در خود شکسته...........
|
۶ دي ۱۳۸۹, ۱۱:۵۵ صبح
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
توی قطار نشسته ام و چشمهای من
بُهت این پنجره شکسته را هی قدم میزند که شکسته است در خود که گسسته است از خویش که رها شده است از این نبودن خود که هر لحظه و ساعت صورتی را بنگرد در میانهء خود آزاد ،رها و شکسته همچون خود من خودش را تکیده یافته در خود همچون خود من چه غربتی است شکسته ها رهایند چه غربتی است همه با هم و تنهایند پنجره مات نمیخواهم تصویر آنسویت را نمیخواهم تورا شکسته یافته ام همچون خویش من در خودم قطار پیر ناله کنان زوزه میکشد هی میرود و تو را جا مینهد که تو را یافته ام تنهاتر از تو که شکسته ام درون خودت همچون پنجره تنهاییت کوتاه همچون لحظه وداع همراهیت کوتاه تر است در لحظه ای جدا صورت خیس و غم آلود تو مات و گمشده و ناپیدا که من تو ام شکسته ام از رنج روزگار این تو منی نشسته ای بیرون از قطار که ما شده ایم یک تن شکسته و جدا همچون شیشهء در هم شکستهء قطار...!!! [[/color]امید وارم خدا پنجره باز اتاقت باشد |
|||
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
3 مهمان
3 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا




