ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امیتازات: 4.25
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شمیم خاطره
۱۵ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۰۰ صبح
ارسال: #31
RE: شمیم خاطره
انگار ما آدم نیستیم


پنچ دقیقه قبل از اینکه برم یک نفر اومد کنارم نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟
گفتم: بفرمائید!
عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده، بیست ساله ای بود.گفت:

اسمش عبدالمطلب اکبری هست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود، در ضمن ناشنوا هم بود.یک پسر عموش هم به نام غلامرضا اکبری شهید شده،‌ غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست، بعد با زبون کرولالی خودش، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سروصدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.
دید ما نمی فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید...
روش نوشت:

شهید عبدالمطلب اکبری، بعد به ما نگاه کرد گفت: ‌نگاه کنید!... خندید، ما هم خندیدیم.
گفتیم شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ سرش رو انداخت پائین یه نگاهی به سنگ قبر کرد با دست پاکش کرد، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت...

فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه¬اش رو آوردند دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.
وصیت نامه اش خیلی کوتاه بود، اینجوری نوشته بود:

« بسم ا... الرحمن الرحیم ، یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم ، فکر کردند من آدم نیستم ، مسخره ام کردند ، یک عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت: تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نکردید! »

به نقل از: حجت الاسلام انجوی نژاد

Roseدر انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشیدArrow
من یک اخراجی هستم
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط zeinab ، مریم گلی ، منتظر ، هُدهُد صبا ، خادم شهدا
۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۵۵ صبح، توسط safirashgh.)
ارسال: #32
خاطراتی سبز از یاد شهیدان
بسم الله الرحمن الرحیم


اگر من جایش بودم...

وقتی به خط پدافندی پاسگاه زید رسیدیم، شب بود. یکی از بچه های اطلاعات عملیات گفت: برویم تو سنگر اطلاعات بخوابیم تا صبح بشود و ببینیم تکلیف چیست. وسط سنگر یک نفر خوابیده بود و پتو را روی سرش کشیده بود. چه خوروپفی هم می کرد.کنارش دراز کشیدیم ولی مگر خوابمان می برد. خسته بودیم، کلافه هم شدیم. من با لگد به پایش زده، گفتم: برادر، برو آن طرف تر بخواب، ما هم جایمان بشود بخوابیم.
بیشتر منظورم این بود که بیدار شود و از صدای خروپفش راحت شویم.
او هم خودش را کشید آن طرف تر و هر سه خوابیدیم.
می دانستم زین الدین هم به خط پدافندی آمده اما نمی دانستم همان کسی است که من به او لگد زده ام، تا این که یکی آمد و صدایش کرد، آقا مهدی، برادر زین الدین!

تمام تنم یخ کرد. پتو را روی سرم کشیدم تا شناخته نشوم.حسابی خجالت کشیدم ولی شهید زین الدین بلند شد و بدون این که به روی خودش بیاورد، رفت. بعد از نیم ساعت آمد و دوباره سرجایش خوابید، انگار نه انگار. اگر من به جایش بودم، لااقل آن لگد را یک جوری تلافی می کردم. همیشه همین طور بود و ترجیح می داد با گذشت، آدم را خجالت زده کند تا این که چیزی بگوید

بسم الله الرحمن الرحیم
حسبنا الله و نعم الوکیل ... آل عمران 173...پشت و پناه ما خداست و چه پشت و پناه خوبی.
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط خادم شهدا ، هُدهُد صبا ، zeinab ، hamed
۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۱۴ عصر
ارسال: #33
Lightbulb RE: خاطراتی سبز از یاد شهیدان
بسم الله.سلام
بدانیدتنها راهی که میتوانید با ان برای خودافتخار جاویدان مهیا کنید اطاعت مطلق شما از ولایت فقیه است.فراموش نکنید که بزرگترین جهاد...جهاد بانفس است.با نفس مبارزه نماییدوازوسوسه هاسی شیطان بگریزیدوبه خدا بپیوندید.(شهیدعلی محمودوند)
خیلی گشته بودیم نه پلاکی نه کارتی چیزی همراهش نبود لباس فرم سپاه به تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.خوب که دقت کردم.دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده.خاک وگل ها را پاک کردم.دیگر نیازی نبوددنبال پلاکش بگردیم.روی عقیق نوشته بود"به یاد شهدای گمنام"
ExclamationExclamationExclamation
برای شادی ارواح پاک همه شهداصلوات.Rose

"حسبی الله ونعم الوکیل ولاحول ولا قوة الا بالله ولا اله الا انت سبحـانک انی کُنتُ من الظالمین"
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا ، منتظر ، safirashgh ، hamed ، zeinab
۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۰ عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ ۰۹:۲۴ عصر، توسط safirashgh.)
ارسال: #34
RE: شمیم خاطره
بسم الله الرحمن الرحیم



mall">
[تصویر:  1_m-shafiee.jpg]
نام ونام خانوادگی :محمدرضا شفیعی
بچه محل : بی بی فاطمه معصومه سلام الله علیها
مدت زمان بودن بدن زیر خاک وبرگشت به وطن : 16سال
بعد از تبادل اسرا، حالا نوبت جنازه‌ها بود. قرار شد حتی استخوان‌های شهدا را تحویل بدهند. عراقی‌ها رفتند سراغ قبرها. یكی هم محمدرضا بود. مشغول شدند. با بیل و كلنگ خاك‌ها را كنار زدند، اما... بیچاره بودند در كفرشان. بیچاره‌تر شدند. محمدرضا صحیح و سالم بود. به فكر چهار تكه استخوان بودند و حالا بدن محمدرضا سالم بود. موهایش، پوستش، مژه‌اش، زخم تنش...، انگار محمدرضا چند دقیقه پیش شهید شده. فقط چند دقیقه قبل. عكس‌ها و مدارك را مطابقت كردند. اما جنازه چقدر سالم بود. دشمن به یقین رسید در كفر و جهنم رفتنش. خبر به گوش صدام رسید. دستور داد جنازه را تحویل ندهند. آبرو كه نداشت. محمدرضا رسواترش می‌كرد. سه ماه محمدرضا را (به دستور صدام) زیر آفتاب داغ عراق گذاشتند تا شرمندة مولایش موسی بن‌جعفر(ع) نباشد. هیچ اتفاقی نیفتاد. پودر تجزیه روی بدن و صورت محمدرضا ریختند. نه سوخت و نه پودر شد. فقط كمی تغییر كرد. سفید بود رنگش. سبزه بامزه شد.
بدبختی و شقاوت شده بود خوره به جانشان افتاده بود. صلیب سرخ در جریان بود و ایران هم مدرك داشت. مجبور شدند كه محمدرضا را تحویل بدهند؛
«و مكروا مكروالله والله خیر الماكرین».

در قول مادر:
علت طراوت بدن بعد از 16 سال
محمدرضا در زیارت عاشورا و عزاداری‌هایش اشك‌هایش را به بدنش می‌مالید و با چفیه پاك نمی‌كرد. تمام جمعه‌ها غسل جمعه‌اش ترك نمی‌شد. حتی آب خوردن جیره‌بندی‌اش را هم نگه می‌داشت تا غسل جمعه بكند.


بسم الله الرحمن الرحیم
حسبنا الله و نعم الوکیل ... آل عمران 173...پشت و پناه ما خداست و چه پشت و پناه خوبی.
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط خادم شهدا ، منتظر ، هُدهُد صبا ، hamed ، zeinab
۲۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۲۸ صبح
ارسال: #35
Smile RE: شمیم خاطره
روحمون با یادشون شاد...
داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش
گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .
اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده.

Roseدر انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشیدArrow
من یک اخراجی هستم
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط هُدهُد صبا ، خادم شهدا
۲۵ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۰۹ عصر
ارسال: #36
Rainbow RE: شمیم خاطره
روایتی ناگفته از شهید مهدی باکری :
می‌گفت: پای نقشه عملیات نشسته بودیم برای تقسیم بندی مناطق بین لشکرها،، جاهایی که از همه سخت‌تر و شهادت در آنها قطعی بود را "آقا مهدی" انتخاب می‌کرد. می‌گفت: حتی یک روز دیر به یک جلسه آمد و مناطق تقسیم شده بود و جای آسانی به "بچه‌های آقا مهدی" رسیده بود، با عصبانیت زد زیر نقشه و گفت: "از اول تقسیم بندی کنید.."

Roseدر انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشیدArrow
من یک اخراجی هستم
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط خادم شهدا ، هُدهُد صبا
۲۵ اسفند ۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ ۱۱:۵۸ عصر، توسط هُدهُد صبا.)
ارسال: #37
RE: شمیم خاطره
ويژگيهاي اخلاقي شهيد اسماعيل دقايقي

در مطالعه و بالابردن آگاهي و معلومات خود جديت خاصي داشت و تا آخر عمر پربركتش از تحصيل دانش باز نماند. ايشان با استفاده از فرصتي كه برايش در قم و استان مركزي پيش آمده بود، در كنار وظيفه حساس و مهم فرماندهي و حفاظت از شخصيتها و كادرهاي انقلاب، به فراگيري ادبيات عرب، تفسير،‌ اخلاق و تاريخ اسلام پرداخت.

انس با قرآن از شاخصترين خصوصيت او بود. حتي در اوج مشكلات و گرفتاريها از تلاوت قرآن نيز غافل نمي‌شد. از همسر محترم ايشان نقل شده كه او سالي سه بار قرآن را ختم مي‌كرد.

روحيه‌اي كه بيش از هر خصيصه و صفت ديگر در تمامي مراحل زندگي بدان پايبند بود، پذيرش خطاي خود بود. بدين معني كه اگر احساس مي‌كرد كه با فعل و حركت خود در رابطه با فردي دچار خطا شده، هرچند كه از نظر مسئوليت و شرايط سني از طرف مقابل خود بالاتر بود، در صدد اعتراف به خطا بر مي‌آمد و از آن فرد پوزش مي‌طلبيد.

با افراد مختلف و خطاكار بشدت برخورد مي‌كرد و هميشه رعايت جوانب شرعي را در تنبيهات و برخوردها متذكر مي‌شد.

تواضع و فروتني او به نقل از همرزمانش چنان مشهود بود كه مثل يك بسيجي و يك رزمنده عادي در چادرها زندگي مي‌كرد. در كارها به آنان كمك مي‌كرد و در برخوردهايش خيلي‌ها تصور نمي‌كردند او فرمانده يگان باشد. در اولين برخورد با او، صفت تواضع زودتر از صفات ديگر جلوه‌گر مي‌شد. رزمندگان اسلام او را الگوي واقعي يك انسان مجاهد و وارسته مي‌دانستند.

با همه مسئوليتهاي سنگين و دشواري كه برعهده داشت هيچ‌گاه در چهره‌اش آثاري از خستگي يا كسالت ظاهر نبود. لبخند مداوم او در مقابله با سختيها براي همه نيروها درس بود.

در اوج ناملايمات و فشارها و نارساييها، برخورد شايسته‌اي با نيروهاي تحت امر داشت.

ايشان عموماً در كارها با نيروهاي خود مشورت مي‌كرد و به راي و نظر آنها توجهي خاص داشت.

صبر و حوصله و سعه صدر از صفات بارز وي بود. در مقابل تمام مشكلات و مسائل با شمشير صبر به مقابله برمي‌خواست.

خلوص و سكوت و وقارش در فرماندهي تحسين برانگيز بود. جاذبه او باعث شده بود كه در تمامي صحنه‌ها حتي در داخل خانواده رزمنگان از مكاني ويژه برخوردار شود. تدبير و كارداني وي موجب تقويت روزافزون جايگاه او در بين افراد شده بود.

شهيد دقايقي اين صفات را از تلاشهاي مجدانه‌اش در راه حق به دست آورده بود و اين همه را در تمامي مراحل زندگي و مراتب آن به همراه خود حفظ نمود.

در زندگي مادي خود مرحله ساده‌زيستي را پشت سر گذاشته بود و به بذل و ايثار توجهي خاص داشت و در مواقع ضروري حتي حقوق خود را جهت رفع نيازمنديهاي نيروهاي تحت امر خود خرج مي‌كرد.

او انساني بود كه در راه حفظ نظام مقدس جمهوري اسلامي دست از آلايشهاي دنيا شسته بود و دل به محبت حق سپرده بود.


آيا به آيات قرآن نمى‏انديشند يا [مگر] بر دل هايشان قفلهايى نهاده شده است؟
سوره محمد(ص)/ آیه 24
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed ، خادم شهدا
۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۳۸ عصر
ارسال: #38
RE: شمیم خاطره
بسم الله....
خاطره‌ی یكی از جانبازان قطع نخاعی دوران دفاع‌مقدس از مجروحیت و زنده ماندنش است.
سردار غلامحسین صفایی دراین باره گفت: در سال 1360 برای اولین بار به جبهه اعزام شدم و در «عملیات طریق‌القدس» در «تپه‌های الله‌اکبر» شهر «بستان» مسئول خط بودم. در اول شب که وارد خط شدیم و خط مقدم دشمن را تصرف کردیم، همان اول خط، تیر به پایم اصابت كرد و مجروح شدم و از نیروها عقب ماندم. نیروها رفتند و من تنها ماندم. برای اینكه حركت كنم تا حدودی جلوی خونریزی پایم را گرفتم و با همین مجروحیت عملیات را ادامه دادم. آخر عملیات با یکی از دوستانم رفتیم و به جایی رسیدیم که عراقی‌ها سنگرهای محکمی ساخته بودند و از داخل آن سنگرها به نیروهای ما تیراندازی می‌كردند.
من و دوستم هر کدام از یک طرف به سمت سنگر عراقی‌ها حمله و آن را تسخیر کردیم. نیروهای دشمن تسلیم شدند. در همان نزدیکی دیدم دوستم روی زمین افتاده است. او را برگرداندم و دیدم شهید شده است. بوسیدمش و چفیه‌ام را بر رویش انداختم و با او خداحافظی کردم. در کنار دوستم بودم که درد پایم را احساس ‌کردم. غروب بود و نزدیک اذان مغرب. گفتند با خودروی حمل مجروحان بروم.
سپاه زیاد رغبت نداشت من به جبهه برگردم به آنها گفتم خواهش می‌کنم اجازه دهید برگردم چرا که اگر مشغول می‌شدم اجازه بازگشت نمی‌دادند. به هر شکلی که بود اجازه برگشت گرفتم.
روز 17 بهمن‌ماه سال 60 بود. می‌دانستیم عراق در حال حمله به «چزابه» است. شب قبل آن روز در سنگر نماز خواندم و به همراه بچه‌ها دعای توسل طبق روال شب‌های قبل قرائت شد. ساعت 11 روز چند گلوله پی در پی از ناحیه چپ گردنم رد شد و من از بالای سنگر پایین افتادم و قطع نخاع شدم. در ابتدا فکر کردند که من شهید شده‌ام. شهید «مردانی» گفته بود جنازه صفایی را ببرید تا بچه‌ها نبینند چون روحیه آنها خراب می‌شود. مرا به همراه شهدا به حسینیه شهدا منتقل کرده بودند.
پنج تا شش ساعت از مجروحیتم می‌گذشت. زمانی که می‌خواستند شهدا را به اصطلاح بسته‌بندی کنند و عطر و گلاب بزنند و به شهر منتقل کنند فردی که این کار را انجام می‌داده است، می‌گوید: دیدم شکل و روی شما با بقیه شهدا فرق می‌كند بنابراین به بقیه گفتم که تو زنده‌ای. متأسفانه مرا از کاروان شهدا جدا و به بیمارستان منتقل كرده بودند. Rose
------------------------------------------------------
برای شادی روح شهدای عزیزمان وسلامتی جانبازان وآزادگان صلوات....

"حسبی الله ونعم الوکیل ولاحول ولا قوة الا بالله ولا اله الا انت سبحـانک انی کُنتُ من الظالمین"
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed
۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۲۷ عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۹ فروردين ۱۳۹۱ ۱۱:۰۰ صبح، توسط zeinab.)
ارسال: #39
RE: شمیم خاطره
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به یاران قرآنی

خاطره تفحص:هروقت از منطقه بر میگشتیم بطری آب من خالی بود،امابطری آب مجیدپازوکی پربود.تواون

حرارت لب به آب نمیزد.همیشه دنبال یه جای خاص بود.نزدیک ظهرروی یه تپه نشسته بودیم واطرافو نگاه

میکردیم که مجیدبلندشد.خیلی حالش عجیب بود.تاحالااینطوری ندیده بودیمش،مرتب میگفت پیداکردم،این

همون بلدوزره))یک خاکریزبودکه جلوش سیم خارداربود.روی سیم ها2شهیدافتاده بودند وپشت

سرشون14شهید.مجیدبعضی از اونارو به اسم میشناخت.جمجمه شهداروی زمین افتاده بود.مجیدبطری آب

رو برداشت،روی دندانهای جمجمه میریخت و گریه میکردومیگفت(بچه ها! ببخشیداون

شب بهتون آب ندادم.به خدانداشتم.تازه،آب براتون ضررداشت!...مجید روضه خوان شده بودو...

به نقل از موسسه روایت سیره شهدا
[تصویر:  656rxq8m22thbcazcb9ry3_1_.jpg]

((بسم الله))
عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست؟
عشق فرمود:فراق از همه دشوارتر است!

گل نرگس خدا كند كه بيايي...Heart
مولاي من برگ پاييزم، باتو مي ريزم.
التماس دعا
[تصویر:  txu6lvar7s7yuxtogq.jpg]
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط hamed
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان

بازگشت به بالابازگشت به محتوا