داســـــــتانـــــــــــک
|
۱۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۱۶ صبح
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ۰۱:۳۱ عصر، توسط safirashgh.)
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
درس بزرگ
روزي مردي سعي داشت تا بره مورد علاقه اش را داخل خانه ببر .
او را از پشت هل مي داد ولي بره پاهايش را محكم به زمين فشار مي داد و از دست او فرار مي كرد . خدمت كاره منزل وقتي اين وضع را ديد، نزديك رفت و انگشتش را داخل دهان بره كذاشت. بره شروع به مكيدن انگشتش كرد. خدمت كار داخل خانه رفت وبره به دنبالش راه افتاد ! مرد از اين اتفاق ساده ، درس بزرگي آموخت . فهميد كه براي تاثير گذاشتن بر ديگران ابتدا بايد خواسته هاي آنها را درك كرد. **خداوند ماشين در حال حركت را هدايت مي كند نه ماشين از كار افتاده را **
|
|||
|
|
۲۴ شهريور ۱۳۸۹, ۱۱:۵۱ صبح
ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
RE: درس بزگ
" سعی کن دریا باشی ... "
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت . استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ " شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش " پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید . استاد این بار هم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . " پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب |
|||
|
|
۱۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۱۴ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۰ مرداد ۱۳۹۰ ۰۲:۳۶ عصر، توسط osaky.)
ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
داســـــــتانـــــــــــک
بچه ها به احتمال زیاد داستان(ک) هایی شنیدیم داســـــــتانـــــــــــک ها بدلیل کوتاه بودن میتونن پیام بیشتری رو به خواننده برسونن موافقین![]() ![]() همیشه کسانى را که خدمت می کنند به یاد داشته باشید در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود ، پسر ١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست . خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت - پسر پرسید : بستنى با شکلات چند است ؟ - خدمتکار گفت : ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید - بستنى خالى چند است ؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میز ها پر شده بود و عده اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند ، با بی حوصلگى گفت ٣٥ سنت - پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت - براى من یک بستنى بیاورید خدمتکار یک بستنى آورد و صورت حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام کرد ، صورت حساب را برداشت و پولش را به صندوق دار پرداخت کرد و رفت . هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریه اش گرفت . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى ، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود خدمتکار متوجه شد که او با تمام پول هایش می توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی ماند ، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
TuHaN ![]() |
|||
|
|
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۳ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۲ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۵۹ عصر، توسط osaky.)
ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
در زمانهای نچندان دور خونواده ای زندگی میکردند مادر خانواده-پدر خانواده-بچه های خانواده و پدربزرگ خانواده
پدر بزرگ بدلیل مسن بودن لرزش دست داشت و وقت بهمین دلیل نمیتوانس بخوبی غذا بخورد پدر و مادر خانواده تصمیم گرفتن تا برای پدربزرگ خانواده یه کاسه چوبی درست کنن-و چون مادر خانواده دیگر از دستش خسته شده بود پیرمرد را در گوشه ای مینداخت و در ظرف چوبی که ساخته بود مقداری غذا میریخت در حالی که پیرمرد نمی توانست غذایی بخورد روز ب روز ضعیفتر میشد روزی بچه های خانواده به جنگل رفتن و باخود مقداری چوب اوردند و مشغول درست کردن کاسه شدند وقتی پدر و مادر خانواده بچه ها را دیدند متعجب پرسیدند:چکار میکنید؟ بچه ها گفتند آنها را میسازیم تا وقتی پیر شدید در انها به شما غذا دهیم............ ![]()
TuHaN ![]() |
|||
|
|
۱۹ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۱۹ عصر
ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
رنج و گنج
یه روزی روزگاری،یک کشاورزی بود که4-5 تا پسر داشت.از قرار پسراشم تنبل تشریف داشتن ![]() پدر بیچارشونم مجبور بود از صبح تا شب تو زمین کشاورزی کار کنه تا خرجیه خونرو دربیاره مرد بیچاره از آینده ی پسراش میترسید چون اونا دائما دنبال عیش و نوش بودن ![]() روزگار همینطور گذرون بود و مرد بیچاره روز به روز پیرتر عجوزه تر میشد تا اینکه یه روزی آخر،افتاد رو تخت بیماری،و پیرمرد بیچاره در شرف مردن بود این در به اون در زد،تا این پسراش یه کاری کنن،دست از بیعاریشون بردارن تا اینکه یه فکری به سرش رسید. به پسراش گفت:پسرای عزیزم من میدونم شما کار کردن رو دوست ندارین،واس همون یه گنجی رو تو زمین کشاورزی پنهون کردم،پسرا یکم غر زدن که چرا پدرشون صاف نذاشته تو دستشون اونا هی از جای گنج میپرسیدن که پدرشون فوت شد. ![]() ![]() پسرا از همون روز افتادن به جون زمین و اونو شخم زدن و شخم زدن چند روز پشت سر هم مشغول گشتن زمین بودن،بعد 1-2 ماه درختایی که تو باغ بود چند برار بار و میوه داد پسرا رفتن بازر و میوه هارو فروختن و سرمایه ی بزرگی بدست اوردن و دونستن که گنجی که پدرشون میگفت همین بوده ![]() ![]() ![]() ![]()
TuHaN ![]() |
|||
|
|
۲۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۵۱ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ ۰۵:۵۵ عصر، توسط osaky.)
ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
خواب آیت الله اراکی
آقای اراکی فرمود:شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟ با لبخند گفت…خیر.سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟گفت:نه با تعجب پرسیدم،پس راز این مقام چیست؟جواب داد:هدیه مولایم حسین است! ![]() گفتم چطور؟با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت: به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم ![]()
TuHaN ![]() |
|||
|
|
۲۶ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۵ صبح
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ ۱۰:۲۷ صبح، توسط osaky.)
ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
[font=Times New Roman,serif]كتابخانه انگلستان[/font][font=Times New Roman,serif][/font]
[font=Times New Roman,serif]ساختمان كتابخانه انگلستان قديمي بود و تعمير آن نيز فايده اي نداشت. قرار بر اين شد كتابخانه جديدي ساخته شود. اما وقتي ساخت بنا به پايان رسيد، كارمندان كتابخانه براي انتقال ميليون ها جلد كتاب دچار مشكلات ديگر شدند. يك شركت انتقال اثاثيه از دفتر كتابخانه خواست كه براي اين كار سه ميليون و پانصد هزار پوند بپردازد تا اين كار را انجام دهد. اما به دليل فقدان سرمايه كافي، اين درخواست از سوي كتابخانه رد شد. فصل باراني شدن فرا رسيد. اگر كتابها بزودي منتقل نمي شد خسارات سنگين فرهنگي و مادي متوجه كتابخانه مي گرديد. رييس كتابخانه بيشتر نگران شد و بيمار گرديد. روزي، كارمند جواني از دفتر رييس كتابخانه عبور كرد. با ديدن صورت سفيد و رنگ پريده رييس، بسيار تعجب كرد و از او پرسيد كه چرا اينقدر ناراحت است. رييس كتابخانه مشكل كتابخانه را براي كارمند جوان تشريح كرد، اما برخلاف توقع وي، جوان پاسخ داد: سعي مي كنم مساله را حل كنم. روز ديگر، در همه شبكه هاي تلويزيوني و روزنامه ها آگهي منتشر شد به اين مضمون: همه شهروندان مي توانند به رايگان و بدون محدوديت كتابهاي كتابخانه انگلستان را امانت بگيرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشاني زير تحويل دهند. نتيجه اي كه از اين حكايت مي توان گرفت چيست ؟ -هنگام مواجه با مشكلات چه ميزان از نظرات ديگران استفاده مي نماييم؟ -چه ميزان از مشكلات ما مي تواند تسلط افكار و پيش فرض هاي ثابت ما باشد ؟[/font]
TuHaN ![]() |
|||
|
|
۲۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۱۵ عصر
ارسال: #8
|
|||
|
|||
RE: داســـــــتانـــــــــــک
داستان استجابت دعا![]() روزی مردی خواب عجیبی دید.دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارندو تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسندباز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید:شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کردگفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکتمی گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.مرد پرسید:شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شدهباید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر
![]()
TuHaN ![]() |
|||
|
|
۲۹ مرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۲۴ عصر
ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
نگاهی به درون خود
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ... جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزیزم شام چی داریم؟" و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!" "گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!" در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۳۰ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ صبح
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۰ مرداد ۱۳۹۰ ۱۱:۱۲ صبح، توسط osaky.)
ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
[font=Arial,sans-serif] [font=Arial,sans-serif]شاهی در زمان حضرت هود بود که ایشان دائما اورا به ایمان دعوت می کرد.روزی شداد گفت :اگر ایمان بیاورم خداوند بمن چه خواهد داد؟هود گفت:جایگاه تورا در بهشت برین قرار میدهد .شداد اوصاف بهشت را از هود پرسید و آن حضرت شمه ای از خصوصیات بهشت را برایش گفت.شداد گفت این که چیزی نیست من خود میتوانم بهشتی بهتر از آن چه تو گفتی تهیه نمایم.[/font] [font=Arial,sans-serif]شداد با درخواست از هزاران شاه مقدار فراوانی نقره و زر جمع آوری کرد و با خدمت گرفتن استادان و مهندسین ماهر اقدام به ساختن بهشت خود در مکانی که آب و هوای خوبی داشت،کرد.او میخواست بهشتی درست کند که حیاطی بزرگ دارد و در میان آن قصری از نقره و طلا بوجود آورند.در کف جوی های آن به جای ریگ و سنگریزه جواهر بریزند و درختهایی از طلا بسازند که بر شاخه های آنها مشک و عنبر بیاویزند تا هر وقت باد میوزد بوی خوشی ازان درختها منتشر میشود.[/font] [font=Arial,sans-serif]در مدت500سال هرچه سیم و زر و قدرت بود برای آن شهر بکار بردند تا اینکه به شدا خبر دادند آن بهشت که دستور داده بودید آماده گردید.[/font] [font=Arial,sans-serif]ناگاه در میان بیابان سواری مهیب و وحشت آور پیش او امد و گفت ای شداد خیالکردی با این عمارتی که ساخته ای از مرگ محفوظ میمانی؟از این سخن لرزه بر تن شداد افتاد و گفت:تو کیستی؟[/font] [font=Arial,sans-serif]جواب داد من ملک الموت ام.هود پرسید:به من چکار داری؟عزرائیل گفت برای گرفتن جان تو امده ام.شداد التماس کرد که مهلت بده تا یک بار باغ و بستان خود را ببینم عزرائیل گفت به من این اجازه داده نشده است.و در آن حال شداد از اسب غلطید و روحش از قالب تن جدا شد و تمام لشگرش با بلائی آسمانی از میان رفتند و آرزوی دیدار بهشت خود را به گور برد.[/font] [/font] [font=Arial,sans-serif] بهشت شداد [/font][font=Arial,sans-serif]و نیز نقل شده که از عزرائیل پرسیدند این قدر که تاکنون قبض روح مردم کردهای آیا تو را ترحمی حاصل شده؟جواب داد :آری [/font] [font=Arial,sans-serif]یکی بچه ای که در یک کشتی بدنیا آمد و دریا طوفانی گردید من مامورقبض روح مادر آن بچه شدم ئو آن نوزاد بر تخته پاره ای ماند وبه جزیره ای افتاد.دیگری بر شداد کردم که بهشتی که با آن زحمت در سالیان دراز ساخت و او را اجازه ندادند تا یک مرتبه بهشت خود را ببیند.[/font] [font=Arial,sans-serif]در این موقع به عزرائیل خطاب شد که آن نوزاد همان شداد بود که با خمایت خود بدون مادر اورا پروراندیم و آن همه نعمت و قدرت به او عنایت کردیم ولی او از راه دشمنی با ما در آمد،اینک نتیجه دشمنی و کفر خود را فعلا در این دنیا دید تا چه رسد در عالم آخرت.![]() [/font]
TuHaN ![]() |
|||
|
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
4 مهمان
4 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا





موافقین







![[تصویر: 1_when_your_heart_colors_paradise.jpg]](http://www.askdin.com/gallery/images/4234/1_when_your_heart_colors_paradise.jpg)
