ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مشق با اشک
02-08-2010, 02:16 AM
شماره ارسال: #1
مشق با اشک
«بچه ها لال شوید

بی ادب ها ساکت»

سخت آشفته و غمگین بودم،

به خودم می گفتم:

«بچه ها تنبل و بداخلاقند،

دست کم میگیرند درس و مشق خود را باید امروز یکی رابزنم،اخم کنم،

و نخندم اصلاً

تا بترسند و حسابی همه از من ببرند.»

***

خط کشی آوردم،

در هوا چرخاندم.

چشم ها در پی چوب تنبیه،

هر طرف می غلطید:

«مشق ها را بگذارید جلو، زود،معطل نکنید.»

اولی کامل بود ، خب.

دومی بد خط بود،بر سرش داد زدم،

سومی میلرزید،خوب گیر آوردم.

صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود.

این طرف،آن طرف،نیمکتش را می گشت

«تو کجایی؟»

بله آقا!این جا.»

همچنان می لرزید.

«پاک تنبل شده ای بچه ی بد.»

«به خدا دفتر من گم شده آقا،همه شاهد هستند،

ما نوشتیم آقا .»

«باز کن دستت را .»

خط کشم بالا رفت،

چون که پایین آمد-

ناله ی سختی کرد،

چون نگاهش کردم،

گوشه ی صورت او قرمز بود،

هق هقی کرد و سپس ساکت شد.

همچنان می گریید:

مثل شمعی آرام،

بی خروش و ناله.

************

ناگهان ناصر درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار، دفتری پیدا

کرد

گفت:« آقا این جاست دفتر مشق حسن.»

چون نگاهش کردم،

خوش خط و عالی بود.

غرق در شرم شدم.

جای آن چوب،مرا آتش زد.

سرخی گونه ی او

به کبودی گروید.

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش ،

سوی من می آیند،

خجل و شرمزده،دل نگران

منتظر ماندم حرفی بزنند،

شکوه ای یا گله ای .

پدرش گفت :«لطفی بکنید

و حسن را بسپارید به ما.»

گفتمش:«چی شده آقا رحمان.»

گفت:«این خنگ خدا،

وقتی از مدرسه بر می گشته،

به زمین افتاده،یا که دعوا کرده.

زیر ابرو وکنار چشمش متورم شده است!

درد سختی دارد، میبریمش دکتر،آقا!

************

چشمم افتاد به چشم کودک ،

غرق اندوه و تاثر گشتم.

کودک کوچک او،

این چنین،درس بزرگی به معلم می داد!

من چه کودک بودم ،او چه اندازه بزرگ.

به پدر نیز نگفت،

آن چه من بر سر او آوردم.

************

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم

من از آن روز«معلم» شده ام،

بعد از آن هم دیگر

در کلاس درسم نه کسی بد اخلاق،

نه یکی تنبل بود

همه ساکت بودند،

درس هم می خواندند.

************

او به یادم آورد،این کلام مولا(ع)را

که به هنگامه ی خشم،

نه به فکر تصمیمی،

نه در اندیشه ی تنبیهی

عصبانیت لازم نیست

با محبت شاید، گرهی بگشاییم

با خشونت هرگز!

شاعر آقای وحید امینایی یک معلم از کازرون

بسم الله الرحمن الرحیم ...اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی ابا ئه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قا ئدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا . برحمتک یا الرحمن الراحیم
التماس دعا
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط :  کبوتر حرم , zeinab
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن: