ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امیتازات: 3.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
۲۴ تير ۱۳۸۸, ۰۴:۳۰ عصر
ارسال: #1
شعر مبعث
سلام
بچه هایی که شعر قشنگی در رابطه با مبعث سراغ دارند بذارند ما هم استفاده
کنیم.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا
۲۷ تير ۱۳۸۸, ۰۲:۲۰ عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۷ تير ۱۳۸۸ ۰۲:۲۲ عصر، توسط کبوتر حرم.)
ارسال: #2
RE: شعر مبعث
سلام
میگن" عقل تکرار را نمی پسندد اما احساس تکرار را دوست دارد. "
اشعار حافظ هم از اون دوست داتنی های تکراریه...

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد ****** دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت ****** بغمزه مسئله اموز صد مدرس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید ****** چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا
۲۷ تير ۱۳۸۸, ۱۰:۵۷ عصر
ارسال: #3
RE: شعر مبعث
شعر من درباره ی مبعث نیست اما به نظر خودم جالبه.............



خدایا تو آنی که توانی به آنی تپانی جهانی ته استکانی :-)
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا
۲۹ تير ۱۳۸۸, ۰۵:۰۱ عصر
ارسال: #4
RE: شعر مبعث
امروز

چشمهای ما

تنها یک پنجره

و یک روشنایی

به نام نور محمدی را می شناسد .

امروز

تنها یک آسمان

و یک گل

به نام گل محمدی را می شناسد.

امروز

تنها به یک شمیم

و یک عطر

به نام عطر محمدی خو گرفته است

از این روست

که مقاوم ایستاده ایم

و رو به یک پنجره و آسمان داریم

و در باغچه دستان همه مان

تنها یک گل روییده است.

دریا

ترانه ی تو را می خواند

زمین

آرزوی پاکی تو را دارد

و من

بر ماسه های ساحل دریا

می نویسم

جهان به مهربانی تو زنده است

یا محمد
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا
۳۰ تير ۱۳۸۸, ۰۶:۲۹ صبح
ارسال: #5
Smile RE: شعر مبعث
مبعث با سعادت پیامبر اسلام (ص) مبارک باد

گوئی امشب این جهان را یک هوایی دیگر است…

نای ما را هم عجـــــب ســـاز و نوایی دیگر است…

فتنه ای اندر تمام عالــــــــــم هستی به پاست

روی مه را هم کنون وجه و نمـــایی دیگر است…

کل کیهان از ثریــــــــــــا تا ثری انور شده است

نک سماء مکّــــه را هم یک سنائی دیگر است…

دشت و کوه اســـــــــــوده امّا پر ز رمز ناسرود

اری اینک مکّـــــــه را گویی حرایی دیگر است…

صوت احمد غار را اکــــــــــنده از نجوای خویش

ناگه امد یک نــــــــدا اما نــــــــدایی دیگر است…

وحی جبریلی بیـــــــــــاورد این پیام از حیّ حق

اقـــراء باسم ربّک ، اینک مـاجرایی دیگر است…

مکّــــــــیان ! ای بت پرستان ! ایید از غفلت برون

بشنوید اینک محـــــــــمّد را خدایی دیگر است…

خواندن امــــــــــــر حق از احمد بدون خط و لوح

این تمامـــــــــا از نمــــــود کبریایی دیگر است…

منتخب شد نک محمّـــــــــد بهر ارســــــــال پیام

زین پس عالـــــم را نبیّ و پادشایی دیگر است…

اعظـــــــم از ال نبی مِــــــــدحت فراوان می کند

شعر مبعـــــــث را ولی قدر و بهایی دیگر است…

شعر از ا. شادکام

به وبلاگ بنده ی حقیر هم سری بزنید
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا
۳۰ تير ۱۳۸۸, ۱۱:۲۷ عصر
ارسال: #6
RE: شعر مبعث
[size=medium]
شبی كه جوشش صد مهر در گریبان داشت

چـــــنین حادثه ای در مشیمه پنهان داشت


زمیــن، به خود ز تب التهاب می لرزید

زمـــان، ز زایـــش نــوری به خویش می پیچید


موكــــــــــلان مشیــــــــت به كـــــــارگاه قدر

شـــــــــدنـــــــد، تا كه ببندند طرح نقش دگر


قضــــــــا گرفت قلم، تا كـــــــه بـر صحیفه نور

ظهــــــــــور نخبه ایجـــــــــــاد را، كند مسطور


ز عــــــــرش زمـــــــــره لاهوتیــان پرده نشین

نظــــــــــاره را بگشودند، دیده ســـــوی زمین


ز شــــــــوق، در رگ شـب خون نور جاری بود

بــــــــر آتشش قــــــــدم از تـــاب بیقراری بود


شبی عجب، كه همه جود بود و فیض و فتوح

شــــــــب شكفتن ایمان، شب گشایش روح


شبــــــــــی كه مطلع انـــــــوار نور سرمد بود

ظهـــور مصلح كل، بعثت محمـّـــدبود
[/font]
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا
۷ آبان ۱۳۸۸, ۱۲:۲۹ عصر
ارسال: #7
RE: شعر مبعث
خیلی قشنگ بود
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا
۱۸ تير ۱۳۸۹, ۰۹:۵۵ عصر
ارسال: #8
RE: شعر مبعث
[تصویر:  Mabas86.JPG]

ز انواری که تابان است امشب

حرا آیینه بندان است امشب

حرا آن غار متروک زمانها

تجلیگاه قرآن است امشب

حرا آن غار دور افتاده از شهر

زشوکت قبله جان است امشب

حرا هر قلبه سنگش نقش قبریست

که همچون اشک لرزان است امشب

حرا سر برده در دامن نداند

که خورشیدش به دامان است امشب

زخورشیدی که او دارد به دامان

جهانی نور باران است امشب

زاعجازی که او دارد پیاپی

حرا مبهوت و حیران است امشب

شروع عصر ناب حق پرستی

طلوع ماه ایمان است امشب

حرا آن معبد مأنوس احمد

زنور وحی رخشان است امشب

حرا طور تجلی هست و او را

امین وحی مهمان است امشب

به مأموریتی جبریل تا أرض

روان از سوی یزدان است امشب

بکف لوحی زاسرار الهی

به لب آیات رحمان است امشب

که این ایات بر خوان یا محمـــد

باسم ربک الأعلی محمـــد


سید رضا مؤید

از خود به خدا هیچ نگوییم و نپرسیم .:. ما هم به خدا گر به خود آییم ، خداییم

[تصویر:  1_emza_22.jpg]
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط کبوتر حرم ، faezeh ، admin ، هُدهُد صبا
۵ خرداد ۱۳۹۳, ۰۵:۵۹ عصر
ارسال: #9
RE: شعر مبعث
سروده‌ای از محمدرضا آقاسی به‌مناسبت مبعث پیامبر

در عدم بودیم مستور وجود
تا محبت پرده ما را گشود
بود تنها حضرت پروردگار
خواست تا خود را ببیند آشکار
آفرید آیینه‌ای در خرد خویش
داد او را سینه‌ای در خورد خویش
سینه‌ای سیناتر از طور کلیم
نام آن آیینه را احمد نهاد
گام او را بر خطی ممتد نهاد
کرد آنگه سینه‌اش را صیقلی
تا شود طور تجلی منجلی
دید در آیینه ذات کبریا
فاش کنت کنزاً مخفیاً
گفت این عین تجلای من است
جام او سرمست صهبای من است
چشم احمد باده‌گردان من است
رهنمای رهنوردان من است
خاک را با خون دل گل ساختیم
خون دل خوردیم زگل دل ساختیم
زین سبب دل محرم راز من است
پرده عشاق دمساز من است
عاشقان را بی‌خیالی خوشتر است
نغمه از نی‌‌های خالی خوشتر است
عشق‌بازان لاابالی‌‌تر به پیش
تا جواب آید، آید سؤالی‌تر به پیش
زخمه‌ام در جست‌وجوی تارهاست
زین سبب هر گوشه بر پا دارهاست
تار گر بینم شور بر پا می‌کنم
موسی آید طور بر پا می‌کنم
آب اتشناک دارم در صبو
باده‌ای سوزان ولی بی رنگ و بو
هرکسی نوشد دگرگون می‌شود
لیلی اینجا همچو مجنون می‌شود
هرکسی نوشد چنان آتش شود
اهل دل گردد ولی سرکش شود
هرکسی نوشد سلیمانی کند
آنچه می‌دانیم و می‌دانی کند
می‌تراود اسم اعظم از لبش
می‌رسد با اذن ما بر مطلبش
باده ما باده انگور نیست
شهد ما در لانه زنبور نیست
بی‌خود از خود شو خداوندی مکن
با خداوند جهان رندی مکن
محرم ما را پریشانی مباد
مهر ما محتاج پیشانی مباد
ای نمازآگین پس از هفتادسال
کو تحول کو طرب کو شور و حال
کس سزد خاموش و بی وجد و طرب
بر لب دریا بمیری تشنه‌لب
آستین شوق را بالا بزن
دست دل بر دامن دریا بزن
جرعه‌ای از جام آگاهی بزن
مست شو فریاد "انا الحقی" بزن
دست ساقی چون سر خم را گشود
جز محمد هیچ‌کس آنجا نبود
جام آن آیینه را سیراب کرد
وز جمالش خویش را بی‌تاب کرد
موج زلف مصطفی را تاب داد
ذوالفقار غیرتش را آب داد
در پی احمد علی آمد پدید
در کف او بود میزان و حدید
بولعجب بین روح حق را در دو جسم
هر دو یک معنا ولیکن در دو اسم
در حقیقت هر دو یک آیینه‌اند
یک زبان و یک دل و یک سینه‌اند
یک نظر بر پرده نقاش کن
تاب گیسوی قلم را فاش کن
آفرین گو پنجه معمار را
تا نماید فاش بر تو این اسرار را
فاش می‌گوید به ما لوح و قلم
از وجود چهارده بی بیش و کم
چهارده گیسوی درهم ریخته
چهارده طبل فلک آویخته
چهارده ماهِ فلک پرواز کن
چهارده خورشیدِ هستی ساز کن
چهارده پرواز در هفت آسمان
هر یکی رنگین‌تر از رنگین‌کمان
چهارده الیاس در باد آمده
چهارده خضر به امداد آمده
چهارده کنعانیه یوسف‌جمال
چهارده موسی به سینای کمال
چهارده روح به دریا متصل
چهارده روح جدا از آب و گل
چهارده دریای مرواریدجوش
چهارده سیل سراپا در خروش
چهارده گنجینه علم لَدُن
چهارده شمشیر فولاد آب‌کن
چهارده سر، چهارده سردار دین
چهارده تفسیر قرآن مبین
چهارده پروانه افروخته
چهارده شمع سراپاسوخته
چهارده شیر شکرآمیخته
چهارده شهدِ به ساغر ریخته
چهارده سرمست بی جام و سبو،
جرعه‌نوش از باده اسرار هو
چهارده می‌خانه ساقی شده
وجهُ ربّک گشته و باقی‌شده
چهارده منظور ِمنظور آمده
کُلُّهم نورٌ علی نور آمده
آفرینش بر مدار عشق بود
مصطفی آیینه‌دار عشق بود
میم او شد مرکز پرگار عشق
بر تجلی بر سر بازار عشق
تا قلم بر حلقه صادش رسید
شد الم‌نشرح لک صدرک پدید
طا طریق عشق‌بازی را نوشت
فا فروغ سرفرازی را نوشت
یا یقین عشق‌بازان را نگاشت
خلق عالم بیش از این یارا نداشت
دست حق تا خشت آدم را نهاد
بر زبانش نام خاتم را نهاد
نام احمد نام جمله انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست
از مناره پنج نوبت پرخروش
نام احمد با علی آید به‌گوش
روز و شب گویم به‌آوای جلی
اکفیانی یا محمد یا علی!

http://www.ghatreh.com/news/nn14367251/%...8%A8%D8%B1

آيا به آيات قرآن نمى‏ انديشند يا [مگر] بر دل هايشان قفلهايى نهاده شده است؟
سوره محمد(ص)/ آیه 24
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط حديث
۷ خرداد ۱۳۹۳, ۱۰:۰۳ صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۷ خرداد ۱۳۹۳ ۱۰:۰۵ صبح، توسط zeinab.)
ارسال: #10
RE: شعر مبعث
بسم الله الرحمن الرحیم
به رسول مهربانی
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد...
منبع:کتاب رقعه نوشته سیدحمیدرضابرقعی وبلاگ نویسنده: http://parsedarkhial.blogfa.com/

یاد شهدایمان بخیر!

من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟

[تصویر:  sisOJG_400.jpg]
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا ، حديث ، آشنای غریب
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان

بازگشت به بالابازگشت به محتوا