داســـــــتانـــــــــــک
|
۲۴ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ عصر
ارسال: #51
|
|||
|
|||
|
نرون و برتا
ایتالو کالوینو این برتا، زن فقیری بود که کاری نمیکرد جز نخریسیدن. چون که ریسندهی ماهری بود. به روز که داشت میرفت، برخورد به نرون امپراتور روم و بهش گفت: «خدا اونقدر بهت سلامتی بده که بتونی هزار سال زندگی کنی!» نرون که سنگدل بود و هیچکس چشم دیدنِشو نداشت، وقتی شنید کسی براش آرزوی زندگیِ هزارساله میکنه، تعجب کرد و گفت: «ای زن مهربون، چرا این حرفو بهم میزنی؟» «چون که بعد از هر آدم بدی، یکی بدتر مییاد.» بنابراین نرون گفت: «خب، حالا هرچی از امروز تا فردا صبح ریسیدی، برام بیار به قصر.» و گذاشت و رفت. برتا همینطور که میریسید به خودش میگفت: »این رشتهرو میخواد چی کار کنه؟ نکنه فردا که اینو براش بردم، باهاش دارم بزنه! از اون آدم بیرحم هرچی بگی برمییاد!» فردا صبح سرِوقت رفت به قصر نرون. نرون بهش اجازهی ورود داد و تمام رشتههایی رو که ریسیده بود، ازش گرفت. بعد بهش گفت: «سر این کلافو ببند به درِ قصر و تا جایی که جا داره برو جلو. بعد مسئول قصرو صدا کرد و بهش گفت: «تا جایی که این رشته میره، از این طرف و اون طرف جاده، همهش مال اون زنه.» برتا ازش خیلی تشکر کرد و خوشحال و خندون از اونجا رفت. از اون روز به بعد، دیگه احتیاجی به ریسیدن نداشت. چون که دیگه یک خانوم شده بود. وقتی که این خبر به رم رسید، همهی زنهایی که دستشون به دهنشون میرسید، رفتند پیش نرون. به این امید که هدیهای مثل مال برتا نصیبشون بشه. اما نرون بهشون گفت: «دیگه گذشت اون زمانی که برتا نخ میریسید.» ---------------------------------------- ۱. این داستان کوتاه، توضیحی است بر دو مثل عامیانه. یکی: پیرزنی که برای نرون گریه میکرد و دیگری: گذشت اون زمانی که برتا نخ میریسید. برگرفته از كتاب: كالوينو، ايتالو؛ افسانههاي ايتاليايي؛ برگردان محسن ابراهيم؛ چاپ نخست؛ تهران: مركز 1389. در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۲۵ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۳ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۵ دي ۱۳۹۰ ۰۹:۳۴ عصر، توسط منتظر.)
ارسال: #52
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
بسم رب الحسین
[ بهلول :مصاحبه بهلول و ابو حنیفه[/url] آورده اند که روزي ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود . بهلول هم در گوشه اي نشسته و به درس او گوش می داد . ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق (ع) سه مطلب اظهار می نماید که مورد تصدیق من نمی باشد و آن سه مطلب بدین نحو است . اول آنکه می گوید شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنکه شیطان خود از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید و جنس از جنس متاذي نمی شود . دوم آنکه می گوید خدا رانتوان دید حال آنکه چیزي که موجود است باید دیده شود . پس خدا را با چشم می توان دید . سوم آنکه می گوید مکلف فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است . یعنی عملی که از بنده سر میزند از جانب خداست و ربطی به بنده ندارد . چون ابوجنیفه این مطالب را گفت بهلول کلوخی از زمین برداشت و به طرف ابوحنی فه پرتاب نمود که از قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار کرد شاگردان ابوحنیفه عقب او دویده و او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند . بهلول جواب داد ابوحنیفه را حاضر نمای ید تا جواب او را بدهم . چون ابوحنیفه حاضر شد بهلول به او گفت : از من چه ستمی به تو رسیده ؟ ابو حنیفه گفت : کلوخی به پیشانی من زده اي و پیشانی و سر من درد گرفت . بهلول گفت درد را می توانی به من نشان دهی ؟ ابوحنیفه گفت : مگر می شود درد را نشان داد ؟ بهلول ج واب داد تو خود می گفتی که چیزي که وجود دارد را می توان دید و بر امام صادق (ع) اعتراض می نمودي و می گفتی چه معنی دارد خداي تعالی وجود داشته باشد و او را نتوان دید و دیگر آنکه تو در دعوي خود کاذب و دروغگویی که که می گویی کلوخ سر تو را به درد آورد زیرا کلوخ از جنس خاك است و تو هم از خاك آفریده شده اي پس چگونه از جنس خود متاذي می شوي و مطلب سوم خود گفتی که افعال بندگان از جانب خداست پس چگونه می توانی مرا مقصر کنی و مرا پیش خلیفه آورده اي و از من شکایت داري و ادعاي قصاص می نمایی . ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را شنید شرمنده و خجل شده و از مجلس خلیفه بیرون رفت . یک امروز است ما را نقد ایام
بر آن هم اعتمادی نیست تا شام |
|||
|
|
۲۶ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ صبح
ارسال: #53
|
|||
|
|||
|
داستانک: درس زندگی در کوه ها...!
