<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار گفتمان وب سایت ختم قرآن مجید - تمامی انجمن‌ها]]></title>
		<link>http://forum.ghorany.com/</link>
		<description><![CDATA[تالار گفتمان وب سایت ختم قرآن مجید - http://forum.ghorany.com]]></description>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 13:20:46 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[آیت الله بهجت]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1788.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 21:27:07 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1788.html</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://www.mtb.ir/images/stories/slidshwo/01.jpg" border="0" alt="[تصویر:  01.jpg]" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://www.mtb.ir/images/stories/slidshwo/01.jpg" border="0" alt="[تصویر:  01.jpg]" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شفاعت]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1787.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 11:19:48 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1787.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: microsoft sans serif;"><span style="font-weight: bold;">فلسفه شفاعت</span><br />
<br />
</span></span><span style="font-size: large;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: microsoft sans serif;"><br />
 </span></span><span style="font-size: large;"><span style="font-family: microsoft sans serif;"><a href="http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?LanguageID=1&amp;id=49626" target="_blank">شفاعت نه تشویق به گناه است و</a> نه چراغ سبز برای معاصی،نه عامل عقب افتادگی و نه چیزی شبیه پارتی بازی در جامعه های دنیای امروز،بلکه یک مسأله مهم تربیتی است که از جهات گوناگون آثار مثبت و ارزنده دارد، از جمله: <br />
 <br />
 الف) ایجاد امید و مبارزه با روح یأس:بسیار می شود که غلبه نفس سبب ارتکاب گناهان مهمی می شود و به دنبال آن روح یأس بر کسانی که مرتکب آن گناهان شده اند غلبه می کند.ولی امید به شفاعت اولیاء الله به آنها نوید می دهد که اگر همین جا متوقف شوند،و خود را اصلاح کنند، ممکن است گذشته آنها از طریق شفاعت نیکان و پاکان جبران گردد،بنابراین امید شفاعت به متوقف شدن گناه و بازگشت به سوی صلاح و تقوی کمک می کند!<br />
 <br />
 ب) ایجاد رابطه ای معنوی با اولیاء الله:شفاعت نیازمند به یک نوع ارتباط معنوی میان شفاعت کننده و شفاعت شونده است و به این ترتیب کسی که امید شفاعت را دارد موظف است در این جهان ارتباط معنوی با شخصی که انتظار دارد از او شفاعت کند برقرار سازد و این ارتباط در حقیقت یک نوع وسیله تربیت برای شفاعت شونده خواهد بود که او را به افکار و اعمال «شفاعت کننده» نزدیک می کند. <br />
 <br />
 ج) تحصیل شرایط شفاعت:در آیاتی که تفسیر آن را خواندیم شرایط مختلفی درباره شفاعت ذکر شده بود که از همه مهم تر اذن و اجازه پروردگار بود،مسلماً کسی که امید و انتظار شفاعت دارد،باید این اذن و اجازه را به نحوی فراهم سازد،یعنی کاری انجام دهد که محبوب و مطلوب خداست. <br />
 در آیه 28 انبیاء نیز آمده بود،تنها کسانی که مشمول بخشودگی از طریق شفاعت می شوند که به مقام ارتضاء (خشنودی خدا) برسند.و طبق آیه 87 مریم دارای عهد الهی هستند. <br />
 <br />
 بعلاوه در بعضی آیات پیشین ذکر شده بود که شفاعت شامل ظالمان نمی شود، به این ترتیب امیدواران شفاعت باید از صف ظالمان (ظلم به هر معنی که تفسیر شود) خارج گردند.<br />
<br />
</span></span></span></span></span></span><span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: microsoft sans serif;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;">[b]<span style="color: #008080;">حکمت شفاعت</span></span>[/b]<br />
 <br />
 </span></span><span style="font-family: microsoft sans serif;"><span style="font-size: large;"><br />
 </span></span><span style="font-family: microsoft sans serif;"><span style="font-size: large;"><a href="http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?LanguageID=1&amp;id=46901" target="_blank"><span style="color: #0000ff;">یکی از حکمت هایی که سبب شد تا خداوند،</span></a> اولیای الهی را در روز رستاخیز، واسطه و شفیع مغفرت و بخشش خود، به این افراد قرار دهد، همین رابطه معنوی و سنخیتی است که در دنیا میان آنان برقرار بوده است. زیرا این محبت، موجب تقویت رابطه معنوی با آنان می شود. محبت حقیقی، محب را شیفته محبوب کرده، موجب همسانی در عقاید، اخلاق و سلیقه ها می شود. محبت و مودّت حقیقی نسبت به پیامبر اکرم و امامان علیهم السلام، مانع ارتکاب گناه و دل بستگی ها و وابستگی های کاذب می شود. بر این اساس، محبت اولیای الهی، یکی از شرایط شفاعت آنان است تا انسان در پرتو آن محبت، از مغفرت، رحمت و لطف الهی بهره مند گردد.</span></span></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: microsoft sans serif;"><span style="font-weight: bold;">فلسفه شفاعت</span><br />
<br />
</span></span><span style="font-size: large;"><span style="font-size: large;"><span style="font-family: microsoft sans serif;"><br />
 </span></span><span style="font-size: large;"><span style="font-family: microsoft sans serif;"><a href="http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?LanguageID=1&amp;id=49626" target="_blank">شفاعت نه تشویق به گناه است و</a> نه چراغ سبز برای معاصی،نه عامل عقب افتادگی و نه چیزی شبیه پارتی بازی در جامعه های دنیای امروز،بلکه یک مسأله مهم تربیتی است که از جهات گوناگون آثار مثبت و ارزنده دارد، از جمله: <br />
 <br />
 الف) ایجاد امید و مبارزه با روح یأس:بسیار می شود که غلبه نفس سبب ارتکاب گناهان مهمی می شود و به دنبال آن روح یأس بر کسانی که مرتکب آن گناهان شده اند غلبه می کند.ولی امید به شفاعت اولیاء الله به آنها نوید می دهد که اگر همین جا متوقف شوند،و خود را اصلاح کنند، ممکن است گذشته آنها از طریق شفاعت نیکان و پاکان جبران گردد،بنابراین امید شفاعت به متوقف شدن گناه و بازگشت به سوی صلاح و تقوی کمک می کند!<br />
 <br />
 ب) ایجاد رابطه ای معنوی با اولیاء الله:شفاعت نیازمند به یک نوع ارتباط معنوی میان شفاعت کننده و شفاعت شونده است و به این ترتیب کسی که امید شفاعت را دارد موظف است در این جهان ارتباط معنوی با شخصی که انتظار دارد از او شفاعت کند برقرار سازد و این ارتباط در حقیقت یک نوع وسیله تربیت برای شفاعت شونده خواهد بود که او را به افکار و اعمال «شفاعت کننده» نزدیک می کند. <br />
 <br />
 ج) تحصیل شرایط شفاعت:در آیاتی که تفسیر آن را خواندیم شرایط مختلفی درباره شفاعت ذکر شده بود که از همه مهم تر اذن و اجازه پروردگار بود،مسلماً کسی که امید و انتظار شفاعت دارد،باید این اذن و اجازه را به نحوی فراهم سازد،یعنی کاری انجام دهد که محبوب و مطلوب خداست. <br />
 در آیه 28 انبیاء نیز آمده بود،تنها کسانی که مشمول بخشودگی از طریق شفاعت می شوند که به مقام ارتضاء (خشنودی خدا) برسند.و طبق آیه 87 مریم دارای عهد الهی هستند. <br />
 <br />
 بعلاوه در بعضی آیات پیشین ذکر شده بود که شفاعت شامل ظالمان نمی شود، به این ترتیب امیدواران شفاعت باید از صف ظالمان (ظلم به هر معنی که تفسیر شود) خارج گردند.<br />
<br />
</span></span></span></span></span></span><span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: microsoft sans serif;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;">[b]<span style="color: #008080;">حکمت شفاعت</span></span>[/b]<br />
 <br />
 </span></span><span style="font-family: microsoft sans serif;"><span style="font-size: large;"><br />
 </span></span><span style="font-family: microsoft sans serif;"><span style="font-size: large;"><a href="http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?LanguageID=1&amp;id=46901" target="_blank"><span style="color: #0000ff;">یکی از حکمت هایی که سبب شد تا خداوند،</span></a> اولیای الهی را در روز رستاخیز، واسطه و شفیع مغفرت و بخشش خود، به این افراد قرار دهد، همین رابطه معنوی و سنخیتی است که در دنیا میان آنان برقرار بوده است. زیرا این محبت، موجب تقویت رابطه معنوی با آنان می شود. محبت حقیقی، محب را شیفته محبوب کرده، موجب همسانی در عقاید، اخلاق و سلیقه ها می شود. محبت و مودّت حقیقی نسبت به پیامبر اکرم و امامان علیهم السلام، مانع ارتکاب گناه و دل بستگی ها و وابستگی های کاذب می شود. بر این اساس، محبت اولیای الهی، یکی از شرایط شفاعت آنان است تا انسان در پرتو آن محبت، از مغفرت، رحمت و لطف الهی بهره مند گردد.</span></span></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[1عکس از مناجات یک کودک بیش از حد عرفانی ]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1786.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 10:31:06 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1786.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان خدا قوت<img src="images/smilies/clapping.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Clapping" title="Clapping" />ببخشید خجالت کشیدم اونجوری نگاه کردید <img src="images/smilies/cowboy.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Cowboy" title="Cowboy" /><br />
تو این تاپیک اول خودم یک عکس زیبا از یک کودک که بسیار زیبا دست به آسمان کرده رو قرار میدم و امیدوارم شما عکس های زیباتون رو در این طرح ها در اینجا قرار بدید <img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" /><br />
<br />
 <br />
   <div style="text-align: CENTER;">	<img src="http://noorportal.net/uploads/1390/60165_985.jpg" border="0" alt="[تصویر:  60165_985.jpg]" />   </div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان خدا قوت<img src="images/smilies/clapping.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Clapping" title="Clapping" />ببخشید خجالت کشیدم اونجوری نگاه کردید <img src="images/smilies/cowboy.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Cowboy" title="Cowboy" /><br />
تو این تاپیک اول خودم یک عکس زیبا از یک کودک که بسیار زیبا دست به آسمان کرده رو قرار میدم و امیدوارم شما عکس های زیباتون رو در این طرح ها در اینجا قرار بدید <img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" /><br />
<br />
 <br />
   <div style="text-align: CENTER;">	<img src="http://noorportal.net/uploads/1390/60165_985.jpg" border="0" alt="[تصویر:  60165_985.jpg]" />   </div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان خیلی کوتاه)>>>جسم های بزرگ ؛روح های کوچک]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1785.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 07:28:41 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1785.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><br />
سلام<br />
 به همه ی دوستان گلم و جفاتی عزیزم که امروز مثل اینکه سرو کلش پیدا نیست.<br />
<br />
اول برداشتی آزاد از حکایتی از گلستان سعدی لطفا مطالعه کنید لطفا<br />
<br />
جسم های بزرگ ؛ روح های کوچک...<br />
بچه که بود خیلی دلش می خواست مثل بزرگ تر ها باشد . <br />
دلش می خواست لباس هایش شبیه لباس بزرگ تر ها باشد .<br />
دلشنمی خواست چادر سفید گل گلی اش را سر کند یا کفش های کوچولوی قشنگ صورتیاش را پا کند . دلش می خواست مثل مادرش چادر مشکی سر کند و کفش های پاشنه بلند به پا . <br />
یکبار هم این کار را کرده بود؛ رفته بود چادر مادر را انداخته بود روی سرش وکفش های مادر را پوشیده بود . چند قدمی راه رفته بود و چادر زیر پاهایکوچکش گیر کرده بود و خورده بود زمین ...<br />
اماباز هم دست بردار نبود. کفش ها را نمی توانست کوچک کند تا اندازه ی پاهایشبشود ، اما چادر را می شد : قیچی را برداشته بود و افتاده بود به جانچادر...! بگذریم از اینکه مادر چقدر عصبانی شده بود.<br />
حالا بزرگ شده بود و داشت این ها را برای من تعریف می کرد .<br />
میگفت : «اون روز ها ، معنی بزرگ بودن برای من ،قد و قواره بزرگ داشتن ولباس بزرگ پوشیدن بود .اما حالا  که بزرگ شدم ، باز هم احساس بزرگی نمیکنم . <br />
الآن دیگه دلم می خواد روحم اون قدر بزرگ بشه که لباس های دنیایی براش کوچک بشه و لباس های بزرگ روحانی بپوشه.<br />
اون موقع حتما احساس بزرگی می کنم<br />
سراج:ارهخیلی از ماها تو این دنیای طوفانی سوار برکشتی زندگی هستیم و فکر می کنیمکه ناخدای قهاری هستیم برای اداره ی این کشتی غافل از اینکه با خدا بودنبهتر ازناخدا بودن در این دنیا است.<br />
<br />
جفاتی:سراج مطمئن هستی که تو حوزه علمیه نرفتی؟؟؟ صحبت ازچادر و روح اینجور چیزها میکنی خودمونیما ازاون  مذهبی های تیر هستی <br />
<br />
سراج:نه جفاتی جون راستی کجابودی پسر؟؟؟؟نگرانت بودم<br />
جفاتی(زیرلب):اره جون عمه نداشتت<br />
جفاتی:هیچی امروز حال نداشتم با جنیفر(دوست دختر جفاتی)دعوام شده بود حوصله سربه سر گذاشتنتو نداشتم <br />
<br />
سراج:راستیجفاتی جان منظور من ازاوردن چادر و روح مذهبی بودن نیست و این ها معیارهای مذهبی بودن نیست ولی بدون که این قصه رو به خاطر این گفتم که از زبانیکی شنیده بودم که الان تو این جامعه زندگی می کنه همه گرگ شدن و شهوت براشون ملاک شده اگه میخواستم کودکی رو که تو این زمونه زندگی می کنه نمی تونستم از لفظ ایرانی بودن تحسینش کنم چون ایرانی ها از زمان کورش پوششی شبیه چادر داشتنددرضمن الان خیلی از  مادرها چادر سرشون نمیکنن و به جای اینکه به بچه هاشوناین مسائل رو یاد بدن کشیدن رژ لبو اینجور چیزهارو بهشون یاد میدن ازنظرامروزی ها با کلاس و با شخصیت هستند غافل از اینکه غربی ها با تبلیغاتگسترده موفق شدن اصالت اصیل ایرانی رو از ما بگیرند و این چیزها رو جاکنندبگذریمبیا بریم پارک محلمون یکم اب وهوا عوض کنیم تو هم بگو ببینم چی شده من کهبهت روز اول گفتم اینکارو نکن خوب نیست اگه صبر می کردی انجلیاجولیا(مامان جفاتی)برات یه زن خوب میگرفت عجله کردی الان هم چوبشو میخوری عزیز<br />
جفاتی:خوب تو هم حالابهت رو دادم ها حالا ما یه اشتباه کردیم تو هم هی به رخ بکش<br />
<br />
سراج: باشه ببخشید پاشو بریم راستی دوستان مهربونم امیدوارم از خودن مطلب لذت برده باشید راستی خوشحال میشم نظرتونوراجب محتواش بدونم <br />
چندتا گل محمدی هم برای هدیه به شما در وبلاگم  گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد تا آپ بعد یاحق </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><br />
سلام<br />
 به همه ی دوستان گلم و جفاتی عزیزم که امروز مثل اینکه سرو کلش پیدا نیست.<br />
<br />
اول برداشتی آزاد از حکایتی از گلستان سعدی لطفا مطالعه کنید لطفا<br />
<br />
جسم های بزرگ ؛ روح های کوچک...<br />
بچه که بود خیلی دلش می خواست مثل بزرگ تر ها باشد . <br />
دلش می خواست لباس هایش شبیه لباس بزرگ تر ها باشد .<br />
دلشنمی خواست چادر سفید گل گلی اش را سر کند یا کفش های کوچولوی قشنگ صورتیاش را پا کند . دلش می خواست مثل مادرش چادر مشکی سر کند و کفش های پاشنه بلند به پا . <br />
یکبار هم این کار را کرده بود؛ رفته بود چادر مادر را انداخته بود روی سرش وکفش های مادر را پوشیده بود . چند قدمی راه رفته بود و چادر زیر پاهایکوچکش گیر کرده بود و خورده بود زمین ...<br />
اماباز هم دست بردار نبود. کفش ها را نمی توانست کوچک کند تا اندازه ی پاهایشبشود ، اما چادر را می شد : قیچی را برداشته بود و افتاده بود به جانچادر...! بگذریم از اینکه مادر چقدر عصبانی شده بود.<br />
حالا بزرگ شده بود و داشت این ها را برای من تعریف می کرد .<br />
میگفت : «اون روز ها ، معنی بزرگ بودن برای من ،قد و قواره بزرگ داشتن ولباس بزرگ پوشیدن بود .اما حالا  که بزرگ شدم ، باز هم احساس بزرگی نمیکنم . <br />
الآن دیگه دلم می خواد روحم اون قدر بزرگ بشه که لباس های دنیایی براش کوچک بشه و لباس های بزرگ روحانی بپوشه.<br />
اون موقع حتما احساس بزرگی می کنم<br />
سراج:ارهخیلی از ماها تو این دنیای طوفانی سوار برکشتی زندگی هستیم و فکر می کنیمکه ناخدای قهاری هستیم برای اداره ی این کشتی غافل از اینکه با خدا بودنبهتر ازناخدا بودن در این دنیا است.<br />
<br />
جفاتی:سراج مطمئن هستی که تو حوزه علمیه نرفتی؟؟؟ صحبت ازچادر و روح اینجور چیزها میکنی خودمونیما ازاون  مذهبی های تیر هستی <br />
<br />
سراج:نه جفاتی جون راستی کجابودی پسر؟؟؟؟نگرانت بودم<br />
جفاتی(زیرلب):اره جون عمه نداشتت<br />
جفاتی:هیچی امروز حال نداشتم با جنیفر(دوست دختر جفاتی)دعوام شده بود حوصله سربه سر گذاشتنتو نداشتم <br />
<br />
سراج:راستیجفاتی جان منظور من ازاوردن چادر و روح مذهبی بودن نیست و این ها معیارهای مذهبی بودن نیست ولی بدون که این قصه رو به خاطر این گفتم که از زبانیکی شنیده بودم که الان تو این جامعه زندگی می کنه همه گرگ شدن و شهوت براشون ملاک شده اگه میخواستم کودکی رو که تو این زمونه زندگی می کنه نمی تونستم از لفظ ایرانی بودن تحسینش کنم چون ایرانی ها از زمان کورش پوششی شبیه چادر داشتنددرضمن الان خیلی از  مادرها چادر سرشون نمیکنن و به جای اینکه به بچه هاشوناین مسائل رو یاد بدن کشیدن رژ لبو اینجور چیزهارو بهشون یاد میدن ازنظرامروزی ها با کلاس و با شخصیت هستند غافل از اینکه غربی ها با تبلیغاتگسترده موفق شدن اصالت اصیل ایرانی رو از ما بگیرند و این چیزها رو جاکنندبگذریمبیا بریم پارک محلمون یکم اب وهوا عوض کنیم تو هم بگو ببینم چی شده من کهبهت روز اول گفتم اینکارو نکن خوب نیست اگه صبر می کردی انجلیاجولیا(مامان جفاتی)برات یه زن خوب میگرفت عجله کردی الان هم چوبشو میخوری عزیز<br />
جفاتی:خوب تو هم حالابهت رو دادم ها حالا ما یه اشتباه کردیم تو هم هی به رخ بکش<br />
<br />
سراج: باشه ببخشید پاشو بریم راستی دوستان مهربونم امیدوارم از خودن مطلب لذت برده باشید راستی خوشحال میشم نظرتونوراجب محتواش بدونم <br />
چندتا گل محمدی هم برای هدیه به شما در وبلاگم  گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد تا آپ بعد یاحق </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آغاز ولایت امام زمان ]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1784.html</link>
			<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 20:22:41 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1784.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;"> </div><div style="text-align: CENTER;">    <img src="http://irupload.ir/images/i0qtxzbuhsbrckusoao2.jpg" border="0" alt="[تصویر:  i0qtxzbuhsbrckusoao2.jpg]" /></div><div style="text-align: CENTER;">	</div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">نهم ربیع الاول</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">سالروز آغاز ولایت و امامت و زعامت</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">آخرین سحاب رحمت و یگانه ذریه ذخیره دودمان آل طاها،</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">حضرت مهـدی مـوعـود (عج)</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;"><br />
بر منتظران و چشم انتظــاران ظهــورش تبریک و تهنیت باد.<br />
</span></div><div style="text-align: CENTER;">	</div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;"><br />
<a href="http://zohure-mehr.blogfa.com/" target="_blank"><img src="http://irupload.ir/images/y20o3qlf4thpm3ti6sk.gif" border="0" alt="[تصویر:  y20o3qlf4thpm3ti6sk.gif]" /></a><br />
</span></div><div style="text-align: CENTER;">	</div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">سامره امشب تماشایی شده</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">جنت گل هـای زهرایی شده</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">لحظه لحظه، دسته دسته از فلک</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">همچو باران از سمـا بارد ملک</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">می زنند از شوق دائم بال و پر</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">در حضـور حجت ثانـی عشر</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">ملک هستی در یم شادی گم است</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">بعثت است این، یا غدیر دوم است</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">یوسف زهرا بـه دست داورش</span></div>
   <span style="font-weight: bold;">									  </span><span style="font-weight: bold;">																		   می نهد تاج امـامت بـر سرش<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;"> </span><br />
<span style="font-weight: bold;"> <br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;"> </div><div style="text-align: CENTER;">    <img src="http://irupload.ir/images/i0qtxzbuhsbrckusoao2.jpg" border="0" alt="[تصویر:  i0qtxzbuhsbrckusoao2.jpg]" /></div><div style="text-align: CENTER;">	</div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">نهم ربیع الاول</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">سالروز آغاز ولایت و امامت و زعامت</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">آخرین سحاب رحمت و یگانه ذریه ذخیره دودمان آل طاها،</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">حضرت مهـدی مـوعـود (عج)</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;"><br />
بر منتظران و چشم انتظــاران ظهــورش تبریک و تهنیت باد.<br />
</span></div><div style="text-align: CENTER;">	</div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;"><br />
<a href="http://zohure-mehr.blogfa.com/" target="_blank"><img src="http://irupload.ir/images/y20o3qlf4thpm3ti6sk.gif" border="0" alt="[تصویر:  y20o3qlf4thpm3ti6sk.gif]" /></a><br />
</span></div><div style="text-align: CENTER;">	</div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">سامره امشب تماشایی شده</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">جنت گل هـای زهرایی شده</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">لحظه لحظه، دسته دسته از فلک</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">همچو باران از سمـا بارد ملک</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">می زنند از شوق دائم بال و پر</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">در حضـور حجت ثانـی عشر</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">ملک هستی در یم شادی گم است</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">بعثت است این، یا غدیر دوم است</span></div><div style="text-align: CENTER;">    <span style="font-weight: bold;">یوسف زهرا بـه دست داورش</span></div>
   <span style="font-weight: bold;">									  </span><span style="font-weight: bold;">																		   می نهد تاج امـامت بـر سرش<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;"> </span><br />
<span style="font-weight: bold;"> <br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فرمایشات امام خمینی در خصوص انقلاب]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1783.html</link>
			<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 16:53:28 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1783.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><br />
</span></span><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران</span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">اندیشه باور شد، در امتداد باران</span></span><br />
<br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">بر صخره‏های همّت جوشیده خون غیرت</span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">بانگ سرود و وحدت آید زچشمه ساران</span></span><br />
<br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد</span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">بر پهندشت باور، خالی است جای یاران . . .</span></span><br />
<br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: medium;">اين پيروزي انقلاب ما پيروزيي بود كه به بركت اسلام </span></span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: medium;"> و گرايش به اسلام و با فرياد الله اكبر به دست آمد . </span></span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #0000cd;"> </span></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="color: #006400;"><span style="font-size: medium;">چشم دنيا به انقلاب ما معطوف است . </span></span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #006400;"> </span></span></span><br />
</div><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"><span style="color: DarkOrchid;">اين پيروزي ارتباط به من نداشت، </span></span></span></span>[/color]<br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"><span style="color: DarkOrchid;"> من يك طلبه هستم و نبايد اين را به من منتسب كنيد! </span></span></span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"><span style="color: DarkOrchid;"> پيروزي ارتباط به ملت هم نداشت، اين پيروزي مربوط به خدا بود </span></span></span></span></span>.<br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"><span style="color: DarkOrchid;"> <span style="color: Magenta;"></span></span></span></span></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;"><span style="color: darkgreen;"><span style="font-weight: bold;">فجر انقلاب ، دميدن خورشيد استقلال و آزادي است . <br />
<br />
</span></span></span></span></span><span style="font-family: Arial;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: DarkGreen;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #800080;">پیروزی انقلاب مرهون فداکاریهای دلاورانه ملت ، خصوصاً شهیدان است .</span><br />
<br />
</span></span></span></span></span><span style="font-family: Arial;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: Green;"><span style="color: #0000cd;">جاويد باد پرچم پر افتخار الله اكبر، كه رمز پيروزي معجزه آساي ملت بزرگ ايران است .</span><br />
<br />
</span></span></span></span><span style="font-family: Arial;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: Green;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #483d8b;">هرچه انقلاب اسلامي دارد از بركت مجاهدت شهدا و ايثارگران است .</span><br />
<br />
</span></span></span></span></span><span style="font-family: Arial;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: darkgreen;"><span style="font-weight: bold;">دهه مبارکه فجر از ايام الله است.</span></span></span></span></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><br />
</span></span><div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران</span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">اندیشه باور شد، در امتداد باران</span></span><br />
<br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">بر صخره‏های همّت جوشیده خون غیرت</span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">بانگ سرود و وحدت آید زچشمه ساران</span></span><br />
<br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد</span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;">بر پهندشت باور، خالی است جای یاران . . .</span></span><br />
<br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: medium;">اين پيروزي انقلاب ما پيروزيي بود كه به بركت اسلام </span></span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="color: #0000cd;"><span style="font-size: medium;"> و گرايش به اسلام و با فرياد الله اكبر به دست آمد . </span></span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #0000cd;"> </span></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="color: #006400;"><span style="font-size: medium;">چشم دنيا به انقلاب ما معطوف است . </span></span></span><br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #006400;"> </span></span></span><br />
</div><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"><span style="color: DarkOrchid;">اين پيروزي ارتباط به من نداشت، </span></span></span></span>[/color]<br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"><span style="color: DarkOrchid;"> من يك طلبه هستم و نبايد اين را به من منتسب كنيد! </span></span></span></span></span><br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"><span style="color: DarkOrchid;"> پيروزي ارتباط به ملت هم نداشت، اين پيروزي مربوط به خدا بود </span></span></span></span></span>.<br />
<span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"><span style="color: DarkOrchid;"> <span style="color: Magenta;"></span></span></span></span></span></span><br />
<br />
<span style="font-family: Arial;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;"><span style="color: darkgreen;"><span style="font-weight: bold;">فجر انقلاب ، دميدن خورشيد استقلال و آزادي است . <br />
<br />
</span></span></span></span></span><span style="font-family: Arial;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: DarkGreen;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #800080;">پیروزی انقلاب مرهون فداکاریهای دلاورانه ملت ، خصوصاً شهیدان است .</span><br />
<br />
</span></span></span></span></span><span style="font-family: Arial;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: Green;"><span style="color: #0000cd;">جاويد باد پرچم پر افتخار الله اكبر، كه رمز پيروزي معجزه آساي ملت بزرگ ايران است .</span><br />
<br />
</span></span></span></span><span style="font-family: Arial;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: Green;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #483d8b;">هرچه انقلاب اسلامي دارد از بركت مجاهدت شهدا و ايثارگران است .</span><br />
<br />
</span></span></span></span></span><span style="font-family: Arial;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: darkgreen;"><span style="font-weight: bold;">دهه مبارکه فجر از ايام الله است.</span></span></span></span></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شيعه از ديدگاه امام حسن عسكرى (عليه السلام)]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1782.html</link>
			<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 16:37:27 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1782.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">از ديدگاه امام يازدهم هر كس كه بنام شيعه خوانده شود ولى اوصاف و ويژگيهاى يك شيعه حقيقى و واقعى را دارا نباشد، شيعه شمرده نمى‏شود. شيعه واقعى كسانى هستند كه همچون رهبران دينى خويش در نهضت خدمت رسانى به مردم و برادران دينى خويش فعّال و كوشا باشند و به دستورات و نواهى الهى پاى بند باشند چنان كه حضرت عسكرى در كلام زيبا و دلنشين خود درباره تعريف شيعه مى‏فرمايد:</span><br />
<br />
<span style="color: #0000cd;">«شيعة عَلِّىٍ هُمُ الّذين يؤثِرُونَ اِخوانَهم عَلى اَنفُسِهِم وَ لَو كانَ بِهِم خصاصَةٌ وَ هُمُ الَّذينَ لايَراهُمُ اللّه حَيثُ نَهاهُم وَ لا يَفقَدُهُم حَيثُ اَمرَهُم، وَ شيعَةُ عَلِىٍّ هم الَّذينَ يَقتَدُون بِعَلىٍ فى اكرامِ اِخوانِهُم المُؤمِنين(4)؛</span><br />
<br />
<span style="color: #0000cd;">يعني پيروان و شيعيان على (عليه السلام) كسانى هستند كه برادران (دينى) خود را بر خويش مقدم مى ‏دارند گرچه خودشان نيازمند باشند و شيعيان على (عليه السلام) كسانى هستند كه از آن‏چه خداوند نهى كرده دورى مى‏كنند و به آنچه امر نموده عمل مى‏كنند و آنان در تكريم و احترام برادران مؤمن خود به على(عليه السلام) اقتدا مى‏ نمايند.</span><br />
<br />
<span style="color: #006400;">و در جاى ديگر درباره نشانه‏ هاى شيعيان فرمودند:</span><br />
<span style="color: #006400;">«علامات المؤمنين خمسٌ صلاة الاحدى و الخمسين و زيارة الاربعين و التختم فى اليمين و تعفير الجبين و الجهر ببسم اللّه الرحمن الرحيم(5)،</span><br />
<br />
<span style="color: #006400;">نشانه‏ هاى مؤمنان (شيعيان) پنچ چيز است:</span><br />
<span style="color: #006400;">خواندن پنجاه و يك ركعت نماز در هر روز (17 ركعت واجب و 34 ركعت نافله)</span><br />
<span style="color: #006400;">زيارت اربعين امام حسين(عليه السلام)</span><br />
<span style="color: #006400;">داشتن انگشتر در دست راست،</span><br />
<span style="color: #006400;">و ساييدن پيشانى به خاك</span><br />
<span style="color: #006400;">و بلند خواندن بسم اللّه الرحمن الرحيم (در نمازها).</span><br />
<br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"> <span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">پى‏نوشت‏ها:</span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"> </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"> <span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">1.مسعودى و على بن عيسى اربلى تولد حضرت را در سال 231 ق دانسته‏اند. </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"> </span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">2.اصول كافى، ج 1، ص 503. </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"> <span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">3.شيخ عباس قمى، الانوار البهية، ص 151. </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"> </span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">4.محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 5، ص 231. </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"> <span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">5.بحارالانوار، ج 95، ص 348 و مصباح المتهجد، ص 787، روضة الواعظين، ج 1، ص 195. </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">از ديدگاه امام يازدهم هر كس كه بنام شيعه خوانده شود ولى اوصاف و ويژگيهاى يك شيعه حقيقى و واقعى را دارا نباشد، شيعه شمرده نمى‏شود. شيعه واقعى كسانى هستند كه همچون رهبران دينى خويش در نهضت خدمت رسانى به مردم و برادران دينى خويش فعّال و كوشا باشند و به دستورات و نواهى الهى پاى بند باشند چنان كه حضرت عسكرى در كلام زيبا و دلنشين خود درباره تعريف شيعه مى‏فرمايد:</span><br />
<br />
<span style="color: #0000cd;">«شيعة عَلِّىٍ هُمُ الّذين يؤثِرُونَ اِخوانَهم عَلى اَنفُسِهِم وَ لَو كانَ بِهِم خصاصَةٌ وَ هُمُ الَّذينَ لايَراهُمُ اللّه حَيثُ نَهاهُم وَ لا يَفقَدُهُم حَيثُ اَمرَهُم، وَ شيعَةُ عَلِىٍّ هم الَّذينَ يَقتَدُون بِعَلىٍ فى اكرامِ اِخوانِهُم المُؤمِنين(4)؛</span><br />
<br />
<span style="color: #0000cd;">يعني پيروان و شيعيان على (عليه السلام) كسانى هستند كه برادران (دينى) خود را بر خويش مقدم مى ‏دارند گرچه خودشان نيازمند باشند و شيعيان على (عليه السلام) كسانى هستند كه از آن‏چه خداوند نهى كرده دورى مى‏كنند و به آنچه امر نموده عمل مى‏كنند و آنان در تكريم و احترام برادران مؤمن خود به على(عليه السلام) اقتدا مى‏ نمايند.</span><br />
<br />
<span style="color: #006400;">و در جاى ديگر درباره نشانه‏ هاى شيعيان فرمودند:</span><br />
<span style="color: #006400;">«علامات المؤمنين خمسٌ صلاة الاحدى و الخمسين و زيارة الاربعين و التختم فى اليمين و تعفير الجبين و الجهر ببسم اللّه الرحمن الرحيم(5)،</span><br />
<br />
<span style="color: #006400;">نشانه‏ هاى مؤمنان (شيعيان) پنچ چيز است:</span><br />
<span style="color: #006400;">خواندن پنجاه و يك ركعت نماز در هر روز (17 ركعت واجب و 34 ركعت نافله)</span><br />
<span style="color: #006400;">زيارت اربعين امام حسين(عليه السلام)</span><br />
<span style="color: #006400;">داشتن انگشتر در دست راست،</span><br />
<span style="color: #006400;">و ساييدن پيشانى به خاك</span><br />
<span style="color: #006400;">و بلند خواندن بسم اللّه الرحمن الرحيم (در نمازها).</span><br />
<br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"> <span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">پى‏نوشت‏ها:</span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"> </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"> <span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">1.مسعودى و على بن عيسى اربلى تولد حضرت را در سال 231 ق دانسته‏اند. </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"> </span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">2.اصول كافى، ج 1، ص 503. </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"> <span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">3.شيخ عباس قمى، الانوار البهية، ص 151. </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;"> </span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">4.محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 5، ص 231. </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #0000cd;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: tahoma;"> <span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: Microsoft Sans Serif;">5.بحارالانوار، ج 95، ص 348 و مصباح المتهجد، ص 787، روضة الواعظين، ج 1، ص 195. </span></span></span></span></span></span><span style="font-size: medium;"><br />
</span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حجــــــاب و زن در اندیشه مطهّر]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1781.html</link>
			<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 07:32:23 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1781.html</guid>
			<description><![CDATA[ســــــــــــلام یــــــــــــــــاران قرآنــــــــــــی عــــــــزیز<img src="images/smilies/heart.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Heart" title="Heart" /><br />
  مدتـــــــــی هستش که  کتابی رو تحت عنوان:حجــــــاب و زن در اندیشه مطهّر  رو میخونم که سخنان شهید مطهری در باب حجاب و زن هستش که به اهتمام عبدالمجیددشتی برازجانی گردآوری شده و به صورت یک کتابچه ای انتشار گشته<br />
 انتشارات این کتاب:نشر حماسه<br />
 من مطالب این کتاب رو در اینجا براتــــــــــــــون میذارم<br />
 امیدوارم که مورد اســـــــــــتفاده شما قرار بگیـره و به بعضی از سوالاتتون که عمدتا در ذهن هممون نقش میبنده برسین<br />
 <br />
 <hr />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: xx-large;"><span style="color: #483d8b;"><img src="http://www.rohama.org/files/fa/news/1389/2/12/7331_934.jpg" border="0" alt="[تصویر:  7331_934.jpg]" /></span></span></span></div> <span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: xx-large;"><span style="color: #483d8b;">بخش</span> <span style="color: #9370db;">اول</span></span></span><br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #dda0dd;"><span style="font-size: x-large;">حجاب</span></span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"></span> <br />
 <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #ff69b4;"><span style="font-size: large;">اصل اول</span></span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">حیا و عفاف و ستر و پوشش تدبیری است که خود زن با یک نوع الهام برای گرانبها کردن خود و حفظ موقعیت خود در برابر مرد به کار برده است.زن با هوش فطری و با یک حس مخصوص به خود دریافته است که از لحاظ جسمی نمی تواند با مرد برابری کند و اگر بخواهد در میدان زندگی با مرد پنجه نرم کند از عهده زور بازوی مرد بر نمب آید,و از طرف دیگر نقطه ضعف مرد را در همان نیازی یافته است که خلقت در وجود مرد نهاده است که او را مظهر عشق و طلب,و زن را مظهر معشوقیت و مطلوبیت قرار داده است.در طبیعت,جنس نر گیرنده و دنبال کننده آفریده شده است.</span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">وقتی که زن مقام و موقع خود را در برابر مرد یافت و نقطه ضعف مرد را در برابر خود دانست همانطور که متوسل به زیور و خودآرائی و تجمل شد که از آن راه مرد را تصاحب کند,متوسل به دور نگه داشتن خود از دسترس مرد نیز شد.دانست نباید خود را رایگان کند,بلکه بایست آتش عشق و طلب او را تیزتر کند و درنتیجه مقام و موقع خود را بالا برد.</span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">(کتاب مسئله حجاب,ص 62)</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ســــــــــــلام یــــــــــــــــاران قرآنــــــــــــی عــــــــزیز<img src="images/smilies/heart.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Heart" title="Heart" /><br />
  مدتـــــــــی هستش که  کتابی رو تحت عنوان:حجــــــاب و زن در اندیشه مطهّر  رو میخونم که سخنان شهید مطهری در باب حجاب و زن هستش که به اهتمام عبدالمجیددشتی برازجانی گردآوری شده و به صورت یک کتابچه ای انتشار گشته<br />
 انتشارات این کتاب:نشر حماسه<br />
 من مطالب این کتاب رو در اینجا براتــــــــــــــون میذارم<br />
 امیدوارم که مورد اســـــــــــتفاده شما قرار بگیـره و به بعضی از سوالاتتون که عمدتا در ذهن هممون نقش میبنده برسین<br />
 <br />
 <hr />
<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: xx-large;"><span style="color: #483d8b;"><img src="http://www.rohama.org/files/fa/news/1389/2/12/7331_934.jpg" border="0" alt="[تصویر:  7331_934.jpg]" /></span></span></span></div> <span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: xx-large;"><span style="color: #483d8b;">بخش</span> <span style="color: #9370db;">اول</span></span></span><br />
  <br />
 <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #dda0dd;"><span style="font-size: x-large;">حجاب</span></span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"></span> <br />
 <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #ff69b4;"><span style="font-size: large;">اصل اول</span></span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">حیا و عفاف و ستر و پوشش تدبیری است که خود زن با یک نوع الهام برای گرانبها کردن خود و حفظ موقعیت خود در برابر مرد به کار برده است.زن با هوش فطری و با یک حس مخصوص به خود دریافته است که از لحاظ جسمی نمی تواند با مرد برابری کند و اگر بخواهد در میدان زندگی با مرد پنجه نرم کند از عهده زور بازوی مرد بر نمب آید,و از طرف دیگر نقطه ضعف مرد را در همان نیازی یافته است که خلقت در وجود مرد نهاده است که او را مظهر عشق و طلب,و زن را مظهر معشوقیت و مطلوبیت قرار داده است.در طبیعت,جنس نر گیرنده و دنبال کننده آفریده شده است.</span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">وقتی که زن مقام و موقع خود را در برابر مرد یافت و نقطه ضعف مرد را در برابر خود دانست همانطور که متوسل به زیور و خودآرائی و تجمل شد که از آن راه مرد را تصاحب کند,متوسل به دور نگه داشتن خود از دسترس مرد نیز شد.دانست نباید خود را رایگان کند,بلکه بایست آتش عشق و طلب او را تیزتر کند و درنتیجه مقام و موقع خود را بالا برد.</span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">(کتاب مسئله حجاب,ص 62)</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شیخ بهایی قاضی نمی شود ]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1780.html</link>
			<pubDate>Mon, 30 Jan 2012 19:10:51 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1780.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><div style="text-align: CENTER;">
 </div><span style="color: #b22222;"><span style="font-weight: bold;">روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: </span><br />
 </span><br />
 <span style="color: #b22222;"><span style="font-weight: bold;">دلم مى‏ خواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهم بلكه احقاق حق مردم بشود. </span><br />
 </span><br />
 <span style="color: #b22222;"><span style="font-weight: bold;">[b]شیخ بهایى</span> گفت: [/b]</span><br />
 <span style="color: #b22222;"><span style="font-weight: bold;">قربان من یك هفته مهلت مى ‏خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى كه پیش آمد خواهد كرد چنانچه بار هم اراده ملوكانه بر این نظر باقى باشد دست به كار شوم و الا به همان كار فرهنگ بپردازم. </span></span><br />
 <br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصاى خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى كه از آنجا مى ‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى كرد شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت: <br />
 </span></span><br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">اى بنده خدا من مى ‏دانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مى ‏كند، تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. لیكن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو. </span></span><br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">مردك با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچه‏ اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: </span></span><br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى ‏روم پیش شاه و قصدى دارم كه بعداً معلوم مى‏ شود. </span></span><br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل كرد عرض كرد: </span></span><br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">قبله گاه‏ها مى ‏خواهم كوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏ دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى ‏نمایند.<br />
ادامه دارد<br />
</span></span></span></span></span><hr />
شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست ؟<br />
<br />
شیخ بهایى گفت:<br />
<br />
من دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را هم بگذار كه زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مى ‏گوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت. حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!<br />
<br />
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند، جمعیت به قدرى بود كه راه عبور بر هر كس بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد كه از هر محلى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند.<br />
<br />
بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند، هر كدام به ترتیب گفتند: به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید!<br />
دیگرى گفت:<br />
خیلى وحشتناك بود ناگهان زمین دهان باز كرد و شیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد.<br />
سومى گفت:<br />
به تاج شاه قسم كه دیدم چگونه شیخ التماس مى‏ كرد و به درگاه خدا تضرع مى‏ نمود.<br />
<br />
چهارمى‏ گفت:<br />
خدا را شاهد مى ‏گیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینه‏ اش وارد مى ‏آمد از كاسه سر بیرون زده بود!<br />
<br />
به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى ‏كرد. عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت:<br />
<br />
بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى ‏شود شیخ بهایى گناهكار بوده است!<br />
<br />
وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت:<br />
قبله عالم. عقل و شعور مردم را دیدید؟<br />
شاه گفت:<br />
آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟<br />
شیخ عرض كرد:<br />
قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم.<br />
شاه گفت:<br />
بله ولى چطور؟<br />
شیخ گفت:<br />
من چگونه مى‏ توانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم.<br />
اما اگر امر مى‏ فرمایید ناگزیر به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏ آید و بر من حرفى نیست!<br />
<br />
شاه عباس گفت:<br />
چون مقام علمى تو را به دیده احترام نگاه كرده و مى ‏كنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر كه به كار فرهنگ مشغول باشى.<br />
<br />
از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار كشید و مقام شامخ علما را به حدى به درجه تعالى رسانید كه همه كس آنان را مورد تكریم و تعظیم قرار مى‏ داد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #000000;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;"><div style="text-align: CENTER;">
 </div><span style="color: #b22222;"><span style="font-weight: bold;">روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: </span><br />
 </span><br />
 <span style="color: #b22222;"><span style="font-weight: bold;">دلم مى‏ خواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهم بلكه احقاق حق مردم بشود. </span><br />
 </span><br />
 <span style="color: #b22222;"><span style="font-weight: bold;">[b]شیخ بهایى</span> گفت: [/b]</span><br />
 <span style="color: #b22222;"><span style="font-weight: bold;">قربان من یك هفته مهلت مى ‏خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى كه پیش آمد خواهد كرد چنانچه بار هم اراده ملوكانه بر این نظر باقى باشد دست به كار شوم و الا به همان كار فرهنگ بپردازم. </span></span><br />
 <br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصاى خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى كه از آنجا مى ‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى كرد شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت: <br />
 </span></span><br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">اى بنده خدا من مى ‏دانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مى ‏كند، تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. لیكن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو. </span></span><br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">مردك با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچه‏ اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: </span></span><br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى ‏روم پیش شاه و قصدى دارم كه بعداً معلوم مى‏ شود. </span></span><br />
 <br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل كرد عرض كرد: </span></span><br />
 <span style="font-size: large;"><span style="font-family: times new roman;">قبله گاه‏ها مى ‏خواهم كوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏ دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى ‏نمایند.<br />
ادامه دارد<br />
</span></span></span></span></span><hr />
شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست ؟<br />
<br />
شیخ بهایى گفت:<br />
<br />
من دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را هم بگذار كه زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مى ‏گوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت. حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!<br />
<br />
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند، جمعیت به قدرى بود كه راه عبور بر هر كس بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد كه از هر محلى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند.<br />
<br />
بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند، هر كدام به ترتیب گفتند: به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید!<br />
دیگرى گفت:<br />
خیلى وحشتناك بود ناگهان زمین دهان باز كرد و شیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد.<br />
سومى گفت:<br />
به تاج شاه قسم كه دیدم چگونه شیخ التماس مى‏ كرد و به درگاه خدا تضرع مى‏ نمود.<br />
<br />
چهارمى‏ گفت:<br />
خدا را شاهد مى ‏گیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینه‏ اش وارد مى ‏آمد از كاسه سر بیرون زده بود!<br />
<br />
به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى ‏كرد. عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت:<br />
<br />
بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى ‏شود شیخ بهایى گناهكار بوده است!<br />
<br />
وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت:<br />
قبله عالم. عقل و شعور مردم را دیدید؟<br />
شاه گفت:<br />
آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟<br />
شیخ عرض كرد:<br />
قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم.<br />
شاه گفت:<br />
بله ولى چطور؟<br />
شیخ گفت:<br />
من چگونه مى‏ توانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم.<br />
اما اگر امر مى‏ فرمایید ناگزیر به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏ آید و بر من حرفى نیست!<br />
<br />
شاه عباس گفت:<br />
چون مقام علمى تو را به دیده احترام نگاه كرده و مى ‏كنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر كه به كار فرهنگ مشغول باشى.<br />
<br />
از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار كشید و مقام شامخ علما را به حدى به درجه تعالى رسانید كه همه كس آنان را مورد تكریم و تعظیم قرار مى‏ داد.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[کتک زدن وحشتانک یک مرد توسط دختر پنج ساله]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1779.html</link>
			<pubDate>Mon, 30 Jan 2012 09:50:04 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1779.html</guid>
			<description><![CDATA[لطفا تا اخرش بخونید<br />
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !<br />
<br />
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و<br />
برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین<br />
 و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!<br />
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم<br />
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید<br />
هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....<br />
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و<br />
هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید<br />
که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه<br />
 برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین<br />
 مزاحم دیگران نشین و....<br />
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم<br />
 ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب<br />
این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ،<br />
 اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور<br />
 خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین!<br />
اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان،<br />
دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!<br />
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ،<br />
توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!<br />
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای<br />
زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!<br />
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!<br />
حتی بهم آدامس هم نفروخت!<br />
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!<br />
مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!...........................]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[لطفا تا اخرش بخونید<br />
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !<br />
<br />
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و<br />
برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین<br />
 و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!<br />
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم<br />
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید<br />
هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....<br />
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و<br />
هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید<br />
که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه<br />
 برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین<br />
 مزاحم دیگران نشین و....<br />
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم<br />
 ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب<br />
این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ،<br />
 اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور<br />
 خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین!<br />
اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان،<br />
دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!<br />
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ،<br />
توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!<br />
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای<br />
زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!<br />
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!<br />
حتی بهم آدامس هم نفروخت!<br />
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!<br />
مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!...........................]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[علت كم توفيقي شب زنده داري]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1778.html</link>
			<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 17:45:09 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1778.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #4682b4;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: large;">راز کم توفیقی شب زنده داری</span> </span></span></span><br />
 <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #4682b4;"><span style="font-size: small;"></span></span></span> <br />
 <br />
<span style="color: #4682b4;"><span style="font-size: small;">بسیاری از اوقات ممکن است ما علاقه بسیاری به امور معنوی و به دست آوردن رضای الهی داشته باشیم، به خاطر توفیق نداشتن یا کم توفیقی در بهره مندی از فضائل و اعمال صالح حسرت بخوریم؛ اما غافل از این که نسبت به اوقات توفیق و کارهیی که می توانسته ایم انجام دهیم، کوتاهی کرده ایم.<br />
<br />
نمونه روشن آن نماز شب است که واقعا نسبت به برکات عظیم آن شکی نداریم، دلمان هم می خواهد که نسبت به آن بسیار بهره مند باشیم، اما راز کم توفیقی نسبت به نماز شب عارفانه چیست؟<br />
<br />
بندگى روز، راه توفیق بیدارى شب<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">مرحوم «آیت الله بهجت» می فرماید: <br />
</span>«ما براى اوقات خواب خود افسوس مى ‏خوریم كه چرا براى نماز شب بیدار نمى ‏شویم.<br />
در صورتى كه اوقات بیدارى را به غفلت مى ‏گذرانیم!<br />
زیرا اگر در بیدارى، به توجّه و بندگى مشغول بودیم، توفیق بیدارى شب را نیز براى تهجّد و خواندن نافله‏ ى شب و تلاوت قرآن پیدا مى‏ كردیم.» (1)<br />
<br />
هوی و هوس، مانع نماز شب<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">شخص محترمی از «آیت الله بهاء الدینی» پرسید:</span> <br />
«نمی دانم چرا شب بیدار می شوم اما در رختخواب و بستر بیدارم و نمی توانم بلند شوم برای تهجد و نماز شب؟»<br />
آقا همانطور که سرش پایین بود و به زمین نگاه می کرد با ناراحتی فرمود: <br />
«هواها و هوسها غل و زنجیرمان کرده است.» <br />
آن فرد محترم از این گفته گریست. (2)<br />
<br />
چاره‏اى جز کاستن از لذتهاى مادى و جسمانى نیست<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">استاد شهید «آیت الله مطهری»، درک لذتهای معنوی همچون نماز شب عارفانه را منوط به این می داند که از لذّات مادی بکاهیم:<br />
</span>«اگر ما خودمان را غرق در لذات مادى دنیا كنیم، مثلا سرشب بنشینیم دور هم و شروع كنیم به گفتن و خندیدن و فرضاً غیبت هم نكنیم كه حرام است، صرفاً شوخیهاى مباح بكنیم، و بعد سفره را پهن كنیم و آنقدر بخوریم كه به قول طلبه‏ها حتّى‏ اذا بَلَغَ الْعِمامَةَ به عمامه برسد، نفس كشیدن برایمان دشوار شود،<br />
<br />
فكر و مزاج خودمان را خسته كنیم و بعد مثل یك مرده بیفتیم در رختخواب، آیا در این صورت توفیق پیدا مى‏كنیم كه سحر از دو ساعت مانده به طلوع صبح بلند شویم و بعد، از عمق روح خودمان‏ یارب یارب‏ بگوییم؟ اساساً بیدار نمى‏شویم و اگر هم بیدار شویم درست مثل مستى كه چند جام شراب خورده است تلوتلو مى‏خوریم.<br />
<br />
پس اگر انسان بخواهد لذتهاى معنوى و الهى را در این دنیا درك كند، چاره‏اى ندارد جز اینكه از لذتهاى مادى و جسمانى كسر كند....<br />
<br />
<br />
[شخصی که] سر سفره شام بنشیند و در حالى كه ظهر غذاهاى سنگین، انواع گوشتها، روغنهاى حیوانى و نباتى، انواع شیرینیها و انواع محرّك اشتهاها خورده است، تازه مقدارى سوپ بخورد تا اشتهایش تحریك بشود. این روح خود به خود مى‏میرد. این آدم نمى‏تواند در نیمه‏هاى شب بلند شود و اگر هم بلند شود نمى‏تواند از عبادت لذت ببرد.<br />
<br />
لهذا كسانى كه چنین توفیقاتى داشته‏اند- و ما چنین اشخاصى را دیده‏ایم- به لذتهاى مادى‏اى كه ما دل بسته‏ایم هیچ اعتنا ندارند.» (3)<br />
یادی از پدر بزرگوار استاد<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">استاد مطهری برای نمونه پدر گرامی اش را یاد می کند؛ البته این مطلب را در زمانی فرموده که پدرش از دنیا نرفته بود:<br />
</span><br />
«چه مانعى دارد كه من ذكر خیرى از پدر بزرگوار خودم بكنم. از وقتى كه یادم مى‏آید (حداقل از چهل سال پیش) من مى‏دیدم این مرد بزرگ و شریف هیچ وقت نمى‏گذاشت و نمى‏گذارد كه وقت خوابش از سه ساعت از شب گذشته تأخیر بیفتد. <br />
<br />
شام را سر شب مى‏خورَد و سه ساعت از شب گذشته مى‏خوابد و حداقل دو ساعت- و در شبهاى جمعه سه ساعت- به طلوع صبح مانده بیدار مى‏شود و حداقل قرآنى كه تلاوت مى‏كند یك جزء است؛ و با چه فراغت و آرامشى نماز شب‏ مى‏خواند! حالا تقریباً صد سال از عمرش مى‏گذرد و هیچ وقت من نمى‏بینم كه یك خواب ناآرام داشته باشد. <br />
<br />
و همان لذت معنوى است كه اینچنین نگهش داشته. یك شب نیست كه پدر و مادرش را دعا نكند. یك نامادرى داشته كه به او خیلى ارادتمند است و مى‏گوید كه او خیلى به من محبت كرده است؛ شبى نیست كه او را دعا نكند. <br />
<br />
یك شب نیست كه تمام خویشاوندان و ذى‏ حقّان و بستگان دور و نزدیكش را یاد نكند. اینها دل را زنده مى‏كند. آدمى كه بخواهد از چنین لذتى بهره‏مند شود، ناچار از لذتهاى مادى تخفیف مى‏دهد تا به آن لذت عمیقتر الهى معنوى برسد.» (4)<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برخی از اهل آخر الزمان<br />
</span><br />
<br />
برای حسن ختام این نوشتار، بخشی از روایت پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله است که آن حضرت ضمن مواعظ مفصلی خطاب به عبد الله بن مسعود، درباره برخی مردمان آخر الزمان فرمودند:<br />
«ای پسر مسعود! پس از من مردمى مى‏آیند كه غذاهاى لذیذ و رنگارنگ مى‏خورند و بر مركبهاى راهوار مى‏نشیند...<br />
<br />
بر مركب هوسها سوارند، نماز جماعت را رها مى‏سازند، از نماز شب و نمازهاى شبانه در خوابند، شبها در پى افراط در لذت و دنیا می دَوَند.<br />
<br />
خداوند تعالی می فرماید: فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا (5)؛ پس از خود نسلى به جاى نهادند كه نماز را ضایع ساختند و از شهوات پیروى كردند و به زودى گمراهى و عذاب را دیدار كنند.<br />
<br />
پسر مسعود! مَثل اینها چون «خر زهره» است كه رنگش زیبا ولى‏ مزه‏اش تلخ است؛ سخنانشان زیباست، و اعمالشان بیمارى شفاء ناپذیر مى‏باشد.» (6)<br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<span style="font-weight: bold;">پی نوشت ها:</span><br />
(1) پایگاه اطلاع رسانی آیت الله العظمی بهجت <br />
(2) پایگاه صالحین<br />
(3) مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهر� �، ج‏25، ص485 و 486، درك لذتهاى معنوى<br />
(4) مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهر� �، ج‏25، ص486، درك لذتهاى معنوى<br />
(5) سوره مریم، آیه 60<br />
(6) مكارم الأخلاق- ترجمه میر باقرى، ج‏2، موعظه رسول اكرم (ص) به ابن مسعود، ص412؛ الوافی / ج‏26 / 207 ؛ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏6، ص451 </span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #4682b4;"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: large;">راز کم توفیقی شب زنده داری</span> </span></span></span><br />
 <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #4682b4;"><span style="font-size: small;"></span></span></span> <br />
 <br />
<span style="color: #4682b4;"><span style="font-size: small;">بسیاری از اوقات ممکن است ما علاقه بسیاری به امور معنوی و به دست آوردن رضای الهی داشته باشیم، به خاطر توفیق نداشتن یا کم توفیقی در بهره مندی از فضائل و اعمال صالح حسرت بخوریم؛ اما غافل از این که نسبت به اوقات توفیق و کارهیی که می توانسته ایم انجام دهیم، کوتاهی کرده ایم.<br />
<br />
نمونه روشن آن نماز شب است که واقعا نسبت به برکات عظیم آن شکی نداریم، دلمان هم می خواهد که نسبت به آن بسیار بهره مند باشیم، اما راز کم توفیقی نسبت به نماز شب عارفانه چیست؟<br />
<br />
بندگى روز، راه توفیق بیدارى شب<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">مرحوم «آیت الله بهجت» می فرماید: <br />
</span>«ما براى اوقات خواب خود افسوس مى ‏خوریم كه چرا براى نماز شب بیدار نمى ‏شویم.<br />
در صورتى كه اوقات بیدارى را به غفلت مى ‏گذرانیم!<br />
زیرا اگر در بیدارى، به توجّه و بندگى مشغول بودیم، توفیق بیدارى شب را نیز براى تهجّد و خواندن نافله‏ ى شب و تلاوت قرآن پیدا مى‏ كردیم.» (1)<br />
<br />
هوی و هوس، مانع نماز شب<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">شخص محترمی از «آیت الله بهاء الدینی» پرسید:</span> <br />
«نمی دانم چرا شب بیدار می شوم اما در رختخواب و بستر بیدارم و نمی توانم بلند شوم برای تهجد و نماز شب؟»<br />
آقا همانطور که سرش پایین بود و به زمین نگاه می کرد با ناراحتی فرمود: <br />
«هواها و هوسها غل و زنجیرمان کرده است.» <br />
آن فرد محترم از این گفته گریست. (2)<br />
<br />
چاره‏اى جز کاستن از لذتهاى مادى و جسمانى نیست<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">استاد شهید «آیت الله مطهری»، درک لذتهای معنوی همچون نماز شب عارفانه را منوط به این می داند که از لذّات مادی بکاهیم:<br />
</span>«اگر ما خودمان را غرق در لذات مادى دنیا كنیم، مثلا سرشب بنشینیم دور هم و شروع كنیم به گفتن و خندیدن و فرضاً غیبت هم نكنیم كه حرام است، صرفاً شوخیهاى مباح بكنیم، و بعد سفره را پهن كنیم و آنقدر بخوریم كه به قول طلبه‏ها حتّى‏ اذا بَلَغَ الْعِمامَةَ به عمامه برسد، نفس كشیدن برایمان دشوار شود،<br />
<br />
فكر و مزاج خودمان را خسته كنیم و بعد مثل یك مرده بیفتیم در رختخواب، آیا در این صورت توفیق پیدا مى‏كنیم كه سحر از دو ساعت مانده به طلوع صبح بلند شویم و بعد، از عمق روح خودمان‏ یارب یارب‏ بگوییم؟ اساساً بیدار نمى‏شویم و اگر هم بیدار شویم درست مثل مستى كه چند جام شراب خورده است تلوتلو مى‏خوریم.<br />
<br />
پس اگر انسان بخواهد لذتهاى معنوى و الهى را در این دنیا درك كند، چاره‏اى ندارد جز اینكه از لذتهاى مادى و جسمانى كسر كند....<br />
<br />
<br />
[شخصی که] سر سفره شام بنشیند و در حالى كه ظهر غذاهاى سنگین، انواع گوشتها، روغنهاى حیوانى و نباتى، انواع شیرینیها و انواع محرّك اشتهاها خورده است، تازه مقدارى سوپ بخورد تا اشتهایش تحریك بشود. این روح خود به خود مى‏میرد. این آدم نمى‏تواند در نیمه‏هاى شب بلند شود و اگر هم بلند شود نمى‏تواند از عبادت لذت ببرد.<br />
<br />
لهذا كسانى كه چنین توفیقاتى داشته‏اند- و ما چنین اشخاصى را دیده‏ایم- به لذتهاى مادى‏اى كه ما دل بسته‏ایم هیچ اعتنا ندارند.» (3)<br />
یادی از پدر بزرگوار استاد<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">استاد مطهری برای نمونه پدر گرامی اش را یاد می کند؛ البته این مطلب را در زمانی فرموده که پدرش از دنیا نرفته بود:<br />
</span><br />
«چه مانعى دارد كه من ذكر خیرى از پدر بزرگوار خودم بكنم. از وقتى كه یادم مى‏آید (حداقل از چهل سال پیش) من مى‏دیدم این مرد بزرگ و شریف هیچ وقت نمى‏گذاشت و نمى‏گذارد كه وقت خوابش از سه ساعت از شب گذشته تأخیر بیفتد. <br />
<br />
شام را سر شب مى‏خورَد و سه ساعت از شب گذشته مى‏خوابد و حداقل دو ساعت- و در شبهاى جمعه سه ساعت- به طلوع صبح مانده بیدار مى‏شود و حداقل قرآنى كه تلاوت مى‏كند یك جزء است؛ و با چه فراغت و آرامشى نماز شب‏ مى‏خواند! حالا تقریباً صد سال از عمرش مى‏گذرد و هیچ وقت من نمى‏بینم كه یك خواب ناآرام داشته باشد. <br />
<br />
و همان لذت معنوى است كه اینچنین نگهش داشته. یك شب نیست كه پدر و مادرش را دعا نكند. یك نامادرى داشته كه به او خیلى ارادتمند است و مى‏گوید كه او خیلى به من محبت كرده است؛ شبى نیست كه او را دعا نكند. <br />
<br />
یك شب نیست كه تمام خویشاوندان و ذى‏ حقّان و بستگان دور و نزدیكش را یاد نكند. اینها دل را زنده مى‏كند. آدمى كه بخواهد از چنین لذتى بهره‏مند شود، ناچار از لذتهاى مادى تخفیف مى‏دهد تا به آن لذت عمیقتر الهى معنوى برسد.» (4)<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">برخی از اهل آخر الزمان<br />
</span><br />
<br />
برای حسن ختام این نوشتار، بخشی از روایت پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله است که آن حضرت ضمن مواعظ مفصلی خطاب به عبد الله بن مسعود، درباره برخی مردمان آخر الزمان فرمودند:<br />
«ای پسر مسعود! پس از من مردمى مى‏آیند كه غذاهاى لذیذ و رنگارنگ مى‏خورند و بر مركبهاى راهوار مى‏نشیند...<br />
<br />
بر مركب هوسها سوارند، نماز جماعت را رها مى‏سازند، از نماز شب و نمازهاى شبانه در خوابند، شبها در پى افراط در لذت و دنیا می دَوَند.<br />
<br />
خداوند تعالی می فرماید: فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا (5)؛ پس از خود نسلى به جاى نهادند كه نماز را ضایع ساختند و از شهوات پیروى كردند و به زودى گمراهى و عذاب را دیدار كنند.<br />
<br />
پسر مسعود! مَثل اینها چون «خر زهره» است كه رنگش زیبا ولى‏ مزه‏اش تلخ است؛ سخنانشان زیباست، و اعمالشان بیمارى شفاء ناپذیر مى‏باشد.» (6)<br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<span style="font-weight: bold;">پی نوشت ها:</span><br />
(1) پایگاه اطلاع رسانی آیت الله العظمی بهجت <br />
(2) پایگاه صالحین<br />
(3) مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهر� �، ج‏25، ص485 و 486، درك لذتهاى معنوى<br />
(4) مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهر� �، ج‏25، ص486، درك لذتهاى معنوى<br />
(5) سوره مریم، آیه 60<br />
(6) مكارم الأخلاق- ترجمه میر باقرى، ج‏2، موعظه رسول اكرم (ص) به ابن مسعود، ص412؛ الوافی / ج‏26 / 207 ؛ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏6، ص451 </span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اندرزهاي لقمان حكيم به پسرش]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1777.html</link>
			<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 16:52:57 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1777.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #dda0dd;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">اى پسرم ! [متاع] دنيا اندك است و عمر تو كوتاه . </span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"> <br />
<span style="color: #dda0dd;">اى پسرم ! از حسد بپرهيز ، كه در شأن تو نيست ، و از بد اخلاقى دورى كن ، كه از سرشت تو نيست ؛ چرا كه تو با آن دو ، جز به خودت زيان نمى‏رسانى ، و هر گاه خودت زيان‏رسانِ خود بودى ، زحمت دشمنت را درباره كارت كم كرده‏اى ؛ زيرا دشمنىِ تو با خودت ، زيان‏بارتر از دشمنىِ ديگرى است . </span><br />
 <br />
<span style="color: #dda0dd;">اى پسرم ! كار خوبت را براى اهلش انجام بده و در آن ، از خدا پاداش بخواه . [در خرج كردن ]ميانه‏رو باش و از ترس فقر و فلاكت ، [از خرج كردنْ ]خوددارى نكن ؛ ولى ريخت و پاش هم نكن . </span><br />
 <br />
<span style="color: #dda0dd;">اى پسرم ! سرور اخلاق حكيمانه ، دين خداى متعال است . مَثَل دين ، مانند درخت استوار است ؛ ايمان به خدا آب آن است و نماز ريشه‏هاى آن ، و زكات تنه آن ، و برادرى در راه خدا شاخه‏هاى آن ، و اخلاق نيكْ برگ‏هاى آن ، و بيرون آمدن از گناهان ، ميوه آن . و همان‏گونه كه درخت ، جز با ميوه پاكيزه به كمال نمى‏رسد ، دين نيز جز با بيرون آمدن از محرّمات ، كامل نمى‏گردد . </span><br />
 <br />
<span style="color: #dda0dd;">اى پسرم ! هر چيزى نشانه‏اى دارد كه بدان شناخته مى‏شود . دين نيز سه نشانه دارد : پاك‏دامنى ، دانش ، و بردبارى .</span></span></span><br />
 <br />
<span style="color: #dda0dd;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">قصص الأنبياء : ص 196 ح 247 ، بحار الأنوار : ج 13 ص 420 ح 14 . <br />
</span></span><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.hadithcity.com/" target="_blank">http://www.hadithcity.com/</a></span></span></span><br />
 <br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #9370db;">ادامه دارد..</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #dda0dd;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">اى پسرم ! [متاع] دنيا اندك است و عمر تو كوتاه . </span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"> <br />
<span style="color: #dda0dd;">اى پسرم ! از حسد بپرهيز ، كه در شأن تو نيست ، و از بد اخلاقى دورى كن ، كه از سرشت تو نيست ؛ چرا كه تو با آن دو ، جز به خودت زيان نمى‏رسانى ، و هر گاه خودت زيان‏رسانِ خود بودى ، زحمت دشمنت را درباره كارت كم كرده‏اى ؛ زيرا دشمنىِ تو با خودت ، زيان‏بارتر از دشمنىِ ديگرى است . </span><br />
 <br />
<span style="color: #dda0dd;">اى پسرم ! كار خوبت را براى اهلش انجام بده و در آن ، از خدا پاداش بخواه . [در خرج كردن ]ميانه‏رو باش و از ترس فقر و فلاكت ، [از خرج كردنْ ]خوددارى نكن ؛ ولى ريخت و پاش هم نكن . </span><br />
 <br />
<span style="color: #dda0dd;">اى پسرم ! سرور اخلاق حكيمانه ، دين خداى متعال است . مَثَل دين ، مانند درخت استوار است ؛ ايمان به خدا آب آن است و نماز ريشه‏هاى آن ، و زكات تنه آن ، و برادرى در راه خدا شاخه‏هاى آن ، و اخلاق نيكْ برگ‏هاى آن ، و بيرون آمدن از گناهان ، ميوه آن . و همان‏گونه كه درخت ، جز با ميوه پاكيزه به كمال نمى‏رسد ، دين نيز جز با بيرون آمدن از محرّمات ، كامل نمى‏گردد . </span><br />
 <br />
<span style="color: #dda0dd;">اى پسرم ! هر چيزى نشانه‏اى دارد كه بدان شناخته مى‏شود . دين نيز سه نشانه دارد : پاك‏دامنى ، دانش ، و بردبارى .</span></span></span><br />
 <br />
<span style="color: #dda0dd;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">قصص الأنبياء : ص 196 ح 247 ، بحار الأنوار : ج 13 ص 420 ح 14 . <br />
</span></span><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.hadithcity.com/" target="_blank">http://www.hadithcity.com/</a></span></span></span><br />
 <br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #9370db;">ادامه دارد..</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عارف واصل حاج اسماعيل دولابي]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1776.html</link>
			<pubDate>Sat, 28 Jan 2012 11:40:34 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1776.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="font-size: small;"><img src="http://ahlevelaa.persiangig.com/image/mazar%20-doolabi1.jpg" border="0" alt="[تصویر:  mazar%20-doolabi1.jpg]" /></span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="font-size: small;">مرحوم حاج اسماعيل دولابي در خانواده‌اي مذهبی در محله دولاب [واقع در جنوب شرق تهران] متولد شدند. پدر بزرگوارشان بزرگتر و معتمد محل و منزل ایشان همواره پذيراي علماء، بزرگان و مفاخر علمي بود.کربلایی محمّد اسماعیل دولابی در جوانی به شغل کشاورزی اشتغال داشتند و از ابتدای جوانی آثار لطف و عنایت حق به ایشان نمایان بود.</span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;"></span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"></span></span></span> </div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">جذبۀ محبّت پیوسته دلیل ایشان گشته و عشق به اهل بیت (علیهم السّلام) این محّب صادق را با مشاهد مشرّفه و مجالس اهل بیت (ع) مأنوس ساخته و با دوستان این راه آشنا نموده بود که از جمله آنها </span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;">مرحوم آیت اللّه سیّد محمّد شریف شیرازی</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> , </span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;">مرحوم آیت اللّه شاه آبادی</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> , </span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;">مرحوم آیت اللّه شیخ محمّد تقی بافقی</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> و </span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;">مرحوم آیت اللّه شیخ غلامعلی قمی</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> بوده‌اند. آخرین شخصیّتی که بیش از همه با این  بزرگوار انس و محبّت تام داشت </span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;">مرحوم آیت اللّه شیخ محمّد جواد انصاری</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> بود .</span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: small;"></span> </div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"></span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: #003300;">وجود مبارک</span></span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;"> حاج اسماعیل دولابی (ره) در 9 بهمن سال 1381 ﻫ.ش </span></span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: #003300;">خرقه تهی کرد و به جنّة‌اللّقاء پرواز نمود.</span></span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #003300;"><span style="font-size: small;"></span></span></span> </div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: #003300;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"></span></span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">بیشترین اهتمام آن عارف گرانمایه در پرورش و رشد اخلاقی علاقمندان، متوجّه ایجاد تحوّل در نگرش آنها به هستی و زندگی بود؛ به گونه</span></span> <span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">‎</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">ای که همه چیز را از منظر توحیدی و از مرئای جمال الهی بنگرند، و نیز منعطف نمودن عشق و محبّت آنان و متمرکز نمودن توجّهشان به خدا و اولیاء الهی، به گونه</span></span> <span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">‎</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">ای که از هر چه جز این، چه دنیوی و چه اخروی، فارغ گردند، و نیز ایجاد حسن ظنّ و اعتماد به خدا و اولیاء الهی و حاکم ‌ساختن روحیه‎ی تسلیم و رضا بر آنان. در محضر آن بزرگوار چنان روح رجاء و امیدواری به فضل الهی موج می</span></span> <span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">‎</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">زد که هر نومید و مأیوس از نجات و فلاح را شور و نیرو می</span></span> <span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">‎</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">بخشید و به وادی کمال رهنمون و در طریق وصال رهسپار می</span></span> <span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">‎</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">ساخت.</span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> </span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="font-size: small;"></span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="color: #00bfff;"><span style="font-size: small;">ادامه دارد..</span></span></span></span></div></span></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="font-size: small;"><img src="http://ahlevelaa.persiangig.com/image/mazar%20-doolabi1.jpg" border="0" alt="[تصویر:  mazar%20-doolabi1.jpg]" /></span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="font-size: small;">مرحوم حاج اسماعيل دولابي در خانواده‌اي مذهبی در محله دولاب [واقع در جنوب شرق تهران] متولد شدند. پدر بزرگوارشان بزرگتر و معتمد محل و منزل ایشان همواره پذيراي علماء، بزرگان و مفاخر علمي بود.کربلایی محمّد اسماعیل دولابی در جوانی به شغل کشاورزی اشتغال داشتند و از ابتدای جوانی آثار لطف و عنایت حق به ایشان نمایان بود.</span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="color: #000000;"><span style="font-size: small;"></span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"></span></span></span> </div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">جذبۀ محبّت پیوسته دلیل ایشان گشته و عشق به اهل بیت (علیهم السّلام) این محّب صادق را با مشاهد مشرّفه و مجالس اهل بیت (ع) مأنوس ساخته و با دوستان این راه آشنا نموده بود که از جمله آنها </span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;">مرحوم آیت اللّه سیّد محمّد شریف شیرازی</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> , </span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;">مرحوم آیت اللّه شاه آبادی</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> , </span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;">مرحوم آیت اللّه شیخ محمّد تقی بافقی</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> و </span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;">مرحوم آیت اللّه شیخ غلامعلی قمی</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> بوده‌اند. آخرین شخصیّتی که بیش از همه با این  بزرگوار انس و محبّت تام داشت </span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;">مرحوم آیت اللّه شیخ محمّد جواد انصاری</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> بود .</span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-size: small;"></span> </div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"></span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: #003300;">وجود مبارک</span></span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: green;"> حاج اسماعیل دولابی (ره) در 9 بهمن سال 1381 ﻫ.ش </span></span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: #003300;">خرقه تهی کرد و به جنّة‌اللّقاء پرواز نمود.</span></span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #003300;"><span style="font-size: small;"></span></span></span> </div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: #003300;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"></span></span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">بیشترین اهتمام آن عارف گرانمایه در پرورش و رشد اخلاقی علاقمندان، متوجّه ایجاد تحوّل در نگرش آنها به هستی و زندگی بود؛ به گونه</span></span> <span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">‎</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">ای که همه چیز را از منظر توحیدی و از مرئای جمال الهی بنگرند، و نیز منعطف نمودن عشق و محبّت آنان و متمرکز نمودن توجّهشان به خدا و اولیاء الهی، به گونه</span></span> <span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">‎</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">ای که از هر چه جز این، چه دنیوی و چه اخروی، فارغ گردند، و نیز ایجاد حسن ظنّ و اعتماد به خدا و اولیاء الهی و حاکم ‌ساختن روحیه‎ی تسلیم و رضا بر آنان. در محضر آن بزرگوار چنان روح رجاء و امیدواری به فضل الهی موج می</span></span> <span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">‎</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">زد که هر نومید و مأیوس از نجات و فلاح را شور و نیرو می</span></span> <span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">‎</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">بخشید و به وادی کمال رهنمون و در طریق وصال رهسپار می</span></span> <span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">‎</span></span><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;">ساخت.</span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"> </span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="font-size: small;"></span></span></span></span></div> <div style="text-align: JUSTIFY;"><span style="font-family: tahoma;"><span style="color: black;"><span style="color: #00bfff;"><span style="font-size: small;">ادامه دارد..</span></span></span></span></div></span></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اتاق فکر فرهنگی]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1775.html</link>
			<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 18:02:20 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1775.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #9400d3;">بسم الله الرحمن الرحیم</span> <br />
سلام به همه یاران قرآنی <br />
بعد از پرس و جو از دوستان و گرفتن رای تقریبی اونا این موضوع رو ایجاد کردم. <br />
<br />
خوب، تهاجم فرهنگی چیز تازه ای نیست که ما باهاش سر وکار داشته باشیم. بیش از 15 سال هست که داریم باهاش دست و پنجه نرم می کنیم و متاسفانه هر چی بیشتر دست و پا میزنیم بیشتر داریم بیشتر غرق می شیم، به نظر من این می تونه عدم مبارزه صحیح با اون باشه. <br />
قبلا هم خدمتتون عرض کردم که امروز عده ای اون طرف نشستن و برای انجام کوچکترین کار اول روی اون فکر می کنن، بعد از کلی بررسی اون کار رو انجام میدن، نتیجه اون هم میشه یه پروژه ای مثل <span style="color: #ff1493;"><span style="font-weight: bold;">فارسی وان</span></span> و یا هزاران تهاجمی که تا الان انجام دادن، <br />
 <div style="text-align: CENTER;"><img src="http://nobatema.com/files/fa/news/1389/9/13/495_346.jpg" border="0" alt="[تصویر:  495_346.jpg]" /></div>ولی ما چی حتی حاضر نیستیم روی این قضیه درست فکر کنیم چه برسه به درست عمل کردن برنامه. <br />
درسته که ما همه جوون هستیم و تجربه زیادی نداریم و همین طور علم زیادی در این گونه موارد نداریم، ولی هر کدوممون می تونیم در این راه مفید باشیم. <br />
 <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">فراموش نکنیم که مقام معظم رهبری ما رو </span><span style="font-weight: bold;">افسران </span><span style="font-weight: bold;">جنگ نرم خوندن.</span> </div> میرم سر اصل مطلب این موضوع در راستای دفاع از این<span style="color: #ff0000;"><span style="font-weight: bold;"> شبیخون</span></span> چندین ساله ایجادشده و هدف اون بهبود وضع حد اقل محیطی هست که خودمون در اونجا هستیم، درس می خونیم یا... <br />
<span style="font-weight: bold;">به ثمر نشستن این موضوع نیازمند هم فکری همه دوستان هست.</span> <br />
حتما لازم نیست که ما این افکار رو به انجام برسونیم <br />
گروه های دانشجویی زیادی هستن که مجری خوبی برای انجام این نوع برنامه ها باشن. <span style="font-weight: bold;">مهم نوع به انجام رسوندن کار هست که اینجا بیشتر مورد بحث قرار می گیره</span> <br />
سیر کار به این صورت هست که البته تغییر اون مستلزم هم فکری دوستان و نظر دادن شما هست. <br />
<span style="font-weight: bold;">1-پیدا کردن مشکلات و ناهنجاری ها و کج روی های ایجاد شده ناشی از این <span style="color: #ff0000;">شبیخون</span></span> <br />
<span style="font-weight: bold;">2-اولویت بندی مشکلات ایجاد شده</span> <br />
<span style="font-weight: bold;">3-راه ایجاد اون توسط دشمن یعنی از چه راهی این تهاجم صورت گرفته (مثلا فارسی وان از طریق ماهواره)</span><br />
 <span style="font-weight: bold;">4-ریشه یابی و علل به ثمر نشستن این <span style="color: #ff0000;">شبیخون</span></span> <br />
<span style="font-weight: bold;">5-پیدا کردن راه حل <br />
6-بررسی روش های مقابله با مشکلات مختلف </span><br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
<br />
<br />
خوب نوبت شماست نظر بدین راجع به این طرح و چگونگی بهتر انجام شدن اون <br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #9400d3;">بسم الله الرحمن الرحیم</span> <br />
سلام به همه یاران قرآنی <br />
بعد از پرس و جو از دوستان و گرفتن رای تقریبی اونا این موضوع رو ایجاد کردم. <br />
<br />
خوب، تهاجم فرهنگی چیز تازه ای نیست که ما باهاش سر وکار داشته باشیم. بیش از 15 سال هست که داریم باهاش دست و پنجه نرم می کنیم و متاسفانه هر چی بیشتر دست و پا میزنیم بیشتر داریم بیشتر غرق می شیم، به نظر من این می تونه عدم مبارزه صحیح با اون باشه. <br />
قبلا هم خدمتتون عرض کردم که امروز عده ای اون طرف نشستن و برای انجام کوچکترین کار اول روی اون فکر می کنن، بعد از کلی بررسی اون کار رو انجام میدن، نتیجه اون هم میشه یه پروژه ای مثل <span style="color: #ff1493;"><span style="font-weight: bold;">فارسی وان</span></span> و یا هزاران تهاجمی که تا الان انجام دادن، <br />
 <div style="text-align: CENTER;"><img src="http://nobatema.com/files/fa/news/1389/9/13/495_346.jpg" border="0" alt="[تصویر:  495_346.jpg]" /></div>ولی ما چی حتی حاضر نیستیم روی این قضیه درست فکر کنیم چه برسه به درست عمل کردن برنامه. <br />
درسته که ما همه جوون هستیم و تجربه زیادی نداریم و همین طور علم زیادی در این گونه موارد نداریم، ولی هر کدوممون می تونیم در این راه مفید باشیم. <br />
 <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;">فراموش نکنیم که مقام معظم رهبری ما رو </span><span style="font-weight: bold;">افسران </span><span style="font-weight: bold;">جنگ نرم خوندن.</span> </div> میرم سر اصل مطلب این موضوع در راستای دفاع از این<span style="color: #ff0000;"><span style="font-weight: bold;"> شبیخون</span></span> چندین ساله ایجادشده و هدف اون بهبود وضع حد اقل محیطی هست که خودمون در اونجا هستیم، درس می خونیم یا... <br />
<span style="font-weight: bold;">به ثمر نشستن این موضوع نیازمند هم فکری همه دوستان هست.</span> <br />
حتما لازم نیست که ما این افکار رو به انجام برسونیم <br />
گروه های دانشجویی زیادی هستن که مجری خوبی برای انجام این نوع برنامه ها باشن. <span style="font-weight: bold;">مهم نوع به انجام رسوندن کار هست که اینجا بیشتر مورد بحث قرار می گیره</span> <br />
سیر کار به این صورت هست که البته تغییر اون مستلزم هم فکری دوستان و نظر دادن شما هست. <br />
<span style="font-weight: bold;">1-پیدا کردن مشکلات و ناهنجاری ها و کج روی های ایجاد شده ناشی از این <span style="color: #ff0000;">شبیخون</span></span> <br />
<span style="font-weight: bold;">2-اولویت بندی مشکلات ایجاد شده</span> <br />
<span style="font-weight: bold;">3-راه ایجاد اون توسط دشمن یعنی از چه راهی این تهاجم صورت گرفته (مثلا فارسی وان از طریق ماهواره)</span><br />
 <span style="font-weight: bold;">4-ریشه یابی و علل به ثمر نشستن این <span style="color: #ff0000;">شبیخون</span></span> <br />
<span style="font-weight: bold;">5-پیدا کردن راه حل <br />
6-بررسی روش های مقابله با مشکلات مختلف </span><br />
 <span style="font-weight: bold;"><br />
<br />
<br />
خوب نوبت شماست نظر بدین راجع به این طرح و چگونگی بهتر انجام شدن اون <br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گرز آتشین بر سر مخالف امام  علی (علیه السلام)]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1774.html</link>
			<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 11:51:51 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1774.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;">سلام<br />
<span style="color: #000000;">mall"&gt;مرحوم علامه طباطبایی از قول استاد برجسته خود «حاج میرزا علی آقا قاضی»  داستان تکان دهنده ای را در زمینه سزای مخالفت با امامت علی (علیه السلام)  را بیان می کند که ما در اینجا به گزیده ای از آن اشاره می کنیم: ایشان می  فرماید: در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما مادری از دنیا رفت، به هنگام دفن آن  مادر، دخترش درا ثر شدت علاقه ای که به مادر داشت فریاد می زد: «من از  مادرم جدا نمی شوم» بازماندگان هرچه تلاش کردند تا او را آرام کنند،  نتوانستند، سرانجام تصمیم بر آن شد که او نیز همراه مادرش در قبر بخوابد.  اما روی قبر را نپوشاندند، بلکه تخته ای روی آن قرار دادند تا هرگاه بخواهد  از آن بیرون آید. آن شب دختر کنار جنازه ی مادر در قبر خوابید، فردای آن  شب به سراغ آن قبر آمدند تا از احوال آن دختر مطلع شوند، هنگامی که تخته را  برداشتند، ناگهان دیدند تمام موهای سر او سفید شده است! از او سوأل کردند  چرا این طور شده ای؟ در پاسخ گفت: آن شب درکنار جنازه ی مادر خوابیدم،  ناگهان دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف من ایستادند، و یک شخص  محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول بازجویی از عقاید مادرم  شدند مادر به آن سوألات پاسخ درست می داد. تا اینکه رسیدند به این پرسش که  امام تو کیست؟ آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود، فرمود: «لَستُ لها  بإمام» من امام او نیستم. آن مرد محترم امام علی (علیه السلام) بود.<br />
</span></div><span style="color: #000000;">mall"&gt; در آن هنگام آن دو فرشته، چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی  آسمان زبانه کشید، من در اثر وحشت و ترس زیاد، به این وضع که می بینید در  آمدم...</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: JUSTIFY;">سلام<br />
<span style="color: #000000;">mall"&gt;مرحوم علامه طباطبایی از قول استاد برجسته خود «حاج میرزا علی آقا قاضی»  داستان تکان دهنده ای را در زمینه سزای مخالفت با امامت علی (علیه السلام)  را بیان می کند که ما در اینجا به گزیده ای از آن اشاره می کنیم: ایشان می  فرماید: در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما مادری از دنیا رفت، به هنگام دفن آن  مادر، دخترش درا ثر شدت علاقه ای که به مادر داشت فریاد می زد: «من از  مادرم جدا نمی شوم» بازماندگان هرچه تلاش کردند تا او را آرام کنند،  نتوانستند، سرانجام تصمیم بر آن شد که او نیز همراه مادرش در قبر بخوابد.  اما روی قبر را نپوشاندند، بلکه تخته ای روی آن قرار دادند تا هرگاه بخواهد  از آن بیرون آید. آن شب دختر کنار جنازه ی مادر در قبر خوابید، فردای آن  شب به سراغ آن قبر آمدند تا از احوال آن دختر مطلع شوند، هنگامی که تخته را  برداشتند، ناگهان دیدند تمام موهای سر او سفید شده است! از او سوأل کردند  چرا این طور شده ای؟ در پاسخ گفت: آن شب درکنار جنازه ی مادر خوابیدم،  ناگهان دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف من ایستادند، و یک شخص  محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول بازجویی از عقاید مادرم  شدند مادر به آن سوألات پاسخ درست می داد. تا اینکه رسیدند به این پرسش که  امام تو کیست؟ آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود، فرمود: «لَستُ لها  بإمام» من امام او نیستم. آن مرد محترم امام علی (علیه السلام) بود.<br />
</span></div><span style="color: #000000;">mall"&gt; در آن هنگام آن دو فرشته، چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی  آسمان زبانه کشید، من در اثر وحشت و ترس زیاد، به این وضع که می بینید در  آمدم...</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تقــــــویم و روزشمار ماه ربیــــع الاول]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1771.html</link>
			<pubDate>Tue, 24 Jan 2012 17:08:11 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1771.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;"><img src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTkO9t6-4J6gogrd_pzVTqM6P81NV-tnCmyrTdhKdeLkqUoLXI8&amp;t=1" border="0" alt="[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTkO9t6-4J6gogrd_pzVTq...mp;amp;t=1]" /></span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;"><span style="color: #ff4500;"><img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" />تقویم</span> و <span style="color: #daa520;">روز</span><span style="color: #808000;">شمار</span> <span style="color: #9370db;">ماه</span> <span style="color: #c71585;">ربیع</span> <span style="color: #dda0dd;">الاول<img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" /></span></span></span></div>   <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: large;"><img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" />اول ربیع الاول :</span></span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">  </span><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;">-</span></span></span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم - نخستين سال هجرت <br />
-لیلة المبیت و نزول آيه (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ، وَ اللّهُ رَئوُفٌ بِالْعِباد) در شأن امام على بن ابيطالب علیه السلام- سال اوّل هجرى قمرى.</span></span> </span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><img src="images/smilies/clapping.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Clapping" title="Clapping" /></span></span></span> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"> <br />
-آغاز قیام توابین در کوفه به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی 65 قمری. <br />
- شهادت امام حسن عسکری علیه السلام به روایت شیخ طوسی و کفعمی 260 قمری.</span></span></div><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><img src="images/smilies/clapping.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Clapping" title="Clapping" /> <br />
-سريه عبيدة بن حارث - سال دوّم هجرى قمرى <br />
-نامه معاويه به امام على بن ابى طالب علیه السلام- سال 36 هجرى قمرى</span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><img src="images/smilies/clapping.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Clapping" title="Clapping" /> <br />
-کشته شدن مسوّر بن مخرمه در خانه خدا - سال 64 هجرى قمرى <br />
-ماموريت موفق عباسى براى نبرد با صاحب الزّنج - سال 258 هجرى قمرى</span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"></span></span> </div> <div style="text-align: CENTER;"> </div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;"><img src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTkO9t6-4J6gogrd_pzVTqM6P81NV-tnCmyrTdhKdeLkqUoLXI8&amp;t=1" border="0" alt="[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTkO9t6-4J6gogrd_pzVTq...mp;amp;t=1]" /></span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;"><span style="color: #ff4500;"><img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" />تقویم</span> و <span style="color: #daa520;">روز</span><span style="color: #808000;">شمار</span> <span style="color: #9370db;">ماه</span> <span style="color: #c71585;">ربیع</span> <span style="color: #dda0dd;">الاول<img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" /></span></span></span></div>   <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-size: large;"><img src="images/smilies/rose.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Rose" title="Rose" />اول ربیع الاول :</span></span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #1e90ff;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">  </span><span style="color: #000000;"><span style="font-size: medium;">-</span></span></span></span><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم - نخستين سال هجرت <br />
-لیلة المبیت و نزول آيه (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ، وَ اللّهُ رَئوُفٌ بِالْعِباد) در شأن امام على بن ابيطالب علیه السلام- سال اوّل هجرى قمرى.</span></span> </span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><img src="images/smilies/clapping.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Clapping" title="Clapping" /></span></span></span> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"> <br />
-آغاز قیام توابین در کوفه به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی 65 قمری. <br />
- شهادت امام حسن عسکری علیه السلام به روایت شیخ طوسی و کفعمی 260 قمری.</span></span></div><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"> </span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><img src="images/smilies/clapping.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Clapping" title="Clapping" /> <br />
-سريه عبيدة بن حارث - سال دوّم هجرى قمرى <br />
-نامه معاويه به امام على بن ابى طالب علیه السلام- سال 36 هجرى قمرى</span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><img src="images/smilies/clapping.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Clapping" title="Clapping" /> <br />
-کشته شدن مسوّر بن مخرمه در خانه خدا - سال 64 هجرى قمرى <br />
-ماموريت موفق عباسى براى نبرد با صاحب الزّنج - سال 258 هجرى قمرى</span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"></span></span> </div> <div style="text-align: CENTER;"> </div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دختر اینترنتی..به دنبال....]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1770.html</link>
			<pubDate>Tue, 24 Jan 2012 13:48:40 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1770.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام حیفم اومدم این داستان رو در بخش داستانک ها قرار بدم چون امکان بحث در این زمنیه رو کم رنگ می کرد و نمی شد در این زمنیه بحث کرد و در انجمن جستجو زدم و همچین مطلبی رو پیدا نکردم اگه بودم بگید تا ادغام کنم <br />
اما اول داستان رو بخونیم بعد بریم سر بحثمون...موافقید؟؟؟؟<br />
جفاتی:سراج باز رفتی بالا منبر <img src="images/smilies/puke.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Puke" title="Puke" /><br />
سراج:نه عزیزم میخوام در مورد دختران و اینترنت صحبت کنم <img src="images/smilies/angel.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angel" title="Angel" /><br />
جفاتی:سرمون درد نیار جون مادرت <br />
سراج:جفاتی اینجا جای نیست که شلوغ کنی باشه لطفا اجازه بده حرفمو بزنم <br />
حفاتی:حالا که خواهش کردی باشه<img src="images/smilies/cowboy.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Cowboy" title="Cowboy" /> بفرما عزیز<br />
گمشده ای غریب عنوان داستان <br />
اما خود داستان <br />
دختر هر روز حس عجیبی داشت .حسی آزارش می داد. می خواست از این رنج و آزار خلاص شود . دلش  هوایی تازه می خواست ، اما نمی دانست از کجا باید پیدا کند تصمیم گرفت خودش را سرگرم کند تا حس غریبش را فراموش کند .سرش را برد توی سایت ها و وبلاگ های اینترنت ، دوستان زیادی پیدا کرد که هر روز با هم چت می کردند . خسته که می شد ، همانجا کنار  کامپیوتر خوابش می برد . مادر که برای آوردن غذا به اتاقش می آمد ، او را بی حال می دید و دلش می سوخت : طفلک بچه ام ! آخرش با این درس خواند هایش خودش را از پای در می آورد<img src="images/smilies/doh!.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Doh!" title="Doh!" /><br />
دختر از خواب که بیدار می شد ، باز همان حس عجیب به سراغش می آمد(خسته شده بود از بس دوست پسر عوض کرده بود و دروغ های داخل چت روم هارو شنید بود ) . از لای در نیمه باز اتاقش ، مادر را می دید که دست هایش را بلند کرده است ، می نالد ، اشک می ریزد و دعا می خواند ، سعی کرد به یاد بیاورد چند وقت ، این کار را انجام نداده است ، یادش نیامد ! تنها پنجره های باز شده ی اینترنت ، تمام صفحه های ذهنش را پر کرده بود، (اتی خوشگله ،کامران بلا، میثم جیگر، علی بچه زرنگ تهران، وبلاگ عاشقانه، پاتوق دختر پسرای ایرانی، چت روم فارسی فلش ، یاهو مسنجر بازشده با کلی درخواست گفتگو،)آهی از ته دل کشید..لباس هایش را عوض کرد و از خانه بیرون رفت . خیابان پر بود از آدم هایی که مدام به این سو و آن سو می رفتند . در دست هایشان پاکت های خرید بود . دختر به سمت فروشگاه رفت. به اجناس نگاهی کرد و لحظه ای بعد بیرون آمد . دلش نمی خواست چیزی بخرد ، دلش هوای چیزی را داشت که نمی دانست چیست ؟ دلش به دنبال گمشده ای غریب بود . نمی دانست به کدام سمت می خواهد . برود برای لحظه ای چشمانش را بست و در دل گفت : «به هر طرف که کشیده شوم ، می روم !».<br />
صدای ازادن به گوشش خورد . نگاهش به پوستر جلوی در مسجد افتاد : «دعای تعجیل فرج دوای دردهای ماست . ما در دریای زندگی ، در معرض غرق شدن هستیم . دستگیری ولی خدا لازم است تا سالم به مقصد برسیم .باید به ولی عصر (عج)استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و ما را تا مقصد همراه خود ببرد »<br />
جفاتی می بینی ایت الله بهجت چقدر زیبا گفتند <br />
بغض دختر ترکید؛ به حس عجیبش نزدیک شده بود زیر لب چیزی گفت و پا به مسجد گذاشت دلش برای خلوت عاشقانه می تپید.<br />
جفاتی:حالا منظورت چی بود با این داستان ؟؟؟<img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" /><br />
سراج:اگه صبر کنی میگم الان جفاتی جان ببین میدونم و میدونی که دخترای که اینجا هستند شامل این داستان نمی شند ولی این ماجرا و اتفاق برای خیلی از خانواده های پولدار و غنی هست که متاسفانه ماهواره و اینترنت تمام اوقات زندگیشونو گرفته و تبلیغات در میان این قشر از جامعه بسیار کمه <br />
من با بیان این داستان طرح سوالی از قبیل اینرو داشتم که واقعا زمینه برای دخترانی که از راه راست دور شدن فراهم کردیم که باز گرددند؟؟؟یا زمینه هارو داریم سخت تر می کنیم ؟؟؟؟؟<br />
در این میان خدا و اصل جهان داره فراموش میشه و فارسی وان و سایت های چت هدایت کننده زندگی این اشخاص شده و متاسفانه در آخر صف های طلاق دادگاه ها سر به فلک می  کشد <br />
و تنها هدف من از بیان این داستان زمینه سازی برای تبلیغات گسترده برای براندازی سایت های چت و جمع اوری ماهواره از منازل است که امیدوارم هر کسی نظر خودشو در این زمینه ارائه کنه <br />
من این داستان رو زمانی که در انجمن های اسلامی دانش آموزان فعالیت می کردم با ویرایش خانم معصومه سادات میر غنی  چاپ 208 منتشر کردم و خیلی ها مخالف جمع کردن چت روم ها بودند ولی با جمع شدن ماهواره مخالف  بودن و از لحاظ اینترنتی مورد انتقاد زیادی قرار گرفتم <br />
دوستان نظر شماچی هست؟؟؟؟؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام حیفم اومدم این داستان رو در بخش داستانک ها قرار بدم چون امکان بحث در این زمنیه رو کم رنگ می کرد و نمی شد در این زمنیه بحث کرد و در انجمن جستجو زدم و همچین مطلبی رو پیدا نکردم اگه بودم بگید تا ادغام کنم <br />
اما اول داستان رو بخونیم بعد بریم سر بحثمون...موافقید؟؟؟؟<br />
جفاتی:سراج باز رفتی بالا منبر <img src="images/smilies/puke.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Puke" title="Puke" /><br />
سراج:نه عزیزم میخوام در مورد دختران و اینترنت صحبت کنم <img src="images/smilies/angel.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angel" title="Angel" /><br />
جفاتی:سرمون درد نیار جون مادرت <br />
سراج:جفاتی اینجا جای نیست که شلوغ کنی باشه لطفا اجازه بده حرفمو بزنم <br />
حفاتی:حالا که خواهش کردی باشه<img src="images/smilies/cowboy.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Cowboy" title="Cowboy" /> بفرما عزیز<br />
گمشده ای غریب عنوان داستان <br />
اما خود داستان <br />
دختر هر روز حس عجیبی داشت .حسی آزارش می داد. می خواست از این رنج و آزار خلاص شود . دلش  هوایی تازه می خواست ، اما نمی دانست از کجا باید پیدا کند تصمیم گرفت خودش را سرگرم کند تا حس غریبش را فراموش کند .سرش را برد توی سایت ها و وبلاگ های اینترنت ، دوستان زیادی پیدا کرد که هر روز با هم چت می کردند . خسته که می شد ، همانجا کنار  کامپیوتر خوابش می برد . مادر که برای آوردن غذا به اتاقش می آمد ، او را بی حال می دید و دلش می سوخت : طفلک بچه ام ! آخرش با این درس خواند هایش خودش را از پای در می آورد<img src="images/smilies/doh!.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Doh!" title="Doh!" /><br />
دختر از خواب که بیدار می شد ، باز همان حس عجیب به سراغش می آمد(خسته شده بود از بس دوست پسر عوض کرده بود و دروغ های داخل چت روم هارو شنید بود ) . از لای در نیمه باز اتاقش ، مادر را می دید که دست هایش را بلند کرده است ، می نالد ، اشک می ریزد و دعا می خواند ، سعی کرد به یاد بیاورد چند وقت ، این کار را انجام نداده است ، یادش نیامد ! تنها پنجره های باز شده ی اینترنت ، تمام صفحه های ذهنش را پر کرده بود، (اتی خوشگله ،کامران بلا، میثم جیگر، علی بچه زرنگ تهران، وبلاگ عاشقانه، پاتوق دختر پسرای ایرانی، چت روم فارسی فلش ، یاهو مسنجر بازشده با کلی درخواست گفتگو،)آهی از ته دل کشید..لباس هایش را عوض کرد و از خانه بیرون رفت . خیابان پر بود از آدم هایی که مدام به این سو و آن سو می رفتند . در دست هایشان پاکت های خرید بود . دختر به سمت فروشگاه رفت. به اجناس نگاهی کرد و لحظه ای بعد بیرون آمد . دلش نمی خواست چیزی بخرد ، دلش هوای چیزی را داشت که نمی دانست چیست ؟ دلش به دنبال گمشده ای غریب بود . نمی دانست به کدام سمت می خواهد . برود برای لحظه ای چشمانش را بست و در دل گفت : «به هر طرف که کشیده شوم ، می روم !».<br />
صدای ازادن به گوشش خورد . نگاهش به پوستر جلوی در مسجد افتاد : «دعای تعجیل فرج دوای دردهای ماست . ما در دریای زندگی ، در معرض غرق شدن هستیم . دستگیری ولی خدا لازم است تا سالم به مقصد برسیم .باید به ولی عصر (عج)استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و ما را تا مقصد همراه خود ببرد »<br />
جفاتی می بینی ایت الله بهجت چقدر زیبا گفتند <br />
بغض دختر ترکید؛ به حس عجیبش نزدیک شده بود زیر لب چیزی گفت و پا به مسجد گذاشت دلش برای خلوت عاشقانه می تپید.<br />
جفاتی:حالا منظورت چی بود با این داستان ؟؟؟<img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" /><br />
سراج:اگه صبر کنی میگم الان جفاتی جان ببین میدونم و میدونی که دخترای که اینجا هستند شامل این داستان نمی شند ولی این ماجرا و اتفاق برای خیلی از خانواده های پولدار و غنی هست که متاسفانه ماهواره و اینترنت تمام اوقات زندگیشونو گرفته و تبلیغات در میان این قشر از جامعه بسیار کمه <br />
من با بیان این داستان طرح سوالی از قبیل اینرو داشتم که واقعا زمینه برای دخترانی که از راه راست دور شدن فراهم کردیم که باز گرددند؟؟؟یا زمینه هارو داریم سخت تر می کنیم ؟؟؟؟؟<br />
در این میان خدا و اصل جهان داره فراموش میشه و فارسی وان و سایت های چت هدایت کننده زندگی این اشخاص شده و متاسفانه در آخر صف های طلاق دادگاه ها سر به فلک می  کشد <br />
و تنها هدف من از بیان این داستان زمینه سازی برای تبلیغات گسترده برای براندازی سایت های چت و جمع اوری ماهواره از منازل است که امیدوارم هر کسی نظر خودشو در این زمینه ارائه کنه <br />
من این داستان رو زمانی که در انجمن های اسلامی دانش آموزان فعالیت می کردم با ویرایش خانم معصومه سادات میر غنی  چاپ 208 منتشر کردم و خیلی ها مخالف جمع کردن چت روم ها بودند ولی با جمع شدن ماهواره مخالف  بودن و از لحاظ اینترنتی مورد انتقاد زیادی قرار گرفتم <br />
دوستان نظر شماچی هست؟؟؟؟؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال:نماز اول وقت؟]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1769.html</link>
			<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 10:52:00 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1769.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">سلـــــــــــام یاران قرآنـــــــی </span><br />
 <span style="font-weight: bold;">یک سوال هست که مدتیه ذهنم رو مشغول کرده ,امیدوارم بتونمـــــــــ از شما کمک بگیـــــــــرم<img src="images/smilies/nailbitiing.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Nailbitiing" title="Nailbitiing" /></span><br />
 <span style="font-weight: bold;">سوال اول:به چه نمازی نماز اول وقت میگن؟(یعنی تا چه زمانی بعد از گفته شدن اذان,نماز خوانده شده نماز اول وقت به حساب میاد؟)<img src="images/smilies/exclamation.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Exclamation" title="Exclamation" /></span><br />
 <span style="font-weight: bold;">سوال دوم:آیا میشه با شروع اذان و یا در میان اذان نماز خوندن رو آغاز کرد؟<img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" /></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">سلـــــــــــام یاران قرآنـــــــی </span><br />
 <span style="font-weight: bold;">یک سوال هست که مدتیه ذهنم رو مشغول کرده ,امیدوارم بتونمـــــــــ از شما کمک بگیـــــــــرم<img src="images/smilies/nailbitiing.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Nailbitiing" title="Nailbitiing" /></span><br />
 <span style="font-weight: bold;">سوال اول:به چه نمازی نماز اول وقت میگن؟(یعنی تا چه زمانی بعد از گفته شدن اذان,نماز خوانده شده نماز اول وقت به حساب میاد؟)<img src="images/smilies/exclamation.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Exclamation" title="Exclamation" /></span><br />
 <span style="font-weight: bold;">سوال دوم:آیا میشه با شروع اذان و یا در میان اذان نماز خوندن رو آغاز کرد؟<img src="images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" /></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اشعــــــــارمناسبتی]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1768.html</link>
			<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 10:01:17 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1768.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: large;"><img src="http://img.tebyan.net/big/1386/12/84103170916313188142186431180255226.jpg" border="0" alt="[تصویر:  84103170916313188142186431180255226.jpg]" /></span></span><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: large;"> </span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: large;"></span></span> </div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: large;">زبانحال حضرت رسول اکرم ص با دخت گرامیش فاطمه زهرا در هنگام احتضار</span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: x-large;"></span></span> </div>  <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">در ساعت آخرم سخن ها دارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">بگذار که لب بر  رخ تو بگذارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">بگذار که با سوز و نوا یا زهرا</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">من پرده ز راز دل خود بردارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: x-large;"></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">من غمزده از مرگ نیم یار دلم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">من غمزده از میخ در و مسمارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">از داغ در سوخته و سینه ی تو</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">چون ابر بهاری، گل من می بارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">آن لحظه که سوراخ شود سینه ی تو</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">آغشته شوم با دل خون، دلدارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">در موقع حادثه نگاهی انداز</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">آن لحظه منم بین در ودیوارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"> </div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;"><span style="text-decoration: underline;">سروده : جعفر ابوالفتحی</span></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: large;"><img src="http://img.tebyan.net/big/1386/12/84103170916313188142186431180255226.jpg" border="0" alt="[تصویر:  84103170916313188142186431180255226.jpg]" /></span></span><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: large;"> </span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: large;"></span></span> </div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: large;">زبانحال حضرت رسول اکرم ص با دخت گرامیش فاطمه زهرا در هنگام احتضار</span></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: x-large;"></span></span> </div>  <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">در ساعت آخرم سخن ها دارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">بگذار که لب بر  رخ تو بگذارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">بگذار که با سوز و نوا یا زهرا</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">من پرده ز راز دل خود بردارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: x-large;"></span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">من غمزده از مرگ نیم یار دلم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">من غمزده از میخ در و مسمارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">از داغ در سوخته و سینه ی تو</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">چون ابر بهاری، گل من می بارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">آن لحظه که سوراخ شود سینه ی تو</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">آغشته شوم با دل خون، دلدارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">در موقع حادثه نگاهی انداز</span></div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;">آن لحظه منم بین در ودیوارم</span></div> <div style="text-align: CENTER;"> </div> <div style="text-align: CENTER;"><span style="font-size: large;"><span style="text-decoration: underline;">سروده : جعفر ابوالفتحی</span></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بيست و هشتم صفر رحلت پيامبر عظيم الشان اسلام حضرت محمد ابن عبد الله (ص)]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-1767.html</link>
			<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 09:43:27 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-1767.html</guid>
			<description><![CDATA[[font=Arial,sans-serif]<span style="text-decoration: underline;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;"><img src="http://eplna.ir/wp-content/uploads/2011/02/payambar.jpg" border="0" alt="[تصویر:  payambar.jpg]" /></span></span></span>[/font] <span style="text-decoration: underline;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">بيست و هشتم صفر رحلت پيامبر عظيم الشان اسلام حضرت محمد ابن عبد الله (ص)</span></span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">يا محمد(ص)</span> از رحلت تو چه بگوئيم و چه بنويسيم كه براستى وصف اين غم بزرگ، اين رحلت جانگذار و وصف كبرى و داهيه عظمى در توان كدامين قلم و كدامين بيان است؟</span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">محمد(ص)</span>، اى گراميترين خلق نزد پروردگار، اى آفتاب جانبخش جهان، اى روح وجود عالم، براستى كدامين قلم است كه از تو، به صورتى بايسته و شايسته ياد كند؟... آرى ...</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">گاهى كه ستاره اى از آسمان كوچ ميكند ميگوئيم ما را چه غم كه هنوز ماهى و مهتابى باقيست، اما بنازم به آن ماه شب افروزى كه با رفتنش، كاروان نور را به ارمغان مياورد و انبوه ستارگان ديگرى را روشن ميسازد...</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">و تو اى برگزيده ترين برگزيدگان خلق، اى رسول حق، چنين بودى آرى ... آسمان بر بام خانه پيغمبر منتظر است، انگار كه كواكب آر حركت باز ايستاده اند و زمين ديگر نمى چرخد، در اين لحاظ سنگين و اندوهناك گوئى اين <span style="color: #006400;">محمد(ص)</span> نيست كه از دار دنيا ميرود بلكه كل انبياء و پيامبران هستند كه از اين جهان ميروند. </span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">خاتم انبياء</span> با تنى خسته و چشمى نگران (بخاطر حال امتش) اين جهان را ترك ميكند.</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">اينك او امتش را تنها ميگذارد و از اين فانى سرا به باقى سرا ميشاند، او غم از رفتن ندارد، اندوه از رحلت و ترك اين خاك ندارد كه اگر غمى و اندوهى بر سينه اش سنگينى ميكند ناراحتى و بى تابى از براى امت نوپايى است كه يك مكتب الهى را پذيرفته است و به همين خاطر در مقابل دشمنان داخلى و خارجى زيادى قرار گرفته است. غمش غم امتى است كه بايد حركتش را به سوى الله يك لحظه متوقف نسازد، چه رنجها كه براى اين حركت متحمل نگشت و چه حرفها كه از دوست و دشمن نشنيد، اگر در دل هميشه به ياد و فكر امت بود بخاطر عشقى بود كه به خداى امت داشت .</span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">آرى مرغ جان، قصد پرواز از قفس تن را دارد. او كه نفسش زندگى بود و اميد، حرفهايش هيجان بود و تلاش، قدمها و حركاتش زندگى ساز بود و انسان ساز، و لبخندش هر مشتاق عاشقى را به وجد مياورد. </span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">چقدر موثر و پر نفوذ سخن ميگويد اين <span style="color: #006400;">رسول خدا،</span> چقدر به انسانها عشق مى ورزد اين سرور انسانها و چقدر پر جذبه است كلامش، آنگاه كه از خدا سخن ميگويد، آنگاه كه از گرسنگان و تشنگان و بيماران و گرفتاران سخن ميگويد.</span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">اينك پدرى مهربان از دنيا ميرود، پدرى بى مانند جهان را ترك ميگويد، و آنگاه كه بى تا بى قرارى دخترش را نظاره مى كند خطاب به او چنين مى فرمايد: فاطمه عزيزم، فاطمه دلبندم، فاطمه اى گوشواره عرش كبريائى، فاطمه اى گوهر پارسايى و شكيبايى فاطمه اى محبوبه حضرت داور، فاطمه اى جان و جآنان پيامبر، فاطمه اى كفو بى كفو حيدر غصه به خود راه مده كه تو اولين كسى هستى كه به ديدار من ميشتابى. فاطمه جان گريه اين نور چشمان عزيزم حسن و حسين را آرام كن كه بيش از اين طاقت شنيدن اين گريه ها را ندارم.</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">به يكباره نفس ها گره مى خورد، زمان ساكت و غمگين مى ايستند، هستى از جنبش باز مى ماند ناگهان لبهاى نازنين پيامبر تكان مى خورد: بل الرفيق الا على.</span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">يا رسول الله</span> اكنون اندكى از عطر تن مطهر تو است كه در مشام اين خاكيان فرو رفته است و در دلهاشان نورى، شورى و غوغايى بى اندازه ايجاد كرده و و شوريده شان ساخته و اين دلهايشان را جايگاه عشق به تو و خاندان پاك قرار داده.<span style="color: #006400;"> </span></span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">يا محمد(ص)</span> عنايتى كن به اين خستگان كه جز ائين پاك تو چيزى نميخواهند و جز به اشتياق قرب الهى و محشور شدن در نزد تو، جانهاشان آرام نمى گيرد.</span></span><br />
  <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">يا محمد(ص)، ما سوخته ايم سوخته ... و اينك در سالروز رحلت تو و شهادت فرزندان عزيزت امام حسن مجتبى و امام على بن موسى الرضا عليه السلام جز آب ديده چه داريم كه نثار كنيم ، اى رسول حق، داغ دلهاى اين مردان و زنان خسته را جز با وجود مقدس تو مگر ميشود آرام كرد.</span></span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ا</span></span><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ينك اى خورشيد درخشان آسمان نبوت، اندكى بيا و بحال اين عاشقان حق و سوختگان سرزمين ما نظرى كن، اى پيغامبر عشق و توحيد، اى حبيب خدا اى ياور مظلومان و اى چشمه جوشان ايمان و تقوى، گوشه چشمى بر اين جمع پريشان و مضطر ما بينداز.</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">قامت خميده ات را راست كن <span style="color: #006400;">اى پدر امت</span> ، اى رسول حق، پيكر افسرده زهرايت را در آغوش بگير، اشكها را از ديدگاهش پاك كن، پهلوى شكسته اى زهرايت را در آغوش بگير، اشكها را از ديدگانش پاك كن، پهلوى شكسته اش را مرهم بگذار، گونه كبودش را نوازش كن، قلب شكسته اش را التيام بخش، </span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">اه <span style="color: #006400;">اى رسول خدا</span>، پيكر عرقه بخون مجتبى عليه السلام را از مقابل ديدگانش دور كن مگذار، بدن تير الودش را نظاره كند، به او بگو كه گريه را بس كند، بگو كه فرزندش <span style="color: #006400;">مهدى (عج)</span> مى آيد، بگو كه او از راه ميرسد او ميايد، او بايد بيايد، انتقام خونها را ميگيرد و شادمانى را بهمراه مى آورد. الهم و سر نبيك <span style="color: #006400;">محمد(ص)</span> برويته و من تبعه على دعوته و ارحم استكانتنا بعده، اللهم اكشف هذه الغمه عن هذه الامه بحضور و عجل لنا ظهوره، انهم يرونه بعيد او نريه قريبا، برحمتك يا ارحم الراحمين ...</span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">منبع</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">نام كتاب: از عاشورا تا غدير</span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"></span> <span style="font-size: medium;"></span><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">مؤلف: محمد عسكرى</span></span> <br />
<span style="font-size: medium;"></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[[font=Arial,sans-serif]<span style="text-decoration: underline;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;"><img src="http://eplna.ir/wp-content/uploads/2011/02/payambar.jpg" border="0" alt="[تصویر:  payambar.jpg]" /></span></span></span>[/font] <span style="text-decoration: underline;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">بيست و هشتم صفر رحلت پيامبر عظيم الشان اسلام حضرت محمد ابن عبد الله (ص)</span></span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">يا محمد(ص)</span> از رحلت تو چه بگوئيم و چه بنويسيم كه براستى وصف اين غم بزرگ، اين رحلت جانگذار و وصف كبرى و داهيه عظمى در توان كدامين قلم و كدامين بيان است؟</span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">محمد(ص)</span>، اى گراميترين خلق نزد پروردگار، اى آفتاب جانبخش جهان، اى روح وجود عالم، براستى كدامين قلم است كه از تو، به صورتى بايسته و شايسته ياد كند؟... آرى ...</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">گاهى كه ستاره اى از آسمان كوچ ميكند ميگوئيم ما را چه غم كه هنوز ماهى و مهتابى باقيست، اما بنازم به آن ماه شب افروزى كه با رفتنش، كاروان نور را به ارمغان مياورد و انبوه ستارگان ديگرى را روشن ميسازد...</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">و تو اى برگزيده ترين برگزيدگان خلق، اى رسول حق، چنين بودى آرى ... آسمان بر بام خانه پيغمبر منتظر است، انگار كه كواكب آر حركت باز ايستاده اند و زمين ديگر نمى چرخد، در اين لحاظ سنگين و اندوهناك گوئى اين <span style="color: #006400;">محمد(ص)</span> نيست كه از دار دنيا ميرود بلكه كل انبياء و پيامبران هستند كه از اين جهان ميروند. </span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">خاتم انبياء</span> با تنى خسته و چشمى نگران (بخاطر حال امتش) اين جهان را ترك ميكند.</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">اينك او امتش را تنها ميگذارد و از اين فانى سرا به باقى سرا ميشاند، او غم از رفتن ندارد، اندوه از رحلت و ترك اين خاك ندارد كه اگر غمى و اندوهى بر سينه اش سنگينى ميكند ناراحتى و بى تابى از براى امت نوپايى است كه يك مكتب الهى را پذيرفته است و به همين خاطر در مقابل دشمنان داخلى و خارجى زيادى قرار گرفته است. غمش غم امتى است كه بايد حركتش را به سوى الله يك لحظه متوقف نسازد، چه رنجها كه براى اين حركت متحمل نگشت و چه حرفها كه از دوست و دشمن نشنيد، اگر در دل هميشه به ياد و فكر امت بود بخاطر عشقى بود كه به خداى امت داشت .</span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">آرى مرغ جان، قصد پرواز از قفس تن را دارد. او كه نفسش زندگى بود و اميد، حرفهايش هيجان بود و تلاش، قدمها و حركاتش زندگى ساز بود و انسان ساز، و لبخندش هر مشتاق عاشقى را به وجد مياورد. </span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">چقدر موثر و پر نفوذ سخن ميگويد اين <span style="color: #006400;">رسول خدا،</span> چقدر به انسانها عشق مى ورزد اين سرور انسانها و چقدر پر جذبه است كلامش، آنگاه كه از خدا سخن ميگويد، آنگاه كه از گرسنگان و تشنگان و بيماران و گرفتاران سخن ميگويد.</span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">اينك پدرى مهربان از دنيا ميرود، پدرى بى مانند جهان را ترك ميگويد، و آنگاه كه بى تا بى قرارى دخترش را نظاره مى كند خطاب به او چنين مى فرمايد: فاطمه عزيزم، فاطمه دلبندم، فاطمه اى گوشواره عرش كبريائى، فاطمه اى گوهر پارسايى و شكيبايى فاطمه اى محبوبه حضرت داور، فاطمه اى جان و جآنان پيامبر، فاطمه اى كفو بى كفو حيدر غصه به خود راه مده كه تو اولين كسى هستى كه به ديدار من ميشتابى. فاطمه جان گريه اين نور چشمان عزيزم حسن و حسين را آرام كن كه بيش از اين طاقت شنيدن اين گريه ها را ندارم.</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">به يكباره نفس ها گره مى خورد، زمان ساكت و غمگين مى ايستند، هستى از جنبش باز مى ماند ناگهان لبهاى نازنين پيامبر تكان مى خورد: بل الرفيق الا على.</span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">يا رسول الله</span> اكنون اندكى از عطر تن مطهر تو است كه در مشام اين خاكيان فرو رفته است و در دلهاشان نورى، شورى و غوغايى بى اندازه ايجاد كرده و و شوريده شان ساخته و اين دلهايشان را جايگاه عشق به تو و خاندان پاك قرار داده.<span style="color: #006400;"> </span></span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">يا محمد(ص)</span> عنايتى كن به اين خستگان كه جز ائين پاك تو چيزى نميخواهند و جز به اشتياق قرب الهى و محشور شدن در نزد تو، جانهاشان آرام نمى گيرد.</span></span><br />
  <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #006400;">يا محمد(ص)، ما سوخته ايم سوخته ... و اينك در سالروز رحلت تو و شهادت فرزندان عزيزت امام حسن مجتبى و امام على بن موسى الرضا عليه السلام جز آب ديده چه داريم كه نثار كنيم ، اى رسول حق، داغ دلهاى اين مردان و زنان خسته را جز با وجود مقدس تو مگر ميشود آرام كرد.</span></span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ا</span></span><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ينك اى خورشيد درخشان آسمان نبوت، اندكى بيا و بحال اين عاشقان حق و سوختگان سرزمين ما نظرى كن، اى پيغامبر عشق و توحيد، اى حبيب خدا اى ياور مظلومان و اى چشمه جوشان ايمان و تقوى، گوشه چشمى بر اين جمع پريشان و مضطر ما بينداز.</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">قامت خميده ات را راست كن <span style="color: #006400;">اى پدر امت</span> ، اى رسول حق، پيكر افسرده زهرايت را در آغوش بگير، اشكها را از ديدگاهش پاك كن، پهلوى شكسته اى زهرايت را در آغوش بگير، اشكها را از ديدگانش پاك كن، پهلوى شكسته اش را مرهم بگذار، گونه كبودش را نوازش كن، قلب شكسته اش را التيام بخش، </span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">اه <span style="color: #006400;">اى رسول خدا</span>، پيكر عرقه بخون مجتبى عليه السلام را از مقابل ديدگانش دور كن مگذار، بدن تير الودش را نظاره كند، به او بگو كه گريه را بس كند، بگو كه فرزندش <span style="color: #006400;">مهدى (عج)</span> مى آيد، بگو كه او از راه ميرسد او ميايد، او بايد بيايد، انتقام خونها را ميگيرد و شادمانى را بهمراه مى آورد. الهم و سر نبيك <span style="color: #006400;">محمد(ص)</span> برويته و من تبعه على دعوته و ارحم استكانتنا بعده، اللهم اكشف هذه الغمه عن هذه الامه بحضور و عجل لنا ظهوره، انهم يرونه بعيد او نريه قريبا، برحمتك يا ارحم الراحمين ...</span></span> <br />
 <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">منبع</span></span> <span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">نام كتاب: از عاشورا تا غدير</span></span><br />
 <span style="font-size: medium;"></span> <span style="font-size: medium;"></span><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">مؤلف: محمد عسكرى</span></span> <br />
<span style="font-size: medium;"></span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>
