غروب لحظه ایست...
|
۶ دي ۱۳۸۹, ۱۱:۲۵ صبح
ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
غروب لحظه ایست که تو محو شدی
و من در جستوجویت تا بارگاه جنون رفتم در زیر برق نگاه ها ذره ذره جاری شدم و تو ندیدی که چگونه به خودم زخم زدم و التماست کردم ببین که غروب بر من چه کرد اینک زخمی بر سینه دارم از یادگاری غروب..................... [[/color]امید وارم خدا پنجره باز اتاقت باشد |
|||
|
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان
1 مهمان
بازگشت به بالابازگشت به محتوا




