«صادق و شقایق » اتل متل
|
۸ بهمن ۱۳۸۸, ۰۱:۱۱ صبح
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
«صادق و شقایق » اتل متل
اتل متل یه بابا
که اومده از سفر اسم بابام «صادقه» اسم مادرم «هاجر» عجب عاشق باباست وقتى بابا رو دیدش تو کوچه پیش مردم اونو بغل کشیدش رفتن بابا جونم تو رفتنا چه تک بود چقدر لطیف و زیبا عین «قایم باشک» بود وقتى بابا جونم رفت مامان چشمارو بستش دستو گذاشت رو چشماش چشماى خیس و مستش میگن بابا دوید و زد از تو خونه بیرون تا که مامان دزدکى نره به دنبال اون اما بازم مامان جون چشماشو وا کرد و دید یواشکى، دزدکى دنبال بابا دوید دویدش و دویدش سر کوچه رسیدش اما دیگه بابامو ندیدش و ندیدش کاسه پر زآب و با گریه ریخت تو باغچه همون باغچه قشنگه باغچه توى کوچه از اون موقع تا حالا اونو پیدا نکرده هنوزم که هنوزه دنبال اون مى گرده همون که عکس نازش خورده به روى دیوار عکسى که مادرم رو بدجورى کرده بیمار الهى که بمیرم چشماش به در سفید شد پس کى میاد اونى که رفتش و ناپدید شد؟ مامان جونم هرچى گشت بابام رو پیدا نکرد گذشتش و یه روزى درب خونه صدا کرد مامان بلند شد از جا چادرشو سر کشید رفت که درو واکنه یکدفعه رنگش پرید با التهاب و تشویش خیره شد به روى من بغض گرفت گلوشو لرزید زانوى من وقتى که درو وا کرد غریبه اى رو دیدم بعدش صداى جیغِ مادرمو شنیدم وقتى اومد تو خونه تکیه دادش به در با گریه گفت:«عزیزم بابا اومد از سفر مگه دلت همیشه از من بابا نمى خواست پاشو برو بدرقه اش نذار بگن که تنهاست» دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم ولى کسى رو شکل بابا جونم ندیدم همونى که توى عکس موهاش یه کم بلنده پیش مامان وایساده با مادرم مى خنده همونى که قشنگ بود رشید و پهلون بود همون که وقتى مى رفت خیلى خیلى جون بود مامان دوید تو کوچه شوهرشو صدا زد با گریه گفت خدایا مَردَم به خونه اومد منو صدا کرد و گفت اینم باباى نازت ببین چه پهلوونه باباى سرفرازت تا گفتم این بابا نیست دست به کمر گرفتش غضب کرد و ناله زد زد زیر گریه و گفتش: چادر من رو نکش نذار بابات ببینه بیابیا عزیزم بیا بابات همینه نگو که اون قشنگ بود رشید و پهلوون بود نگو که وقتى مى رفت خیلى خیلى جوون بود باباى تو همینه همون که گفته بودم منم یه روز مثل اون جوون بودم، نبودم؟ درست مى گفت مادرم مامان خیلى جوون بود راست مى گفت مادرم باباى من همون بود به روى دست مَردُم یه مرد پهلوون بود هزار هزاران مَلک از پى او روون بود گذاشتنش بابارو مردم به روى زمین مامان بیا لحظه اى کنار بابا بنشین جاى تو رو زمین نیست تو مال آسمونى تو هم مثل شوهرت نجیب و پهلوونی بشین پیش شوهرت ببین چه پهلوونه بیا به مردت بگو خوش اومدى به خونه اى که یه روز دویدى به دنبال شوهرت آبو ریختى تو باغچه به نیّت همسرت ببین کوچه معطر به بوى «صادق» شده اونجا که آب ریختى پر از شقایق شده بسم الله الرحمن الرحیم حسبنا الله و نعم الوکیل ... آل عمران 173...پشت و پناه ما خداست و چه پشت و پناه خوبی. |
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا