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی! صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو! پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن.... و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی! صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی! پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید واگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد! آلبرت انيشتين : زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ، واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ... در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۰۰ عصر
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴ بهمن ۱۳۹۰ ۰۴:۲۲ عصر، توسط osaky.)
ارسال: #54
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
((خداشناسی پیرزن)) امیرالمومنین علیه السلام با جمعی از پیروان در معبری عبور مینمود,پیرزنی را دید که با چرخ نخ ریسی خود مشغول رشتن پنبه است.پرسید:پیرزن(بِماذا عَرَفتِ ربُکِ؟) خدای را به چه چیز شناختی؟ پیرزن بجای جواب,دست از دسته چرخ برداشت.طولی نکشید پس از چند مرتبه دور زدن چرخ از حرکت ایستاد.عجوزه گفت:یا علی(ع) چرخی بدین کوچکی برای گردش احتیاج به چون منی دارد.آیا ممکن است افلاک به این عظمت و کرات به این بزرگی بدون مدیری دانا و حکیم و صانعی توانا و علیم با نظم معینی بگردش افتند و از گردش خود باز نه ایستند؟ علی علیه السلام روی به اصحاب خود نموده فرمود: (عَلَیکُم بدین العَجائِز)مانند پیرزنان خدارا بشناسید.
TuHaN ![]() |
|||
|
|
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ صبح
ارسال: #55
|
|||
|
|||
|
شانس
پائولو کوئیلو در ضیافت ناهاری، لیوان شخصی شکست. شخص دیگری به او گفت: - این نشانهی خوششانسی است. همهی کسانی که سر میز بودند، با این ایده آشنا بودند. اما یک خاخام کلیمی که در آنجا حضور داشت، پرسید: - چرا این نشانهی خوششانسی است؟ همسر مسافر گفت: - نمیدانم. شاید از قدیم این را میگفتند تا مهمان شرمنده نشود. خاخام گفت: - نه. توضیحش غیر از این است. در بعضی از سنن کلیمیان آمده است که هرکس سهمیهی معینی از شانس دارد که در طول دورهی زندگیاش از آن استفاده میکند. انسان اگر از این سهمیه فقط درمورد چیزهایی که واقعاً لازمشان دارد استفاده کند، شانس به او روی آورده است. وگرنه ممکن است شانس خودش را از دست بدهد. وقتی کسی لیوانی میشکند، ما کلیمیان به او میگوییم: «به امید موفقیت!» اما مفهومش این است که خوب شد حتی ذرهای از شانس خودت را برای جلوگیری از شکستن لیوان صرف نکردی، حالا میتوانی از آن در امور مهمتری استفاده کنی! برگرفته از كتاب: كوئيلو، پائولو؛ مكتوب؛ برگردان سوسن اردكاني؛ چاپ چهارم؛ تهران: نگارستان كتاب 1389. در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۴۷ عصر
ارسال: #56
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
خلال دندان روزی حضرت عیسی (ع) از جانب قبرستانی عبور میکرد,ایشان هنگام عبور از کنار آرامگاهی,شاهد عذاب دیدن صاحب آن مزار شد.حضرت عیسی(ع) صاحب قبر را زنده و از او سوال کرد:به کدامین گناه به چنین عذابی دچار شده ای؟ گفت:هنگام حیات برده ای بودم که کار حمالی میکردم.هنگام غذا بود که شخصی آمد و از من خواست تا تل چوبه ای را به خانه اش ببرم.من نیز بعدغذا به نزد او رفته و تل چوبه ها را به دوش گرفتم.به دلیل خوردن غذا,مقداری از آن در دندانم گیر کرده بود.به همین خاطر چوب کوچکی را از چوبه ها جدا کرده و دندانهایم را خلال کردم.از همین رو به چنین عذابی دچار گشته ام.
TuHaN ![]() |
|||
|
|
۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ عصر
ارسال: #57
|
|||
|
|||
|
مـلا و شـراب فـروش !
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل! یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست ! ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند ! قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم : یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند ! و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!
"پائولو کوئیلو"
در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۸ صبح
ارسال: #58
|
|||
|
|||
|
ارزش واقـعی
در اوزاکای ژاپن، شیرینیسرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که میپخت. مشتریهای بسیار ثروتمندی به این مغازه میآمدند، چون قیمت شیرینیها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوشآمد مشتریها به این طرف نمیآمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است. یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد. قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوشآمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیبهایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد! صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک میکرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم میکرد. وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمیشوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید. صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همهی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.
برگرفته از كتاب: باترا، پرومودا؛ رمز و راز زندگی بهتر
در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید من یک اخراجی هستم
|
|||
|
|
۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۱۹ عصر
ارسال: #59
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
بسم الله الرحمن الرحیم
بخیل کوفی شنیده بود که در بغداد مرد ثروتمندی است هزار بار از او بخیل تر! قصد سفر کرد تا بخیل بغدادی را ببیند و دقایقی بخل او را بیازماید! به بغداد و به منزل آن بخیل آمد و خود را معرفی کرد و حقیقت ماجرا را گفت که آمده از او درس بگیرد. -خوش آمدی، خانه خانه توست. بگو چه طعامی دوست داری تا اسباب ضیافت آماده کنم؟! بخیل کوفی تعجب کنان فکری کرد و گفت گوشت بره! بخیل بغدادی به بازار رفت و از قصاب پرسید: گوشت بره داری؟ قصاب گفت: بله گوشت بره ای دارم مثل دنبه، نرم! بخیل گفت: پس دنبه از گوشت بره، بهتر است. به دکان دنبه فروش رفت و پرسید: دنبه داری؟ -بله، دنبه ای دارم مثل پنیر لذیذ! بخیل گفت: پس پنیر از دنبه بهتر است. به بقالی رفت و پرسید: پنیر داری؟ -بله، پنیری دارم مثل روغن زرد! بخیل گفت: پس روغن زرد از پنیر بهتر است. از بقال پرسید روغن زرد داری؟ -بله روغن زرد هم دارم مثل روغن زیتون، صاف! بخیل گفت: پس روغن زیتون از روغن زرد بهتر است و به دکان روغن فروش رفت. -روغن زیتون دری؟ -بله روغن زیتونی دارم مثل آب زلال! -چه حرف خوبی زدی! من پول خود را از بین نمی برم، چون چند ظزف بزرگ آب در خانه دارم! به خانه برگشت. بخیل کوفی منتظر بود. لیوان آبی جلوی او گذاشت: -ای برادر! آنچه گوشت بره و دیگر خوردنی ها را به آن تشبیه می کنند، من در خانه داشتم و آن آب است. و سخنان قصاب و دنبه فروش و روغن فروش را تعریف کرد. بخیل کوفی گفت: الحق که از من و امثال من بخیل تری! لبخندی بر لب ما می نشیند. حواسمان باشد که مصادیق ظریف خساست و بخل زیاد است که نمونه هایی کوچک و بزرگ آن را ما هم تجربه کرده ایم و در آینده نیز از ارتکاب آنها مصون نیستیم. مبادا کاری بکنیم که دیگران رفتار ما را حکایت کنند و بخندند. بخیل بغدادی گذرش به کوفه افتاد و به خانه همان بخیل رفت! بخیل کوفی چاره ای ندید جز پذیرایی. برای او تخم مرغی آورد و گفت میل کن، که این تخم مرغ، ماده ی وجودی مرغی است که از آن صد ها تخم حاصل شود و از آن صد ها تخم، هزار مرغ به دنیا می آیند. پس بدان که تو مهمان منی به هزاز مرغ کوفی! از کتاب پله پله تا ملاقات خدا ببخشی طولانی بود ولی ارزش خودن داشت. یک امروز است ما را نقد ایام
بر آن هم اعتمادی نیست تا شام |
|||
|
|
۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۰۰ عصر
ارسال: #60
|
|||
|
|||
|
RE: داســـــــتانـــــــــــک
منتظر عالییییییییییییییییییییییییی بود ممنون
..::در زندگی همیشه به دنبال راه باش نه همراه::.. ![]() |
|||
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
3 مهمان
3 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا








![[تصویر: 33523052770948165007.gif]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/33523052770948165007.gif)