی کاملا  مشهود است ، به این راز پی خواهید برد. </span><span style="color: #ff0000;"><span style="font-weight: bold;">روحمان با یادشان شاد</span></span><br />
 </div> <div style="text-align: JUSTIFY;"> <span style="color: #0000cd;">مزار برادران شهید حسن و احسان موحد رستگار در گلزار شهدای گلابچی در کاشان</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/1/17/151732_645.jpg" border="0" alt="[تصویر:  151732_645.jpg]" /></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"> <span style="font-size: small;">بسم الله الرحمن الرحیم<br />
<br />
 "الهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد"</span> <span style="font-size: small;"><br />
<br />
 با   عرض ادب به پیشگاه حضرت مهدی (عج) و نائب گرانقدرش حضرت امام خمینی  (روحی   لهم­الفداء) و با عرض سلام بر شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی،  به امید   شفای مجروحین و معلولین انقلاب اسلامی، اکنون که دست نیاز و  تسبیحمان به   درگاه حضرت حق تعالی دراز است، شکر می­ فرستیم و رضایت حضرتش  را طالبیم و   از برای برقرای حکومت اسلامی توانمان را به کار برده ­ایم،  قبولی آن را از   درگاه او خواستاریم، در این راه پرنشیب و فراز بر خویش  تحمل سختی ها  نمودن  برای خدا، سهل است و نظر او شرط، حال که در این ره نه  از برای منت  بلکه از  در رضایت او ، خویش را افسرده نمودیم در ظاهر، و ره  را در پیمودن  آن تا  رسیدن به لقایش دنبال نمودیم، حمد و سپاس او را به  جای می­ آوریم که  او  "اهدنا الصراط المستقیم" است و استقامت در این راه  را از او طالبیم و   همچنین، ماندن و ثابت قدم بودن را در مسیرش باز  خواهانم.</span> <span style="font-size: small;"><br />
 الها! اگر چه   نزدیک ترین و سریع ترین راه تقرب و وصل به درگاهت" شهادت"  است، در پی این   وصل، توانم را فدایت نمودم، وجودم را فنایت، و زیر پا  گذاشتم دنیای فانی و   پست را و گریستم از فراقت و توسل جستم به ائمه  اطهارت، قبولم دار اگر چه   قابل نیستم.<br />
 عمری است که در پی لقایت، حال و هوای دیگر بر سرم شده است،   گام هایم از  برای دیدار تو خسته، از بس راه پیمودم، بیابان های گرم و  سوزان  جنوب را  پشت سر نهادم، قله­ های رفیع و سخت غرب و کردستان را زیر پا  در  نوردیدم،  دره ­های پرفراز و نشیب محرم، صحرای رمضان، ارتفاعات سردشت و  ...  از برای  دیدارت، حال با قبول کردن من در حضورت آرامشم بخش که تو  عطاکننده  نفس  مطمئنه­ ای.<br />
 آخرین لحظات شب است و از مصاحبت با یک شهید  برگشتم،  نمی­ دانم تاکنون در  زندگیم چنین حالتی بوجود نیامده بود، تاکنون  این طور  شاد نشده بودم،  لحظاتی دیگر به سحر نمانده است و احساس می­کنم که  آخرین  پیامم را بر روی  صفحه کاغذ می­نویسم. خیلی خوشحالم و از خوشحالی  نمی­ توانم  در خود بگنجم.  احساس می­ کنم ضیافت ائمه اطهار و اولیاءالله  جهت آمدنم  آماده شده است.<br />
 احساس می­کنم شهدا  را می ­بینم. احساس می­ کنم لحظه­ ای دیگر در کنارشان جای می­گیرم.<br />
  خدایا ! تو را شکر می­ کنم که به من عطا نمودی این بی خود شدن را. <br />
 خدایا ! دوست دارم با شهدا باشم، دوست دارم من را از اولیاءت جدا مگردانی، <span style="font-weight: bold;">او</span><span style="font-size: large;"><span style="color: #ff0000;">*</span></span> نیز این طور دوست دارد. <br />
 خدایا در این دنیا هیچ نمی­ خواهم، فقط و فقط می­ خواهم من و <span style="font-weight: bold;">او</span><span style="font-size: large;"><span style="color: #ff0000;">*</span></span> را با هم شهید نمایی و در کنار هم به خاک سپرده شویم. دوست دارم حیات آن دنیا را با هم بگذرانیم.<br />
 هان ای دوستان! دوست دارم شهید شوم و <span style="font-weight: bold;">می­ دانم که وقت زیادی به شهادتم و شهادت هر دویمان</span><span style="font-size: large;"><span style="color: #ff0000;">*</span></span><span style="font-weight: bold;"> نمانده است</span>. <br />
 خدایا ! محبت چقدر صفا دارد. دوستی چقدر معنا دارد. اگر می­ دانستم زودتر خود را آماده می­ نمودم تا در حضورت جای گیرم.<br />
  خدایا ! بین من و دوستانت جدایی نینداز. بین من و دوستانت فراق و دوری حاصل مکن.<br />
  خدایا! دیگر نمی­ خواهم در این دنیا زندگی کنم، چرا که تو را شناختم و حضورت را مدتی است درک نموده­ ام.<br />
  خدایا   ! دوست دارم طعم احترام در حضور و محضرت را به من بچشانی، به من  عطا   بفرمایی، آخرین روزهای حیات را چقدر زیبا طی می­ نمایم، تا حیات طیبه  را   کسب نمایم. عمر زیادی را در این بیابان ها سپری نمودم، در صحراهای  جنوب و   ارتفاعات غرب به عشق تو گام برداشتم، حالا پیدایت نمودم ، حالا  حضورت را   طلب می­ نمایم. درست است از برای معشوق در شوق لقایش سوختن رمز  است. <br />
 خدایا ! عمری است می­ سوزم لیک می­سازم اما اکنون طاقت ساختن ندارم. عزم سفر وجودم را مملو از عشق لقائت فراگرفته است.<br />
 دوستان!   دیگر «موحد» را نخواهید دید، دیگر گام هایش را در سرزمین های  جهاد و قتال   نخواهید دید. دیگر آه و سوزش را نخواهید دریافت. دیگر فریادش  را بر آسمان   های خونین غرب و جنوب نخواهید شنید. موحد از میانتان می­  رود. <br />
 خدایا !   من چطور شکرگذاری به درگاهت کنم از این که مرا در این زمان  آفریدی؟  بهترین و  حساس ترین لحظات زندگیم را مصادف با موسم گلچینی از  بوستان  عاشقان لقایت  قرار دادی. چطور شکرگذار باشم که مرا در این زمان  پربرکت  جمهوری اسلامی  قرارم دادی؟<br />
 "الحمدلله، سبحان الله العظیم" <br />
 دوستان  بیایید تا به ما  بپیوندید. ما به ملاقات خدایمان رفتیم. دنیا ارزش  ندارد،  دنیا سودی ندارد،  دنیا فانی است. آنچه که باقی است آخرت است،  اعمال خوب  انسان هاست، چرا خود  را اسیر دنیا نموده­ اید؟ چرا خود را اسیر  منجلاب  فساد و تباهی نموده­ اید؟  توجه کنید ، برگردید به سوی خدای خود.<br />
 نمی­  دانم چه می­نویسم. شور و  شوق سراسر وجودم را گرفته، می­ بینم که در  کنار  شهدا قرار گرفته­ ام،  می­بینم که بهترین اولیاء خدای را به ملاقات  نشسته­  ام "الله اکبر" . این  نوشته و این کلام را از روی احساسات نمی­  نویسم، از  روی تاثرات ظاهری نمی­  نویسم، از روی اعتقاد و ایمان می­  نویسم. از روی  یقین می­نویسم.<br />
 ای کسانی که حق شما را اداء نکرده ­ام، مرا ببخشید. ای دوستانی که حق رفاقت را نتوانستم ادا نمایم، مرا عفو کنید. <br />
 خدایا ! تو خود می­ دانی که خسته شده­ ام و دل­شکسته. مرا آرام بخش، مرا مطمئن ساز، مرا در حضورت جای ده، از من راضی شو و مرا ببخش.<br />
 پدر   و مادر گرامی و معظم! خداوند انشاالله در حق شما رحمت و مغفرت نماید و  از   فیوضات الهیه­ اش شما را بهره ­مند نماید. شکر به جای آرید که از  وجود   پربرکت شما ، یادگاری مرا حضور حضرت حقتعالی دارید و به خدای تعالی  هر چه   بیشتر روی آورید و اگر اذن و اجازه حضرتش حاصل شود، شفیع نیکوئی را  دارید.    امید است وجودتان را تسلیم او کنید تا او نیز نظری بنماید که  می­   نماید،انشاالله . و از خدای بخواهید همان طور که در کنار شما و با  شما   بوده­ ام­، روز قیامت نیز جدایی حاصل نشود بین ما. انشاالله تعالی</span><br />
 <br />
 والسلام<br />
 فاو، <br />
 "حسن موحد رستگار" <br />
 11/12/1364</div></span></span></span><span style="font-size: x-small;"><span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: #32cd32;">(شهدای گمنام)</span></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: x-small;"><span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: small;">حسن   رستگار موحد ، از پاسداران لشکر 14 امام حسین (صلوات الله علیه) ، در    عملیات والفجر 8 ، قائم مقام فرماندهی گردان امیرالمومنین (صلوات الله    علیه) را بر عهده داشت. همزمان با او برادر کوچک ترش « احسان» نیز در این    عملیات حضور داشت. میان حسن و احسان ، علایق و عواطف عجیبی برقرار بود.    سردار حسن رستگار موحد ، که بر اثر تهجد و توسلات خود ، به مدارج معنوی    بالایی دست پیدا کرده بود ، مدتی پیش از آغاز عملیات والفجر 8 ، تعدادی از    همرزمان خود را از شهادت در عملیات بعدی مطلع ساخت. این پاسدارِ پاکباخته  ی   نهضت روح الله ، در روز 11 اسفند ماه 1364 ، دقایقی قبل از آغاز  عملیات   تکمیلی والفجر 8 _موسوم به «یا مهدی» در محور «کارخانه نمکِ فاو»)  ، وصیت   نامه ی خود را به رشته ی تحریر درآورد.<br />
  حسن رستگار موحد ، چند ساعت بعد   ، در خط مقدم نبرد ، از ناحیه گردن مورد  اصلبت گلوله قرار گرفته و بال در   بال ملائک می گشاید. حدود یکی -دو ساعت  بعد ، خبر شهادت احسان موحد  رستگار  نیز به واحد تعاون لشکر امام  حسین(صلوات الله علیه) واصل می شود. </span><br />
 <span style="font-weight: bold;">خانواده   ی شهیدان موحد رستگار ، پس از  آن که وصیت نامه به جا مانده از حسن را   گشوده و خواندند ، متوجه رازِ  شهادت این دو برادر به فاصله کوتاهی از   یکدیگر شدند. شما نیز با مطالعه ی  این وصیت نامه ، که در خط به خط آن ،   هیجان و برافروختگی معنوی کاملا  مشهود است ، به این راز پی خواهید برد. </span><span style="color: #ff0000;"><span style="font-weight: bold;">روحمان با یادشان شاد</span></span><br />
 </div> <div style="text-align: JUSTIFY;"> <span style="color: #0000cd;">مزار برادران شهید حسن و احسان موحد رستگار در گلزار شهدای گلابچی در کاشان</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><img src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/1/17/151732_645.jpg" border="0" alt="[تصویر:  151732_645.jpg]" /></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"> <span style="font-size: small;">بسم الله الرحمن الرحیم<br />
<br />
 "الهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد"</span> <span style="font-size: small;"><br />
<br />
 با   عرض ادب به پیشگاه حضرت مهدی (عج) و نائب گرانقدرش حضرت امام خمینی  (روحی   لهم­الفداء) و با عرض سلام بر شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی،  به امید   شفای مجروحین و معلولین انقلاب اسلامی، اکنون که دست نیاز و  تسبیحمان به   درگاه حضرت حق تعالی دراز است، شکر می­ فرستیم و رضایت حضرتش  را طالبیم و   از برای برقرای حکومت اسلامی توانمان را به کار برده ­ایم،  قبولی آن را از   درگاه او خواستاریم، در این راه پرنشیب و فراز بر خویش  تحمل سختی ها  نمودن  برای خدا، سهل است و نظر او شرط، حال که در این ره نه  از برای منت  بلکه از  در رضایت او ، خویش را افسرده نمودیم در ظاهر، و ره  را در پیمودن  آن تا  رسیدن به لقایش دنبال نمودیم، حمد و سپاس او را به  جای می­ آوریم که  او  "اهدنا الصراط المستقیم" است و استقامت در این راه  را از او طالبیم و   همچنین، ماندن و ثابت قدم بودن را در مسیرش باز  خواهانم.</span> <span style="font-size: small;"><br />
 الها! اگر چه   نزدیک ترین و سریع ترین راه تقرب و وصل به درگاهت" شهادت"  است، در پی این   وصل، توانم را فدایت نمودم، وجودم را فنایت، و زیر پا  گذاشتم دنیای فانی و   پست را و گریستم از فراقت و توسل جستم به ائمه  اطهارت، قبولم دار اگر چه   قابل نیستم.<br />
 عمری است که در پی لقایت، حال و هوای دیگر بر سرم شده است،   گام هایم از  برای دیدار تو خسته، از بس راه پیمودم، بیابان های گرم و  سوزان  جنوب را  پشت سر نهادم، قله­ های رفیع و سخت غرب و کردستان را زیر پا  در  نوردیدم،  دره ­های پرفراز و نشیب محرم، صحرای رمضان، ارتفاعات سردشت و  ...  از برای  دیدارت، حال با قبول کردن من در حضورت آرامشم بخش که تو  عطاکننده  نفس  مطمئنه­ ای.<br />
 آخرین لحظات شب است و از مصاحبت با یک شهید  برگشتم،  نمی­ دانم تاکنون در  زندگیم چنین حالتی بوجود نیامده بود، تاکنون  این طور  شاد نشده بودم،  لحظاتی دیگر به سحر نمانده است و احساس می­کنم که  آخرین  پیامم را بر روی  صفحه کاغذ می­نویسم. خیلی خوشحالم و از خوشحالی  نمی­ توانم  در خود بگنجم.  احساس می­ کنم ضیافت ائمه اطهار و اولیاءالله  جهت آمدنم  آماده شده است.<br />
 احساس می­کنم شهدا  را می ­بینم. احساس می­ کنم لحظه­ ای دیگر در کنارشان جای می­گیرم.<br />
  خدایا ! تو را شکر می­ کنم که به من عطا نمودی این بی خود شدن را. <br />
 خدایا ! دوست دارم با شهدا باشم، دوست دارم من را از اولیاءت جدا مگردانی، <span style="font-weight: bold;">او</span><span style="font-size: large;"><span style="color: #ff0000;">*</span></span> نیز این طور دوست دارد. <br />
 خدایا در این دنیا هیچ نمی­ خواهم، فقط و فقط می­ خواهم من و <span style="font-weight: bold;">او</span><span style="font-size: large;"><span style="color: #ff0000;">*</span></span> را با هم شهید نمایی و در کنار هم به خاک سپرده شویم. دوست دارم حیات آن دنیا را با هم بگذرانیم.<br />
 هان ای دوستان! دوست دارم شهید شوم و <span style="font-weight: bold;">می­ دانم که وقت زیادی به شهادتم و شهادت هر دویمان</span><span style="font-size: large;"><span style="color: #ff0000;">*</span></span><span style="font-weight: bold;"> نمانده است</span>. <br />
 خدایا ! محبت چقدر صفا دارد. دوستی چقدر معنا دارد. اگر می­ دانستم زودتر خود را آماده می­ نمودم تا در حضورت جای گیرم.<br />
  خدایا ! بین من و دوستانت جدایی نینداز. بین من و دوستانت فراق و دوری حاصل مکن.<br />
  خدایا! دیگر نمی­ خواهم در این دنیا زندگی کنم، چرا که تو را شناختم و حضورت را مدتی است درک نموده­ ام.<br />
  خدایا   ! دوست دارم طعم احترام در حضور و محضرت را به من بچشانی، به من  عطا   بفرمایی، آخرین روزهای حیات را چقدر زیبا طی می­ نمایم، تا حیات طیبه  را   کسب نمایم. عمر زیادی را در این بیابان ها سپری نمودم، در صحراهای  جنوب و   ارتفاعات غرب به عشق تو گام برداشتم، حالا پیدایت نمودم ، حالا  حضورت را   طلب می­ نمایم. درست است از برای معشوق در شوق لقایش سوختن رمز  است. <br />
 خدایا ! عمری است می­ سوزم لیک می­سازم اما اکنون طاقت ساختن ندارم. عزم سفر وجودم را مملو از عشق لقائت فراگرفته است.<br />
 دوستان!   دیگر «موحد» را نخواهید دید، دیگر گام هایش را در سرزمین های  جهاد و قتال   نخواهید دید. دیگر آه و سوزش را نخواهید دریافت. دیگر فریادش  را بر آسمان   های خونین غرب و جنوب نخواهید شنید. موحد از میانتان می­  رود. <br />
 خدایا !   من چطور شکرگذاری به درگاهت کنم از این که مرا در این زمان  آفریدی؟  بهترین و  حساس ترین لحظات زندگیم را مصادف با موسم گلچینی از  بوستان  عاشقان لقایت  قرار دادی. چطور شکرگذار باشم که مرا در این زمان  پربرکت  جمهوری اسلامی  قرارم دادی؟<br />
 "الحمدلله، سبحان الله العظیم" <br />
 دوستان  بیایید تا به ما  بپیوندید. ما به ملاقات خدایمان رفتیم. دنیا ارزش  ندارد،  دنیا سودی ندارد،  دنیا فانی است. آنچه که باقی است آخرت است،  اعمال خوب  انسان هاست، چرا خود  را اسیر دنیا نموده­ اید؟ چرا خود را اسیر  منجلاب  فساد و تباهی نموده­ اید؟  توجه کنید ، برگردید به سوی خدای خود.<br />
 نمی­  دانم چه می­نویسم. شور و  شوق سراسر وجودم را گرفته، می­ بینم که در  کنار  شهدا قرار گرفته­ ام،  می­بینم که بهترین اولیاء خدای را به ملاقات  نشسته­  ام "الله اکبر" . این  نوشته و این کلام را از روی احساسات نمی­  نویسم، از  روی تاثرات ظاهری نمی­  نویسم، از روی اعتقاد و ایمان می­  نویسم. از روی  یقین می­نویسم.<br />
 ای کسانی که حق شما را اداء نکرده ­ام، مرا ببخشید. ای دوستانی که حق رفاقت را نتوانستم ادا نمایم، مرا عفو کنید. <br />
 خدایا ! تو خود می­ دانی که خسته شده­ ام و دل­شکسته. مرا آرام بخش، مرا مطمئن ساز، مرا در حضورت جای ده، از من راضی شو و مرا ببخش.<br />
 پدر   و مادر گرامی و معظم! خداوند انشاالله در حق شما رحمت و مغفرت نماید و  از   فیوضات الهیه­ اش شما را بهره ­مند نماید. شکر به جای آرید که از  وجود   پربرکت شما ، یادگاری مرا حضور حضرت حقتعالی دارید و به خدای تعالی  هر چه   بیشتر روی آورید و اگر اذن و اجازه حضرتش حاصل شود، شفیع نیکوئی را  دارید.    امید است وجودتان را تسلیم او کنید تا او نیز نظری بنماید که  می­   نماید،انشاالله . و از خدای بخواهید همان طور که در کنار شما و با  شما   بوده­ ام­، روز قیامت نیز جدایی حاصل نشود بین ما. انشاالله تعالی</span><br />
 <br />
 والسلام<br />
 فاو، <br />
 "حسن موحد رستگار" <br />
 11/12/1364</div></span></span></span><span style="font-size: x-small;"><span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: #32cd32;">(شهدای گمنام)</span></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شهید خرازی]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2188.html</link>
			<pubDate>Mon, 24 Sep 2012 03:01:29 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2188.html</guid>
			<description><![CDATA[ادامه مطلب<br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/pdf.gif" border="0" alt=".pdf" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=351" target="_blank">شهید خرازی.pdf</a> (اندازه:  206.22 KB / تعداد دفعات دریافت:  5)
<!-- end: postbit_attachments_attachment -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ادامه مطلب<br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/pdf.gif" border="0" alt=".pdf" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=351" target="_blank">شهید خرازی.pdf</a> (اندازه:  206.22 KB / تعداد دفعات دریافت:  5)
<!-- end: postbit_attachments_attachment -->]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اخلاق شهدا]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2161.html</link>
			<pubDate>Wed, 05 Sep 2012 13:51:23 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2161.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #0000cd;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">[B]نماز اول وقت </span><br />
هم رزم شهید علی موسوی می گوید: «تنها جایی که می شد سراغش را گرفت، نمازخانه بود. آن قدر مقید بود که نیم ساعت قبل از نماز، به طرف نمازخانه می رفت. هم خودش مقید به نماز اول وقت بود و هم با اخلاصِ خاصی، بقیه را به نماز اول وقت دعوت می کرد. یک بار که من در جلسه ای حضور داشتم و اتفاقاً تا ظهر طول کشید، ناگهان در باز شد و موسوی با چهره نورانی اش وارد شد و بعد از سلام، از ما پرسید: برادرا! می بخشید، خواستم بپرسم ظهر شده؟ بعد ما متوجه وقت نماز شدیم و چند لحظه بعد صدای اذان بلند شد. نحوه تذکر دادن او در آن لحظه خیلی برایم جالب بود».<br />
</span>[/b]</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #0000cd;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">[B]نماز اول وقت </span><br />
هم رزم شهید علی موسوی می گوید: «تنها جایی که می شد سراغش را گرفت، نمازخانه بود. آن قدر مقید بود که نیم ساعت قبل از نماز، به طرف نمازخانه می رفت. هم خودش مقید به نماز اول وقت بود و هم با اخلاصِ خاصی، بقیه را به نماز اول وقت دعوت می کرد. یک بار که من در جلسه ای حضور داشتم و اتفاقاً تا ظهر طول کشید، ناگهان در باز شد و موسوی با چهره نورانی اش وارد شد و بعد از سلام، از ما پرسید: برادرا! می بخشید، خواستم بپرسم ظهر شده؟ بعد ما متوجه وقت نماز شدیم و چند لحظه بعد صدای اذان بلند شد. نحوه تذکر دادن او در آن لحظه خیلی برایم جالب بود».<br />
</span>[/b]</span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>