داستان خیلی کوتاه)>>>جسم های بزرگ ؛روح های کوچک
|
۲۷ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۵۶ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ ۰۶:۰۷ عصر، توسط hamed.)
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
من آن خاکم که عاشق می شود
[یک داستان کوتاه خواندی امیدوارم که لذت ببرید سعی کردم کوتاه باشه تا بتونید بخونید
سر تا پای خودم را که خلاصه میکنم، میشوم قد یک کف دست خاک که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار یک خانه، یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه، یا مشتی سنگریزه، تهته اقیانوس؛ یا حتی خاک یک گلدان باشد؛ خاک همین گلدان پشت پنجره. یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه، خاک باقی بماند، فقط خاک. اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب کند، عوض بشود، تغییر کند. وای، خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاک انتخاب شده هستم. همان خاکی که با بقیه خاکها فرق میکند. من آن خاکی هستم که توی دستهای خدا ورزیده شدهام و خدا از نفسش در آن دمیده. من آن خاک قیمتیام. حالا میفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودی شان شد. اما اگر این خاک، این خاک برگزیده، خاکی که اسم دارد، قشنگترین اسم دنیا را، خاکی که نور چشمی و عزیز دُردانه خداست. اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نکند، اگر همین طور خاک باقی بماند، اگر آن آخر که قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد، سرش را بیندازد پایین و بگوید: یا لَیتَنی کُنت تُراباً. بگوید: ای کاش خاک بودم… این وحشتناکترین جملهای است که یک آدم میتواند بگوید. یعنی این که حتی نتوانسته خاک باشد، چه برسد به آدم! یعنی این که… خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را که هیچ آدمی چنین بگوید. [/size][/highlight] ..::در زندگی همیشه به دنبال راه باش نه همراه::.. ![]() |
|||
|
|
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۱۸ عصر
ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
دختر اینترنتی..به دنبال....
سلام حیفم اومدم این داستان رو در بخش داستانک ها قرار بدم چون امکان بحث در این زمنیه رو کم رنگ می کرد و نمی شد در این زمنیه بحث کرد و در انجمن جستجو زدم و همچین مطلبی رو پیدا نکردم اگه بودم بگید تا ادغام کنم
اما اول داستان رو بخونیم بعد بریم سر بحثمون...موافقید؟؟؟؟ جفاتی:سراج باز رفتی بالا منبر ![]() سراج:نه عزیزم میخوام در مورد دختران و اینترنت صحبت کنم ![]() جفاتی:سرمون درد نیار جون مادرت سراج:جفاتی اینجا جای نیست که شلوغ کنی باشه لطفا اجازه بده حرفمو بزنم حفاتی:حالا که خواهش کردی باشه بفرما عزیزگمشده ای غریب عنوان داستان اما خود داستان دختر هر روز حس عجیبی داشت .حسی آزارش می داد. می خواست از این رنج و آزار خلاص شود . دلش هوایی تازه می خواست ، اما نمی دانست از کجا باید پیدا کند تصمیم گرفت خودش را سرگرم کند تا حس غریبش را فراموش کند .سرش را برد توی سایت ها و وبلاگ های اینترنت ، دوستان زیادی پیدا کرد که هر روز با هم چت می کردند . خسته که می شد ، همانجا کنار کامپیوتر خوابش می برد . مادر که برای آوردن غذا به اتاقش می آمد ، او را بی حال می دید و دلش می سوخت : طفلک بچه ام ! آخرش با این درس خواند هایش خودش را از پای در می آورد ![]() دختر از خواب که بیدار می شد ، باز همان حس عجیب به سراغش می آمد(خسته شده بود از بس دوست پسر عوض کرده بود و دروغ های داخل چت روم هارو شنید بود ) . از لای در نیمه باز اتاقش ، مادر را می دید که دست هایش را بلند کرده است ، می نالد ، اشک می ریزد و دعا می خواند ، سعی کرد به یاد بیاورد چند وقت ، این کار را انجام نداده است ، یادش نیامد ! تنها پنجره های باز شده ی اینترنت ، تمام صفحه های ذهنش را پر کرده بود، (اتی خوشگله ،کامران بلا، میثم جیگر، علی بچه زرنگ تهران، وبلاگ عاشقانه، پاتوق دختر پسرای ایرانی، چت روم فارسی فلش ، یاهو مسنجر بازشده با کلی درخواست گفتگو،)آهی از ته دل کشید..لباس هایش را عوض کرد و از خانه بیرون رفت . خیابان پر بود از آدم هایی که مدام به این سو و آن سو می رفتند . در دست هایشان پاکت های خرید بود . دختر به سمت فروشگاه رفت. به اجناس نگاهی کرد و لحظه ای بعد بیرون آمد . دلش نمی خواست چیزی بخرد ، دلش هوای چیزی را داشت که نمی دانست چیست ؟ دلش به دنبال گمشده ای غریب بود . نمی دانست به کدام سمت می خواهد . برود برای لحظه ای چشمانش را بست و در دل گفت : «به هر طرف که کشیده شوم ، می روم !». صدای ازادن به گوشش خورد . نگاهش به پوستر جلوی در مسجد افتاد : «دعای تعجیل فرج دوای دردهای ماست . ما در دریای زندگی ، در معرض غرق شدن هستیم . دستگیری ولی خدا لازم است تا سالم به مقصد برسیم .باید به ولی عصر (عج)استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و ما را تا مقصد همراه خود ببرد » جفاتی می بینی ایت الله بهجت چقدر زیبا گفتند بغض دختر ترکید؛ به حس عجیبش نزدیک شده بود زیر لب چیزی گفت و پا به مسجد گذاشت دلش برای خلوت عاشقانه می تپید. جفاتی:حالا منظورت چی بود با این داستان ؟؟؟ ![]() سراج:اگه صبر کنی میگم الان جفاتی جان ببین میدونم و میدونی که دخترای که اینجا هستند شامل این داستان نمی شند ولی این ماجرا و اتفاق برای خیلی از خانواده های پولدار و غنی هست که متاسفانه ماهواره و اینترنت تمام اوقات زندگیشونو گرفته و تبلیغات در میان این قشر از جامعه بسیار کمه من با بیان این داستان طرح سوالی از قبیل اینرو داشتم که واقعا زمینه برای دخترانی که از راه راست دور شدن فراهم کردیم که باز گرددند؟؟؟یا زمینه هارو داریم سخت تر می کنیم ؟؟؟؟؟ در این میان خدا و اصل جهان داره فراموش میشه و فارسی وان و سایت های چت هدایت کننده زندگی این اشخاص شده و متاسفانه در آخر صف های طلاق دادگاه ها سر به فلک می کشد و تنها هدف من از بیان این داستان زمینه سازی برای تبلیغات گسترده برای براندازی سایت های چت و جمع اوری ماهواره از منازل است که امیدوارم هر کسی نظر خودشو در این زمینه ارائه کنه من این داستان رو زمانی که در انجمن های اسلامی دانش آموزان فعالیت می کردم با ویرایش خانم معصومه سادات میر غنی چاپ 208 منتشر کردم و خیلی ها مخالف جمع کردن چت روم ها بودند ولی با جمع شدن ماهواره مخالف بودن و از لحاظ اینترنتی مورد انتقاد زیادی قرار گرفتم دوستان نظر شماچی هست؟؟؟؟؟ کسی نظری نداره بسم الله الرحمن الرحیم سلام نظرم رو در رابطه با این موضوع ها در موضوعی که با عنوان اتاق فکر فرهنگی انشاء الله تا آخر هفته ایجاد خواهم کرد می گم. ..::در زندگی همیشه به دنبال راه باش نه همراه::.. ![]() |
|||
|
|
۱۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۲۰ عصر
ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
کتک زدن وحشتانک یک مرد توسط دختر پنج ساله
لطفا تا اخرش بخونید
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید.... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و.... دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟! حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!! مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!........................... ..::در زندگی همیشه به دنبال راه باش نه همراه::.. ![]() |
|||
|
|
۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ صبح
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ ۱۱:۱۵ صبح، توسط seraj73.)
ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
داستان خیلی کوتاه)>>>جسم های بزرگ ؛روح های کوچک
سلام به همه ی دوستان گلم و جفاتی عزیزم که امروز مثل اینکه سرو کلش پیدا نیست. اول برداشتی آزاد از حکایتی از گلستان سعدی لطفا مطالعه کنید لطفا جسم های بزرگ ؛ روح های کوچک... بچه که بود خیلی دلش می خواست مثل بزرگ تر ها باشد . دلش می خواست لباس هایش شبیه لباس بزرگ تر ها باشد . دلشنمی خواست چادر سفید گل گلی اش را سر کند یا کفش های کوچولوی قشنگ صورتیاش را پا کند . دلش می خواست مثل مادرش چادر مشکی سر کند و کفش های پاشنه بلند به پا . یکبار هم این کار را کرده بود؛ رفته بود چادر مادر را انداخته بود روی سرش وکفش های مادر را پوشیده بود . چند قدمی راه رفته بود و چادر زیر پاهایکوچکش گیر کرده بود و خورده بود زمین ... اماباز هم دست بردار نبود. کفش ها را نمی توانست کوچک کند تا اندازه ی پاهایشبشود ، اما چادر را می شد : قیچی را برداشته بود و افتاده بود به جانچادر...! بگذریم از اینکه مادر چقدر عصبانی شده بود. حالا بزرگ شده بود و داشت این ها را برای من تعریف می کرد . میگفت : «اون روز ها ، معنی بزرگ بودن برای من ،قد و قواره بزرگ داشتن ولباس بزرگ پوشیدن بود .اما حالا که بزرگ شدم ، باز هم احساس بزرگی نمیکنم . الآن دیگه دلم می خواد روحم اون قدر بزرگ بشه که لباس های دنیایی براش کوچک بشه و لباس های بزرگ روحانی بپوشه. اون موقع حتما احساس بزرگی می کنم سراج:ارهخیلی از ماها تو این دنیای طوفانی سوار برکشتی زندگی هستیم و فکر می کنیمکه ناخدای قهاری هستیم برای اداره ی این کشتی غافل از اینکه با خدا بودنبهتر ازناخدا بودن در این دنیا است. جفاتی:سراج مطمئن هستی که تو حوزه علمیه نرفتی؟؟؟ صحبت ازچادر و روح اینجور چیزها میکنی خودمونیما ازاون مذهبی های تیر هستی سراج:نه جفاتی جون راستی کجابودی پسر؟؟؟؟نگرانت بودم جفاتی(زیرلب):اره جون عمه نداشتت جفاتی:هیچی امروز حال نداشتم با جنیفر(دوست دختر جفاتی)دعوام شده بود حوصله سربه سر گذاشتنتو نداشتم سراج:راستیجفاتی جان منظور من ازاوردن چادر و روح مذهبی بودن نیست و این ها معیارهای مذهبی بودن نیست ولی بدون که این قصه رو به خاطر این گفتم که از زبانیکی شنیده بودم که الان تو این جامعه زندگی می کنه همه گرگ شدن و شهوت براشون ملاک شده اگه میخواستم کودکی رو که تو این زمونه زندگی می کنه نمی تونستم از لفظ ایرانی بودن تحسینش کنم چون ایرانی ها از زمان کورش پوششی شبیه چادر داشتنددرضمن الان خیلی از مادرها چادر سرشون نمیکنن و به جای اینکه به بچه هاشوناین مسائل رو یاد بدن کشیدن رژ لبو اینجور چیزهارو بهشون یاد میدن ازنظرامروزی ها با کلاس و با شخصیت هستند غافل از اینکه غربی ها با تبلیغاتگسترده موفق شدن اصالت اصیل ایرانی رو از ما بگیرند و این چیزها رو جاکنندبگذریمبیا بریم پارک محلمون یکم اب وهوا عوض کنیم تو هم بگو ببینم چی شده من کهبهت روز اول گفتم اینکارو نکن خوب نیست اگه صبر می کردی انجلیاجولیا(مامان جفاتی)برات یه زن خوب میگرفت عجله کردی الان هم چوبشو میخوری عزیز جفاتی:خوب تو هم حالابهت رو دادم ها حالا ما یه اشتباه کردیم تو هم هی به رخ بکش سراج: باشه ببخشید پاشو بریم راستی دوستان مهربونم امیدوارم از خودن مطلب لذت برده باشید راستی خوشحال میشم نظرتونوراجب محتواش بدونم چندتا گل محمدی هم برای هدیه به شما در وبلاگم گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد تا آپ بعد یاحق ..::در زندگی همیشه به دنبال راه باش نه همراه::.. ![]() |
|||
|
۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۴۷ عصر
ارسال: #5
|
|||
|
|||
RE: دختر اینترنتی..به دنبال....
(۴ بهمن ۱۳۹۰ ۰۵:۱۸ عصر)seraj73 نوشته: سلام حیفم اومدم این داستان رو در بخش داستانک ها قرار بدم چون امکان بحث در این زمنیه رو کم رنگ می کرد و نمی شد در این زمنیه بحث کرد و در انجمن جستجو زدم و همچین مطلبی رو پیدا نکردم اگه بودم بگید تا ادغام کنم--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- میشه بدونم چرا اینو ادغام کردید لطفا یکی جواب بده ..::در زندگی همیشه به دنبال راه باش نه همراه::.. ![]() |
|||
|
۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۳ عصر
ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
RE: داستان خیلی کوتاه)>>>جسم های بزرگ ؛روح های کوچک
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ادغام نکردم. خواستم دو بار بحث نشه. بگذارید گمون کنم همین روزا بشه در مورد این مسائل توی اتاق فکر بحث کنیم یک امروز است ما را نقد ایام
بر آن هم اعتمادی نیست تا شام |
|||
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا



![[تصویر: 33523052770948165007.gif]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/33523052770948165007.gif)





بفرما عزیز

uke:" src="images/smilies/puke.gif">
oh!:" src="images/smilies/doh!.gif">