<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار گفتمان وب سایت ختم قرآن مجید - داستان]]></title>
		<link>https://forum.ghorany.com/</link>
		<description><![CDATA[تالار گفتمان وب سایت ختم قرآن مجید - https://forum.ghorany.com]]></description>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 14:54:16 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[ عفو پسر از قاتل ]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-6027.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Mar 2017 14:56:44 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-6027.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-family: tahoma;">بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ</span></div>
 <br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;">چون خلافت به بني العباس رسيد ، بزرگان بني اميه فرار كردند و مخفي شدند .<br />
<span style="font-family: tahoma;">  از جمله ابراهيم بن سليمان بن عبدالملك كه پيرمردي دانشمند و اديب بود .  از اولين خليفه عباسي ، ابوالعباس سفاح براي او امان گرفتند . <br />
<span style="font-family: tahoma;">روزي  سفاح به او گفت : مايلم آنچه در موقع مخفي شدنت اتفاق افتاد بگوئي .  ابراهيم گفت : در (حيره ) در منزلي نزديك بيابان پنهان بودم روزي بالاي بام  پرچمهاي سياهي از كوفه نمودار شد ، خيال كردم قصد گفتن مرا دارند و فرار  كردم به كوفه آمدم و سرگردان در كوچه ها مي گشتم به درب خانه بزرگي رسيدم .<br />
&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">  ديدم سواري با چند نفر غلام وارد شدند و گفتند : چه مي خواهي ؟ گفتم :  مردي هراسانم و پناه به شما آورده ام . مرا داخل يكي از اطاقها جاي داده و  با بهترين وجه از من پذيرائي نمودند نه آنها از من چيزي پرسيدند و نه من از  آنها درباره صاحب منزل سئوالي كردم . <br />
&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">فقط  مي ديدم هر روز آن سوار با چند غلام بيرون مي روند گردش مي كنند و برمي  گردند . روزي پرسيدم : دنبال كسي مي گرديد كه هر روز جستجو مي كنيد ؟ <br />
&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">گفت  : بدنبال ابراهيم بن سليمان كه پدرم را كشته مي گرديم تا مخفي گاه او را  پيدا كنيم و از او انتقام بكشيم . ديدم راست مي گويد پدر صاحب خانه را من  كشتم . گفتم : من شما را به خاطر پذيرائي از من ، راهنمائي مي كنم به قاتل  پدرت ، با بي صبري گفت : كجاست ؟ گفتم : من ابراهيم بن سليمان هستم ! گفت :  دروغ مي گوئي ، گفتم ، نه بخدا قسم در فلان تاريخ و فلان روز پدرت را كشتم  ! <br />
&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">فهميد  راست مي گويم ، رنگش تغيير كرد و چشمهايش سرخ شد ، سر را بزير انداخت و پس  از گذشت زماني سر برداشت و گفت : اما در پيشگاه خداي عادل انتقام خون پدرم  را از تو خواهند گرفت ، چون به تو پناه دادم تو را نخواهم كشت ، از اينجا  خارج شو كه مي ترسم از طرف من به تو گزندي برسد . هزار دينار به من داد .  از گرفتن خودداري كردم و از آنجا و از آنجا خارج شدم ، اينك با كمال صراحت  مي گويم بعد از شما ، كسي را كريم تر از او نديدم (۱) .<br />
 <br />
&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">۱)پند تاريخ 2/92 - ثمر الاوراق ابن حجه ۵۱۶<br />
 <div style="text-align: CENTER;">&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">پيامبر صلي الله عليه و آله :  <div style="text-align: CENTER;">&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">العفو لا يزيد العبد لا عزا (۱) <br />
[b]&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">گذشت سبب عزت عبد مي شود  &lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">۱- جامع السعادات 1/368<br />
										 </span></span></span></div></span></div></span></span></span></span></span></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-family: tahoma;">بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ</span></div>
 <br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;">چون خلافت به بني العباس رسيد ، بزرگان بني اميه فرار كردند و مخفي شدند .<br />
<span style="font-family: tahoma;">  از جمله ابراهيم بن سليمان بن عبدالملك كه پيرمردي دانشمند و اديب بود .  از اولين خليفه عباسي ، ابوالعباس سفاح براي او امان گرفتند . <br />
<span style="font-family: tahoma;">روزي  سفاح به او گفت : مايلم آنچه در موقع مخفي شدنت اتفاق افتاد بگوئي .  ابراهيم گفت : در (حيره ) در منزلي نزديك بيابان پنهان بودم روزي بالاي بام  پرچمهاي سياهي از كوفه نمودار شد ، خيال كردم قصد گفتن مرا دارند و فرار  كردم به كوفه آمدم و سرگردان در كوچه ها مي گشتم به درب خانه بزرگي رسيدم .<br />
&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">  ديدم سواري با چند نفر غلام وارد شدند و گفتند : چه مي خواهي ؟ گفتم :  مردي هراسانم و پناه به شما آورده ام . مرا داخل يكي از اطاقها جاي داده و  با بهترين وجه از من پذيرائي نمودند نه آنها از من چيزي پرسيدند و نه من از  آنها درباره صاحب منزل سئوالي كردم . <br />
&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">فقط  مي ديدم هر روز آن سوار با چند غلام بيرون مي روند گردش مي كنند و برمي  گردند . روزي پرسيدم : دنبال كسي مي گرديد كه هر روز جستجو مي كنيد ؟ <br />
&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">گفت  : بدنبال ابراهيم بن سليمان كه پدرم را كشته مي گرديم تا مخفي گاه او را  پيدا كنيم و از او انتقام بكشيم . ديدم راست مي گويد پدر صاحب خانه را من  كشتم . گفتم : من شما را به خاطر پذيرائي از من ، راهنمائي مي كنم به قاتل  پدرت ، با بي صبري گفت : كجاست ؟ گفتم : من ابراهيم بن سليمان هستم ! گفت :  دروغ مي گوئي ، گفتم ، نه بخدا قسم در فلان تاريخ و فلان روز پدرت را كشتم  ! <br />
&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">فهميد  راست مي گويم ، رنگش تغيير كرد و چشمهايش سرخ شد ، سر را بزير انداخت و پس  از گذشت زماني سر برداشت و گفت : اما در پيشگاه خداي عادل انتقام خون پدرم  را از تو خواهند گرفت ، چون به تو پناه دادم تو را نخواهم كشت ، از اينجا  خارج شو كه مي ترسم از طرف من به تو گزندي برسد . هزار دينار به من داد .  از گرفتن خودداري كردم و از آنجا و از آنجا خارج شدم ، اينك با كمال صراحت  مي گويم بعد از شما ، كسي را كريم تر از او نديدم (۱) .<br />
 <br />
&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">۱)پند تاريخ 2/92 - ثمر الاوراق ابن حجه ۵۱۶<br />
 <div style="text-align: CENTER;">&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">پيامبر صلي الله عليه و آله :  <div style="text-align: CENTER;">&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">العفو لا يزيد العبد لا عزا (۱) <br />
[b]&lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">گذشت سبب عزت عبد مي شود  &lt;font style="font-size<img src="https://forum.ghorany.com/images/smilies/confused.gif" border="0" alt="[تصویر:  confused.gif]" />mall"&gt;<span style="font-family: tahoma;">۱- جامع السعادات 1/368<br />
										 </span></span></span></div></span></div></span></span></span></span></span></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان سوزن و انار]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-5069.html</link>
			<pubDate>Thu, 10 Nov 2016 22:56:26 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-5069.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">تاثیر مال حلال و حرام آنقدر سریع و نافذ است که بزرگان فرموده اند بدون مال حلال نمی توان انتظار عمل صالح داشت. از طرفی نباید هم گمان کنیم این حرفها برای دزدان و مفسدان بزرگ است و مال حرام اگر مقدارش خیلی زیاد شد اثر می گذارد زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «إِنَّ اللُّقْمَةَ الْوَاحِدَةَ تُنْبِتُ اللَّحْمَ» </span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">(عدةالداعی، ص ۱۴۱) </span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">یعنی حتی یک لقمه حرام هم اثرگذار است و موجب رویاندن گوشت می شود.</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">از یکى از ستارگان علم و فضیلت حکایتى نقل شده که آیات و روایات و تجربه نیز، با آن مطابقت دارد:</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">این دانشمند اسلامى در مسجد جامع اصفهان نماز مى خواند. شبى پسرش ‍ را با خود به مسجد آورده بود. پسر از ورود به مسجد خوددارى کرد و در حیاط مسجد نشست . پس از رفتن پدر، به مشک آبى که در حیاط مسجد بود، سیخى فرو برد و با آبى که از آن مى ریخت ، بازى مى کرد!</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">پس از پایان نماز، پدر از این موضوع خبر یافت و بسیار ناراحت شد، به خانه رفت و به همسرش گفت :</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">من در تغذیه و رعایت آداب و رسوم اسلامى ، پى و پیش از انعقاد نطفه و در دوران کودکى فرزندمان سعى تمام کرده ام ، ولى عمل امروز این کودک ، نشانگر تقصیر یکى از ماست .</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">مادر گفت : یاد دارم که در هنگام باردارى به منزل همسایه رفته بودم که درخت انار آنها توجه مرا به خود جلب کرد، به یکى از انارها سوزنى فرو بردم مقدارى از آب انار را چشیدم !</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">آرى ، غذاى حرام و شبه ناک در هر دورانى از زندگى ، اثر نامناسب بر انسان مى گذارد و در رفتار او بروز خواهد کرد و مى بینم که سوزنى که مادر، در دوران باردارى به انار درخت همسایه فرو کرده ، در تکوین شخصیت کودک اثر گذاشته است! ( خانواده در اسلام / 161.)</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">و نیز حکایت شده که : ((بایزید)) بسطامى سالیانى چند به عبادت پرداخت ، ولى از عبادتش لذت و حلاوتى احساس نمى کرد. روزى نزد مادر آمد و گفت : مادر! مدتى است که به عبادت پروردگار مشغولم ، ولى شیرینى عبادت را درک نمى کنم . فکر کن ، ببین آیا موقعى که در رحم تو بودم یا کودکى شیرخوار بودم ، چیزى از غذاى حرام خورده اى یا نه ؟</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">مادر ((بایزید)) مدتى دراز در این باره اندیشید و سپس گفت : فرزندم ! وقتى که تو در رحم من بودى روزى به پشت بام رفته بودم ، ظرف غذایى از همسایه آنجا بود و بى اجازه صاحبش مقدارى از آن غذا خوردم .</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">((بایزید)) گفت : اکنون برایم معلوم شد که چرا طعم شیرین عبادت را نمى چشم ، برو نزد صاحبش ، داستان را بگو و از وى رضایت بگیر. </span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">(مفاسد مال و لقمه حرام ، ص 37.)</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;">[font=tahoma][/font]</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">تاثیر مال حلال و حرام آنقدر سریع و نافذ است که بزرگان فرموده اند بدون مال حلال نمی توان انتظار عمل صالح داشت. از طرفی نباید هم گمان کنیم این حرفها برای دزدان و مفسدان بزرگ است و مال حرام اگر مقدارش خیلی زیاد شد اثر می گذارد زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «إِنَّ اللُّقْمَةَ الْوَاحِدَةَ تُنْبِتُ اللَّحْمَ» </span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">(عدةالداعی، ص ۱۴۱) </span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">یعنی حتی یک لقمه حرام هم اثرگذار است و موجب رویاندن گوشت می شود.</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">از یکى از ستارگان علم و فضیلت حکایتى نقل شده که آیات و روایات و تجربه نیز، با آن مطابقت دارد:</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">این دانشمند اسلامى در مسجد جامع اصفهان نماز مى خواند. شبى پسرش ‍ را با خود به مسجد آورده بود. پسر از ورود به مسجد خوددارى کرد و در حیاط مسجد نشست . پس از رفتن پدر، به مشک آبى که در حیاط مسجد بود، سیخى فرو برد و با آبى که از آن مى ریخت ، بازى مى کرد!</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">پس از پایان نماز، پدر از این موضوع خبر یافت و بسیار ناراحت شد، به خانه رفت و به همسرش گفت :</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">من در تغذیه و رعایت آداب و رسوم اسلامى ، پى و پیش از انعقاد نطفه و در دوران کودکى فرزندمان سعى تمام کرده ام ، ولى عمل امروز این کودک ، نشانگر تقصیر یکى از ماست .</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">مادر گفت : یاد دارم که در هنگام باردارى به منزل همسایه رفته بودم که درخت انار آنها توجه مرا به خود جلب کرد، به یکى از انارها سوزنى فرو بردم مقدارى از آب انار را چشیدم !</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">آرى ، غذاى حرام و شبه ناک در هر دورانى از زندگى ، اثر نامناسب بر انسان مى گذارد و در رفتار او بروز خواهد کرد و مى بینم که سوزنى که مادر، در دوران باردارى به انار درخت همسایه فرو کرده ، در تکوین شخصیت کودک اثر گذاشته است! ( خانواده در اسلام / 161.)</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">و نیز حکایت شده که : ((بایزید)) بسطامى سالیانى چند به عبادت پرداخت ، ولى از عبادتش لذت و حلاوتى احساس نمى کرد. روزى نزد مادر آمد و گفت : مادر! مدتى است که به عبادت پروردگار مشغولم ، ولى شیرینى عبادت را درک نمى کنم . فکر کن ، ببین آیا موقعى که در رحم تو بودم یا کودکى شیرخوار بودم ، چیزى از غذاى حرام خورده اى یا نه ؟</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">مادر ((بایزید)) مدتى دراز در این باره اندیشید و سپس گفت : فرزندم ! وقتى که تو در رحم من بودى روزى به پشت بام رفته بودم ، ظرف غذایى از همسایه آنجا بود و بى اجازه صاحبش مقدارى از آن غذا خوردم .</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">((بایزید)) گفت : اکنون برایم معلوم شد که چرا طعم شیرین عبادت را نمى چشم ، برو نزد صاحبش ، داستان را بگو و از وى رضایت بگیر. </span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><br />
</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;">(مفاسد مال و لقمه حرام ، ص 37.)</span></div><div style="text-align: JUSTIFY;">[font=tahoma][/font]</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اصحاب سبت]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-5016.html</link>
			<pubDate>Thu, 03 Nov 2016 10:59:24 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-5016.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«اصحاب سبت»ازقوم‌بنى‌اسرائيل بودند </div></span><span style="color: #808000;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«لُعِنَ الَّذينَ كَفَروا مِن بَنى اِسرءيلَ...» (مائده/5،78)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">و در شهرى ساحلى به‌نام «اَيله»</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">3</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">ميان «مصر» و «مدين» يا «مدين» يا «طبريه» يا «مقنا» (كه بين «مدين» و «عينونا» قرار داشته) زندگى مى‌كرده‌اند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">4</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> اين قوم در عصر پيامبرى حضرت داود(عليه السلام)بوده</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">5</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> و شمار آنان را 000/70 يا 000/12 نفر گفته‌اند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">6</div></span></span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">گروهى از مورخان و مفسران نيز آنها را بخشى از قوم ثمود پنداشته‌اند كه بر اثر همجوارى با بنى‌اسرائيل به ديانت يهود گرويده‌اند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">7</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">خداوند يهود* را به امساك &lt;[خوددارى از كار] و تعظيم روز جمعه فرمان داد</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">8</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">; اما آنان در اين فرمان الهى اختلاف كرده، با اين باور كه روز شنبه به سبب پايان يافتن آفرينش آسمانها و زمين در آن روز بزرگ‌ترين روزهاست</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">9</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">،از پذيرفتن روزى جز شنبه سرباز زده، فرمان خداوند را ناديده گرفتند، از اين‌رو خداوند نيز كار را بر آنها سخت گرفت و كار كردن در آن روز از جمله صيد* ماهى كه با توجه به ساحلى بودن محل سكونتشان از كارهاى رايج و مهم آن قوم بود، بر آنها حرام گشت</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">10</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«اِنَّما جُعِلَ السَّبتُ عَلَى الَّذينَ اختَلَفوا فيهِ...» (نحل/16،124)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> يهوديان تا مدتى بر اين فرمان پايبند بوده، در روزهاى شنبه با تعطيل كردن كار به عبادت و استراحت مى‌پرداختند; ولى ماهيان چون روزهاى شنبه خود را در امان مى‌ديدند به‌صورت انبوه در كناره‌هاى دريا و روى آب نمايان مى‌شدند، به‌گونه‌اى كه سطح آب ديده نمى‌شد: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«...‌تَأتيهِم حيتانُهُم يَومَ سَبتِهِم شُرَّعـًا‌...» (اعراف/7،163)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">; ولى در روزهاى ديگر به زير آب رفته و جز شمار اندكى بر روى آب نمى‌آمدند: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«...‌و يَومَ لايَسبِتونَ لاتَأتيهِم‌...» (اعراف/7،163)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> </div></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">آنان مدتى اين وضع را تحمل‌كرده، مانند گذشتگان و پدرانشان از صيد ماهى در روز شنبه پرهيز مى‌كردند; ولى پس از آن نتوانستند بر تمايلات نفسانى خود چيره شوند و چون از يك سو نمى‌خواستند از فرمان الهى سرپيچى كرده، گرفتار كيفر شوند و از سوى ديگر حاضر نبودند از خيل ماهيان روز شنبه بى بهره باشند به حيله‌اى دست زدند كه ظاهر آن فرمانبرى و باطنش نافرمانى بود.</div></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">آنان در كنار دريا حوضچه‌هايى حفر كرده و از طرف دريا جويهايى را به اين حوضچه‌ها كشيدند. </div></span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">روز شنبه هنگامى كه آب دريا بالا مى‌آمد به وسيله اين جويها ماهيان زيادى به سوى حوضچه‌ها هدايت مى‌شدند و هنگامى كه آب دريا پايين مى‌آمد در آن حوضچه‌ها گرفتار مى‌شدند و در روز يك شنبه آنها را صيد مى‌كردند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">11</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">برخى نيز گفته‌اند: آنها در شب شنبه تورهاى ماهيگيرى را مى‌گستراندند و چون روز شنبه ماهيان زيادى در تورها جمع مى‌شد روز يك شنبه تورها را جمع‌آورى مى‌كردند و از اين راه اموال فراوانى به‌دست مى‌آوردند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">12</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">در آغاز، اين كار با ترس و پنهانى صورت مى‌گرفت; ولى به تدريج در ميان آنان گسترش يافت و صورتى آشكار به خود گرفت; اما در برابر اين گروه كه با حيله به صيد ماهى مى‌پرداختند دو گروه ديگر وجود داشتند: گروهى كه نه به صيد ماهى مى‌پرداختند و نه صيادان را از اين كار نهى مى‌كردند و موعظه آنها را بى‌فايده دانسته، مى‌گفتند: آنان را به حال خود واگذاريد تا نابود، يا به عذاب الهى گرفتار شوند: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«...لِمَ تَعِظونَ قَومـًا اَللّهُ مُهلِكُهُم اَو مُعَذِّبُهُم عَذابـًا شَديدًا...» (اعراف/7،164)</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">گروه ديگر كسانى بودند كه به فرمانهاى پيامبرشان پايبند بوده و به اميد اينكه گناهكاران به سخنانشان گوش فرا داده از اين عمل دست بكشند به هدايت گمراهان پرداخته و آنان را از اين كار باز مى‌داشتند.</div></span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">اين گروه كه به گفته برخى حدود 10 نفر</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">(13)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> بودند هنگامى كه ديدند سخنانشان در گناهكاران اثرى ندارد از آنان جدا شدند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">14</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">به تصريح قرآن، گروهى كه در برابر اين منكر ساكت نشده و نهى* از منكر نمودند، نجات يافته، گرفتار عذاب نشدند: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«...اَنجَينا الَّذينَ يَنهَونَ عَنِ السّوءِ...» (اعراف/7،165);</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">اما درباره گروه دوم كه نهى از منكر را ترك كردند برخى از مفسران گفته‌اند كه آنها نيز نجات يافتند، زيرا آيه</div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> «...‌و‌اَخَذنَا الَّذينَ ظَـلَموا بِعَذاب بَـيس بِما‌كانوا يَفسُقون» (اعراف/7،165) </div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">آنان را دربرنمى‌گيرد، چون آنها مى‌دانستند سخنانشان در گناهكاران اثرى ندارد.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">15</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">برخى ديگر مى‌گويند: آنان دچار عذاب شده، به‌صورت مورچه مسخ شدند</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">16</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">گروهى از مفسران نيز درباره آنان سكوت كرده، سرانجام آنان را نامعلوم دانسته‌اند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">17</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">امّا گروهى كه ماهى صيد مى‌كردند به‌صورت ميمون مسخ* شدند: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«فَلَمّا عَتَوا عَن ما نُهوا عَنهُ قُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خـسِـين» (اعراف/7،166) آيه‌65 بقره/2 نيز تجاوزكارى اصحاب سبت و مسخ شدن آنان به ميمون را گزارش مى‌كند: «و‌لَقَد عَلِمتُمُ الَّذينَ اعتَدَوا مِنكُم فِى السَّبتِ فَقُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خـسِـين»</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> و طبق برخى روايات و گفته مفسران و مورخان بعد از سه</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">(18)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> يا 7 </div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">(19)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">روز باد و باران شديدى همه آنان را به درون دريا ريخت و هيچ فردى از آنان بر روى خشكى نماند</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">20</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">; </div></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">همچنين بنابر نظر بيشتر مفسران از آيه </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«لُعِنَ الَّذينَ كَفَروا مِن بَنى اِسرءيلَ عَلى لِسانِ داوودَ و عيسَى ابنِ مَريَمَ ذلِكَ بِما عَصَوا و كانوا يَعتَدون» (مائده/5،78)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> برمى‌آيد كه قومى كه بر اثر نافرمانى از دستور خدا مورد لعن* حضرت داود قرار گرفتند همان اهل «اَيله»* بودند و به سبب بى‌اعتنايى به حرمت صيد ماهى در روز شنبه حضرت داود آنان را نفرين كرد و گفت: «خدايا آنها را لباس لعنت و عذاب بپوشان» و خداوند آنها را به‌صورت ميمون مسخ كرد.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">21</div></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«اصحاب سبت»ازقوم‌بنى‌اسرائيل بودند </div></span><span style="color: #808000;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«لُعِنَ الَّذينَ كَفَروا مِن بَنى اِسرءيلَ...» (مائده/5،78)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">و در شهرى ساحلى به‌نام «اَيله»</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">3</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">ميان «مصر» و «مدين» يا «مدين» يا «طبريه» يا «مقنا» (كه بين «مدين» و «عينونا» قرار داشته) زندگى مى‌كرده‌اند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">4</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> اين قوم در عصر پيامبرى حضرت داود(عليه السلام)بوده</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">5</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> و شمار آنان را 000/70 يا 000/12 نفر گفته‌اند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">6</div></span></span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">گروهى از مورخان و مفسران نيز آنها را بخشى از قوم ثمود پنداشته‌اند كه بر اثر همجوارى با بنى‌اسرائيل به ديانت يهود گرويده‌اند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">7</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">خداوند يهود* را به امساك &lt;[خوددارى از كار] و تعظيم روز جمعه فرمان داد</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">8</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">; اما آنان در اين فرمان الهى اختلاف كرده، با اين باور كه روز شنبه به سبب پايان يافتن آفرينش آسمانها و زمين در آن روز بزرگ‌ترين روزهاست</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">9</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">،از پذيرفتن روزى جز شنبه سرباز زده، فرمان خداوند را ناديده گرفتند، از اين‌رو خداوند نيز كار را بر آنها سخت گرفت و كار كردن در آن روز از جمله صيد* ماهى كه با توجه به ساحلى بودن محل سكونتشان از كارهاى رايج و مهم آن قوم بود، بر آنها حرام گشت</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">10</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«اِنَّما جُعِلَ السَّبتُ عَلَى الَّذينَ اختَلَفوا فيهِ...» (نحل/16،124)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> يهوديان تا مدتى بر اين فرمان پايبند بوده، در روزهاى شنبه با تعطيل كردن كار به عبادت و استراحت مى‌پرداختند; ولى ماهيان چون روزهاى شنبه خود را در امان مى‌ديدند به‌صورت انبوه در كناره‌هاى دريا و روى آب نمايان مى‌شدند، به‌گونه‌اى كه سطح آب ديده نمى‌شد: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«...‌تَأتيهِم حيتانُهُم يَومَ سَبتِهِم شُرَّعـًا‌...» (اعراف/7،163)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">; ولى در روزهاى ديگر به زير آب رفته و جز شمار اندكى بر روى آب نمى‌آمدند: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«...‌و يَومَ لايَسبِتونَ لاتَأتيهِم‌...» (اعراف/7،163)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> </div></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">آنان مدتى اين وضع را تحمل‌كرده، مانند گذشتگان و پدرانشان از صيد ماهى در روز شنبه پرهيز مى‌كردند; ولى پس از آن نتوانستند بر تمايلات نفسانى خود چيره شوند و چون از يك سو نمى‌خواستند از فرمان الهى سرپيچى كرده، گرفتار كيفر شوند و از سوى ديگر حاضر نبودند از خيل ماهيان روز شنبه بى بهره باشند به حيله‌اى دست زدند كه ظاهر آن فرمانبرى و باطنش نافرمانى بود.</div></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">آنان در كنار دريا حوضچه‌هايى حفر كرده و از طرف دريا جويهايى را به اين حوضچه‌ها كشيدند. </div></span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">روز شنبه هنگامى كه آب دريا بالا مى‌آمد به وسيله اين جويها ماهيان زيادى به سوى حوضچه‌ها هدايت مى‌شدند و هنگامى كه آب دريا پايين مى‌آمد در آن حوضچه‌ها گرفتار مى‌شدند و در روز يك شنبه آنها را صيد مى‌كردند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">11</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">برخى نيز گفته‌اند: آنها در شب شنبه تورهاى ماهيگيرى را مى‌گستراندند و چون روز شنبه ماهيان زيادى در تورها جمع مى‌شد روز يك شنبه تورها را جمع‌آورى مى‌كردند و از اين راه اموال فراوانى به‌دست مى‌آوردند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">12</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">در آغاز، اين كار با ترس و پنهانى صورت مى‌گرفت; ولى به تدريج در ميان آنان گسترش يافت و صورتى آشكار به خود گرفت; اما در برابر اين گروه كه با حيله به صيد ماهى مى‌پرداختند دو گروه ديگر وجود داشتند: گروهى كه نه به صيد ماهى مى‌پرداختند و نه صيادان را از اين كار نهى مى‌كردند و موعظه آنها را بى‌فايده دانسته، مى‌گفتند: آنان را به حال خود واگذاريد تا نابود، يا به عذاب الهى گرفتار شوند: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«...لِمَ تَعِظونَ قَومـًا اَللّهُ مُهلِكُهُم اَو مُعَذِّبُهُم عَذابـًا شَديدًا...» (اعراف/7،164)</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">گروه ديگر كسانى بودند كه به فرمانهاى پيامبرشان پايبند بوده و به اميد اينكه گناهكاران به سخنانشان گوش فرا داده از اين عمل دست بكشند به هدايت گمراهان پرداخته و آنان را از اين كار باز مى‌داشتند.</div></span><br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">اين گروه كه به گفته برخى حدود 10 نفر</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">(13)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> بودند هنگامى كه ديدند سخنانشان در گناهكاران اثرى ندارد از آنان جدا شدند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">14</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">به تصريح قرآن، گروهى كه در برابر اين منكر ساكت نشده و نهى* از منكر نمودند، نجات يافته، گرفتار عذاب نشدند: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«...اَنجَينا الَّذينَ يَنهَونَ عَنِ السّوءِ...» (اعراف/7،165);</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">اما درباره گروه دوم كه نهى از منكر را ترك كردند برخى از مفسران گفته‌اند كه آنها نيز نجات يافتند، زيرا آيه</div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> «...‌و‌اَخَذنَا الَّذينَ ظَـلَموا بِعَذاب بَـيس بِما‌كانوا يَفسُقون» (اعراف/7،165) </div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">آنان را دربرنمى‌گيرد، چون آنها مى‌دانستند سخنانشان در گناهكاران اثرى ندارد.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">15</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">برخى ديگر مى‌گويند: آنان دچار عذاب شده، به‌صورت مورچه مسخ شدند</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">16</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">گروهى از مفسران نيز درباره آنان سكوت كرده، سرانجام آنان را نامعلوم دانسته‌اند.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">17</div></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">امّا گروهى كه ماهى صيد مى‌كردند به‌صورت ميمون مسخ* شدند: </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«فَلَمّا عَتَوا عَن ما نُهوا عَنهُ قُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خـسِـين» (اعراف/7،166) آيه‌65 بقره/2 نيز تجاوزكارى اصحاب سبت و مسخ شدن آنان به ميمون را گزارش مى‌كند: «و‌لَقَد عَلِمتُمُ الَّذينَ اعتَدَوا مِنكُم فِى السَّبتِ فَقُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خـسِـين»</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> و طبق برخى روايات و گفته مفسران و مورخان بعد از سه</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">(18)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> يا 7 </div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">(19)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">روز باد و باران شديدى همه آنان را به درون دريا ريخت و هيچ فردى از آنان بر روى خشكى نماند</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">20</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">; </div></span><br />
<br />
<span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">همچنين بنابر نظر بيشتر مفسران از آيه </div></span><span style="color: #6B8E23;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">«لُعِنَ الَّذينَ كَفَروا مِن بَنى اِسرءيلَ عَلى لِسانِ داوودَ و عيسَى ابنِ مَريَمَ ذلِكَ بِما عَصَوا و كانوا يَعتَدون» (مائده/5،78)</div></span></span><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;"> برمى‌آيد كه قومى كه بر اثر نافرمانى از دستور خدا مورد لعن* حضرت داود قرار گرفتند همان اهل «اَيله»* بودند و به سبب بى‌اعتنايى به حرمت صيد ماهى در روز شنبه حضرت داود آنان را نفرين كرد و گفت: «خدايا آنها را لباس لعنت و عذاب بپوشان» و خداوند آنها را به‌صورت ميمون مسخ كرد.</div></span><span style="color: #32CD32;"><span style="font-family: tahoma;"><div style="text-align: RIGHT;">21</div></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عبداللَّه بن حسن بن علی بن أبیطالب علیه السلام]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-4993.html</link>
			<pubDate>Mon, 31 Oct 2016 08:47:19 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-4993.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;">بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ</div> مادر وی دختِ شلیل بن عبداللّه بجلی برادر جریر بن عبداللَّه بود که این دو برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک کرده بودند.شیخ مفید می گوید: وقتی مالک بن نسر کندی با شمشیر ضربتی بر سر مبارک امام حسین علیه السلام فرود آورد و او را ناسزا گفت! امام علیه السلام کلاهِ خود را انداخت و قطعه ای پارچه و کلاهی دیگر خواست و سر مبارک را با آن پارچه بست و کلاه را پوشید و بر آن عمّامه نهاد، شمر و همراهانش به جای خود بازگشتند.پس از اندکی درنگ با همراهان خود بازگشت و اطراف حضرت حلقه زدند، عبداللَّه بن حسن که به سن بلوغ نرسیده بود از زنان حرم جدا شد و به سرعت خود را به عمو رساند و کنار حضرت ایستاد.زینب کبری علیها السلام خود را به او رساند تا از رفتن وی جلوگیری کند، ولی نوجوان نپذیرفت. امام علیه السلام به خواهرش زینب فرمود: «إحْبِسیهِ یا اخَیة؛ خواهرم! عبداللَّه را با خود ببر و نگاه دار»، ولی عبداللَّه به شدت از این درخواست امتناع کرد و گفت: به خدا سوگند! از عمویم جدا نخواهم شد.بحر بن کعب [1] با شمشیر بر حسین علیه السلام حمله ور شد، عبداللَّه نوجوان بر او بانگ زد: ای فرزند ناپاک! می خواهی عمویم را بکشی؟ بحر، شمشیر را بر حسین علیه السلام فرود آورد و عبداللّه دست خود را سپر کرد و دست مبارکش به پوست آویزان شد، صدا زد: یا امّاه! مادر کجایی؟ حسین علیه السلام، او را در آغوش کشید و فرمود:«یابن أخی إصْبِر عَلی ما نَزَل بِک و احتَسِب فی ذلک الخیر، فإنَّ اللَّه یلحِقُک بآبائک الصالحین». [2]«برادرزاده عزیزم! در آن چه برایت رخ داده صبر و شکیبایی کن و در انتظار پاداش نیک باش، خداوند تو را به نیای شایسته ات ملحق خواهد نمود».آن گاه حسین علیه السلام دست های مبارکش را به آسمان بلند کرد و عرضه داشت:«خدایا! این مردم را از باران رحمت و برکات زمین محروم گردان و اگر به آنان عمر طبیعی داده ای، به بلای تفرقه و پراکندگی مبتلایشان نما و هیچ گاه حُکام و فرمانروایان را از آنان خشنود نگردان، آنان ما را با وعده نُصرت و یاری به این دیار دعوت کردند، ولی سپس به جنگ با ما برخاسته و ما را قتل عام کردند».ابوالفَرَج روایت کرده که: قاتل عبداللَّه، حرملة بن کاهن اسدی بوده است.پی نوشت ها[1]  وى از قبيله تيم بن ثعلبة بن عكابه بود. ابو مِخنَف روايت كرده كه در فصل تابستان از دستان او خونابه بيرون مى‏آمد و در زمستان دستان او مانند چوب، خشك مى‏شدند. تاريخ طبرى: 3/ 333؛ كامل: 4/ 77[2]  تاريخ الطبرى: 5/ 451منبع : یاران خورشید به قلم غلامرضا بهرامی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;">بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ</div> مادر وی دختِ شلیل بن عبداللّه بجلی برادر جریر بن عبداللَّه بود که این دو برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک کرده بودند.شیخ مفید می گوید: وقتی مالک بن نسر کندی با شمشیر ضربتی بر سر مبارک امام حسین علیه السلام فرود آورد و او را ناسزا گفت! امام علیه السلام کلاهِ خود را انداخت و قطعه ای پارچه و کلاهی دیگر خواست و سر مبارک را با آن پارچه بست و کلاه را پوشید و بر آن عمّامه نهاد، شمر و همراهانش به جای خود بازگشتند.پس از اندکی درنگ با همراهان خود بازگشت و اطراف حضرت حلقه زدند، عبداللَّه بن حسن که به سن بلوغ نرسیده بود از زنان حرم جدا شد و به سرعت خود را به عمو رساند و کنار حضرت ایستاد.زینب کبری علیها السلام خود را به او رساند تا از رفتن وی جلوگیری کند، ولی نوجوان نپذیرفت. امام علیه السلام به خواهرش زینب فرمود: «إحْبِسیهِ یا اخَیة؛ خواهرم! عبداللَّه را با خود ببر و نگاه دار»، ولی عبداللَّه به شدت از این درخواست امتناع کرد و گفت: به خدا سوگند! از عمویم جدا نخواهم شد.بحر بن کعب [1] با شمشیر بر حسین علیه السلام حمله ور شد، عبداللَّه نوجوان بر او بانگ زد: ای فرزند ناپاک! می خواهی عمویم را بکشی؟ بحر، شمشیر را بر حسین علیه السلام فرود آورد و عبداللّه دست خود را سپر کرد و دست مبارکش به پوست آویزان شد، صدا زد: یا امّاه! مادر کجایی؟ حسین علیه السلام، او را در آغوش کشید و فرمود:«یابن أخی إصْبِر عَلی ما نَزَل بِک و احتَسِب فی ذلک الخیر، فإنَّ اللَّه یلحِقُک بآبائک الصالحین». [2]«برادرزاده عزیزم! در آن چه برایت رخ داده صبر و شکیبایی کن و در انتظار پاداش نیک باش، خداوند تو را به نیای شایسته ات ملحق خواهد نمود».آن گاه حسین علیه السلام دست های مبارکش را به آسمان بلند کرد و عرضه داشت:«خدایا! این مردم را از باران رحمت و برکات زمین محروم گردان و اگر به آنان عمر طبیعی داده ای، به بلای تفرقه و پراکندگی مبتلایشان نما و هیچ گاه حُکام و فرمانروایان را از آنان خشنود نگردان، آنان ما را با وعده نُصرت و یاری به این دیار دعوت کردند، ولی سپس به جنگ با ما برخاسته و ما را قتل عام کردند».ابوالفَرَج روایت کرده که: قاتل عبداللَّه، حرملة بن کاهن اسدی بوده است.پی نوشت ها[1]  وى از قبيله تيم بن ثعلبة بن عكابه بود. ابو مِخنَف روايت كرده كه در فصل تابستان از دستان او خونابه بيرون مى‏آمد و در زمستان دستان او مانند چوب، خشك مى‏شدند. تاريخ طبرى: 3/ 333؛ كامل: 4/ 77[2]  تاريخ الطبرى: 5/ 451منبع : یاران خورشید به قلم غلامرضا بهرامی]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[زندگی بدون دیوار]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-3098.html</link>
			<pubDate>Tue, 28 Apr 2015 18:46:34 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-3098.html</guid>
			<description><![CDATA[بعد  از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد  ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد  مطالعه قرار میداد.حدود هزار نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی  زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود.زندان با  تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد.  از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد. اما...  بیشترین آمار  مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود.زندانیان به مرگ طبیعی میمردند.  امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و  صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را  میان خود رعایت نمیکردند‏ و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.  <br />
دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و  ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد: ‏در این اردوگاه،  فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد، نامه  های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند.هرروز از زندانیان میخواستند در مقابل  جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند یا میتوانستند  خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.هرکس که جاسوسی سایر زندانیان را  میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع  تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان  نداشت) عادت کرده بودند.تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم،  سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید  از بین میرفت.با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست  می یافتند.با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت.و  این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.این  سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بعد  از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد  ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد  مطالعه قرار میداد.حدود هزار نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی  زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود.زندان با  تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد.  از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد. اما...  بیشترین آمار  مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود.زندانیان به مرگ طبیعی میمردند.  امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و  صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را  میان خود رعایت نمیکردند‏ و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.  <br />
دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و  ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد: ‏در این اردوگاه،  فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد، نامه  های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند.هرروز از زندانیان میخواستند در مقابل  جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند یا میتوانستند  خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.هرکس که جاسوسی سایر زندانیان را  میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع  تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان  نداشت) عادت کرده بودند.تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم،  سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید  از بین میرفت.با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست  می یافتند.با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت.و  این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.این  سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فعل و عمل،از اوست از دوست]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2851.html</link>
			<pubDate>Sat, 14 Feb 2015 14:24:56 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2851.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-family: Arial;">به نام خالق وجود</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">فعل و عمل</span><br />
<span style="font-family: Arial;">هر چه را که نعمت وجود بخشیدند در او حرکت را نهادند . و حرکت چیست . گاهی حرکت در معنا و مفهوم است و گاهی نیز در فیزیک . حرکت هم موجب سیر موجودات از کیفیتی به کیفیتی دیگر است و هم موجب انتقال آنها از مکان و زمانی به مکان و زمانی دیگر. چه این حرکت ارادی باشد و چه غیر ارادی . شاید بتوان گفت که حرکت چه ارادی و چه غیر ارادی در واقع به نوعی بیان کننده ماهیت افکار و درونیات و انتخاب های آن موجود است . نحوه ی حرکت و سمت و سوی آن ، براحتی آشکار کننده ماهیت صاحبش است . و این انسان است که توان انجام حرکات ارادی را دارد . و باز این انسان است که می تواند حتی حرکات غیر ارادی خود را نیز تحت کنترل خود در آورد . و آدمی مگر جز حرکت کار دیگری هم دارد ؟ کار مگر چیزی جز حرکت است ؟ ما نمی توانیم ارتباطی با جهان پیرامون خود برقرار کنیم (تا بواسطه ی آن نیازهای خود را برطرف نماییم) مگر با حرکت ... . به هر چه که می رسیم و از هر چه که میمانیم در اثر حرکت است . حتی مردنمان هم با حرکت است .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">ما در جهانی از جنبش و حرکت زندگی میکنیم و در این عرصه نمی توان انتظار سکون داشت . سکون آیا همان پذیرش حکومت حرکت غیر ارادی نیست؟ در دنیای حرکات غیر ارادی می توانیم خوب بخوریم و خوب بخوابیم مانند گیاهان و حیوانات. آنجا تحت حکومت حاکمی جامد به نام کنش و واکنش هستیم . دروازه های این حکومت به روی غافلان راحت طلب ناامید خوشگذران گشوده است .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">اما ما انسانیم! و این انسان است که با حرکت از زمین خواب از زمین سراب می پرد به سوی فضای بیدار...فضایی که در آن گردانندگان را می بیند . فضایی آکنده از عظمت ...در پس این رنگ ها شهری نهفته است که جز با حرکت نمیتوان به آن ورود پیدا کرد . دیدار ، شبی را میطلبد تا نتیجه حرکت تو به عروج برسد . و اینجاست که معراج می شود نام حرکت تو . اما این حرکتی نیست که تو بتوانی آن را انجام دهی بلکه این پاسخیست به حرکت های بیشماری که با اراده ی پولادین خویش از تو به ظهور رسیده است . حرکت عظیم. و آیا در حضور حرکت خدا چیز دیگری را میشود حرکت نامید که هر آنچه هست از اوست . معراج! نام عبور از پرده هاست ...و چه حرکتی از معراج بزرگتر...نهایت قدرت انسان آیا چیزی جز کشیدن یک آه است . حرکتی به نام آه... آه صدای حرکت بالهای توست. حرکتی عظیم که تنها از انسان سر میزند...از بالهای خسته ای که هر چه رفته اند نرسیده اند و سرانجام یافته اند که این همه فتنه و طوفان را نمی توان از سر گذراند مگر با نیرویی قوی... با قدرت کامل ، با صاحب کلمه ی قدرت .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">کار آدمی به جایی میتواند برسد که پلک ها و قلب و تنفس هم با اراده و اذن او به حرکت درآیند .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">حال سوالی که به پیش می آید این است که چرا آدمی که ، خواب است گناه نمی کند...</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">حرکت من (در بازه ای کوتاه از درد و رنج ، خوشی و راحتی، خنده و گریه و غم و شادی ) را به معرکه ی قضاوت می برند . هیچ حرکتی رخ نمی دهد مگر اینکه انتظار هدفی از آن می رود . حال اگر آن حرکت ارادی باشد بستگی به میزان آگاهی عامل دارد. آگاهی از نتایجی که بواسطه ی آن حرکت رخ می دهد. گاهی پیش می آید که اشتباه می کنیم و نتیجه ای و هدفی که با حرکتمان سنخیت ندارد را به انتظار می نشینیم . و حال آن که این کج فهمی ماست که هدفی غیر منتظره حاصل شده است .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">کسی  در مورد پلک زدن غیر ارادی از ما سوال نمی کند همه سوال ها درباره ی آن چشمک های نابجاست که زده ایم . انسان را اگر از حرکت ارادی دور کنی،  بود و نبودش چه ارزشی دارد؟ آیا یک تکه سنگ ارزشش بالاتر از او نیست . که سنگ به ذات خود عمل میکند ولی آدمی...اما به نظر می رسد که تحت حکومت حرکات غیر ارادی درآمدن هم خود خطاست و امری که مورد بازخواست در خواهد آمد .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">منی که نه می خوانم و نه فکر میکنم که یاد بگیرم و نه می نویسم که یاد بدهم و خودم نیز در اثر این نگاشت یاد بگیرم و نه گفتگو می کنم تا هم یاد بدهم و هم یاد بگیرم دیگر چه اهمیتی دارم...آیا حرکات دیگرم صاحب ارزشند ؟ ما باید به یاد بیاوریم آنچه را که از یاد برده ایم . اما با چشمانی نیمه باز به دنبال سکون و آرامشیم . این چیست که باید به یاد بیاوریم؟ برای تکمیل پازل هدف زندگی باید تکه تکه معما ها را حل کرد . قدم به قدم گام برداشت . با مرکبی که خود را نمی تواند بکشاند نمی توان راه را پیمود . با کلماتی که بیمار هستند نمی توان حرکتی کرد .ذرات تابنده ی ظهور من هستند . راه روشن نمی شود مگر با نوری که از خود من ساطع شود . کلمات بیمار آیا همان هجویات نیستند ؟ آیا سخن لغو بیهوده و بی معنی باطل نیست؟ و آیا هجویات لغو نیستند؟</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">از قطعه هایی که سر جای خود ننشسته اند روشنایی حاصل نمیشود . در یک مدار الکترونیکی قطعه های سالم باید به درستی در جای صحیح قرار بگیرند تا مدار هدف خود را به نمایش درآورد. و کلمات تنها عبارات تولید شده توسط یک تکه زبان گوشتی نیستند . که زبان هم همین تکه گوشت نیست. اگر زبان همان وسیله های ابراز افکار و درونیات باشد پس کلمات چه هستند؟ همان حرکات؟</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span>منبع : <a href="http://www.mhnadi.ir" target="_blank">نادی</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-family: Arial;">به نام خالق وجود</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">فعل و عمل</span><br />
<span style="font-family: Arial;">هر چه را که نعمت وجود بخشیدند در او حرکت را نهادند . و حرکت چیست . گاهی حرکت در معنا و مفهوم است و گاهی نیز در فیزیک . حرکت هم موجب سیر موجودات از کیفیتی به کیفیتی دیگر است و هم موجب انتقال آنها از مکان و زمانی به مکان و زمانی دیگر. چه این حرکت ارادی باشد و چه غیر ارادی . شاید بتوان گفت که حرکت چه ارادی و چه غیر ارادی در واقع به نوعی بیان کننده ماهیت افکار و درونیات و انتخاب های آن موجود است . نحوه ی حرکت و سمت و سوی آن ، براحتی آشکار کننده ماهیت صاحبش است . و این انسان است که توان انجام حرکات ارادی را دارد . و باز این انسان است که می تواند حتی حرکات غیر ارادی خود را نیز تحت کنترل خود در آورد . و آدمی مگر جز حرکت کار دیگری هم دارد ؟ کار مگر چیزی جز حرکت است ؟ ما نمی توانیم ارتباطی با جهان پیرامون خود برقرار کنیم (تا بواسطه ی آن نیازهای خود را برطرف نماییم) مگر با حرکت ... . به هر چه که می رسیم و از هر چه که میمانیم در اثر حرکت است . حتی مردنمان هم با حرکت است .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">ما در جهانی از جنبش و حرکت زندگی میکنیم و در این عرصه نمی توان انتظار سکون داشت . سکون آیا همان پذیرش حکومت حرکت غیر ارادی نیست؟ در دنیای حرکات غیر ارادی می توانیم خوب بخوریم و خوب بخوابیم مانند گیاهان و حیوانات. آنجا تحت حکومت حاکمی جامد به نام کنش و واکنش هستیم . دروازه های این حکومت به روی غافلان راحت طلب ناامید خوشگذران گشوده است .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">اما ما انسانیم! و این انسان است که با حرکت از زمین خواب از زمین سراب می پرد به سوی فضای بیدار...فضایی که در آن گردانندگان را می بیند . فضایی آکنده از عظمت ...در پس این رنگ ها شهری نهفته است که جز با حرکت نمیتوان به آن ورود پیدا کرد . دیدار ، شبی را میطلبد تا نتیجه حرکت تو به عروج برسد . و اینجاست که معراج می شود نام حرکت تو . اما این حرکتی نیست که تو بتوانی آن را انجام دهی بلکه این پاسخیست به حرکت های بیشماری که با اراده ی پولادین خویش از تو به ظهور رسیده است . حرکت عظیم. و آیا در حضور حرکت خدا چیز دیگری را میشود حرکت نامید که هر آنچه هست از اوست . معراج! نام عبور از پرده هاست ...و چه حرکتی از معراج بزرگتر...نهایت قدرت انسان آیا چیزی جز کشیدن یک آه است . حرکتی به نام آه... آه صدای حرکت بالهای توست. حرکتی عظیم که تنها از انسان سر میزند...از بالهای خسته ای که هر چه رفته اند نرسیده اند و سرانجام یافته اند که این همه فتنه و طوفان را نمی توان از سر گذراند مگر با نیرویی قوی... با قدرت کامل ، با صاحب کلمه ی قدرت .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">کار آدمی به جایی میتواند برسد که پلک ها و قلب و تنفس هم با اراده و اذن او به حرکت درآیند .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">حال سوالی که به پیش می آید این است که چرا آدمی که ، خواب است گناه نمی کند...</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">حرکت من (در بازه ای کوتاه از درد و رنج ، خوشی و راحتی، خنده و گریه و غم و شادی ) را به معرکه ی قضاوت می برند . هیچ حرکتی رخ نمی دهد مگر اینکه انتظار هدفی از آن می رود . حال اگر آن حرکت ارادی باشد بستگی به میزان آگاهی عامل دارد. آگاهی از نتایجی که بواسطه ی آن حرکت رخ می دهد. گاهی پیش می آید که اشتباه می کنیم و نتیجه ای و هدفی که با حرکتمان سنخیت ندارد را به انتظار می نشینیم . و حال آن که این کج فهمی ماست که هدفی غیر منتظره حاصل شده است .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">کسی  در مورد پلک زدن غیر ارادی از ما سوال نمی کند همه سوال ها درباره ی آن چشمک های نابجاست که زده ایم . انسان را اگر از حرکت ارادی دور کنی،  بود و نبودش چه ارزشی دارد؟ آیا یک تکه سنگ ارزشش بالاتر از او نیست . که سنگ به ذات خود عمل میکند ولی آدمی...اما به نظر می رسد که تحت حکومت حرکات غیر ارادی درآمدن هم خود خطاست و امری که مورد بازخواست در خواهد آمد .</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">منی که نه می خوانم و نه فکر میکنم که یاد بگیرم و نه می نویسم که یاد بدهم و خودم نیز در اثر این نگاشت یاد بگیرم و نه گفتگو می کنم تا هم یاد بدهم و هم یاد بگیرم دیگر چه اهمیتی دارم...آیا حرکات دیگرم صاحب ارزشند ؟ ما باید به یاد بیاوریم آنچه را که از یاد برده ایم . اما با چشمانی نیمه باز به دنبال سکون و آرامشیم . این چیست که باید به یاد بیاوریم؟ برای تکمیل پازل هدف زندگی باید تکه تکه معما ها را حل کرد . قدم به قدم گام برداشت . با مرکبی که خود را نمی تواند بکشاند نمی توان راه را پیمود . با کلماتی که بیمار هستند نمی توان حرکتی کرد .ذرات تابنده ی ظهور من هستند . راه روشن نمی شود مگر با نوری که از خود من ساطع شود . کلمات بیمار آیا همان هجویات نیستند ؟ آیا سخن لغو بیهوده و بی معنی باطل نیست؟ و آیا هجویات لغو نیستند؟</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span><br />
<span style="font-family: Arial;">از قطعه هایی که سر جای خود ننشسته اند روشنایی حاصل نمیشود . در یک مدار الکترونیکی قطعه های سالم باید به درستی در جای صحیح قرار بگیرند تا مدار هدف خود را به نمایش درآورد. و کلمات تنها عبارات تولید شده توسط یک تکه زبان گوشتی نیستند . که زبان هم همین تکه گوشت نیست. اگر زبان همان وسیله های ابراز افکار و درونیات باشد پس کلمات چه هستند؟ همان حرکات؟</span><br />
<span style="font-family: Arial;"><br />
</span>منبع : <a href="http://www.mhnadi.ir" target="_blank">نادی</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان سریالی خدا نزدیک است ( هرشب ساعت 23:30) ]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2757.html</link>
			<pubDate>Sat, 02 Aug 2014 18:22:12 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2757.html</guid>
			<description><![CDATA[شب بود و بارون تندی داشت میبارید تقریبا تا مچ پا زمین رو اب گرفته بود البت این بخاطر پستی زمین اون منطقه بود نور یک تیر برق هم چشمک میزد یا بهتر بگم قطع و وصل میشد جوون درشت هیکلی با سیبیلای تازه سبز شده و یه پیرهن تنگ بنفش و  یه شلوار لی که چند جا جای پارگی داشت و لنگه اش هم از کشیدن شدن روی زمین خیس و پاره شده بود تند تند میدوید نفس نفس میزد که خودشو رسوند به یه کوچه تنگ که ماشین رو نبود و فقط دو تا آدم از کنار هم میتونستند رد شن کوچه قدیمی که هنوز دیوار بعضی خونه ها کاه گلی بود . یه تیر برق چوبی که بعضی جا هاش خزه زده بود و سبز شده بود وسط کوچه بود خودشو پشت تیر قایم کرد و شکمشو داد تو تا معلوم نشه سریع اسپری آسمشو در آورد یک بار فشار داد چشماش و بست و از ترس صورت شو جمع کرد تا اینکه یه نور چرخان قرمز که مال ماشین گشت امنیت اخلاقی بود از اونجا گذشت آروم سر شو بیرون آورد و پاور جین پاور چین تا سر کوچه رفت سر شو انداخت بیرون یه نیگا این ور اون ور کرد که دوباره نور چراغ قرمز رو دید اما این بار کار از کار گذشته بود و مامور ها اون رو دیده بود دوباره دویید و از این کوچه به اون کوچه میکرد موبایلش هم در حال ویبره خوردن بود و این استرسش رو بیشتر و بیشتر میکرد تا اینکه این قدر دویید تا به یه خونه رسید که در سبز رنگ زنگ زده ای داشت سریع اومد تو و در و بست به در تکیه داده بود با چشمای بسته قفسه سینه اش بالا و پایین می رفت و آب از سر و صورتش پایین میریخت آروم چشماش رو باز کرد تویه خونه بود با حیاط دلباز که یه حوض وسطش داشت با چند تا ماهی که بازی میکردند و دور حوض هم گلدون های شمعدونی بود خونه نسبتا قدیمی و ساده ای بود هنوز نمیدونست مال کیه و کجا اومده اما تنها صحنه ای که چشمش رو گرفت تابلو بزرگ سر در خونه بود که نوشته بود الم یعلم بان الله یری ( آیا نمیدانی که خدا تو را میبیند ) . آروم سر شو پایین انداخت و به فکر فرو رفت که یه دفعه صدای چرخوندن کلید توی در اومد جا خورد نمیدونست چه کار کنه قایم بشه یا به سمتش حمله کنه چاقو شو از جیبش در آورد و تو همین درگیری های ذهنی بود که در باز شد و یه مرد میانسال با ته ریش طلایی و موهای خرمایی رنگ که تک و توک خال های سفید هم توش پیدا میشد از در وارد شد و همین که پسر رو دید یکه خورد و مبهوت جوون رو نگاه کرد جوونه هم چاقو رو طرفش گرفت که بترسونتش اما مرد با نگاه مهربونش همین جور تو چشمای پسره نگاه کرد برق نگاه مهربان مرد جوون رو جذب کرد و باعث شد چاقو نا خود آگاه از دستش بیفته و شروع کنه به التماس کردن همین لحضه بود که در به صدا در اومد و هر دو ناگه به سمت در جذب شد . صدا در شدید تر میشد و همین که مرد در و باز کرد یه دختر جوون با چادر رو گرفته پرید تو بغل مرد : سلام بابا بابا جون دلم برات تنگ شده راننده ای که دختر رو آورده بود از کوچه داشت بیرون می رفت که دسته مرد تکون خورد به نشانه اینکه بر گرد دوباره راننده دندهعقب گرفت و اومد جلوی در شیشه رو پایی داد در حالی که بارون داخل ماشین اومده بود مرد سرشو خم کرد و گفت یه بنده خدایی هست اینم تا یه جایی برسون این و گفت و در رو تا آخر باز کرد دختر که چادرش باز شده بود با دیدن پسر جوون چادرشو جمع کرد و حسابی سرخ شده بود جوون که مات و مبهوت مونده بود جلو اومد اما زبونش بند اومده بود مثل بارون که داشت بند میومد مرد خداحافظی کرد و گفت به بابا اینا سلام برسون بعد یه ده تومنی از جیبش در آورد و داد به راننده و گفت این پسر ما رم تا یه جایی برسونید و از پشت آروم هولش داد توی ماشین که بشینه پسره هم با یه خنده خشک سر تکون داد و چشماشو سریع دوخت به کف ماشین راننده هم سریع گاز داد و رفت ..............   ادامه دارد..............]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[شب بود و بارون تندی داشت میبارید تقریبا تا مچ پا زمین رو اب گرفته بود البت این بخاطر پستی زمین اون منطقه بود نور یک تیر برق هم چشمک میزد یا بهتر بگم قطع و وصل میشد جوون درشت هیکلی با سیبیلای تازه سبز شده و یه پیرهن تنگ بنفش و  یه شلوار لی که چند جا جای پارگی داشت و لنگه اش هم از کشیدن شدن روی زمین خیس و پاره شده بود تند تند میدوید نفس نفس میزد که خودشو رسوند به یه کوچه تنگ که ماشین رو نبود و فقط دو تا آدم از کنار هم میتونستند رد شن کوچه قدیمی که هنوز دیوار بعضی خونه ها کاه گلی بود . یه تیر برق چوبی که بعضی جا هاش خزه زده بود و سبز شده بود وسط کوچه بود خودشو پشت تیر قایم کرد و شکمشو داد تو تا معلوم نشه سریع اسپری آسمشو در آورد یک بار فشار داد چشماش و بست و از ترس صورت شو جمع کرد تا اینکه یه نور چرخان قرمز که مال ماشین گشت امنیت اخلاقی بود از اونجا گذشت آروم سر شو بیرون آورد و پاور جین پاور چین تا سر کوچه رفت سر شو انداخت بیرون یه نیگا این ور اون ور کرد که دوباره نور چراغ قرمز رو دید اما این بار کار از کار گذشته بود و مامور ها اون رو دیده بود دوباره دویید و از این کوچه به اون کوچه میکرد موبایلش هم در حال ویبره خوردن بود و این استرسش رو بیشتر و بیشتر میکرد تا اینکه این قدر دویید تا به یه خونه رسید که در سبز رنگ زنگ زده ای داشت سریع اومد تو و در و بست به در تکیه داده بود با چشمای بسته قفسه سینه اش بالا و پایین می رفت و آب از سر و صورتش پایین میریخت آروم چشماش رو باز کرد تویه خونه بود با حیاط دلباز که یه حوض وسطش داشت با چند تا ماهی که بازی میکردند و دور حوض هم گلدون های شمعدونی بود خونه نسبتا قدیمی و ساده ای بود هنوز نمیدونست مال کیه و کجا اومده اما تنها صحنه ای که چشمش رو گرفت تابلو بزرگ سر در خونه بود که نوشته بود الم یعلم بان الله یری ( آیا نمیدانی که خدا تو را میبیند ) . آروم سر شو پایین انداخت و به فکر فرو رفت که یه دفعه صدای چرخوندن کلید توی در اومد جا خورد نمیدونست چه کار کنه قایم بشه یا به سمتش حمله کنه چاقو شو از جیبش در آورد و تو همین درگیری های ذهنی بود که در باز شد و یه مرد میانسال با ته ریش طلایی و موهای خرمایی رنگ که تک و توک خال های سفید هم توش پیدا میشد از در وارد شد و همین که پسر رو دید یکه خورد و مبهوت جوون رو نگاه کرد جوونه هم چاقو رو طرفش گرفت که بترسونتش اما مرد با نگاه مهربونش همین جور تو چشمای پسره نگاه کرد برق نگاه مهربان مرد جوون رو جذب کرد و باعث شد چاقو نا خود آگاه از دستش بیفته و شروع کنه به التماس کردن همین لحضه بود که در به صدا در اومد و هر دو ناگه به سمت در جذب شد . صدا در شدید تر میشد و همین که مرد در و باز کرد یه دختر جوون با چادر رو گرفته پرید تو بغل مرد : سلام بابا بابا جون دلم برات تنگ شده راننده ای که دختر رو آورده بود از کوچه داشت بیرون می رفت که دسته مرد تکون خورد به نشانه اینکه بر گرد دوباره راننده دندهعقب گرفت و اومد جلوی در شیشه رو پایی داد در حالی که بارون داخل ماشین اومده بود مرد سرشو خم کرد و گفت یه بنده خدایی هست اینم تا یه جایی برسون این و گفت و در رو تا آخر باز کرد دختر که چادرش باز شده بود با دیدن پسر جوون چادرشو جمع کرد و حسابی سرخ شده بود جوون که مات و مبهوت مونده بود جلو اومد اما زبونش بند اومده بود مثل بارون که داشت بند میومد مرد خداحافظی کرد و گفت به بابا اینا سلام برسون بعد یه ده تومنی از جیبش در آورد و داد به راننده و گفت این پسر ما رم تا یه جایی برسونید و از پشت آروم هولش داد توی ماشین که بشینه پسره هم با یه خنده خشک سر تکون داد و چشماشو سریع دوخت به کف ماشین راننده هم سریع گاز داد و رفت ..............   ادامه دارد..............]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گره گشایی ]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2721.html</link>
			<pubDate>Sat, 14 Jun 2014 12:06:06 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2721.html</guid>
			<description><![CDATA[پیرمردی تهیدست زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند  دختر و پسرش بیمار بودند وباسختی برای زن وفرزندانش قوت وغذایی ناچیز فراهم  می کرد یک روز که به آسیاب رفته بود دهقان نیکوکاری مقداری گندم در دامن  لباسش ریخت وپیرمردگوشه های ان را گره زدودر همان حالی که به خانه بر می  گشت باپروردگار ازمشکلات خودسخن می گفت که ای گشاینده گره های ناگشوده  عنایتی فرما وگره ای ازگره های زندگی مابگشای <br />
 <div style="text-align: CENTER;">  بس گره بگشوده ای ازهرقبیل   این گره رانیزبگشا ای جلیل   </div>
پیرمرددرحالیکه این دعاراباخودزمزمه می کردومی رفت یکباره یک گره ازگره های دامنش گشوده شد وگندم ها به زمین ریخت<br />
 <br />
خیلی ناراحت شد روبه اسمان کردوگفت:<br />
 <div style="text-align: CENTER;"> من توراکی گفتم ای یارعزیز	 کین گره بگشای وگندم رابریز</div> <div style="text-align: CENTER;">ابلهی کردم که گفتم ای خدای    گرتوانی این گره را برگشای</div> <div style="text-align: CENTER;">ان گره راچون نیارستی گشود   این گره بگشودنت دیگر چه بود</div>
پیرمردباناراحتی وناامیدی نشست تاگندم هاراجمع کندولی درکمال ناباروری دیددانه های گندم روی کیسه ای از سکه های طلا ریخته است .<br />
 <br />
پس متوجه فضل ورحمت خداوندی شدومتواضعانه به سجده افتادوازخداطلب بخشش نمود.<br />
 <br />
 "وعسی ان تکرهوا شیئاوهو خیرلکم وعسی ان تحبوا شیئاوهوشرلکم والله یعلم وانتم لاتعلمون"(آیه ۲۱۶ سوره بقره)<br />
 <br />
وبساچیزی راخوش نداریدوان برای شما بهتر است وبساچیزی رادوست دارید وان برای شما بهتر است وخدا می داند وشما نمی دانید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[پیرمردی تهیدست زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند  دختر و پسرش بیمار بودند وباسختی برای زن وفرزندانش قوت وغذایی ناچیز فراهم  می کرد یک روز که به آسیاب رفته بود دهقان نیکوکاری مقداری گندم در دامن  لباسش ریخت وپیرمردگوشه های ان را گره زدودر همان حالی که به خانه بر می  گشت باپروردگار ازمشکلات خودسخن می گفت که ای گشاینده گره های ناگشوده  عنایتی فرما وگره ای ازگره های زندگی مابگشای <br />
 <div style="text-align: CENTER;">  بس گره بگشوده ای ازهرقبیل   این گره رانیزبگشا ای جلیل   </div>
پیرمرددرحالیکه این دعاراباخودزمزمه می کردومی رفت یکباره یک گره ازگره های دامنش گشوده شد وگندم ها به زمین ریخت<br />
 <br />
خیلی ناراحت شد روبه اسمان کردوگفت:<br />
 <div style="text-align: CENTER;"> من توراکی گفتم ای یارعزیز	 کین گره بگشای وگندم رابریز</div> <div style="text-align: CENTER;">ابلهی کردم که گفتم ای خدای    گرتوانی این گره را برگشای</div> <div style="text-align: CENTER;">ان گره راچون نیارستی گشود   این گره بگشودنت دیگر چه بود</div>
پیرمردباناراحتی وناامیدی نشست تاگندم هاراجمع کندولی درکمال ناباروری دیددانه های گندم روی کیسه ای از سکه های طلا ریخته است .<br />
 <br />
پس متوجه فضل ورحمت خداوندی شدومتواضعانه به سجده افتادوازخداطلب بخشش نمود.<br />
 <br />
 "وعسی ان تکرهوا شیئاوهو خیرلکم وعسی ان تحبوا شیئاوهوشرلکم والله یعلم وانتم لاتعلمون"(آیه ۲۱۶ سوره بقره)<br />
 <br />
وبساچیزی راخوش نداریدوان برای شما بهتر است وبساچیزی رادوست دارید وان برای شما بهتر است وخدا می داند وشما نمی دانید.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان حضرت  یحیی (ع)]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2662.html</link>
			<pubDate>Fri, 25 Apr 2014 12:55:54 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2662.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #697789;"><span style="font-family: tahoma;"></span></span></div>[/highlight]</span></span><div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #000080;"><span style="font-size: x-large;"><span style="font-weight: bold;">حضرت یحیی(ع)</span></span></span></div><div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #000080;"><span style="font-size: large;"><br />
</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #000080;"><span style="font-size: large;">با عنایت از خداوند جهان حال از یحیی برگویم داستان<br />
خواست چون آن زکریا از خدا نزد محراب و مناجات و دعا<br />
تا خدای عزیز و دادگر بخشد او را از کرامت یک پسر<br />
کرد یزدان هم دعایش مستجاب داد فرزندی همه خیر و صواب<br />
نام او را هم خدا یحیی نهاد اهل زهد و اهل ایمان و سداد<br />
حضرت یحیی(علیه‌السلام)یکی از پیامبران بنی اسرائیل است، که نام مبارکش پنج بار در قرآن مجید آمده است.<br />
وی پنج هزار و پانصد و هشتاد و پنج سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) متولد شد. نام پدرش «زکریا بن برخیا» و نام مادرش «اشیاع» از نوادگان حضرت یعقوب(علیه‌السلام) می‌باشد.<br />
چنانکه قبلا ذکر شد او در اثر دعای پدرش، که از خدا فرزند خواست، متولد گردید. ولادتش خارق عادت بود، زیرا زکریا(علیه‌السلام) در آن موقع پیر وناتوان و زنش فرتوت و نازا بود.<br />
در اینکه چرا یحیی(علیه‌السلام) را بدین نام خوانده‌اند؟ اختلاف نظر وجود دارد، بعضی می‌گویند، چون خداوند نازایی مادرش را به وسیله تولد او شفا بخشید او را یحیی نامیدند.<br />
عده‌ای می‌گویند: خداوند قلب او را به وسیله ایمان زنده کرد و گروهی دیگر معتقدند: چون خداوند قلب او را به وسیله نبوت زنده و شاداب فرمود.<br />
یحیی(علیه‌السلام) اولین کسی است که به این اسم نامیده شد و احدی قبل از او، بدین اسم نامیده نشده است.سرانجام پس از سی سال زندگانی شهید شد، و در مسجد جامع آموی دمشق دفن شد.<br />
پیامبری یحیی(علیه‌السلام) و ویژگی‌های وی<br />
حضرت یحیی(علیه‌السلام) در کودکی به مقام نبوت رسید و این از امتیازات اوست،‌چون اولین کسی بود که در سنین کودکی به پیامبری رسید. پروردگار عالم به او دستور داد:که با قوت و قدرت، احکام تورات را در میان مردم اجرا کند. لذا وی پس از پدر بزرگوارش زمام رسالت را به عهده گرفته و در تعمیم و گسترش آیینش از هیچ تلاشی مضایقه نکرد.<br />
او مروج آیین موسی(علیه‌السلام)بود، وقتی که عیسی، به مقام نبوت رسید به او ایمان آورد و مروج آیین حضرت مسیح(علیه‌السلام) گردید.<br />
یحیی(علیه‌السلام) بر اثر پاکزیستی و رابطه تنگاتنگ با خدا، مقامش به جایی رسید که خداوند او را به داشتن شش خصلت برجسته ستوده و سپس بر او سلام می‌کند.<br />
او در همان کودکی از پارسایان و شایستگان و صلحا بود،و هرگز دلبستگی به دنیا نداشت، او در عصر پدرش زکریا(علیه‌السلام) به مسجد بیت المقدس وارد شد و احبار و رهبانان (علمای یهود) بیت المقدس را در لباس‌ها و شب کلاه‌های بلند پشمینه مشاهد کرد، که با وضع دلخراشی خود را به دیوار مسجد بسته‌اند و مشغول عبادت هستند.<br />
یحیی(علیه‌السلام) با دیدن آن منظره نزد مادرش آمده و از او خواست تا برای او نیز جامه‌ای همانند آنان تهیه نماید تا به بیت المقدس درآمده و همراه علمای عابد بنی اسرائیل به عبادت و ریاضت مشغول باشد.<br />
ابتدا پدرش زکریا(علیه‌السلام) با خواست او مخالفت ورزید چرا که عقیده داشت، او هنوز بسیار خردسال است، اما یحیی(علیه‌السلام) از پدرش پرسید: آیا کسانی کوچکتر از من، دیده از این جهان فرو نبسته‌اند؟‌<br />
حضرت زکریا(علیه‌السلام) که شوق فرزندش را دید از همسرش خواست، تا برای او لباسی همانند رهبانان تهیه نماید، مدتی از عبادت یحیی(علیه‌السلام) در بیت‌المقدس گذشت، تا آنکه از شدت عبادت و شب زنده‌داری به استخوان پاره‌ای تبدیل گشت... .<br />
یحیی(علیه‌السلام) شهید راه امر به معروف و نهی از منکر<br />
قرآن مجید درباره شهادت یحیی(علیه‌السلام) چیزی نگفته است، ولی روایات مختلفی در این زمینه وارد شده.<br />
از جمله نوشته‌اند: هیرودیس حاکم و پادشاه فلسطین(بیت المقدس) عاشق «هیرودیا» دختر برادرش شد، و تصمیم گرفت با وی ازدواج کنند. اقوام و خویشان او به این کار راضی بودند.<br />
این خبر به یحیی(علیه‌السلام) رسید، وی اعلام کرد که: «این کار حرام و باطل و بر خلاف دستور تورات است.» و شروع به مبارزه کرد.<br />
فتوای او دهان به دهان به همه رسید، هیرودیا پس از شنیدن این مطلب، طوری دل هیرودیس را ربود، که او را وادار به قتل یحیی(علیه‌السلام) کرد، به دستور شاه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را سر بریدند و سرش را پیش «هیرودیس» و معشوقه‌اش «هیرودیا» آوردند.<br />
وقتی که سر مقدس یحیی(علیه‌السلام) را از بدن جدا نمودند، قطره‌ای از خونش به زمین ریخت و هر چه خاک بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاک بیرون می‌آمد و تلی از خاک به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلی سرخ دیده می‌شد.<br />
طولی نکشید که «بخت النصر»قیام کرد و بر بنی اسرائیل مسلط شد از سبب جوشیدن خون پرسید؟<br />
هیچ کس ندانست، گفتند: مردی پیر هست او می‌داند. چون او را طلبید و از او پرسید، او از پدر و جد خود قصه حضرت یحیی(علیه‌السلام) را نقل کرد و گفت: مدتی قبل، پادشاه این منطقه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را کشت و سرش را از بدن جدا کرد، خون او به زمین چکیده و همچنان آن خون می‌جوشد.<br />
بخت النصر گفت: آنقدر از مردم اینجا بکشم تا خون از جوشیدن باز ایستد.<br />
دستور داد هفتاد هزار نفر را بر روی آن خون کشتند، تا خون از جوشیدن ایستاد.<br />
محل دفن حضرت یحیی(علیه‌السلام)<br />
اکنون سر مبارک حضرت یحیی(علیه‌السلام) در داخل شبستان مسجد اموی شام (مسجد جامع دمشق) در نیمه شرقی آن قرار گرفته و مقام شریف به صورت مربع و بر بالای مقام، گنبدی سبز رنگ نصب گردیده است.<br />
در حالی که بدن مبارکش در حوالی دمشق در محلی به نام «زبدانی» در مسجد «دلم» مدفون می‌باشد.<br />
در آثار این مصیبت بزرگ آمده است: که زمین و آسمان و ملائکه بر شهادت یحیی (علیه السلام) چهل شبانه روز گریان شد، و خورشید نیز به مدت چهل روز در هاله‌ای از سرخی خون، طلوع و افول می‌کرد، همانطوری که در شهادت امام حسین (علیه‌السلام) چنین بود.</span></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #697789;"><span style="font-family: tahoma;"></span></span></div>[/highlight]</span></span><div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #000080;"><span style="font-size: x-large;"><span style="font-weight: bold;">حضرت یحیی(ع)</span></span></span></div><div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #000080;"><span style="font-size: large;"><br />
</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #000080;"><span style="font-size: large;">با عنایت از خداوند جهان حال از یحیی برگویم داستان<br />
خواست چون آن زکریا از خدا نزد محراب و مناجات و دعا<br />
تا خدای عزیز و دادگر بخشد او را از کرامت یک پسر<br />
کرد یزدان هم دعایش مستجاب داد فرزندی همه خیر و صواب<br />
نام او را هم خدا یحیی نهاد اهل زهد و اهل ایمان و سداد<br />
حضرت یحیی(علیه‌السلام)یکی از پیامبران بنی اسرائیل است، که نام مبارکش پنج بار در قرآن مجید آمده است.<br />
وی پنج هزار و پانصد و هشتاد و پنج سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) متولد شد. نام پدرش «زکریا بن برخیا» و نام مادرش «اشیاع» از نوادگان حضرت یعقوب(علیه‌السلام) می‌باشد.<br />
چنانکه قبلا ذکر شد او در اثر دعای پدرش، که از خدا فرزند خواست، متولد گردید. ولادتش خارق عادت بود، زیرا زکریا(علیه‌السلام) در آن موقع پیر وناتوان و زنش فرتوت و نازا بود.<br />
در اینکه چرا یحیی(علیه‌السلام) را بدین نام خوانده‌اند؟ اختلاف نظر وجود دارد، بعضی می‌گویند، چون خداوند نازایی مادرش را به وسیله تولد او شفا بخشید او را یحیی نامیدند.<br />
عده‌ای می‌گویند: خداوند قلب او را به وسیله ایمان زنده کرد و گروهی دیگر معتقدند: چون خداوند قلب او را به وسیله نبوت زنده و شاداب فرمود.<br />
یحیی(علیه‌السلام) اولین کسی است که به این اسم نامیده شد و احدی قبل از او، بدین اسم نامیده نشده است.سرانجام پس از سی سال زندگانی شهید شد، و در مسجد جامع آموی دمشق دفن شد.<br />
پیامبری یحیی(علیه‌السلام) و ویژگی‌های وی<br />
حضرت یحیی(علیه‌السلام) در کودکی به مقام نبوت رسید و این از امتیازات اوست،‌چون اولین کسی بود که در سنین کودکی به پیامبری رسید. پروردگار عالم به او دستور داد:که با قوت و قدرت، احکام تورات را در میان مردم اجرا کند. لذا وی پس از پدر بزرگوارش زمام رسالت را به عهده گرفته و در تعمیم و گسترش آیینش از هیچ تلاشی مضایقه نکرد.<br />
او مروج آیین موسی(علیه‌السلام)بود، وقتی که عیسی، به مقام نبوت رسید به او ایمان آورد و مروج آیین حضرت مسیح(علیه‌السلام) گردید.<br />
یحیی(علیه‌السلام) بر اثر پاکزیستی و رابطه تنگاتنگ با خدا، مقامش به جایی رسید که خداوند او را به داشتن شش خصلت برجسته ستوده و سپس بر او سلام می‌کند.<br />
او در همان کودکی از پارسایان و شایستگان و صلحا بود،و هرگز دلبستگی به دنیا نداشت، او در عصر پدرش زکریا(علیه‌السلام) به مسجد بیت المقدس وارد شد و احبار و رهبانان (علمای یهود) بیت المقدس را در لباس‌ها و شب کلاه‌های بلند پشمینه مشاهد کرد، که با وضع دلخراشی خود را به دیوار مسجد بسته‌اند و مشغول عبادت هستند.<br />
یحیی(علیه‌السلام) با دیدن آن منظره نزد مادرش آمده و از او خواست تا برای او نیز جامه‌ای همانند آنان تهیه نماید تا به بیت المقدس درآمده و همراه علمای عابد بنی اسرائیل به عبادت و ریاضت مشغول باشد.<br />
ابتدا پدرش زکریا(علیه‌السلام) با خواست او مخالفت ورزید چرا که عقیده داشت، او هنوز بسیار خردسال است، اما یحیی(علیه‌السلام) از پدرش پرسید: آیا کسانی کوچکتر از من، دیده از این جهان فرو نبسته‌اند؟‌<br />
حضرت زکریا(علیه‌السلام) که شوق فرزندش را دید از همسرش خواست، تا برای او لباسی همانند رهبانان تهیه نماید، مدتی از عبادت یحیی(علیه‌السلام) در بیت‌المقدس گذشت، تا آنکه از شدت عبادت و شب زنده‌داری به استخوان پاره‌ای تبدیل گشت... .<br />
یحیی(علیه‌السلام) شهید راه امر به معروف و نهی از منکر<br />
قرآن مجید درباره شهادت یحیی(علیه‌السلام) چیزی نگفته است، ولی روایات مختلفی در این زمینه وارد شده.<br />
از جمله نوشته‌اند: هیرودیس حاکم و پادشاه فلسطین(بیت المقدس) عاشق «هیرودیا» دختر برادرش شد، و تصمیم گرفت با وی ازدواج کنند. اقوام و خویشان او به این کار راضی بودند.<br />
این خبر به یحیی(علیه‌السلام) رسید، وی اعلام کرد که: «این کار حرام و باطل و بر خلاف دستور تورات است.» و شروع به مبارزه کرد.<br />
فتوای او دهان به دهان به همه رسید، هیرودیا پس از شنیدن این مطلب، طوری دل هیرودیس را ربود، که او را وادار به قتل یحیی(علیه‌السلام) کرد، به دستور شاه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را سر بریدند و سرش را پیش «هیرودیس» و معشوقه‌اش «هیرودیا» آوردند.<br />
وقتی که سر مقدس یحیی(علیه‌السلام) را از بدن جدا نمودند، قطره‌ای از خونش به زمین ریخت و هر چه خاک بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاک بیرون می‌آمد و تلی از خاک به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلی سرخ دیده می‌شد.<br />
طولی نکشید که «بخت النصر»قیام کرد و بر بنی اسرائیل مسلط شد از سبب جوشیدن خون پرسید؟<br />
هیچ کس ندانست، گفتند: مردی پیر هست او می‌داند. چون او را طلبید و از او پرسید، او از پدر و جد خود قصه حضرت یحیی(علیه‌السلام) را نقل کرد و گفت: مدتی قبل، پادشاه این منطقه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را کشت و سرش را از بدن جدا کرد، خون او به زمین چکیده و همچنان آن خون می‌جوشد.<br />
بخت النصر گفت: آنقدر از مردم اینجا بکشم تا خون از جوشیدن باز ایستد.<br />
دستور داد هفتاد هزار نفر را بر روی آن خون کشتند، تا خون از جوشیدن ایستاد.<br />
محل دفن حضرت یحیی(علیه‌السلام)<br />
اکنون سر مبارک حضرت یحیی(علیه‌السلام) در داخل شبستان مسجد اموی شام (مسجد جامع دمشق) در نیمه شرقی آن قرار گرفته و مقام شریف به صورت مربع و بر بالای مقام، گنبدی سبز رنگ نصب گردیده است.<br />
در حالی که بدن مبارکش در حوالی دمشق در محلی به نام «زبدانی» در مسجد «دلم» مدفون می‌باشد.<br />
در آثار این مصیبت بزرگ آمده است: که زمین و آسمان و ملائکه بر شهادت یحیی (علیه السلام) چهل شبانه روز گریان شد، و خورشید نیز به مدت چهل روز در هاله‌ای از سرخی خون، طلوع و افول می‌کرد، همانطوری که در شهادت امام حسین (علیه‌السلام) چنین بود.</span></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان در مورد حضرت خضر]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2647.html</link>
			<pubDate>Sat, 12 Apr 2014 09:41:56 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2647.html</guid>
			<description><![CDATA[کسی داستان در مورد حضرت خضر می دونه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[کسی داستان در مورد حضرت خضر می دونه]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آموزنده ها!]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2625.html</link>
			<pubDate>Mon, 24 Mar 2014 15:28:51 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2625.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Impact;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;">به نام حضرت الله<img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" /><br />
<br />
<img src="http://up.simafun.com/2012/11/K5S15.jpg" border="0" alt="[تصویر:  K5S15.jpg]" /><br />
<br />
<br />
<br />
در مهدکودک های ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع یه جا برا خودش بگیره باخته و بعد ۹ بچه و ۸ صندلی و ادامه بازی تا یه بچه باقی بمونه. بچه ها همدیگرو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن. <br />
در مهدکودک های ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه  میگن گه یکی روی صندلی جا نشه همتون باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشون رو میکنن و همدیگرو طوری بغل میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلی بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی  و همینطور تا اخر با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدهیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین چشم بادامیها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن .... <br />
<br />
<br />
</span></span></span></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Impact;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;">به نام حضرت الله<img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" /><br />
<br />
<img src="http://up.simafun.com/2012/11/K5S15.jpg" border="0" alt="[تصویر:  K5S15.jpg]" /><br />
<br />
<br />
<br />
در مهدکودک های ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع یه جا برا خودش بگیره باخته و بعد ۹ بچه و ۸ صندلی و ادامه بازی تا یه بچه باقی بمونه. بچه ها همدیگرو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن. <br />
در مهدکودک های ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه  میگن گه یکی روی صندلی جا نشه همتون باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشون رو میکنن و همدیگرو طوری بغل میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلی بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی  و همینطور تا اخر با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدهیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین چشم بادامیها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن .... <br />
<br />
<br />
</span></span></span></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ داستان واقعی : پدر شهید عروس حتما بخوانید ]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2461.html</link>
			<pubDate>Tue, 19 Nov 2013 00:17:58 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2461.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند .[/highlight]</span></span></div>
<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]خانمی گوشی را برداشت.[/highlight]</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]<br />
مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست وچندسال انتظار ، پیکر شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند.<br />
برخلاف تمام موارد قبلی ، آن طرف خط ، خانم فقط یک جمله گفت :حالا نه. می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید ؟<br />
آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد. قبول کرد.<br />
گذشت .[/highlight]</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]روز موعود رسید. به سر کوچه که رسیدند دیدند همه جا چراغانی شده. وارد کوچه شدند.دیدند انگار درخانه شهید مراسم جشنی برپاست.<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]در زدند کسی منتظر آنها نبود چون گویی هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. مقدمه چینی کردند صدای ناله همه جا را گرفت مجلس جشن که حالا معلوم شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.<br />
خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تأخیر انداخت. عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید. خواست که اتاق را خالی کنند. فقط مادر و داماد بمانند و همرزم پدرش.<br />
همه رفتند.<br />
گفت در تابوت را باز کنید. باز کرد.<br />
گفت: استخوان دست پدرم را به من نشان بده. نشان داد.<br />
استخوان را در دست گرفت و روی سرش گذاشت و رو به داماد با حالت ضجه گفت: ببین!ببین این مرد که می بینی پدر من است. نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش . ببین این دستِ پدرمن است که روی سرم هست. نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد[/highlight]</span></span></div>[/highlight]</span></span></div>
[/highlight]</span></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند .[/highlight]</span></span></div>
<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]خانمی گوشی را برداشت.[/highlight]</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]<br />
مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست وچندسال انتظار ، پیکر شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند.<br />
برخلاف تمام موارد قبلی ، آن طرف خط ، خانم فقط یک جمله گفت :حالا نه. می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید ؟<br />
آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد. قبول کرد.<br />
گذشت .[/highlight]</span></span></div><div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]روز موعود رسید. به سر کوچه که رسیدند دیدند همه جا چراغانی شده. وارد کوچه شدند.دیدند انگار درخانه شهید مراسم جشنی برپاست.<div style="text-align: RIGHT;"><span style="color: #37404e;"><span style="font-family: tahoma;">[highlight=#ffffff]در زدند کسی منتظر آنها نبود چون گویی هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. مقدمه چینی کردند صدای ناله همه جا را گرفت مجلس جشن که حالا معلوم شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.<br />
خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تأخیر انداخت. عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید. خواست که اتاق را خالی کنند. فقط مادر و داماد بمانند و همرزم پدرش.<br />
همه رفتند.<br />
گفت در تابوت را باز کنید. باز کرد.<br />
گفت: استخوان دست پدرم را به من نشان بده. نشان داد.<br />
استخوان را در دست گرفت و روی سرش گذاشت و رو به داماد با حالت ضجه گفت: ببین!ببین این مرد که می بینی پدر من است. نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش . ببین این دستِ پدرمن است که روی سرم هست. نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد[/highlight]</span></span></div>[/highlight]</span></span></div>
[/highlight]</span></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آنان که بندگان خدا را دوست دارند]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2373.html</link>
			<pubDate>Thu, 04 Jul 2013 10:44:32 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2373.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="color: green;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">بسم الله الرحمن الرحیم</span></span></span></span></div>
 <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: green;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">وَإِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ</span></span></span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: green;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;">و معبود شما معبود یگانه‏اى است که جز او هیچ معبودى نیست و اوست بخشایشگر مهربان.</span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">ابراهیم  ادهم شبی از رویایی ژرف که عالم صلح و سلام بود، بیدار شد و در نور مهتاب  که اتاقش را چون خرمنی از شکوفه‌های سفید سوسن، نقره فام کرده بود؛ </span></span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">فرشته‌ای دید که در دفتری زرّین کلماتی می‌نوشت...</span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">آرامش ژرف اتاق، ابن ادهم را گستاخ کرد و پرسید: چیست که در این دفتر می‌نویسی؟ </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">فرشته سر بلند کرد و با نگاهی شیرین و مهربان گفت: نام آنان که خدا را دوست دارند... </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">ادهم مشتاقانه پرسید: آیا نام من هم در شمار آنان هست؟ </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">فرشته گفت: نه، نامت را در این میان نمی‌بینم .... </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">ادهم با صدای همچنان مشتاق اما آهسته تر، گفت: </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: green;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;">پس نام مرا در شمار آنان بنگار که بندگان خدا را دوست دارند.</span></span></span><span style="font-family: tahoma;"><br />
<span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">فرشته این بنوشت و ناپدید شد. </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">شب  دیگر باز فرشته، با آن فروغ شکوهمند و بیدار کننده، پدیدار شد و نام آنان  را که از عشق خداوند سعادت ابد یافته بودند در طوماری طلائی به ابن ادهم  نشان داده و ادهم با حیرت و شعف دید که نامش سرآغاز نام‌هاست ...</span></span></span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-small;">نویسنده : خادمین حضرت خدیجه</span><br />
</span></span></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="color: green;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">بسم الله الرحمن الرحیم</span></span></span></span></div>
 <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: green;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">وَإِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ</span></span></span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: green;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;">و معبود شما معبود یگانه‏اى است که جز او هیچ معبودى نیست و اوست بخشایشگر مهربان.</span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">ابراهیم  ادهم شبی از رویایی ژرف که عالم صلح و سلام بود، بیدار شد و در نور مهتاب  که اتاقش را چون خرمنی از شکوفه‌های سفید سوسن، نقره فام کرده بود؛ </span></span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">فرشته‌ای دید که در دفتری زرّین کلماتی می‌نوشت...</span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">آرامش ژرف اتاق، ابن ادهم را گستاخ کرد و پرسید: چیست که در این دفتر می‌نویسی؟ </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">فرشته سر بلند کرد و با نگاهی شیرین و مهربان گفت: نام آنان که خدا را دوست دارند... </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">ادهم مشتاقانه پرسید: آیا نام من هم در شمار آنان هست؟ </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">فرشته گفت: نه، نامت را در این میان نمی‌بینم .... </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">ادهم با صدای همچنان مشتاق اما آهسته تر، گفت: </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: green;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;">پس نام مرا در شمار آنان بنگار که بندگان خدا را دوست دارند.</span></span></span><span style="font-family: tahoma;"><br />
<span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">فرشته این بنوشت و ناپدید شد. </span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;">شب  دیگر باز فرشته، با آن فروغ شکوهمند و بیدار کننده، پدیدار شد و نام آنان  را که از عشق خداوند سعادت ابد یافته بودند در طوماری طلائی به ابن ادهم  نشان داده و ادهم با حیرت و شعف دید که نامش سرآغاز نام‌هاست ...</span></span></span></div><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-small;">نویسنده : خادمین حضرت خدیجه</span><br />
</span></span></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستانی در فضیلت صلوات بر  حضرت محمد رسول الله و خاندان مطهرش]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2352.html</link>
			<pubDate>Sat, 15 Jun 2013 13:56:56 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2352.html</guid>
			<description><![CDATA[مادری دختر وفات شده خود را در خواب در عذاب شدیدی میبیند.<br />
 بشدت غمگین میشود دست به دعا برمیدارد ......چند شب بعد<br />
 این بار دختر را شادمان میبیند.دلیل این شادی و آن عذاب رااز<br />
 وی جویا میشود.<br />
 دلیل عذاب که مسلم است بخاطر گناهان.<br />
 ولی دلیل شادی روح این بود که: فردی از قبرستان گذر میکرد و <br />
 3 صلوات فرستاده و به روح تمامی خفتگان آن قبرستان هدیه نمود.<br />
 <br />
 لحظه ای درنگ: یک کار به همین سادگی چه نتیجه معنوی بزرگی <br />
				   بهمراه دارد.<br />
 خدایا شکرت بخاطر بزرگواریت و بخاطراینکه ما رازیرپرچم خاتم الانبیا<br />
 قراردادی.			  <br />
 <span style="color: #ff0000;">اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مادری دختر وفات شده خود را در خواب در عذاب شدیدی میبیند.<br />
 بشدت غمگین میشود دست به دعا برمیدارد ......چند شب بعد<br />
 این بار دختر را شادمان میبیند.دلیل این شادی و آن عذاب رااز<br />
 وی جویا میشود.<br />
 دلیل عذاب که مسلم است بخاطر گناهان.<br />
 ولی دلیل شادی روح این بود که: فردی از قبرستان گذر میکرد و <br />
 3 صلوات فرستاده و به روح تمامی خفتگان آن قبرستان هدیه نمود.<br />
 <br />
 لحظه ای درنگ: یک کار به همین سادگی چه نتیجه معنوی بزرگی <br />
				   بهمراه دارد.<br />
 خدایا شکرت بخاطر بزرگواریت و بخاطراینکه ما رازیرپرچم خاتم الانبیا<br />
 قراردادی.			  <br />
 <span style="color: #ff0000;">اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[لطايف قرآنی]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2128.html</link>
			<pubDate>Mon, 20 Aug 2012 09:27:51 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2128.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #ff0000;"><span style="text-decoration: underline;">شاعر ناشی </span></span><br />
<span style="color: #ff0000;">شاعر ناشی نزد ظریفی چند غزل بخواند. </span><br />
<span style="color: #ff0000;">ظریف گفت:</span><span style="color: #ff0000;">می پندارم که از خاندان نبودت باشی؟</span><br />
<span style="color: #ff0000;">شاعر گفت: از چه روی گویی </span><br />
<span style="color: #ff0000;">گفت: از آنجا که خدای سبحان در قرآن حکیم فرمود: «ما علمناه الشّعر و ما ینبغی له»: (ما به پیامبر خود شعر و شاعری نیاموختیم و سزاوار او نیست که شاعر باشد.)</span><br />
 <br />
<span style="color: #ff0000;">برگرفته از کتاب لطیفه های قرآنی : (دکتر محمدرضا ناری ابیانه)</span><hr />
خداوند نمی بیند!<br />
ظریفی در محفلی طرح کرد که:<br />
آن چیست که انسان ها آن را می بینند اما خداوند آن را نمی بیند؟<br />
اهل مجلس شگفت زده شدند. <br />
گفت : آن چیز «خواب» است. <br />
سپس گفت: خوب، حال بگویید ببینم آن چیست که ما می خوریم و خداوند نیز می خورد؟<br />
گفتند: این محال است.<br />
گفت : آن چیز ، «سوگند» است. <br />
برگرفته از کتاب لطیفه های قرآنی  (دکتر محمدرضا ناری ابیانه)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #ff0000;"><span style="text-decoration: underline;">شاعر ناشی </span></span><br />
<span style="color: #ff0000;">شاعر ناشی نزد ظریفی چند غزل بخواند. </span><br />
<span style="color: #ff0000;">ظریف گفت:</span><span style="color: #ff0000;">می پندارم که از خاندان نبودت باشی؟</span><br />
<span style="color: #ff0000;">شاعر گفت: از چه روی گویی </span><br />
<span style="color: #ff0000;">گفت: از آنجا که خدای سبحان در قرآن حکیم فرمود: «ما علمناه الشّعر و ما ینبغی له»: (ما به پیامبر خود شعر و شاعری نیاموختیم و سزاوار او نیست که شاعر باشد.)</span><br />
 <br />
<span style="color: #ff0000;">برگرفته از کتاب لطیفه های قرآنی : (دکتر محمدرضا ناری ابیانه)</span><hr />
خداوند نمی بیند!<br />
ظریفی در محفلی طرح کرد که:<br />
آن چیست که انسان ها آن را می بینند اما خداوند آن را نمی بیند؟<br />
اهل مجلس شگفت زده شدند. <br />
گفت : آن چیز «خواب» است. <br />
سپس گفت: خوب، حال بگویید ببینم آن چیست که ما می خوریم و خداوند نیز می خورد؟<br />
گفتند: این محال است.<br />
گفت : آن چیز ، «سوگند» است. <br />
برگرفته از کتاب لطیفه های قرآنی  (دکتر محمدرضا ناری ابیانه)]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[موسی و گنهکار]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2116.html</link>
			<pubDate>Mon, 13 Aug 2012 23:02:34 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2116.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: medium;">زمان حضرت موسی علیه السّلام مدّتی بود باران نباریده بود خشکسالی بنی اسرائیل را فرا گرفته بود ،مردم آمدند پیش حضرت موسی ،موسی از خدا بخواه بان نازل کند ،امّا هر چه موسی و مردم دعا کردند اثری نبخشید وبارن نیامد ،از جانب خدا به موسی علیه السّلام وحی شددر میان شما یک نفر گنهکار نشسته ، تا آن در میان شماست دعای شمارا مستجاب نمی کنم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;">حضرت موسی از خدا خواست که او را معرفی کند تا از میان جمعیت بیرون کند .حضرت موسی پیام وحی را برای قومش در میان گذاشت آی مردم یک فرد گنهکار باید بیرون برود تا دعا مستجاب شود .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;">فردگنهکار سرش را گذاشت روی خاکها ، گریه کرد ، توبه کرد . طولی نکشید خداوند بارن را نازل کرد 1.موسی عرض کرد خدایا کسی که از میان جمعیت بیرون نرفت خطاب شد ای پیغمبر ما، بنده ی گنهکارم با من آشتی کرد او را بخشیدم.</span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #006400;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: medium;">آمدم آمدم ای بنده نواز * با تو امشب کنم راز و نیاز</span></span><br />
<span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: medium;">هر کجا خواست مرا نفس کشید * عاقبت موی سرم گشت سپید</span></span><br />
<span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: medium;">عمر من طی شد و بیچاره شدم * رانده از هر در و خانه شدم</span></span></div></span></span><div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #0000cd;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">بار الها مپسند خواری من * زده شد بانگ خطا کاری من</span></span></span></div></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: medium;">زمان حضرت موسی علیه السّلام مدّتی بود باران نباریده بود خشکسالی بنی اسرائیل را فرا گرفته بود ،مردم آمدند پیش حضرت موسی ،موسی از خدا بخواه بان نازل کند ،امّا هر چه موسی و مردم دعا کردند اثری نبخشید وبارن نیامد ،از جانب خدا به موسی علیه السّلام وحی شددر میان شما یک نفر گنهکار نشسته ، تا آن در میان شماست دعای شمارا مستجاب نمی کنم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;">حضرت موسی از خدا خواست که او را معرفی کند تا از میان جمعیت بیرون کند .حضرت موسی پیام وحی را برای قومش در میان گذاشت آی مردم یک فرد گنهکار باید بیرون برود تا دعا مستجاب شود .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;">فردگنهکار سرش را گذاشت روی خاکها ، گریه کرد ، توبه کرد . طولی نکشید خداوند بارن را نازل کرد 1.موسی عرض کرد خدایا کسی که از میان جمعیت بیرون نرفت خطاب شد ای پیغمبر ما، بنده ی گنهکارم با من آشتی کرد او را بخشیدم.</span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #006400;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: medium;">آمدم آمدم ای بنده نواز * با تو امشب کنم راز و نیاز</span></span><br />
<span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: medium;">هر کجا خواست مرا نفس کشید * عاقبت موی سرم گشت سپید</span></span><br />
<span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: medium;">عمر من طی شد و بیچاره شدم * رانده از هر در و خانه شدم</span></span></div></span></span><div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #0000cd;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">بار الها مپسند خواری من * زده شد بانگ خطا کاری من</span></span></span></div></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[[split] استغفرالله]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-2412.html</link>
			<pubDate>Wed, 06 Jun 2012 10:35:23 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-2412.html</guid>
			<description><![CDATA[چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.<br />
<br />
آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.<br />
<br />
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش… آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل… دست شما درد نکند، بزرگوار! سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری! آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن… حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…<br />
<br />
*زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند… *<br />
<br />
- حاج مرشد!<br />
<br />
-جانم آقا سید؟<br />
<br />
- آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…<br />
<br />
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.<br />
<br />
- استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…<br />
<br />
سید انگار فکرش جای دیگری است…<br />
<br />
-حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.<br />
<br />
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله…<br />
<br />
سید مکثی می‌کند. بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!<br />
<br />
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.<br />
<br />
به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند!<br />
<br />
حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.<br />
<br />
- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.<br />
<br />
زن، با تردید، راه می‌افتد. حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…<br />
<br />
زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…<br />
<br />
- دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟<br />
<br />
شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:<br />
<br />
- حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…<br />
<br />
سید؛ ولی مشتری بود! ... پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد: این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است… تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!…<br />
<br />
سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…<br />
<br />
انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…<br />
<br />
*چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.<br />
<br />
مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.<br />
<br />
- زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.<br />
<br />
مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض: آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت… آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!<br />
<br />
این بار، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.<br />
<br />
آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.<br />
<br />
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش… آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل… دست شما درد نکند، بزرگوار! سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری! آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن… حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…<br />
<br />
*زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند… *<br />
<br />
- حاج مرشد!<br />
<br />
-جانم آقا سید؟<br />
<br />
- آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…<br />
<br />
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.<br />
<br />
- استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…<br />
<br />
سید انگار فکرش جای دیگری است…<br />
<br />
-حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.<br />
<br />
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله…<br />
<br />
سید مکثی می‌کند. بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!<br />
<br />
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.<br />
<br />
به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند!<br />
<br />
حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.<br />
<br />
- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.<br />
<br />
زن، با تردید، راه می‌افتد. حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…<br />
<br />
زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…<br />
<br />
- دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟<br />
<br />
شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:<br />
<br />
- حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…<br />
<br />
سید؛ ولی مشتری بود! ... پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد: این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است… تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!…<br />
<br />
سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…<br />
<br />
انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…<br />
<br />
*چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.<br />
<br />
مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.<br />
<br />
- زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.<br />
<br />
مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض: آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت… آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!<br />
<br />
این بار، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[هیچ میدانید آخرین زنگ دنیا کی میخورد؟]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-1908.html</link>
			<pubDate>Thu, 31 May 2012 16:23:43 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-1908.html</guid>
			<description><![CDATA[هیچ میدانید آخرین زنگ دنیا کی میخورد؟؟؟؟؟؟<br />
خدا میداند.ولی...<br />
آنروز که آخرین زنگ دنیا میخورد دیگر نه میشود تقلب کرد و نه سر کسی کلاه گذاشت.<br />
آنروز تازه میفهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!!!<br />
و آنروز تازه میفهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود.سوالی که بیش از یک بار نمیتوان به آن پاسخ داد.<br />
خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا میخورد روی تخته سیاه قیامت اسم ما را در لیست خوبها بنویسند.<br />
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگ تفریح آنقدر در <span style="color: #ff1493;">حیاط</span> نمانده باشیم که <span style="color: #ff1493;">حیات </span>را از یاد برده باشیم.<br />
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم.و بدانیم که دفتر دنیا <span style="color: #ff1493;">چرک نویسی</span> بیش نیست!!!<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="color: #9400d3;">چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است...</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[هیچ میدانید آخرین زنگ دنیا کی میخورد؟؟؟؟؟؟<br />
خدا میداند.ولی...<br />
آنروز که آخرین زنگ دنیا میخورد دیگر نه میشود تقلب کرد و نه سر کسی کلاه گذاشت.<br />
آنروز تازه میفهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!!!<br />
و آنروز تازه میفهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود.سوالی که بیش از یک بار نمیتوان به آن پاسخ داد.<br />
خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا میخورد روی تخته سیاه قیامت اسم ما را در لیست خوبها بنویسند.<br />
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگ تفریح آنقدر در <span style="color: #ff1493;">حیاط</span> نمانده باشیم که <span style="color: #ff1493;">حیات </span>را از یاد برده باشیم.<br />
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم.و بدانیم که دفتر دنیا <span style="color: #ff1493;">چرک نویسی</span> بیش نیست!!!<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="color: #9400d3;">چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است...</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گمان بد ...]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-1906.html</link>
			<pubDate>Tue, 29 May 2012 15:46:13 +0430</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-1906.html</guid>
			<description><![CDATA[mall"&gt;<span style="color: #00bfff;">موضوع رو میخوام با یه داستان شروع کنم.البته با تمام موضوعاتی که توی این سایت مطرح شده متفاوته ولی به نظر من از همه مهمتره...</span><br />
يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:<br />
<br />
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»<br />
<br />
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.<br />
<br />
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند:<br />
«اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»<br />
<br />
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.<br />
<br />
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:<br />
<br />
<br />
«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خودشما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد.<br />
شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.<br />
<br />
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.<br />
<br />
مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.<br />
<br />
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.<br />
<br />
«دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»<br />
امیدوارم لذت برده باشید...<br />
خوب بریم سر اصل مطلب:تا حالا چقدر فکر کردیم که خودمون مقصر کارایی که میکنیم هستیم؟؟؟؟؟؟؟<br />
چقدر به خاطرش به دیگران <span style="color: #ff6347;"><span style="font-size: medium;">گمان بد </span></span>بردیم؟؟؟؟؟<br />
<span style="font-size: large;"><span style="color: #ff1493;">آره گمان بد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[mall"&gt;<span style="color: #00bfff;">موضوع رو میخوام با یه داستان شروع کنم.البته با تمام موضوعاتی که توی این سایت مطرح شده متفاوته ولی به نظر من از همه مهمتره...</span><br />
يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:<br />
<br />
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»<br />
<br />
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.<br />
<br />
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند:<br />
«اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»<br />
<br />
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.<br />
<br />
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:<br />
<br />
<br />
«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خودشما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد.<br />
شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.<br />
<br />
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.<br />
<br />
مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.<br />
<br />
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.<br />
<br />
«دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»<br />
امیدوارم لذت برده باشید...<br />
خوب بریم سر اصل مطلب:تا حالا چقدر فکر کردیم که خودمون مقصر کارایی که میکنیم هستیم؟؟؟؟؟؟؟<br />
چقدر به خاطرش به دیگران <span style="color: #ff6347;"><span style="font-size: medium;">گمان بد </span></span>بردیم؟؟؟؟؟<br />
<span style="font-size: large;"><span style="color: #ff1493;">آره گمان بد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستانهای | کیفر و مجازات | برگرفته ازکتابی به همین نام]]></title>
			<link>https://forum.ghorany.com/thread-1726.html</link>
			<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 23:29:14 +0330</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.ghorany.com/thread-1726.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان تصمیم دارم اگر عمری باشه داستانهای کتاب "کیفر و مجازات گناهکاران "البته نه همشو هرازچندگاهی اینجا.و بعد انشاالله داستانها کتی دیگرو.پس شاید عنوان عوض شد.<br />
 همشو نه چون ممکنه مولفش راضی نباشه.اینطور یه تبلیغی هم واسش میشه.<br />
 اسم نویسنده اش:عیسی رستی.<br />
 <br />
 فعلا خسته ام شدید.<br />
 فقط اون حکایته رو بگم: روزی مردی با غسل و وضو به سمت مسجد حرکت میکنه در بین راه سگ نجسی   خودشو بهش میماله و میره.اون مردم یه نگاه این ور  یه نگاه اون ور چشاشو میبنده ومیگه انشاالله که گربه بوده است.<br />
 (این حکایت کوتاه واسه کتاب مذکور نبود.فکر کنم واسه" امثال و حکم" دهخدا  باشه)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان تصمیم دارم اگر عمری باشه داستانهای کتاب "کیفر و مجازات گناهکاران "البته نه همشو هرازچندگاهی اینجا.و بعد انشاالله داستانها کتی دیگرو.پس شاید عنوان عوض شد.<br />
 همشو نه چون ممکنه مولفش راضی نباشه.اینطور یه تبلیغی هم واسش میشه.<br />
 اسم نویسنده اش:عیسی رستی.<br />
 <br />
 فعلا خسته ام شدید.<br />
 فقط اون حکایته رو بگم: روزی مردی با غسل و وضو به سمت مسجد حرکت میکنه در بین راه سگ نجسی   خودشو بهش میماله و میره.اون مردم یه نگاه این ور  یه نگاه اون ور چشاشو میبنده ومیگه انشاالله که گربه بوده است.<br />
 (این حکایت کوتاه واسه کتاب مذکور نبود.فکر کنم واسه" امثال و حکم" دهخدا  باشه)]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>