ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
باز باران با ترانه ...
۲۵ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۱۴ صبح
ارسال: #1
باز باران با ترانه ...
باز باران با ترانه ، با گهر های فراوان ، می خورد بر بام خانه

یادم آمد کربلا را ، دشت پر شور و بلا را

قصه ی یک ظهر غمگین ، گرم و خونین

لرزش طفلان نالان ، زیر تیغ و نیزه ها را

گریه های کودکانه ، اندرین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله ، پر ز ناله ، دلشکسته ، پای خسته

باز باران ، قطره قطره می چکد از چوب محمل

[b]زینب و خونابه ی دل [/b]

وای باران ، وای باران
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed
۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۳۵ عصر
ارسال: #2
RE: باز باران با ترانه ...
آب
پابلو نرودا


زیان شبنم
آنگاه که نور چندپاره می‌شود
این است که
چشمانی در گل زاده می‌شود
و این چشمان به جهان درمی‌نگرند.

از آن دم دیگر نه شبنمند:

رویداد روزند:
اندیشه‌های گلجام
جاودانگی آب جاودان.



برگرفته از كتاب:
نرودا، پابلو؛ پايان جهان؛ برگردان فرهاد غبرايي؛ چاپ نخست؛ تهران: نيلوفر 1388.
عرض شود اوضاع بخش شعر ما خیلی قاطی پاتیه
منم دیدم کجا بهتر از فضای آبی باران
و محضر "ضحی"عزیزRose

Roseدر انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشیدArrow
من یک اخراجی هستم
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ضحی
۱۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۴ صبح
ارسال: #3
RE: باز باران با ترانه ...
باران که می بارد تو می آیی
باران گل، باران نیلوفر

باران مهر و ماه آیینه
باران شعر و شبنم و شبدر

بارن که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد، غصه میسوزد
شب میگدازد، سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می می گیرد

از لحظه های تشنه دیدار
تا روزهای با تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی
دل می کشد ما را و میدانی

«اهورا ایمان»RoseRose

خدایا دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ، یا دستانم را توانا کن یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed ، هُدهُد صبا
۱۹ آذر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ صبح
ارسال: #4
RE: باز باران با ترانه ...
باد
پابلو نرودا

راستی را چیست آن
که با باد قله‌های سرسخت
با آب نهرهای خنک
فضای ساکن،
با نور که جام جهان را لبریز می‌کند
یا با شمیم سبز خاک
برابری تواند کرد؟

از این روست که باید
به دیاران فراوان آینده بازگردم
تا با خویش روبه‌رو شوم
و بی‌وقفه خود را بیازمایم
بی‌هیچ گواهی جز ماه،
وانگاه، نغمه‌ی شادی به لب،
پا بر سنگ و کلوخ نهم
بی‌هیچ وظیفه‌ای جز هستی،
بی‌خویشاوندی جز راه.


برگرفته از كتاب:
نرودا، پابلو؛ پايان جهان؛ برگردان فرهاد غبرايي؛ چاپ نخست؛ تهران: نيلوفر 1388

Roseدر انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشیدArrow
من یک اخراجی هستم
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
3 مهمان

بازگشت به بالابازگشت به محتوا