عشق گنگ
|
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۱۰ عصر
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
عشق واقعی
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد… گفتم:تو چی؟گفت:من؟ گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟ برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم… با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره… گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه… گفت:موافقم…فردا می ریم… و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من بود چی؟…سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم… طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره… یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس… بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم… علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…یا از خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علی…تو چته؟چرا این جوری می کنی…؟ اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم… دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟ گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم… نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و اتاقو انتخاب کردم… من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم… دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…حالا به همه چی پا زده… دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود… درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون… توی نامه نوشت بودم: علی جان…سلام… امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم… می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم… اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه… توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز
باران صدایت می زند
تو به سوی باران می روی و صدای فریادهای مرا زیرپاهایت نمیشنوی! من برگی خشکم... |
|||
|
|
۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۲۴ عصر
ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
RE: عشق واقعی
بعد از اندی زمانی خوش امدید
در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
۸ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۴۷ عصر
ارسال: #3
|
|||
|
|||
RE: عشق واقعی
(۵ شهريور ۱۳۹۰ ۰۴:۱۰ عصر)ترنم امید نوشته: ![]() ![]() ![]()
TuHaN ![]() |
|||
|
۹ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۱۵ عصر
ارسال: #4
|
|||
|
|||
RE: عشق واقعی
![]()
خدایا دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ، یا دستانم را توانا کن یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن |
|||
|
۱۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۰۲ عصر
ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
RE: عشق واقعی
TuHaN ![]() |
|||
|
۱۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۵۶ عصر
ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
دلداده
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس **** گاه تو خواهم شد » *** و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست *** دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي » باران صدایت می زند
تو به سوی باران می روی و صدای فریادهای مرا زیرپاهایت نمیشنوی! من برگی خشکم... |
|||
|
|
۱۳ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۳۶ عصر
ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
RE: دلداده
بهتر نبود در ادامه همون داستان قبلی تون می نوشتید
در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
۱۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۲ صبح
ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
RE: دلداده
فعلا زیاد وارد نشدم ..چشم حتما
باران صدایت می زند
تو به سوی باران می روی و صدای فریادهای مرا زیرپاهایت نمیشنوی! من برگی خشکم... |
|||
|
|
۱۴ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۱۵ صبح
ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
RE: عشق واقعی
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم
باران صدایت می زند
تو به سوی باران می روی و صدای فریادهای مرا زیرپاهایت نمیشنوی! من برگی خشکم... |
|||
|
|
۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۲ عصر
ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
عشق گنگ
روزای اول که تو دانشکده میدیدمش خوشم ازش نمی اومد،بد نگاه میکرد.معلوم بود همیشه زیر نظرم داره.دوستم بیشتر تابش میداد کاراش رو با آب وتاب برام میگفت.منم وانمود میکردم چیزی نمیدونم واون زیادی حرف میزنه.
اسمش سینا بود اینو ریحانه دوستم کشف کرد.میگفت شادی اسمشم مثل خودش با کلاسه،اینقدر بی محلش نکن،گناه داره،جوونه،حالا اومده عاشق دختر بد اخمی مثل توشده. خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی غرورم اجازه نمیداد.دوست داشتم وآرزو میکردم سینا سر حرف رو باز کنه.ولی ظاهراً روش نمیشد ولی ریحانه میگفت:طفلک میترسه،یه کم مهربون باش ولی امان از غرور بیجا. روزها ماهها،ترمها وحتی سالها گذشت تمام بچه ها دانشکده میدونستن چه خبره. میدونستن هرجا شادی باشه پشت سرش پسر آروم وخجالتی هست به اسم سینا با این همه اوصاف هنوز هیچ نگفته بود.منم حسابی عاشق شده بودم وتمام رویاها ونوشته هام در مورد سینا بود. گاه گاه در مورد مسائل درسی بحث میکردیم ولی هیچ اشاره ای به عشق بینمان نمیکردیم. ریحانه میگفت حتما فعلا موقعیت ازواج نداره. خلاصه درس ودانشگاه تمام شد وفارغ التحصیل شدیم وهرکی رفت پی سرنوشتش. ریحانه همیشه شرح حال سینا رو بمن گزارش مداد که چیکار میکنه وبه چه کاری مشغوله. بقول خودش میگفت:من همه جا آنتن دارم. شماره سینا رو تو گوشیم سیو کرده بودم ولی هیچ وقت ازش استفاده نکرده بودم همیشه امیدوار بودم یا زنگ بزنه یا پیام بده. از وقتی که مشغول به کار شده بودم کمتر با دوستام ارتباط داشتم حتی ریحانه. یه روز که سر کار بودم تلفنم زنگ خورد در عین ناباوری اسم سینا افتاده بود دست وپای خودم رو گم کرده بودم با حسی بین شوق وترس جواب دادم. خیلی راحت حرف میزد برعکس او،من صدام میلرزید. بعداز کمی احوال پرسی معمول گفت: روز نیمه شعبان که هفته دیگه است یه مراسم ساده داریم که بچه های دانشکده همه هستن خوشحال میشیم شما هم بیاید. ریحانه نتونست خودش زنگ بزنه.... اللهم العجل لولیک الفرج السَلامُ عَلَیکَ یا ثارَاللهِ و بنَ ثارهِ
|
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
3 مهمان
3 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا














میدونم