داستانهای آموزنده از امام رضا(ع)
|
۱۸ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۲۵ صبح
ارسال: #1
|
|||
|
|||
وصلتی عجیب که امام رضا(ع) بانی آن شد!
![]() سال ۷۲ در سفری با دو تن از خادمان حرم مطهر رضوی، هم اتاق بودم. آن شب از شبهایی بود که عطر حرم امام رضا(علیه السلام) یک لحظه هم جمع ما را ترک نکرد. داستانها و حکایتهایی زیادی از کراماتی که یا خود به عینه دیده بودند و یا از همکاران قدیمی خود شنیده بودند برایمان تعریف کردند. اما یک حکایت برای من بسیار جالب بود و چون یکی از این دو بزرگوار با شخصیتهای اصلی این داستان آشنا بود و از نزدیک میشناختشان، و در واقع برای من با یک واسطه نقل میشد، آن حکایت را به یمن این شب عزیز برای خوانندگان وبلاگ به یادگار مینویسم: قبل از انقلاب خانوادهای از اصفهان به نیت زیارت امام هشتم به مشهد مشرف میشوند. یک شب مادر و دختر این خانواده در حال تشرف به حرم بودهاند که چشم یک جوان مشهدی به این دختر خانم افتاده و مجذوب او میشود و به دنبالشان راه میافتد. وقتی آن دو به حرم مشرف میشوند، آن جوان هم از پیشان به حرم و کنار ضریح میرود. آن مادر و دختر بدون این که متوجه این جوان باشند که مدتی است آنها را تعقیب میکند، مشغول زیارت میشوند و بعد از زیارت، دختر خانم به سمت ضریح رفته و دستش را روی ضریح میگذارد، این آقا پسر هم بلافاصله دستش را میگذارد روی دست آن دختر خانم. در این لحظه دختر خانم با ناراحتی هر چه تمامتر رو میکند به جوان و با عتاب میگوید: خدا به حق این آقا، دستت را قطع کند! جوان هم با خونسردی تمام میگوید: خدا به حق این آقا تو را نصیب من کند! جر و بحثی میشود و هر یک به سراغ کار خود میروند. پس از مدتی آقا پسر متوجه دانهای می شود که روی انگشت دستش سر برآورده بود. ابتدا بی محلی میکند ولی وقتی دانه دردناک میشود به پزشک مراجعه میکند. پزشک دارویی را تجویز میکند ولی این دارو افاقه نکرده و کم کم تمام دست جوان را درد غیر قابل تحملی فرا میگیرد. کار به جایی میرسد که پزشکان اعلام میکنند این بیماری ناشناختهای است که باعث شده استخوان دست شما سیاه شود. بنابراین هر چه سریعتر باید دست شما را قطع کنیم. جوان زیر بار نمیرود و باز هم اطبای دیگری را میآزماید ولی جواب همه یکی بوده است. وقتی درد به مچ دست میرسد، یکی از پزشکان اعلام میکند که اگر اجازه ندهی دستت را از مچ قطع کنیم، این مسئله قطعاً باعث مرگ تو خواهد شد. به ناچار جوان به این مداوا تن در میدهد و دست جوان از مچ قطع میشود. مدت زمانی میگذرد. یک روز که گذار جوان به حرم امام رضا(علیه السلام) میافتد، یک مرتبه یاد آن خاطره و نفرینی که آن دختر خانم به او کرده بود، در دلش زنده میشود. دقت که میکند متوجه میشود، دست قطع شده همان دستی است که بر روی دست آن خانم گذاشته بود. خیلی منقلب شده و رو به گنبد حضرت عرض می کند: "آقا جان! اگر تو امام اویی، امام من هم هستی! او یک دعا کرد و دعایش را مستجاب کردی، من هم یک دعا کردم ولی هنوز مستجاب نکردهای! اگر دعایم را مستجاب نکنی، میفهمم که فقط امام اویی، نه امام من! و من را دیگر با این حرم کاری نیست!" و اشک ریزان از حرم بیرون میآید. پس از مدتی جوان برای کاری به یکی از شهرهای جنوبی میرود و در راه برگشت، تصمیم میگیرد چند روزی در اصفهان بماند و این شهر را سیر و سیاحت کند. وقتی در یکی از خیابانهای اصفهان در حال عبور بوده، فرد مضطربی به سمتش میآید و از او سوال میکند: آیا مسافری؟! جوان جواب مثبت میدهد. فرد میپرسد: در اصفهان کس و کار و یا آشنایی داری؟ وقتی فرد جواب منفی جوان را میشنود با خوشحالی به جوان میگوید، من یک مشکلی دارم که حل آن فقط به دست توست. اگر به من کمک کنی که این مشکلم را حل کنم، تلافی میکنم. جوان که با بهت و حیرت فرد را مینگریسته، سوال میکند این چه مشکلی است که حل آن به دست کسی است که نه باید اصفهانی باشد و نه در اصفهان دوست و آشنایی داشته باشد! فرد ابتدا از جوان قول همکاری گرفته و سپس میگوید: من دختر عمویی دارم که خیلی او را دوست میدارم. ولی تا کنون به دلایل بسیار واهی بلافاصله بعد از این که او را عقد کردهام، جنگ و دعوایی پدید آمده و من مجبور شدهام او را طلاق دهم. تا کنون سه بار این اتفاق افتاده و این بار عاقد میگوید از نظر شرعی دختر عموی من دیگر نمیتواند به عقدم در آید مگر این که با فرد دیگری ازدواج کند (محلّل) و بعد او طلاقش دهد و من بتوانم بار دیگر او را به عقد خود در آورم. حالا چون من در اصفهان آدم سرشناسی هستم، دنبال کسی با این ویژگیها میگشتم که حضور او در اصفهان دائمی و یا مکرر نباشد که باعث شرمساری من و خانوادهام شود، که خدا تو را سر راه من قرار داد. آن فرد، جوان را با خود به منزل عمو میبرد و عاقد را خبر میکنند و عقد دختر خانم را برای وی میخوانند. در حجلهی زفاف، عروس خانم از جوان دلیل قطع دستش را سوال میکند، اما جوان تمایلی به توضیح ماجرا نشان نمیدهد. عروس خانم اصرار میکند و ناچار جوان شرح ما وقع را برای عروس خانم تعریف میکند. پس از تعریف ماجرای دست جوان، عروس خانم شروع به گریستن میکند و به جوان میگوید: به خدا من همان دختری هستم که خدا نفرینش را به حق امام رضا (علیه السلام) در خصوص تو مستجاب کرد و امروز هم دعای تو را به اجابت رسانده است. برخیز و به همه اعلام کن که جریان چیست و به پسر عموی من هم بگو که این دختر دیگر همسر شرعی و قانونی من است و من او را طلاق نمی دهم. و این چنین وصلتی عجیب با وساطت حضرت امام رئوف (علیه السلام) سر گرفت. آن خادم بزرگوار در ادامه تعریف میکرد که این زن و شوهر هر ساله در سالگرد آن اتفاق به حرم میآیند و اکنون خداوند چند فرزند به آن ها عطا کرده است. صلی الله علیک یا اباالحسن، یا علی بن موسی الرضا و رحمه الله و برکاته منبع: وبلاگ قمی ها حتما مطلب این آدرس را بخوانید *** http://salavatt.blogfa.com/cat-8.aspx *** |
|||
|
|
۲۳ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۴۳ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۳ مهر ۱۳۹۰ ۰۶:۴۳ عصر، توسط مصباح.)
ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
خیلی خیلی جالب بود
ان شالله امام رضا حاجت هممون رو بدن ان شاالله سلام من به بقیع و چهار قبر غریبش |
|||
|
|
۲ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۱۶ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲ دي ۱۳۹۰ ۰۵:۱۰ عصر، توسط هُدهُد صبا.)
ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
RE: وصلتی عجیب که امام رضا(ع) بانی آن شد!
من اين داستان رو نشنيده بودم!
ولي هر چي از كرامات اين معصومين بگيم كم گفتيم من خيليا رو شنيدم كه روبروي ضريح آقا يه همسر خوب طلب ميكنند و همان موقع خدا با دعاي امام رئوفمون، كسي رو سر رهاشون ميزاره و به مرادشون ميزارن ![]() البته از راه شرعي نه مثل اين آقا كه بنده خدا چوبشو هم خورد. آيا به آيات قرآن نمىانديشند يا [مگر] بر دل هايشان قفلهايى نهاده شده است؟ سوره محمد(ص)/ آیه 24
|
|||
|
|
۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۱۴ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ ۰۴:۱۵ عصر، توسط ترنم بهاری.)
ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
داستانهای آموزنده از امام رضا(ع)
راوی: ابا صلت هروی
همراه و در خدمت امام وارد «مرو» شدیم. نزدیک «ده سرخ» توقف کردیم. مؤذن کاروان، نگاهی به خورشید کرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است». امام پیاده شدند و آب خواستند. نگاهی به صحرا کردیم. اثری از آب نبود. نگران برگشتیم. امّا از تعجّب زبانمان بند آمد. امام با دستشان مقداری از خاک را گود کرده بود و چشمهای ظاهر شده بود. وارد «سناباد» شدیم. کوهی نزدیک سناباد بود که از سنگ آن، دیگهای سنگی میساختند. امام به تخته سنگی از کوه تکیه دادند و رو به آسمان گفتند: «خدایا!... غذاهایی را که مردم با دیگهای این کوه میپزند، مورد لطفت قرار ده و به این غذاها برکت عطا کن!» فکر میکنم خدا به برکت دعای امام، به کوه، نظر خاصی کرد. چون امام خواستند که از آن روز به بعد، غذایشان را فقط در دیگهایی بپزیم که از سنگ آن کوه ساخته شده باشد. روز بعد، پس از کمی استراحت، امام به طرف محلی که «هارون»، پدر مأمون، در آن دفن شده بود، حرکت کردند. مأموران حکومتی جار زدند که امام میخواهند قبر هارون را زیارت کنند، امّا امام با یک حرکت ساده، نقشههای مأموران را نقش بر آب کرد. آن حرکت هم این بود که کنار قبر هارون ایستادند و با انگشت، خطی در کنار قبر، کشیدند. بعد رو به ما فرمودند: "اینجا قبر من خواهد شد... شیعیان ما به این جا خواهند آمد و مرا زیارت خواهند کرد... و هرکس به دیدار قبرم بیاید، خدا لطفش را شامل حال او خواهد کرد." بعد رو به قبله ایستادند و نماز خواندند و با سجدهای طولانی، چیزهایی را زیر لب زمزمه کردند. اشک در چشمم جمع شده بود.
|
|||
|
|
۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۱۵ عصر
ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
داستانهای آموزنده از امام رضا(ع)
نامش سید یونس و از اهالى آذرشهر آذربایجان بود. به قصد زیارت هشتمین امام نور، راه مشهد مقدس را در پیش گرفت و بدانجا رفت، اما پس از ورود و نخستین زیارت، همه پول او مفقود شد و بدون خرجى ماند. ناگزیر به حضرت رضا، علیهالسلام، توسل جست و سه شب پیاپى در عالم خواب به او دستور داده شد كه خرج سفر خویش را از كجا و از چه كسى دریافت كند و از همین جا بود كه داستان شنیدنى زندگىاش پیش آمد كه بدین صورت نقل شده است. خود مىگوید: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهر رفتم و پس از عرض سلام گفتم: « مولاى من! مىدانید كه پول من رفته و در این دیار ناآشنا، نه راهى دارم و نه مىتوانم گدایى كنم و جز به شما به دیگرى نخواهم گفت. » به منزل آمده و شب در عالم رؤیا دیدم كه حضرت فرمود: « سید یونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو دربست پایین خیابان و زیر غرفه نقارهخانه، بایست، اولین كسى كه آمد رازت را به او بگو تا او مشكل تو را حل كند. » پیش از فجر بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرّف شدم و پس از زیارت، قبل از دمیدن فجر به همان نقطهاى كه در خواب دیده و دستور یافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم كه به ناگاه دیدم«آقا تقى آذرشهرى» كه متأسفانه در شهر ما بر بدگویى برخى به او « تقى بىنماز » مىگفتند، از راه رسید، اما من با خود گفتم: « آیا مشكل خود را به او بگویم؟ با اینكه در وطن متهم به بىنمازى است، چرا كه در صف نمازگزاران نمىنشیند. » من چیزى به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرّف شد. من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتارى خویش را با دلى لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا، علیهالسلام، گفتم و آمدم. بار دیگر، شب، در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب تكرار شد تا روز سوم گفتم بىتردید در این خوابهاى سهگانه رازى است، به همین جهت بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولین نفرى كه قبل از فجر وارد صحن مىشد و جز « آقا تقى آذرشهرى » نبود، سلام كردم و او نیر مرا مورد دلجویى قرار داد و پرسید: « اینك، سه روز است كه شما را در اینجا مىنگرم، كارى دارید؟» جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقّف یك ماههام در مشهد، پول سوغات را نیز به من داد و گفت: « پس از یك ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوى در میدان سرشوى باش تا ترتیب رفتن تو را به شهرت بدهم. » از او تشكر كردم و آمدم. یك ماه گذشت، زیارت وداع كردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را برداشتم و در ساعت مقرر در مكان مورد توافق حاضر شدم. درست سر ساعت بود كه دیدم آقا تقى آمد و گفت: «آماده رفتن هستى؟» گفتم: «آرى! » گفت: «بسیار خوب، بیا! بیا! نزدیكتر. » رفتم. گفتم: «خودت به همراه بار و خورجین و هر چه دارى بر دوشم بنشین.» تعجب كردم و پرسیدم: «مگر ممكن است؟» گفت: «آرى!» نشستم. به ناگاه دیدم آقاتقى گویى پرواز مىكند و من هنگامى متوجه شدم كه دیدم شهر و روستاى میان مشهد تا آذرشهر بسرعت از زیر پاى ما مىگذرد و پس از اندك زمانى خود را در صحن خانه خود در آذرشهر دیدم و دقت كردم دیدم، آرى خانه من است و دخترم در حال غذا پختن. آقاتقى خواست برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: به خداى سوگند! تو را رها نمىكنم. در شهر ما به تو اتهام بىنمازى و لامذهبى زدهاند و اینك قطعى شد كه تو از دوستان خاص خدایى ، از كجا به این مرحله دست یافتى و نمازهایت را كجا مىخوانى؟ او گفت: « دوست عزیز! چرا تفتیش مىكنى؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اینكه از من تعهد گرفت كه راز او را تا زنده است برملا نكنم، گفت: سید یونس! من در پرتو ایمان، خودسازى، تقوا، عشق به اهلبیت و خدمت به خوبان و محرومان بویژه با ارادت به امام عصر، علیهالسلام، مورد عنایت قرار گرفتهام و نمازهاى خویش را هر كجا باشم با طىالارض در خدمت او و به امامت آن حضرت مىخوانم. آرى! مصلحت نیست كه از پرده برون افتد راز ورنه در عالم رندى خبری نیست ، كه نیست منبع: شیفتگان حضرت مهدى علیه السلام،احمد قاضى زاهدى، ج2 نویسنده:احمد قاضى زاهدى
|
|||
|
۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۱۷ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ ۰۴:۱۸ عصر، توسط ترنم بهاری.)
ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
داستانهای آموزنده از امام رضا(ع)
راوی: عبداللّه بن ابراهیم غفاری
تنگدست بودم و روزگارم به سختی میگذشت. یکی از طلبکارهایم برای گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا علیهالسلام را ببینم. میخواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتی صبر کند. زمانی که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمهای بخورم. بعد از غذا، از هر دری سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلاً به چه منظوری به صریاء آمده بودم. مدّتی که گذشت، حضرت رضا علیهالسلام، اشاره کردند که گوشه سجادهای را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشتهای هم کنار پولها قرار داشت. یک روی آن نوشته بود: «لا اله الاّ اللّه، محمد رسول اللّه، علی ولی اللّه» و در طرف دیگر آن هم این جملات را خواندم: «ما تو را فراموش نکردهایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیّهاش هم خرجی خانوادهات است».
|
|||
|
|
۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۵۱ عصر
ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
RE: داستانهای آموزنده از امام رضا(ع)
ممنون از داستان های زیباتون واقعا اموزنده و مفید بودند
..::در زندگی همیشه به دنبال راه باش نه همراه::.. ![]() |
|||
|
|
۸ اسفند ۱۳۹۰, ۰۱:۱۶ عصر
ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
کرامت امام رضا (ع) به نقل از دکتر محمد اصفهانی
[align=JUSTIFY DIR=RTL]یکی از کرامات امام رضا (ع) [/align] این ماجرا رو بنده خودم [ [align=RIGHT DIR=RTL] کشیک کفشداری داشتم ؛ نوبتِ من شب بود ؛ معمولا بین ما خادمین رسمه که اگه حاجتی یا مشکلی داشته باشیم غذای نوبت کشیکمون رو نذر حضرت رضا ع می کنیم و تقریبا بی استثنا مشکلمون حل میشه و حاجت روا میشیم مگر اینکه چیزی خارج از صلاح و خیر درخواست کنیم تازه همون هم بزودی حکمتش برامون روشن می شه و با این التفات ؛ راضی می شیم . . . خلاصه ایشون اینطور ادامه دادند :[/align] [align=RIGHT DIR=RTL ID=YIV1816836152YUI_3_2_0_1_13298915039152272] اونشب گرسنه بودم . . . از مهمانسرای حضرت ؛ سهم شام ِ کفشداری ِ ما رو آوردن ؛ دوستانم شامشونو خوردن ولی من چون نذر داشتم با شکم گرسنه شامِ داغِ حاضر آماده رو گرفتم دستم و رفتم توی صحن تا بدم به یکی از زایرین که محتاج تر و مستحق تر باشه . . . معمولا هروقت غذا به دست و با لباس خدمت به صحن می رفتم همه میریختن اطرافم که یه تکه از اونو به عنوان تبرک با خودشون ببرن و همیشه غوغایی به پا می شد اما این دفعه هیچکس به طرف من نیومد ! نه ازدحامی نه درخواستی؛ یعنی چه؟ چرا ایندفعه اینجوریه؟چشمم افتاد به یه پیرزن خمیده قامت با یه چادر کهنه ؛ گفتم : خودشه ؛ باید شامو به او بدم و نذرمو ادا کنم اما تا اومدم اقدام کنم با بی اعتنایی از کنارم رد شد و من مثل آدمهای حیرون تا به خودم اومدم دیدم چند متر با من فاصله گرفته و پشت به من داره به راهش ادامه میده و من هم هیچ انگیزه ای ندارم که به طرفش برم!؟ این وضعیت عادی نیست . من بارها اینکارو انجام دادم امشب هیچ اقبال و استقبالی نیست ! تاحالا این وضعو ندیده بودم . دلم گرفت شایدم یه کمی بارونی شدم . . . یا امام رضا ! نکنه از دست من ناراحتین و اصلا دوست ندارین که به درگاهتون عرض حاجت کنم ؟ واینها هم علامتهاشن؟ احساس غربت ؛ محرومیت و تنهایی بدجوری داشت اذیتم می کرد و این فکر که ببینم چه کار کردم که حضرت از این خادم خودشون دلگیر شدن . . . . [/align] [align=RIGHT DIR=RTL]توی همین احوال یکدفعه چشمم افتاد به مردی شیک پوش با کت و شلوار اطو کشیده و مرتب که دستِ بچة 9-10 ساله اش رو گرفته بود و داشت از حرم خارج می شد و به صحن میومد ؛ بچه هم لباس مرتبی به تن داشت و سفت و سخت دست بابا رو چسبیده بود . با دیدن اونها بطور عجیب و غریبی حالم دگرگون شد و مثل دفعه های قبل که نذر میکردم اون احساس گرمی و شوق رو به شدت در خودم حس کردم ؛ دیگه از اون غربت و بی اعتناییِ آزاردهنده اثری نبود . . . مثل آهن و آهنربا دارم به طرف این پدر و پسر کشیده می شم بدون اینکه بفهمم چرا؟ به طرفشون راه افتادم ولی اینکار هیچ منطقی نداره ؛ ایناکه مستحق نیستن ! احتمالا توی بهترین هتلهای مشهد اتاق دارن و یه شام مفصل هم انتظارشونو میکشه ؛ اونوقت من شام نذریِ حضرت رو بدم به اینها؟ نه اینها مستحق نیستند . یکدفعه با این افکار به خودم اومدم و دوباره سرِ جام میخکوب شدم . . . ولی انگار مقاومت بی فایدس! بی اختیار و خارج از هر محاسبه و منطقی دارم به طرفشون جذب می شم و دست خودم نیست . . . بالاخره چند ثانیه بعد دلمو زدم به دریا و راه افتادم و در حالیکه ظرف یکبار مصرف شام روی دستهام بود با احترام بهشون تعارف کردم وگفتم : سلام ! این شامِ حضرت رضا ع است و منهم از خادمین حرم هستم این مال شماست !!! حالا خودم هم نمیدونم چرا دارم این کارو انجام میدم . . . [/align] [align=RIGHT DIR=RTL ID=YIV1816836152YUI_3_2_0_1_13298915039152289]مرد شیک پوش با تعجب و بُهت ؛ مدتی به ظرف شام خیره شد و یه دفعه خون دوید توی صورتش ؛ پسرش با خوشحالی گفت : بابا شام ! و پدر بی اختیار زد زیر گریه !! . . . من مات و مبهوت با نگرانی پرسیدم : چی شده ؟ شما رو ناراحت کردم؟ پدر در حالیکه اشکهاشو از روی صورتش پاک می کرد گفت : خیر آقا ؛ ما از شما خیلی هم متشکریم ! گریه من به خاطر کرامتی است که هم اکنون از این امام بزرگوار دیدم . . . و چون نمی تونست درست صحبت کنه با سختی کلمات رو ادا کرد و دیگه گریه امانش نداد . . . چند لحظه به همین ترتیب گذشت ؛ وقتی آرومتر شد گفت : همین الان که توی حرم بودیم داشتیم ضریحو طواف میکردیم که ناگهان دیدم پسرم وسط آن شلوغی و ازدحام خم شد و چیزی از روی زمین برداشت و به دهن گذاشت و خورد . گفتم : چه کار کردی؟ این چی بود که خوردی؟ گفت : یه دونه نخودچی روی زمین افتاده بود برداشتم خوردم . من با عصبانیت دستشو کشیدم و گفتم : چرا اینکارو کردی؟ مگه تو نمی دونی که زمینِ اینجا زیر پای اینهمه زایر از شهرهای مختلف ؛ کثیف می شه و حتما اون نخودچی هم به پای اونا خورده و کثیف شده ؛ اونوقت تو اونو می ذاری توی دهنت و می خوری؟ حساب نمی کنی که هزارتا مرض می گیری؟ پسرم در حالیکه ترسیده بود بغض کرد و گفت : آخه پدر یه عالمه وقته که اینجا هستیم و من گرسنه ام ؛ شما هم که به هتل نمی رین تا شام بخوریم ؛ من خسته شدم . . . [/align] [align=RIGHT DIR=RTL]با عصبانیت گفتم : گرسنه ای؟ به ایشان بگو گرسنه ای! . . . و اشاره کردم به ضریح حضرت رضا ع ؛ راستش خودم هم نفهمیدم که چرا در اون لحظه چنین حرفی زدم؟ و پسرم بلافاصله رو به ضریح گفت : ای امام رضا من گرسنه ام ! . . . وقتی او با صدای بلند رو به ضریح اظهار گرسنگی کرد از کار خودم خجالت کشیدم و در دلم از امام ع عذرخواهی کردم و از بقیه اعمالی که در حرم داشتم منصرف شدم تا با پسرم به هتل بریم و به او شام بدم . از حرم خارج شدیم که شما رو در صحن دیدم و این شامِ تعارفی حضرت رضا رو . . . حالا نمیدونم حال خودمو چطوری براتون توصیف کنم . ای کاش به پسرم می گفتم چیز دیگری از حضرت بخواد ؛ و مجددا زد زیر گریه . . . [/align] [align=RIGHT DIR=RTL]آقای « ا.آ» ادامه داد : در حالیکه خودم هم گریه میکردم با خوشحالی شام رو به اون پسر دادم و از اینکه حضرت منو پذیرفتند احساس سرافرازی و سربلندی کردم و البته مشکل بنده نیز به سرعت گره گشایی شد ./[/align]
محمد اصفهانی] بی واسطه از گوینده آن آقای « ا.آ » که از خادمین حرم حضرت رضا ع هستند در مشهد مقدس شنیدم آقای « ا.آ » تعریف کردند : [[/color]امید وارم خدا پنجره باز اتاقت باشد |
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا



![[تصویر: KABUTARVAHARAM2.jpg]](http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/kabutareharam/KABUTARVAHARAM2.jpg)





![[تصویر: 33523052770948165007.gif]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/33523052770948165007.gif)