ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امیتازات: 3.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۱۰ عصر
ارسال: #1
عشق واقعی
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردمما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بوداما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم
می دونستیم بچه دار نمی شیمولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از
ماستاولاش نمی خواستیم بدونیمبا خودمون می گفتیمعشقمون واسه یه
زندگی رویایی کافیهبچه می خوایم چی کار؟در واقع خودمونو گول می زدیم
هم من هم اونهر دومون عاشق بچه بودیم
تا اینکه یه روز
علی نشست رو به رومو
گفتاگه مشکل از من باشه تو چی کار می کنی؟فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارمخیلی سریع بهش گفتممن حاضرم به خاطر
تو رو همه چی خط سیاه بکشمعلی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس
راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد
گفتم:تو چی؟گفت:من؟
گفتم:آرهاگه مشکل از من باشهتو چی کار می کنی؟
برگشتزل زد به چشامگفت:تو به عشق من شک داری؟فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه
گفت:موافقمفردا می ریم
و رفتیمنمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشیداگه واقعا عیب از من
بود چی؟سر
خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت
فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاههم من هم اونهر دو آزمایش دادیمبهمون
گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشیداضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره
هردومون دیدبا
این حال به همدیگه اطمینان می دادیم
که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس
بالاخره اون روز رسیدعلی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو
می گرفتمدستام مث بید می لرزیدداخل ازمایشگاه شدم
علی که اومد خسته بوداما کنجکاوازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریهفهمید که مشکل از منهاما نمی دونم که تغییر چهره اش از
ناراحتی بودیا از
خوشحالیروزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می
شدتا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بودبهش
گفتم:علیتو
چته؟چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهنازمگه گناهم چیه؟من
نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم
دهنم خشک شده بودچشام پراشکگفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو
دوس داریگفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنیپس چی شد؟
گفت:آره گفتماما اشتباه کردمالان می بینم نمی تونمنمی کشم
نخواستم بحثو ادامه بدمپی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنمو
اتاقو انتخاب کردم
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیمتا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام
طلاقت بدمیا زن بگیرمنمی تونم خرج دو نفرو با هم بدمبنابراین از فردا تو واسه
خودتمنم واسه خودم
دلم شکستنمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش
کرده بودمحالا به همه چی پا زده
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستمبرگه جواب ازمایش هنوز توی
جیب مانتوام بود
درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتماحضاریه
رو برداشتم و از خونه زدم بیرون
توی نامه نوشت بودم:
علی جانسلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدیچون اگه این کارو نکنی خودم
ازت جدا می شم
می دونی که می تونمدادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی
شه جدا شموقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئهباور کن اون قدر
برام بی اهمیت بود که حاضر
بودم برگه رو همون جاپاره کنم
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه
توی دادگاه منتظرتمامضامهناز

باران صدایت می زند

تو به سوی باران می روی و

صدای فریادهای مرا

زیرپاهایت نمیشنوی!

من برگی خشکم...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed ، osaky
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۲۴ عصر
ارسال: #2
RE: عشق واقعی
بعد از اندی زمانی خوش امدید

Roseدر انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشیدArrow
من یک اخراجی هستم
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۴۷ عصر
ارسال: #3
RE: عشق واقعی
(۵ شهريور ۱۳۹۰ ۰۴:۱۰ عصر)ترنم امید نوشته:  
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردمما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بوداما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم
می دونستیم بچه دار نمی شیمولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از
ماستاولاش نمی خواستیم بدونیمبا خودمون می گفتیمعشقمون واسه یه
زندگی رویایی کافیهبچه می خوایم چی کار؟در واقع خودمونو گول می زدیم
هم من هم اونهر دومون عاشق بچه بودیم
تا اینکه یه روز
علی نشست رو به رومو
گفتاگه مشکل از من باشه تو چی کار می کنی؟فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارمخیلی سریع بهش گفتممن حاضرم به خاطر
تو رو همه چی خط سیاه بکشمعلی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس
راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد
گفتم:تو چی؟گفت:من؟
گفتم:آرهاگه مشکل از من باشهتو چی کار می کنی؟
برگشتزل زد به چشامگفت:تو به عشق من شک داری؟فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه
گفت:موافقمفردا می ریم
و رفتیمنمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشیداگه واقعا عیب از من
بود چی؟سر
خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت
فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاههم من هم اونهر دو آزمایش دادیمبهمون
گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشیداضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره
هردومون دیدبا
این حال به همدیگه اطمینان می دادیم
که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس
بالاخره اون روز رسیدعلی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو
می گرفتمدستام مث بید می لرزیدداخل ازمایشگاه شدم
علی که اومد خسته بوداما کنجکاوازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریهفهمید که مشکل از منهاما نمی دونم که تغییر چهره اش از
ناراحتی بودیا از
خوشحالیروزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می
شدتا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بودبهش
گفتم:علیتو
چته؟چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهنازمگه گناهم چیه؟من
نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم
دهنم خشک شده بودچشام پراشکگفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو
دوس داریگفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنیپس چی شد؟
گفت:آره گفتماما اشتباه کردمالان می بینم نمی تونمنمی کشم
نخواستم بحثو ادامه بدمپی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنمو
اتاقو انتخاب کردم
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیمتا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام
طلاقت بدمیا زن بگیرمنمی تونم خرج دو نفرو با هم بدمبنابراین از فردا تو واسه
خودتمنم واسه خودم
دلم شکستنمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش
کرده بودمحالا به همه چی پا زده
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستمبرگه جواب ازمایش هنوز توی
جیب مانتوام بود
درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتماحضاریه
رو برداشتم و از خونه زدم بیرون
توی نامه نوشت بودم:
علی جانسلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدیچون اگه این کارو نکنی خودم
ازت جدا می شم
می دونی که می تونمدادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی
شه جدا شموقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئهباور کن اون قدر
برام بی اهمیت بود که حاضر
بودم برگه رو همون جاپاره کنم
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه
توی دادگاه منتظرتمامضامهناز


ClappingUndecidedConfusedAngel

TuHaN
Heart
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۹ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۱۵ عصر
ارسال: #4
RE: عشق واقعی
ItwasntmeExclamation

خدایا دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ، یا دستانم را توانا کن یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۱۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۰۲ عصر
ارسال: #5
RE: عشق واقعی
(۹ شهريور ۱۳۹۰ ۰۹:۱۵ عصر)یه گناهکار نوشته:  ItwasntmeExclamation


SurpriseSleepyLoserمیدونم

TuHaN
Heart
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۱۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۵۶ عصر
ارسال: #6
دلداده
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

باران صدایت می زند

تو به سوی باران می روی و

صدای فریادهای مرا

زیرپاهایت نمیشنوی!

من برگی خشکم...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed
۱۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۳۶ عصر
ارسال: #7
RE: دلداده
بهتر نبود در ادامه همون داستان قبلی تون می نوشتید

Roseدر انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشیدArrow
من یک اخراجی هستم
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۱۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۲ صبح
ارسال: #8
RE: دلداده
فعلا زیاد وارد نشدم ..چشم حتما

باران صدایت می زند

تو به سوی باران می روی و

صدای فریادهای مرا

زیرپاهایت نمیشنوی!

من برگی خشکم...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed
۱۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۵ صبح
ارسال: #9
RE: عشق واقعی
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم

باران صدایت می زند

تو به سوی باران می روی و

صدای فریادهای مرا

زیرپاهایت نمیشنوی!

من برگی خشکم...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۲ عصر
ارسال: #10
عشق گنگ
روزای اول که تو دانشکده میدیدمش خوشم ازش نمی اومد،بد نگاه میکرد.معلوم بود همیشه زیر نظرم داره.دوستم بیشتر تابش میداد کاراش رو با آب وتاب برام میگفت.منم وانمود میکردم چیزی نمیدونم واون زیادی حرف میزنه.
اسمش سینا بود اینو ریحانه دوستم کشف کرد.میگفت شادی اسمشم مثل خودش با کلاسه،اینقدر بی محلش نکن،گناه داره،جوونه،حالا اومده عاشق دختر بد اخمی مثل توشده.
خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی غرورم اجازه نمیداد.دوست داشتم وآرزو میکردم سینا سر حرف رو باز کنه.ولی ظاهراً روش نمیشد ولی ریحانه میگفت:طفلک میترسه،یه کم مهربون باش
ولی امان از غرور بیجا.
روزها ماهها،ترمها وحتی سالها گذشت
تمام بچه ها دانشکده میدونستن چه خبره.
میدونستن هرجا شادی باشه پشت سرش پسر آروم وخجالتی هست به اسم سینا
با این همه اوصاف هنوز هیچ نگفته بود.منم حسابی عاشق شده بودم وتمام رویاها ونوشته هام در مورد سینا بود.
گاه گاه در مورد مسائل درسی بحث میکردیم ولی هیچ اشاره ای به عشق بینمان نمیکردیم.
ریحانه میگفت حتما فعلا موقعیت ازواج نداره.
خلاصه درس ودانشگاه تمام شد وفارغ التحصیل شدیم وهرکی رفت پی سرنوشتش.
ریحانه همیشه شرح حال سینا رو بمن گزارش مداد که چیکار میکنه وبه چه کاری مشغوله.
بقول خودش میگفت:من همه جا آنتن دارم.
شماره سینا رو تو گوشیم سیو کرده بودم ولی هیچ وقت ازش استفاده نکرده بودم
همیشه امیدوار بودم یا زنگ بزنه یا پیام بده.
از وقتی که مشغول به کار شده بودم کمتر با دوستام ارتباط داشتم حتی ریحانه.
یه روز که سر کار بودم تلفنم زنگ خورد
در عین ناباوری اسم سینا افتاده بود
دست وپای خودم رو گم کرده بودم
با حسی بین شوق وترس جواب دادم.
خیلی راحت حرف میزد برعکس او،من صدام میلرزید.
بعداز کمی احوال پرسی معمول گفت:
روز نیمه شعبان که هفته دیگه است یه مراسم ساده داریم که بچه های دانشکده همه هستن
خوشحال میشیم شما هم بیاید.
ریحانه نتونست خودش زنگ بزنه....

اللهم العجل لولیک الفرج
السَلامُ عَلَیکَ یا ثارَاللهِ و بنَ ثارهِ
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منتظر
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
3 مهمان

بازگشت به بالابازگشت به محتوا