گفتگو با آقا
|
۳۱ فروردين ۱۳۸۹, ۰۹:۳۷ عصر
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
گفتگو با آقا
راستش را به ما نگفتند یا لا اقل همه ی راست را به ما نگفتند.
گفتند:تو که بیایی خون به پا می کنی,جوی خون به راه می اندازی و از کشته ,پشته می سازی و ما را از ظهور تو تر ساندند.درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.ما از همان کودکی تو را دوست داشتیم.با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و,با همه ی وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت,طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.اما...اما کسی به ما نگفتکه چه گلستانی می شود جهان ,وقتی که تو بیایی.همه,پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دستهای عاطفه تو را توصیف کنند,شمشیر تو را نشانمان دادند.آری ,برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند, بایدعلف های هرز را وجین کرد. و این جز با داسی برنده و سهمگین,ممکن نیست آری برای اینکه عدالت به کرسی بنشیند,هر چه سریر ستم آلوده یسلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد.واینها همه همان معجزه ای است که تنها از دست تو بر می آیدو با دست تو محقق می شود.اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی.آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.کسی به ما نگفت که ان ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است ,چگونه ساحلی است؟!کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی:پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریا شادمان می شوند. و چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:دلهای بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد وخدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت وبردگی را از گردن خلایق بر می دارد.به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند,آسمان بارانش را فرو می فرستد,زمین,گیاهان خود را می رو یاند...و زندگان ارزو می کنندکه کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و ارامش حقیقی را می دیدند که خداوند چگونه بر کاتش را بر اهل زمین فرو می فرستد.به ما نگفتند که وقتی تو بیایی: همه امت به آغوش تو پناه می آورند.همانند زنبوران عسل به ملکه خویش .و تو عدالت را ان طور که باید و شاید در پهنه ی جهان می گستری و خفته ای را بیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزیبه ما نگفتند که وقتی تو بیایی:هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هر که عرضه میکنند میگوید :بی نیازم.ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!ما بی آنکه مختصات آن بهشت مو عود را بدانیم و مدینه ی فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.که عشق تو با سرشتها عجین شده بود و امدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود. ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد. سيد مهدی شجاعی |
|||
|
|
۱ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۰۴:۴۶ عصر
ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
RE: گفتگو با آقا
سلام " montazere zohur " عزیز.
به جمعمون خوش آمدید. ![]() واقعاً ممنون، فوق العاده بود. واسه ی اینکه راحت تر بشه به هر موضوعی دسترسی پیدا کرد، لطف کنید از موضوع مرتبط موجود، برای گذاشتن پستتون استفاده کنید. این پست رو بهتر بود در بخش "درد دل با امام زمان(عج) " قرار میدادید. ممنون. موفق باشید. از خود به خدا هیچ نگوییم و نپرسیم .:. ما هم به خدا گر به خود آییم ، خداییم
![]() |
|||
|
۲۷ آبان ۱۳۹۰, ۰۷:۵۸ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۷ آبان ۱۳۹۰ ۰۷:۵۸ عصر، توسط منتظر.)
ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
RE: گفتگو با آقا
بسم الله الرحمن الرحیم
ببخشید طولانیه ولی قشنگه تشرف حاج علي بغدادي جريان تشرّف خود به محضر حضرت بقيّهالله را اين گونه روايت ميکند. مبلغ هشتاد تومان بابت سهم امام(ع) بدهکار شدم، براي پرداخت و ادايِ آن از بغداد به نجف اشرف رفتم. بيست تومان آن را به جناب «شيخ مرتضي انصاري»، بيستتومان ديگر آن را به جناب «شيخ محمّد حسين کاظميني» و بيستتومان سوم را به جناب «شيخ محمّد حسن شُروقي» دادم و بيست تومان هم بر ذمّه و عهدهام باقي ماند که تصميم داشتم در مراجعت، آنها را به جناب «شيخ محمّد حسن کاظميني آل ياسين» پرداخت کنم وقتي به بغداد برگشتم، دوست داشتم در اداي بدهکاريام شتاب کنم. پس روز پنجشنبه به زيارت کاظمين(ع) مشرّف شدم و بعد از زيارت، خدمت جناب «شيخ محمّد حسن کاظميني آل ياسين» رسيدم و مقداري از آن بدهي را به ايشان پرداخت نمودم و باقيمانده را وعده کردم که بعد از فروش بعضي از اجناس، به تدريج طبق حواله وي بپردازم و به اهل و مُستحقّ آن برسانم. (بعد از انجام کارها) عصر پنجشنبه تصميم به بازگشت به بغداد گرفتم. جناب شيخ محمّد حسن کاظميني از من خواست که آن شب را در آن جا بمانم. امّا من عرض کردم: «بايد بروم و حقوق کارگران کارگاه بافندگيام را پرداخت کنم»؛ زيرا برنامه من اين بود که حقوق هفتگي آنان را عصر پنجشنبه ميپرداختم. به همين دليل عذرخواهي کرده و از کاظمين به طرف بغداد به راه افتادم. تقريباً يک سوم راه را پيموده بودم که سيّد بزرگواري را ديدم که از سمت بغداد به طرف من ميآيد، چون نزديک شد سلام کرد و دستهاي خود را براي در آغوش گرفتن من و روبوسي باز کرد و فرمود: « أهلاً و سهلاً» و مرا گرم در آغوش گرفت و يکديگر را بوسيديم. سيّد، عمامه سبز روشني بر سر داشت و بر رخسار مبارکش خالِ سياه بزرگي بود فرمود: حاج علي خير است به کجا ميروي؟ عرض کردم: « امامين کاظمين(ع) را زيارت کردم و به بغداد برميگردم». فرمود: «امشب، شب جمعه است برگرد!» گفتم: آقاي من! نميتوانم. فرمود: «چرا ميتواني؛ برگرد تا نزد خدا، برايت شهادت بدهم که تو از دوستداران جدّم اميرمؤمنان(ع) و از دوستان ما ميباشي، «شيخ محمّد حسن» نيز شهادت دهد؛ زيرا خداوند بلند مرتبه فرموده: «دو شاهد بگيريد». اين سخن اخير وي اشاره به مطلبي بود که من در ذهن خود داشتم و آن اين بود که ميخواستم از جناب «شيخ محمّد حسن کاظميني» خواهش کنم شهادتنامهاي براي من بدهد مبني بر اين که من از دوستداران اهل بيت(ع) هستم و آن را تبرّکاً در کفن خود بگذارم. به سيّد بزرگوار عرضه داشتم: شما از کجا اين موضوع را ميداني و چگونه شهادت خواهي داد؟ فرمود: «کسي که حقّ وي به او ميرسانند، چگونه آن رساننده حق را نشناسد؟» عرض کردم: چه حقي؟ فرمود: «آن چيزي که به وکيل من رساندي». گفتم: وکيل شما کيست؟ فرمود: «شيخ محمّد حسن». عرض کردم: ايشان وکيل شما است؟ فرمود: «بله! وکيل من هستند». حاج علي بغدادي در ادامه ميگويد: «در اين هنگام در ذهن من خطور کرد که اين سيّد بزرگوار از کجا مرا شناخت و به اسم صدا زد در حالي که من اصلاً او را نميشناسم. بعد با خود گفتم: شايد او مرا ميشناسد اما من، ايشان را فراموش کردهام. باز با خود گفتم: حتماً اين سيّد از «سهم سادات» چيزي از من ميخواهد. در اين وقت دلم خواست که از سهم امام به او مبلغي بدهم، به همين خاطر به ايشان گفتم: آقاي من! از حق شما در نزد من مبلغي مانده بود که درباره آن به جناب شيخ محمّد حسن کاظميني رجوع کردم، براي آن که حقوق شما را با اذن و اجازه او ادا کرده باشم. تبسّمي کرد و فرمود: «آري، بخشي از حقوق ما را به نمايندگان و وکلاي ما در نجف رسانيدي» عرض کردم: آيا آن چه را ادا کردم پذيرفته شده است؟ فرمود: «آري». آنگاه سيّد بزرگوار فرمود: «حاج علي برگرد، و جدّم را زيارت کن» پس برگشتم درحالي که دست راستِ او در دستِ چپ من بود. همين که به راه افتاديم به يکباره ديدم که در سمت راست ما رودخانهاي با آبي سفيد و صاف جاري است و درختان ليمو و نارنج و انار و انگور و غيره ـ با اين که فصل و موسم آنها نبود ـ بر فراز سرِ ما، سايه انداختهاند. عرض کردم: اين رودخانه و درختها از کيست؟ فرمود: «از براي کسي که ما و اجداد ما را زيارت کند.» گفتم: سؤالي دارم فرمود: « بپرس» گفتم: روزي نزد مرحوم شيخ الرزاق مدرسّ رفتم، شنيدم که ميگفت: «هر کس در تمامي عمر خود، روزها روزه باشد و شبها را به عبادت به سر بَرد و چهل حجّ و چهل عمره به جاي آورد و ميان «صفا» و «مروه» بميرد امّا از دوستداران و ارادتمندانِ اميرمؤمنان(ع) نباشد، اين عبادتها براي او سودي ندارد» نظرتان درباره اين سخن چيست؟ فرمود: «آري، به خدا سوگند براي او فايدهاي ندارد.» آن گاه درباره يکي از خويشان خود پرسيدم که آيا او از محبّان و دوستداران اميرمؤمنان(ع) است؟» فرمود: «آري، او و همه خويشاوندانِ تو از علاقمندان به اميرمؤمنان(ع) هستند.» در اين وقت پرسيدم: آقاي ما، روضهخوانها حکايتي را از«سليمان اَعمس» نقل ميکنند که: وي نزد شخصي آمد و از او درباره زيارت سيّدالشهداء(ع) پرسيد، آن شخص در پاسخ گفت: «اين کار بدعت است» شب هنگام او در خواب هُودَجي را ميان زمين و آسمان ديد. پرسيد: در آن هودج کيست؟ گفتند: «فاطمه زهرا و خديجه کبري(ع)؛ زيرا امشب، شب جمعه است.» همچنين در خواب ديد کاغذهايي از هُودَج ميريزد که بر روي آنها نوشته است « اَمان من النّار لزوّار الحسين في ليله الجمعه، امان من النّار يوم القيامه» (اين برگه، امان نامهاي است در روز قيامت براي زائران امام حسين(ع) در شبهاي جمعه) آيا اين حديث صحيح است؟ فرمود: «آري راست و درست است.» عرضه داشتم: سيّدنا! درست است که ميگويند هر کس امام حسين را در شب جمعه زيارت کند، اين زيارت براي او امان نامهاي از آتش است؟ فرمود: آري، به خدا سوگند. در اين هنگام اشک از چشمان مبارکش جاري شد و گريست. عرض کردم: «سيّدنا در سال 1269 ق با جمعي از دوستان موفّق به زيارت حضرت رضا(ع) شديم، در منطقه درّود ـ از بخشهاي خراسان ـ يکي از عربهاي «شُروقيّه» را ـ که از باديهنشينان شرق نجف اشرف هستند ـ ديدار کرده و از او پذيرايي نموديم. از او پرسيديم ولايت و شهر حضرت رضا(ع) چگونه جايي است؟ گفت: «بهشت است» و امروز پانزده روز است که من ميهمان مولايم حضرت عليبن موسيالرضا(ع) بودهام و از سفره سخاوتِ او خوردهام، به وقت مرگ «نکير و مُنکر» چه حقّي دارند که در قبر نزد من بيايند؟ زيرا گوشت و پِي من در مهمانخانه آن حضرت از طعامِ او روئيده است. آيا سخن آن عرب شروقيّه درست است؟ آيا علي بن موسيالرضا(ع) او را در قبر از نکير و مُنکر رهايي ميدهد؟ فرمود: «آري به خدا سوگند، جدّ من ضامن است.» حاج علي بغدادي گفتوگوي شيرين خود با سيد بزرگوار را در ادامه اين گونه روايت ميکند: عرضه داشتم: سّيدنا! سؤال کوچکي دارم، فرمود: «بپرس» عرضه داشتم: آيا زيارت حضرت رضا(ع) از من پذيرفته است؟ فرمود: «انشاءالله قبول است» عرض کردم: «زيارت حاج محمّد حسين بزّازباشي پسر مرحوم حاج احمد که در سفر مشهد، رفيق من و شريک در مخارج راه بود، چطور؟ فرمود «زيارت عبد صالح قبول است». پرسيدم: «زيارت فلان مرد بغدادي که همسفر ما بود، پذيرفته است؟» سيد بزرگوار سکوت کردند، دوباره عرضه داشتم، اين بار هم سکوت کرده و جوابي نداند. «محدّث نوري» به نقل از حاج علي بغدادي آورده:که آن مرد بغدادي و چند تن از دوستانش از خوشگذرانهاي بغداد بوده و در زيارت پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و حتّي آن شخص مادر خود را کشته بود. در اين هنگام به جايي که جادّه وسيعي داشت رسيديم که دو طرف آن باغستانهايي بود و روبهروي آن، شهر مقدّس کاظمين قرار داشت. قسمتي از اين جادّه که به باغ متّصل بود و در طرف راست قرار داشت، متعلّق به بعضي از سادات يتيم بود که حکومتِ وقت آنان را به زور تصاحب کرده و به جادّه ملحق و متصل کرده بود به همين خاطر انسانهاي باتقوا، که ساکن بغداد و کاظمين بودند، از راه رفتن در آن قطعه زمين پرهيز ميکردند. متوجه شدم که سيّد بزرگوار بر روي آن قطعه زمين (غصبي) راه ميرود بديشان عرضه داشتم: «اين منطقه متعلق به بعضي از سادات يتيم است و تصرّف در آن جايز نيست». سيّد فرمود: « اين موضع، متعلق به جدّ ما اميرالمؤمنان(ع) و ذريّه و فرزندان ماست به همين جهت تصرّف در آن براي ما و دوستداران ما حلال است» در اين زمان به جويِ آبي که از رودخانه دجله براي مزارع و باغهاي اطراف کشيده بودند رسيديم، اين آب از جادّه ميگذشت و آن را به دو راه به طرف شهر تقسيم ميکرد، يکي از راهها معروف به «راه سلطاني» بود و ديگري معروف به «راه سادات». و آن جناب به راه سادات ميل نمود. بديشان عرضه داشتم: «بيا از راه سلطاني برويم» فرمودند: «نه، از همين راهِ خودمان ميرويم» پس آمديم و هنوز چند قدمي را نپيموده بوديم که خودم را در صحن مقّدس، نزديک به کفشداري ديدم در حالي که هيچ کوچه و بازاري را در مسير مشاهده نکرده بودم. به همراه سيّد بزرگوار از طرف «باب المراد» که سمت شرقي و طرفِ پايين پا است، داخل ايوان شديم. سيّد در رواق مطهّر، توقف نکرده و «اذن دخول» نخواند و وارد شد و در کنار دَرِ حرم ايستاد، آن گاه به من فرمود: «زيارت بخوان»، عرض کردم: «من سواد ندارم» فرمود: «من براي تو بخوانم» عرض داشتم: «آري» پس فرمود: «ءادخل يا الله، السلام عليک يا رسول الله السلام عليک يا اميرالمؤمنين ...» و به ترتيب به همه امامان سلام داد تا به امام يازدهم، امام حسن عسکري(ع) رسيد در اين حال فرمود: « السلام عليک يا أبا محمد الحسن العسکري»، آن گاه رو به من کرد و فرمود: «به امام زمان خود سلام کن.» من هم گفتم: السلام عليک يا حجّهالله، يا صاحبالزّمان يابنالحسن، در اين حال سيّد تبسّمي نمود و فرمود: « و عليک السلام و رحمه الله و برکاته» سپس وارد حرم مطهر شديم و ضريح مقدّس را چسبيديم و بوسيديم سيد فرمود: «زيارت کن» عرضه داشتم: «من سواد ندارم» فرمود: «برايت زيارت بخوانم؟» گفتم: «آري» فرمود: «کدامين زيارت را ميخواهي؟» گفتم: «هر زيارتي که افضل است از طرف من بخوانيد». سيّد بزرگوار فرمود: «زيارت امينالله افضل است» و شروع به خواندن زيارت کرد. در اين هنگام چراغهاي حرم را روشن کردند اما حرم به نور ديگري مانند نور خورشيد منوّر بود که گويي شمعهاي حرم مانند چراغي بودند در روز روشن در برابر آفتاب تابناک، و من آن چنان غافل بودم که اصلاً متوجه اين نشانه نميشدم. وقتي زيارت تمام شد از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرفِ شرقي ايستادند و فرمودند: «آيا جدّم حسين را زيارت ميکني؟» گفتم: «آري زيارت ميکنم، امشب، شب جمعه است» پس زيارت وارث را خواندند، در همين وقت مؤذّنان از اذان مغرب فارغ شدند، ايشان فرمودند: «به جماعت ملحق شو و نمازت را بخوان» خودِ ايشان هم به مسجد پشت سر حرم مطهّر که نماز جماعت در آن برگزار ميشد آمدند و به صورت فرادي در طرف راست امام جماعت، همرديف او ايستادند و من وارد صف اوّل شدم و برايم جايي پيدا شد. بعد از نماز، سيد بزرگوار را نديدم. از مسجد بيرون آمدم در حرم به جستجو پرداختم، تصميم داشتم که از او بخواهم که شب ميهمان من باشد و مبلغي پول از سهم سادات به او بدهم امّا ديگر او را نيافتم، ناگاه به خاطرم آمد که اين سيّد که بود؟ آيات و معجزات و نشانهها را يکي پس از ديگري به ياد آوردم، و با خود مُرور کردم، از جمله اين که «من با آن که کار مهمّي در بغداد داشتم چگونه فرمان او را در بازگشت به کاظمين اطاعت کردم؟» ديگر آن که او از کجا مرا ميشناخت و مرا به نام صدا زد! با اين که او را تاکنون نديده بودم، و نشانه سوم اين که ميفرمود: «دوستداران ما»، يا اين که فرمود «من شهادت ميدهم» و چهارمين نشانه ديدن رودخانه جاري و درختان بارور و ميوههاي متنوّع در غير فصل خود، و از همه مهمتر در «اذن دخول» زيارت که فرمود: «به امام زمان خود سلام کن» و چون سلام کردم، تبسّم کرده و جواب دادند و نشانههاي ديگري که باعث شد من يقين کنم ايشان حضرت بقيهالله(ع) بودند پس به سرعت نزد کفشدار آمدم و سراغ سيّد را از او گرفتم، گفت: «ايشان بيرون رفت» و بعد پرسيد: «اين سيّد رفيق تو بود» گفتم: «بلي» از حرم به خانه ميزبان خود رفتم شب را در آن جا به صبح رسانيدم و چون صبح شد، خدمت جناب شيخ «محمّد حسن کاظميني آل ياسين» رفتم و قضايا را براي وي تعريف کردم شيخ، دست خود را به نشانه سکوت بر دهان خود گذاشت و مرا از اِفشاء و اظهار اين قضيّه نهي کرد و فرمود: «خداوند تو را موفق بدارد». یک امروز است ما را نقد ایام
بر آن هم اعتمادی نیست تا شام |
|||
|
|
۱۹ آذر ۱۳۹۰, ۰۴:۰۷ عصر
ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
RE: گفتگو با آقا
دل بی نهایت بی تاب دیدار شده ،
ای نازنین ترین؛کی مفهوم انتظار را از لغت نامه ی وجودم پاک کنم. بیا وما را ازچشمه جوشان معرفت سیراب کن... هنوز منتظرم ای نهایت انتظار... |
|||
|
|
۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۳ صبح
ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
RE: گفتگو با آقا
آقا سلام گرچه بلند است جایتان
می خواهم از زمین بنویسم برایتان یک نامه حاوی همه حرفهای راست یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست یک نامه از بلندی انسان که پست شد یک نامه از کسی که دچار شکست شد این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است بعد از شما غبار به آیینه ها نشست شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست پرپر شدند در دل طوفانی از بدی گلهای رو سپید همیشه محمدی آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی انسان منهدم شده، قرآن زینتی بیمارهای عشق خدا« بهتر»ی شدند جلباب هایمان کم کم روسری شدند خورشید مرد و شام تباهی دراز شد بر روی دشمنان در این قلعه باز شد در کسوت قدیمی آزادی زنان دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست اما هنوز تشنه نام محمد است در انتهای نامه خیسم سلام بر نام بزرگوار و نجیب پیامبر... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۱۶ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۲۰ صبح
ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
RE: گفتگو با آقا
صداي قدم هايت چه نزديك است اي آقاي من
كاش گوش هايم در اين هيا هوي زمان مجالي براي خوب شنيدن مي يافتند كاش چشم هايم به جاي كوچك شدن در دور دست ها درشت تر مي ديديد آنچه در كنارش قدم زنان رد مي شد.... كاش مي فهميدم حضورت را با بند بند وجودم كاش ................. با كاش هايم به تو نمي رسم بايد آستين را با لا بزنم تا همه تو شوم براي يافتن تو اي انتهاي انتظار........................... |
|||
|
|
۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ عصر
ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
RE: گفتگو با آقا
جز تو کسی نیامده آقا، سر قرار
انگار بی تو نیست کسی، غرق انتظار این جمعه هم گذشت و تو مثل همیشه باز در انتظار خویش نشستی به انتظار . . . یا صاحب الزمان |
|||
|
|
۲۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۸ عصر
ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
RE: گفتگو با آقا
ای حضرت حاضری که ناپیدایی
غایب شده از زشتی و نازیبایی شرمنده که جای آمدن، میگوییم آقا ، تو چه وقت پیش ما میآیی . . . ؟ |
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا





![[تصویر: other%20(117).gif]](http://njavan.com/forum/images/smilies/other%20(117).gif)
![[تصویر: 1_emza_22.jpg]](http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_emza_22.jpg)

