در جستجوی خدا
|
۳۱ مرداد ۱۳۸۹, ۱۰:۴۷ صبح
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
در جستجوی خدا
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راهايستاده بود، مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛ درخت زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي وبيرهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست... مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهدديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود... به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت... دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم وپيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم ، و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست ... اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است... |
|||
|
|
۱۳ اسفند ۱۳۸۹, ۱۱:۰۰ صبح
ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
RE: در جستجوی خدا
سلام
خيلي قشنگ بود الحق كه راه پروانه شدن پيله بستن است! اللهم نور قلوبنا بالقرآن حضرت استاد سلام علیک. |
|||
|
|
۲۱ فروردين ۱۳۹۰, ۱۱:۱۱ عصر
ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
RE: در جستجوی خدا
بخوان ما را
منم پروردگارت خالقت از ذ ره اي نا چيز صدايم كن مرا آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هديه ات كردم بخوان ما را منم معشوق زيبايت منم نزديك تر از توبه تو اينك صدايم كن رها كن غير ما را، سوي ما باز آِ منم پرو د گار پاك بي همتا منم زيبا، كه زيبا بنده ام را دوست ميدارم تو بگشا گوش دل پرورد گارت با تو مي گويد تو را در بيكران دنياي تنهايان رهايت من نخواهم كرد بساط روزي خود را به من بسپار رها كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگي طي كن عزيزا، من خدايي خوب مي دانم تو دعوت كن مرا بر خود به اشكي يا صدايي، ميهمانم كن كه من چشمان اشك آلو ده ات را دوست ميدارم طلب كن خالق خود را بجو ما را تو خواهي يافت كه عاشق ميشوي بر ما و عاشق مي شوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق هم آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد قسم بر عاشقان پاك باايمان قسم بر اسب هاي خسته در ميدان تو را در بهترين اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تكيه كن بر من قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور قسم بر اختران روشن، اما د ور رهايت من نخواهم كرد بخوان ما را كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني؟ تو بگشا لب تو غير از ما، خداي ديگري داري؟ رها كن غير ما را آشتي كن با خداي خود تو غير از ما چه مي جويي؟ تو با هر كس به جز با ما، چه مي گويي؟ و تو بي من چه داري؟هيچ! بگو با من چه كم داري عزيزم، هيچ!! هزاران كهكشان و كوه و دريا را و خورشيد و گياه و نور و هستي را براي جلوه خود آفريدم من ولي وقتي تو را من آفريدم بر خودم احسنت مي گفتم تويي ز يباتر از خورشيد زيبايم تويي والاترين مهمان دنيايم كه دنيا، چيزي چون تو را، كم داشت تو اي محبوب تر مهمان دنيايم نمي خواني چرا ما را؟؟ مگر آيِا كسي هم با خدايش قهر ميگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشكستي ببينم، من تو را از در گهم راندم؟ اگر در روزگار سختيت خواندي مرا اما به روز شاديت، يك لحظه هم يادم نميكردي به رويت بنده من، هيچ آوردم؟؟ كه مي ترساندت از من؟ رها كن آن خداي دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را اين منم پرور دگار مهربانت، خالقت اينك صدايم كن مرا،با قطره اشكي به پيش آور دو دست خالي خود را با زبان بسته ات كاري ندارم ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم غريب اين زمين خاكيم آيا عزيزم، حاجتي داري؟ تو اي از ما كنون برگشته اي، اما كلام آشتي را تو نميداني؟ ببينم، چشم هاي خيست آيا ،گفته اي دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوي ما اينك وضويي كن خجالت ميكشي از من بگو، جز من، كس ديگر نمي فهمد به نجوايي صدايم كن بدان آغوش من باز است براي درك آغوشم شروع كن يك قدم با تو تمام گامهاي مانده اش، با من تورا خسته روان باید شد انگشت نمای اینو آن باید شد گر آدمی بساز با آدمیان ورملکی برآسمان باید شد .................... یا فاطمه الزهرا(س) |
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا




