ماجرای حمیدکوتوله و کوله...اتل متل
|
۸ بهمن ۱۳۸۸, ۱۱:۱۷ صبح
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
ماجرای حمیدکوتوله و کوله...اتل متل
اتل متل یه کوله
بازم حمید کوتوله مثل شبای دیگه رفته سراغ کوله کوله مگه چی داره؟ اینقدر دوستش داره؟ بوس می کنه کوله رو روی چشاش می ذاره! با دستای کوچولو دور از دو چشم دایه کوله رو بر می داره می زنه زیر گریه آی قصه قصه قصه نون و پنیر و پسته چشاش به عکس بابا چه با ادب نشسته! کوله مال باباشه مال بابا وحیدش مال همون که رفت و حمید دیگه ندیدش از وقتی گه تو رفتی مامان سختی کشیده بعد تو دیگه رنگ راحتی رو ندیده مال همون که رفت و حمید و اینجا گذاشت مال همون که رفت و آبجی رو تنها گذاشت از وقتی که تو رفتی مامان رفته سرکار بعد تو آبجی زهرا شده مریض و بیمار از وقتی که تو رفتی من سینما نرفتم اما تو درس انشا هزار تا بیست گرفتم نامه برای جبهه نامه برای رهبر نامه برای بابا همون که رفته سفر اتل متل یه باغچه یه باغچه پر زغنچه یه لاله توی باغ و یه لاله روی تاقچه اتل متل یه بچه رو طاقچشون چی دیده عکسی رو که بسیج هم مثل اونو کشیده بابا چه مهربونه با حمید هم زبونه با چشمای قشنگش داره میگه می دونه چه ابروی کمونی چه موهای قشنگی محاسن حنایی چه چشم رنگارنگی چه گونه های سرخی عجب خال سیاهی یه پیشونی با سر بند عجب صورت ماهی! عموش میگه می خندید اسم عموش ودوده خودش ندیده چونکه سر به بدن نبوده دیگه باید بخوابه وقتشه آبجی زهرا یواش، یواش، پاورچین بیاد سراغ بابا زنده یاد ابوالفضل سپهر بسم الله الرحمن الرحیم حسبنا الله و نعم الوکیل ... آل عمران 173...پشت و پناه ما خداست و چه پشت و پناه خوبی. |
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا





