مشق و زمستان
|
۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۰۱:۱۵ صبح
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
مشق و زمستان
همه جا سرد و سپید
برف،می بارید سنگین سنگین دست هایم یخ کرده،تنم می لرزید به کلاسم رفتمِِ؛همه بر پا گشتند من سری جنباندم و نشستم آن گاه با صدایی خسته ، خواستم من، همه دفترها را «بچه ها دفتر مشق خود را روی هر میز مهیا سازید تا ببینم چه کسی مشق نوشته است تمیز » فاطمه یا زهرا آرزو، نرگس و پروین همه همراه شدند همهً دفتر ها ،روی یک میز ومن آهسته وبی حرف و صدا بازبین می کردم ، همه دفتر ها را آه یک دفتر نیست دفتر مریم نیست با همه خشم و غضب ، تند نگاهش کردم دست او می لرزید ، و نگاهش مغموم مثل مرواریدی در نگاهم تابید باز فریاد زدم «از چه رو ننوشته ای مشقت را؟ باید امروز از این مدرسه بیرون بروی نیست این جا جایی، که به تنبل بدهیم» من سرش داد زدم تن او می لرزید کهنه روپوش تنش ، لرزشی داشت عجیب التماسم می کرد تا از این جا نرود چشم خیسش دل سنگین مرا آب نکرد ناگهان زاویهً چشمانم روی دستش لرزید تاولی بر هر دستش بود من از او جریان را پرسیدم با همان بغض،نگاهم میکرد شاید این بغض به یادم آورد،که معلم هستم من همانی هستم که چو شمعی جان سوز ، می کنم روشن راه ولی افسوس،ولی... قصه گو مریم شد گوش من،شد شنوا: «مادرم چندی پیش ، از خانه گریخت با طلاقی وحشی ریخت کاشانهً ما را بر هم پدرم معتاد است؛روزی این جاست ، دگر روز به جایی دگر است من و نا مادری ام تنهاییم من به او می خندم او مرا ، می زندم چون که دفتر آرم ،دفتر پاره کند کیف من را بخشید ومداد من را ،او به فرزندش داد آه ، ای شمع وجود ای معلم !... ای خوب! میتوانید مرا چوب زنید بزنید اما ، از مدرسه بیرون نکنید چون که امید من این جاست ، نه جایی دیگر» آه ، نامادری اش چه دل سنگی داشت دل من اما ، سنگی تر بود شاید این قصه به یادم آورد، که معلم هستم ولی افسوس دمی،من ز خود جا ماندم و فراموشم شد که معلم هستم. بسم الله الرحمن الرحیم حسبنا الله و نعم الوکیل ... آل عمران 173...پشت و پناه ما خداست و چه پشت و پناه خوبی. |
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا





