<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار گفتمان وب سایت ختم قرآن مجید - همه انجمن ها]]></title>
		<link>http://forum.ghorany.com/</link>
		<description><![CDATA[تالار گفتمان وب سایت ختم قرآن مجید - http://forum.ghorany.com]]></description>
		<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 14:53:07 +0330</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[امام خمینی ونوروز]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-439.html</link>
			<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 01:09:33 +0330</pubDate>
			<dc:creator>alizamani</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-439.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;"><div style="text-align: center;">باد نوروز وزيدست به كوه و صحرا<br />
<br />
جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا<br />
<br />
بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست<br />
<br />
نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما<br />
<br />
صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند<br />
<br />
جام مي گير ز مطرب كه روي سوي صفا<br />
<br />
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند<br />
<br />
منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خدا<br />
<br />
عيد نوروز مبارك به غني و درويش<br />
<br />
يارِدلدار ز بتخانه دري را بگشا<br />
<br />
گر مرا ره به در پير خرابات دهي<br />
<br />
به سر و جان به سويش راه نوردم، نه به پا<br />
<br />
سالها در صف ارباب عمائيم بودم<br />
<br />
تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا<br />
<br />
<br />
<br />
شعری از امام روح الله خمینی (ره)<br />
<br />
<br />
<br />
نوروزتان مبارکباد<br />
التماس دعا</div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;"><div style="text-align: center;">باد نوروز وزيدست به كوه و صحرا<br />
<br />
جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا<br />
<br />
بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست<br />
<br />
نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما<br />
<br />
صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند<br />
<br />
جام مي گير ز مطرب كه روي سوي صفا<br />
<br />
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند<br />
<br />
منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خدا<br />
<br />
عيد نوروز مبارك به غني و درويش<br />
<br />
يارِدلدار ز بتخانه دري را بگشا<br />
<br />
گر مرا ره به در پير خرابات دهي<br />
<br />
به سر و جان به سويش راه نوردم، نه به پا<br />
<br />
سالها در صف ارباب عمائيم بودم<br />
<br />
تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا<br />
<br />
<br />
<br />
شعری از امام روح الله خمینی (ره)<br />
<br />
<br />
<br />
نوروزتان مبارکباد<br />
التماس دعا</div></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[لحظه ی سال تحویل]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-438.html</link>
			<pubDate>Thu, 18 Mar 2010 21:11:22 +0330</pubDate>
			<dc:creator>mohadeseh pishvaei</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-438.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان <br />
<br />
این راه را یک دوست خیلی خوب به من گفت و همیشه هم دعایش میکنم،چون <br />
<br />
واقعا راه خیلی قشنگی بود :<br />
<br />
<span style="font-size: large;">لحظه ی سال تحویل حاجت های خوتون را بنویسید ودر بین سوره ی نور <br />
<br />
بذاریدو تاآخر سال 88 یعنی عید 89 کاغذ را نه بردارید و نه بخوانید .<br />
<br />
التماس دعا<img src="http://forum.ghorany.com/images/smilies/angel.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angel" title="Angel" /></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان <br />
<br />
این راه را یک دوست خیلی خوب به من گفت و همیشه هم دعایش میکنم،چون <br />
<br />
واقعا راه خیلی قشنگی بود :<br />
<br />
<span style="font-size: large;">لحظه ی سال تحویل حاجت های خوتون را بنویسید ودر بین سوره ی نور <br />
<br />
بذاریدو تاآخر سال 88 یعنی عید 89 کاغذ را نه بردارید و نه بخوانید .<br />
<br />
التماس دعا<img src="http://forum.ghorany.com/images/smilies/angel.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Angel" title="Angel" /></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پیر مرد]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-437.html</link>
			<pubDate>Wed, 17 Mar 2010 22:11:38 +0330</pubDate>
			<dc:creator>fereshte</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-437.html</guid>
			<description><![CDATA[یک پیر مرد باز نشسته ،خانه جدیدی در نزدیکی  یک دبیرستان خرید،یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی ودر آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه ،پس از تعطیلی کلاس ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند ،هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صدای عجیبی راه می انداختند . این کار هر روز تکرار می شد وآسایش پیر مرد کاملاً مختل شده بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد ،دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کردو به آنها گفت:«بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما این قدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید . من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا همین کارها را بکنید.»<br />
  بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه  دادند . تا آن که چند روز بعد ، پیر مرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق باز نشستگی من اشتباه شده ومن نمی توانم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره ؟<br />
بچه ها گفتند:« 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی 100 تومن حاضریم این همه بطری نوشابه وچیزهای دیگه رو شوت کنیم،کور خوندی ، ما نیستیم.» واز آن پس پیر مرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[یک پیر مرد باز نشسته ،خانه جدیدی در نزدیکی  یک دبیرستان خرید،یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی ودر آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه ،پس از تعطیلی کلاس ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند ،هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صدای عجیبی راه می انداختند . این کار هر روز تکرار می شد وآسایش پیر مرد کاملاً مختل شده بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد ،دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کردو به آنها گفت:«بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما این قدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید . من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا همین کارها را بکنید.»<br />
  بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه  دادند . تا آن که چند روز بعد ، پیر مرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق باز نشستگی من اشتباه شده ومن نمی توانم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره ؟<br />
بچه ها گفتند:« 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی 100 تومن حاضریم این همه بطری نوشابه وچیزهای دیگه رو شوت کنیم،کور خوندی ، ما نیستیم.» واز آن پس پیر مرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پادشاه و سه وزيرش]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-436.html</link>
			<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 20:07:17 +0330</pubDate>
			<dc:creator>elahe</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-436.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: small;">در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند<br />
و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند.<br />
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود<br />
و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.<br />
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند.<br />
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند.<br />
وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد.<br />
اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود.<br />
و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود.<br />
روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند<br />
وقتی وزیران نزد شاه آمدند،  به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند.<br />
در زندانی دور که هیچ کس دستش به آنجا نرسد و هیچ آب و غذایی هم به آنها نرسانند.<br />
وزیر اول پیوسته از میوه های خوبی که جمع آوری کرده بود می خورد تا اینکه سه ماه به پایان رسید.<br />
اما وزیر دوم ، این سه ماه را با سختی و گرسنگی و مقدار میوه های تازه ای که جمع آوری کرده بود سپری کرد.<br />
و وزیر سوم قبل از اینکه ماه اول به پایان برسد از گرسنگی مرد.<br />
<br />
حال از خود این سؤال را بپرسیم ، <span style="color: #FF1493;">  ما از کدام گروه هستیم ؟ </span>زیرا ما الآن در باغ دنیا بوده و آزادیم تا اعمال خوب یا اعمال بد و فاسد را جمع آوری کنیم،<br />
اما فردا زمانی که ملک الموت امر می شود تا ما را در قبرمان زندانی کند در آن زندان تنگ و تاریک و در تنهایی، نظرت چیست؟<br />
آنجاست که اعمال خوب و پاکیزه ای که در زندگی دنیا جمع کرده ایم به ما سود می رسانند.<br />
خداوند می فرماید: <span style="color: #808000;">(وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ یَا أُوْلِی الأَلْبَابِ) البقره ۱۹۷</span><br />
و توشه برگیرید که بهترین توشه پرهیزگاری است ، و ای خردمندان ! از ( خشم و کیفر ) من بپرهیزید .<br />
<span style="color: #FF1493;">  پس کمی بایستیم و با خود بیاندیشیم .. فردا در زندانمان چه خواهیم کرد !</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: small;">در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند<br />
و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند.<br />
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود<br />
و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.<br />
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند.<br />
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند.<br />
وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد.<br />
اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود.<br />
و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود.<br />
روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند<br />
وقتی وزیران نزد شاه آمدند،  به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند.<br />
در زندانی دور که هیچ کس دستش به آنجا نرسد و هیچ آب و غذایی هم به آنها نرسانند.<br />
وزیر اول پیوسته از میوه های خوبی که جمع آوری کرده بود می خورد تا اینکه سه ماه به پایان رسید.<br />
اما وزیر دوم ، این سه ماه را با سختی و گرسنگی و مقدار میوه های تازه ای که جمع آوری کرده بود سپری کرد.<br />
و وزیر سوم قبل از اینکه ماه اول به پایان برسد از گرسنگی مرد.<br />
<br />
حال از خود این سؤال را بپرسیم ، <span style="color: #FF1493;">  ما از کدام گروه هستیم ؟ </span>زیرا ما الآن در باغ دنیا بوده و آزادیم تا اعمال خوب یا اعمال بد و فاسد را جمع آوری کنیم،<br />
اما فردا زمانی که ملک الموت امر می شود تا ما را در قبرمان زندانی کند در آن زندان تنگ و تاریک و در تنهایی، نظرت چیست؟<br />
آنجاست که اعمال خوب و پاکیزه ای که در زندگی دنیا جمع کرده ایم به ما سود می رسانند.<br />
خداوند می فرماید: <span style="color: #808000;">(وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ یَا أُوْلِی الأَلْبَابِ) البقره ۱۹۷</span><br />
و توشه برگیرید که بهترین توشه پرهیزگاری است ، و ای خردمندان ! از ( خشم و کیفر ) من بپرهیزید .<br />
<span style="color: #FF1493;">  پس کمی بایستیم و با خود بیاندیشیم .. فردا در زندانمان چه خواهیم کرد !</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سخنان حکیمانه]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-435.html</link>
			<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 12:29:36 +0330</pubDate>
			<dc:creator>masomi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-435.html</guid>
			<description><![CDATA[1)مگر نه اینکه خانه تن راه فرسودگی می پیماید تا خانه روح آباد شود.<br />
(شهید ابراهیم همت)<br />
——————————————————————————–<br />
2)هر کار بزرگ در آغاز محال به نظر می رسد.<br />
(کارلایل)<br />
——————————————————————————–<br />
3)مغز تنبل کارگاه شیطان است.<br />
(فرانکلین)<br />
——————————————————————————–<br />
4)هر چه کمتر آرزو داشته باشید، محرومیت های شما کمتر خواهد بود.<br />
(پلوتاری)<br />
——————————————————————————–<br />
5)هنر دشمنی به نام جهالت دارد.<br />
(بن جانسون)<br />
——————————————————————————–<br />
6)هر کس مرتکب اشتباهی نشده، اکتشافی هم نکرده است.<br />
(گالیله)<br />
——————————————————————————–<br />
7)برای شب پیری در جوانی چراغی باید تهیه کرد.<br />
(پلوتارک)<br />
——————————————————————————–<br />
8)نگذارید بدی ها بر شما مسلط شوند. سعی کنید بر بدی ها تسلط یابید.<br />
(ناپلئون بناپارت)<br />
——————————————————————————–<br />
9)نایاب ترین چیزها صمیمیت و یگانگی است.<br />
(بناپارت)<br />
——————————————————————————–<br />
10)محال کلمه ای است که در فرهنگ دیوانگان یافت می شود.<br />
(ناپلئون بناپارت)<br />
——————————————————————————–<br />
11)بهترین افراد کسانی هستند که به همه خوبی کنند بدون این که در نظر داشته باشند آنها خوبند یا بد هستند.<br />
(پیامبر اکرم (ص) )<br />
——————————————————————————–<br />
12)و خدایی که در این نزدیکی ست؛ لای این شب بوها, پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.<br />
(سهراب سپهری)<br />
——————————————————————————–<br />
13)از نفرین مردم بترسید که چون شعله آتش به آسمان میرود.<br />
(پیامبر اعظم (ص) )<br />
——————————————————————————–<br />
14)مقصر ترین انسان ها کسانی هستند که از مهربانی خدا مأیوس شوند.<br />
(علی اکبر دهخدا)<br />
——————————————————————————–<br />
15)خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه خودشان تغییر کنند.<br />
(سوره رعد)<br />
——————————————————————————–<br />
16)همیشه بهترین آثار, کوتاه ترین ها هستند.<br />
(ژان دولافونتین)<br />
——————————————————————————–<br />
17)امروز روز عمل است و نه حساب؛ فردا روز حساب است نه عمل.<br />
(امام علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
18)شجاعت در زور و بازو نیست، در مهار کردن نفس است.<br />
(ابو علی سینا)<br />
——————————————————————————–<br />
19)خوشا به حال کسی که درونش نیک و برونش خوب و بدیش از مردم به دور باشد.<br />
(امام علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
20)آفت دین سه چیز است: فقیه بدکار، پیشواى ظالم، مقدس نادان.<br />
(پیامبر اعظم (ص) )<br />
——————————————————————————–<br />
21)هیچ بنده ‏اى حقیقت ایمانش را کامل نمى ‏کند مگر این که در او سه خصلت باشد:دین‏ شناسى، تدبیر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبت‏ها و بلاها.<br />
(امام رضا (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
22)برای کسی که آهسته و پیوسته راه می رود، هیچ راهی دور نیست.<br />
(لابرویر)<br />
——————————————————————————–<br />
23)برای این که دانش ملکه شود، تعلیم کافی نیست، عمل لازم است.<br />
(برنارد شاو)<br />
——————————————————————————–<br />
24)تا دل درست نشود، ایمان درست نخواهد شد و تا زبان درست نشود، دل درست نخواهد بود.<br />
(پیامبر اعظم (ص) )<br />
——————————————————————————–<br />
25)هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد.<br />
(امام رضا (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
26)مبنای همه عیبها برای انسان طمع زیاد است.<br />
(امام علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
27)با پایان غرور، مردانگی آغاز می شود.<br />
(فرانسوا رابله)<br />
——————————————————————————–<br />
28)مال برای گذراندن عمر است نه عمر برای گردآوری مال.<br />
(سعدی)<br />
——————————————————————————–<br />
29)دنیا و مال دنیا به هم شباهت دارند؛ هیچ کدام به انسان وفا نمی کنند.<br />
(لابرویر)<br />
——————————————————————————–<br />
30)کاملترین نوع بی عدالتی آن است که عادل به نظر برسیم در حالی که عادل نیستیم.<br />
(افلاطون)<br />
<br />
——————————————————————————–<br />
31)اگر نمازگزار بداند که چه قدر از رحمت خداوند او را فرا گرفته است، سرش را از سجده بر نمی دارد.<br />
(امام علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
31)اگر نمازگزار بداند که چه قدر از رحمت خداوند او را فرا گرفته است، سرش را از سجده بر نمی دارد.<br />
(امام علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
32)عصاره ی همه ی مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر ساختند.<br />
(ویلیام شکسپیر)<br />
——————————————————————————–<br />
33)آن طور زندگی کنید که اگر باز زنده شدید؛ همان گونه زندگی کنید.<br />
(نیچه)<br />
——————————————————————————–<br />
34)حقیقت آدم ها آن نیست که بر شما آشکار می کنند، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند؛ بنابراین اگر می خواهید آنها را بشناسید به آنچه می گویند گوش ندهید بلکه به آنچه ناگفته می گذارند گوش بسپارید.<br />
(جبران خلیل جبران)<br />
——————————————————————————–<br />
35)کسی که صبر کرد غنیمت یافت و کسی که تحمل نکرد ندامت کشید و کسی که سکوت کرد و خاموشی گزید عالم ماند و کسی که اعتبار گرفت بینا شد و کسی که بینا شد فهمید و کسی که فهمید دانست.<br />
(سقراط)<br />
——————————————————————————–<br />
36)آدم باید هر روز مقداری موسیقی گوش کند، یک شعر خوب بخواند، یک نقاشی قشنگ ببیند و اگر پا داد یک جمله عاقلانه نیز بگوید.<br />
(گوته)<br />
——————————————————————————–<br />
37)تمام افکار خود را بر روی کاری که در دست دارید متمرکز کنید؛ پرتوهای خورشید تا بر روی یک نقطه متمرکز نشوند، قدرت سوزانندگی ندارند.<br />
(الکساندر گراهام بل)<br />
——————————————————————————–<br />
38)من کسی را می ستایم که اندیشیدن را به من آموخت، نه اندیشه ها را.<br />
(دکتر علی شریعتی)<br />
——————————————————————————–<br />
39)اگر دین ندارید لااقل در دنیای خویش آزاد باشید.<br />
(امام حسین (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
40)اسباب ریاست، تحمل است و بلند نظری.<br />
(حضرت علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
41)هیچ حالی از تنهایی و بی پناهی برای بشر دشوار تر و سهمناک تر نیست.<br />
(حجازی)<br />
——————————————————————————–<br />
42)ثروت را برای زندگی بخواهید، نه زندگی را برای ثروت.<br />
(لرد آویبوری)<br />
——————————————————————————–<br />
43)حقیقت را بشناس تا رها شوی.<br />
(حضرت مسیح)<br />
——————————————————————————–<br />
44)از انزوا بر حذر باشید که خطرناکترین اعتیاد است.<br />
(پائولوکوئیلو)<br />
——————————————————————————–<br />
45)بی صبری در راه موفقیت، مانع بزرگی است.<br />
(ناپلئون)<br />
——————————————————————————–<br />
46)به گرسنگی مردن بهتر از نان فرومایگان خوردن.<br />
(سعدی)<br />
——————————————————————————–<br />
47)در بزرگواری ها پیشی گیرید و برای بهره برداری از فرصت ها شتاب کنید.<br />
(امام حسین (ع))<br />
——————————————————————————–<br />
48)پاره ای از مردم چیزهایی را می بینند که وجود دارند و می پرسند که چرا چنین است؟ من در خیال چیزهایی را می بینم که هرگز وجود نداشته اند و می گویم که چرا چنین نباشد؟<br />
(جورج برنارد شاو)<br />
——————————————————————————–<br />
49)حماقت یک شخص، اقبال شخص دیگر است.<br />
(فرانسیس بیکن)<br />
——————————————————————————–<br />
50)ستیزه مکن هر چند حق با تو باشد.<br />
(پیامبر (ص) )<br />
——————————————————————————–<br />
51)در زندگی، هر پیشرفتی که حاصل شده است، از روی جسارت بوده است نه از روی سازش.<br />
(هنری میلر)<br />
——————————————————————————–<br />
52)راه هزار فرسنگی هم با یک گام آغاز می شود.<br />
(کنفوسیوس)<br />
——————————————————————————–<br />
53)انجام امور غیر ممکن، همیشه لذت بخش است.<br />
(والت دیسنی)<br />
——————————————————————————–<br />
54)به ستارگان چشم بدوزید اما هرگز از گل هایی که زیر پای شماست غافل نشوید.<br />
(الینومیک)<br />
——————————————————————————–<br />
55)شرکت هایی موفق می شوند که تولیدات خود را پیش از آنکه دیگران این کار را بکنند از دور خارج و تولیداتی جدید، همسو با نیازهای بازار جایگزین کنند.<br />
(بیل گیتس)<br />
——————————————————————————–<br />
56)تجربه بهترین معلم است، ولی حق التدریس گرانی دارد.<br />
(کارلایل)<br />
——————————————————————————–<br />
57)رفتن به قبرستان در سازندگی انسان مؤثر است.<br />
(علامه طباطبائی)<br />
——————————————————————————–<br />
58)درس اخلاق، گفتنی نیست، عمل است.<br />
(علامه طباطبائی)<br />
——————————————————————————–<br />
59)اگرسخن چون نقره است، خاموشی چون زر پر بهاست.<br />
(لقمان حکیم)<br />
——————————————————————————–<br />
60)اگر می خواهی هستی را بشناسی خود را بشناش.<br />
(سقراط)<br />
——————————————————————————–<br />
61)تحمل وبرد باری بالاترین جرات و جسارت است.<br />
(پاستور)<br />
——————————————————————————–<br />
62)فضیلت انسان در نگه داشتن حد وسط میان افراط و تفریط است.<br />
(ارسطو)<br />
——————————————————————————–<br />
63)یک اراده قوی بر همه چیز غالب می شود حتی بر زمان.<br />
(بناپارت)<br />
——————————————————————————–<br />
64)امام حسين می فرمايد: هر کس اين پنج چيز را نداشته باشد، از زندگی خود چندان بهره ای نمی برد: عقل، دين، ادب، شرم و خوش خلقی.<br />
(امام حسين (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
65)هیچ کس را بزرگ مشمار تا شناخت او را کشف کنی.<br />
(حضرت علی (ع))<br />
——————————————————————————–<br />
66)عبادت به زیادی روزه و نماز نیست بلکه عبادت حقیقی زیاد اندیشیدن در کار خداست.<br />
(امام رضا (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
67)اگر در چهره کسی تبسم ندیدید، از تبسم خود به او قرض دهید.<br />
(دانیل معروف به جیم بزرگ مدیر عامل یکی از شرکت های خارجی وابسته به فولاد)<br />
——————————————————————————–<br />
68)شادترین مردمان، لزوما صاحبان تمامی بهترین ها نیستند، آنها فقط آنچه را دارند، خوب اداره می کنند.<br />
(مارگارت بلسینگیتون)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[1)مگر نه اینکه خانه تن راه فرسودگی می پیماید تا خانه روح آباد شود.<br />
(شهید ابراهیم همت)<br />
——————————————————————————–<br />
2)هر کار بزرگ در آغاز محال به نظر می رسد.<br />
(کارلایل)<br />
——————————————————————————–<br />
3)مغز تنبل کارگاه شیطان است.<br />
(فرانکلین)<br />
——————————————————————————–<br />
4)هر چه کمتر آرزو داشته باشید، محرومیت های شما کمتر خواهد بود.<br />
(پلوتاری)<br />
——————————————————————————–<br />
5)هنر دشمنی به نام جهالت دارد.<br />
(بن جانسون)<br />
——————————————————————————–<br />
6)هر کس مرتکب اشتباهی نشده، اکتشافی هم نکرده است.<br />
(گالیله)<br />
——————————————————————————–<br />
7)برای شب پیری در جوانی چراغی باید تهیه کرد.<br />
(پلوتارک)<br />
——————————————————————————–<br />
8)نگذارید بدی ها بر شما مسلط شوند. سعی کنید بر بدی ها تسلط یابید.<br />
(ناپلئون بناپارت)<br />
——————————————————————————–<br />
9)نایاب ترین چیزها صمیمیت و یگانگی است.<br />
(بناپارت)<br />
——————————————————————————–<br />
10)محال کلمه ای است که در فرهنگ دیوانگان یافت می شود.<br />
(ناپلئون بناپارت)<br />
——————————————————————————–<br />
11)بهترین افراد کسانی هستند که به همه خوبی کنند بدون این که در نظر داشته باشند آنها خوبند یا بد هستند.<br />
(پیامبر اکرم (ص) )<br />
——————————————————————————–<br />
12)و خدایی که در این نزدیکی ست؛ لای این شب بوها, پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.<br />
(سهراب سپهری)<br />
——————————————————————————–<br />
13)از نفرین مردم بترسید که چون شعله آتش به آسمان میرود.<br />
(پیامبر اعظم (ص) )<br />
——————————————————————————–<br />
14)مقصر ترین انسان ها کسانی هستند که از مهربانی خدا مأیوس شوند.<br />
(علی اکبر دهخدا)<br />
——————————————————————————–<br />
15)خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه خودشان تغییر کنند.<br />
(سوره رعد)<br />
——————————————————————————–<br />
16)همیشه بهترین آثار, کوتاه ترین ها هستند.<br />
(ژان دولافونتین)<br />
——————————————————————————–<br />
17)امروز روز عمل است و نه حساب؛ فردا روز حساب است نه عمل.<br />
(امام علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
18)شجاعت در زور و بازو نیست، در مهار کردن نفس است.<br />
(ابو علی سینا)<br />
——————————————————————————–<br />
19)خوشا به حال کسی که درونش نیک و برونش خوب و بدیش از مردم به دور باشد.<br />
(امام علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
20)آفت دین سه چیز است: فقیه بدکار، پیشواى ظالم، مقدس نادان.<br />
(پیامبر اعظم (ص) )<br />
——————————————————————————–<br />
21)هیچ بنده ‏اى حقیقت ایمانش را کامل نمى ‏کند مگر این که در او سه خصلت باشد:دین‏ شناسى، تدبیر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبت‏ها و بلاها.<br />
(امام رضا (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
22)برای کسی که آهسته و پیوسته راه می رود، هیچ راهی دور نیست.<br />
(لابرویر)<br />
——————————————————————————–<br />
23)برای این که دانش ملکه شود، تعلیم کافی نیست، عمل لازم است.<br />
(برنارد شاو)<br />
——————————————————————————–<br />
24)تا دل درست نشود، ایمان درست نخواهد شد و تا زبان درست نشود، دل درست نخواهد بود.<br />
(پیامبر اعظم (ص) )<br />
——————————————————————————–<br />
25)هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد.<br />
(امام رضا (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
26)مبنای همه عیبها برای انسان طمع زیاد است.<br />
(امام علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
27)با پایان غرور، مردانگی آغاز می شود.<br />
(فرانسوا رابله)<br />
——————————————————————————–<br />
28)مال برای گذراندن عمر است نه عمر برای گردآوری مال.<br />
(سعدی)<br />
——————————————————————————–<br />
29)دنیا و مال دنیا به هم شباهت دارند؛ هیچ کدام به انسان وفا نمی کنند.<br />
(لابرویر)<br />
——————————————————————————–<br />
30)کاملترین نوع بی عدالتی آن است که عادل به نظر برسیم در حالی که عادل نیستیم.<br />
(افلاطون)<br />
<br />
——————————————————————————–<br />
31)اگر نمازگزار بداند که چه قدر از رحمت خداوند او را فرا گرفته است، سرش را از سجده بر نمی دارد.<br />
(امام علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
31)اگر نمازگزار بداند که چه قدر از رحمت خداوند او را فرا گرفته است، سرش را از سجده بر نمی دارد.<br />
(امام علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
32)عصاره ی همه ی مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر ساختند.<br />
(ویلیام شکسپیر)<br />
——————————————————————————–<br />
33)آن طور زندگی کنید که اگر باز زنده شدید؛ همان گونه زندگی کنید.<br />
(نیچه)<br />
——————————————————————————–<br />
34)حقیقت آدم ها آن نیست که بر شما آشکار می کنند، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند؛ بنابراین اگر می خواهید آنها را بشناسید به آنچه می گویند گوش ندهید بلکه به آنچه ناگفته می گذارند گوش بسپارید.<br />
(جبران خلیل جبران)<br />
——————————————————————————–<br />
35)کسی که صبر کرد غنیمت یافت و کسی که تحمل نکرد ندامت کشید و کسی که سکوت کرد و خاموشی گزید عالم ماند و کسی که اعتبار گرفت بینا شد و کسی که بینا شد فهمید و کسی که فهمید دانست.<br />
(سقراط)<br />
——————————————————————————–<br />
36)آدم باید هر روز مقداری موسیقی گوش کند، یک شعر خوب بخواند، یک نقاشی قشنگ ببیند و اگر پا داد یک جمله عاقلانه نیز بگوید.<br />
(گوته)<br />
——————————————————————————–<br />
37)تمام افکار خود را بر روی کاری که در دست دارید متمرکز کنید؛ پرتوهای خورشید تا بر روی یک نقطه متمرکز نشوند، قدرت سوزانندگی ندارند.<br />
(الکساندر گراهام بل)<br />
——————————————————————————–<br />
38)من کسی را می ستایم که اندیشیدن را به من آموخت، نه اندیشه ها را.<br />
(دکتر علی شریعتی)<br />
——————————————————————————–<br />
39)اگر دین ندارید لااقل در دنیای خویش آزاد باشید.<br />
(امام حسین (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
40)اسباب ریاست، تحمل است و بلند نظری.<br />
(حضرت علی (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
41)هیچ حالی از تنهایی و بی پناهی برای بشر دشوار تر و سهمناک تر نیست.<br />
(حجازی)<br />
——————————————————————————–<br />
42)ثروت را برای زندگی بخواهید، نه زندگی را برای ثروت.<br />
(لرد آویبوری)<br />
——————————————————————————–<br />
43)حقیقت را بشناس تا رها شوی.<br />
(حضرت مسیح)<br />
——————————————————————————–<br />
44)از انزوا بر حذر باشید که خطرناکترین اعتیاد است.<br />
(پائولوکوئیلو)<br />
——————————————————————————–<br />
45)بی صبری در راه موفقیت، مانع بزرگی است.<br />
(ناپلئون)<br />
——————————————————————————–<br />
46)به گرسنگی مردن بهتر از نان فرومایگان خوردن.<br />
(سعدی)<br />
——————————————————————————–<br />
47)در بزرگواری ها پیشی گیرید و برای بهره برداری از فرصت ها شتاب کنید.<br />
(امام حسین (ع))<br />
——————————————————————————–<br />
48)پاره ای از مردم چیزهایی را می بینند که وجود دارند و می پرسند که چرا چنین است؟ من در خیال چیزهایی را می بینم که هرگز وجود نداشته اند و می گویم که چرا چنین نباشد؟<br />
(جورج برنارد شاو)<br />
——————————————————————————–<br />
49)حماقت یک شخص، اقبال شخص دیگر است.<br />
(فرانسیس بیکن)<br />
——————————————————————————–<br />
50)ستیزه مکن هر چند حق با تو باشد.<br />
(پیامبر (ص) )<br />
——————————————————————————–<br />
51)در زندگی، هر پیشرفتی که حاصل شده است، از روی جسارت بوده است نه از روی سازش.<br />
(هنری میلر)<br />
——————————————————————————–<br />
52)راه هزار فرسنگی هم با یک گام آغاز می شود.<br />
(کنفوسیوس)<br />
——————————————————————————–<br />
53)انجام امور غیر ممکن، همیشه لذت بخش است.<br />
(والت دیسنی)<br />
——————————————————————————–<br />
54)به ستارگان چشم بدوزید اما هرگز از گل هایی که زیر پای شماست غافل نشوید.<br />
(الینومیک)<br />
——————————————————————————–<br />
55)شرکت هایی موفق می شوند که تولیدات خود را پیش از آنکه دیگران این کار را بکنند از دور خارج و تولیداتی جدید، همسو با نیازهای بازار جایگزین کنند.<br />
(بیل گیتس)<br />
——————————————————————————–<br />
56)تجربه بهترین معلم است، ولی حق التدریس گرانی دارد.<br />
(کارلایل)<br />
——————————————————————————–<br />
57)رفتن به قبرستان در سازندگی انسان مؤثر است.<br />
(علامه طباطبائی)<br />
——————————————————————————–<br />
58)درس اخلاق، گفتنی نیست، عمل است.<br />
(علامه طباطبائی)<br />
——————————————————————————–<br />
59)اگرسخن چون نقره است، خاموشی چون زر پر بهاست.<br />
(لقمان حکیم)<br />
——————————————————————————–<br />
60)اگر می خواهی هستی را بشناسی خود را بشناش.<br />
(سقراط)<br />
——————————————————————————–<br />
61)تحمل وبرد باری بالاترین جرات و جسارت است.<br />
(پاستور)<br />
——————————————————————————–<br />
62)فضیلت انسان در نگه داشتن حد وسط میان افراط و تفریط است.<br />
(ارسطو)<br />
——————————————————————————–<br />
63)یک اراده قوی بر همه چیز غالب می شود حتی بر زمان.<br />
(بناپارت)<br />
——————————————————————————–<br />
64)امام حسين می فرمايد: هر کس اين پنج چيز را نداشته باشد، از زندگی خود چندان بهره ای نمی برد: عقل، دين، ادب، شرم و خوش خلقی.<br />
(امام حسين (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
65)هیچ کس را بزرگ مشمار تا شناخت او را کشف کنی.<br />
(حضرت علی (ع))<br />
——————————————————————————–<br />
66)عبادت به زیادی روزه و نماز نیست بلکه عبادت حقیقی زیاد اندیشیدن در کار خداست.<br />
(امام رضا (ع) )<br />
——————————————————————————–<br />
67)اگر در چهره کسی تبسم ندیدید، از تبسم خود به او قرض دهید.<br />
(دانیل معروف به جیم بزرگ مدیر عامل یکی از شرکت های خارجی وابسته به فولاد)<br />
——————————————————————————–<br />
68)شادترین مردمان، لزوما صاحبان تمامی بهترین ها نیستند، آنها فقط آنچه را دارند، خوب اداره می کنند.<br />
(مارگارت بلسینگیتون)]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عشق در بیمارستان]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-434.html</link>
			<pubDate>Sun, 14 Mar 2010 20:44:53 +0330</pubDate>
			<dc:creator>elahe</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-434.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: small;">از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.<br />
 از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است. در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...<br />
   چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.<br />
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.<br />
  در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و ... نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.<br />
<br />
 </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: small;">از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.<br />
 از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است. در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...<br />
   چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.<br />
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.<br />
  در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و ... نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.<br />
<br />
 </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خانه تکانی دلت مبارک]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-433.html</link>
			<pubDate>Sun, 14 Mar 2010 20:27:24 +0330</pubDate>
			<dc:creator>elahe</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-433.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: small;">دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….<br />
دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ، فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش … قاب کن و بزن به دیوار دلت ……<br />
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….<br />
و تمام آن غم های بزرگ…<br />
و همه حسرت ها و آرزوهایت…..<br />
محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..<br />
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!<br />
خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند….<br />
کافی ست؟!!<br />
نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..<br />
تکاندی؟؟!!<br />
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!<br />
حالا <span style="color: #FF1493;">این دل جای* او* ست…دعوتش کن ، این دل مال* او* ست...</span> <br />
همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…<br />
وحالا تو ماندی و یک دل، یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک* او*..<br />
<span style="color: #FF1493;">خانه تکانی دلت مبارک….!!!</span>  </span><br />
<br />
برگرفته <a href="http://saeedbizar.persianblog.ir/post/11090" target="_blank">http://saeedbizar.persianblog.ir/post/11090</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: small;">دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….<br />
دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ، فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش … قاب کن و بزن به دیوار دلت ……<br />
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….<br />
و تمام آن غم های بزرگ…<br />
و همه حسرت ها و آرزوهایت…..<br />
محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..<br />
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!<br />
خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند….<br />
کافی ست؟!!<br />
نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..<br />
تکاندی؟؟!!<br />
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!<br />
حالا <span style="color: #FF1493;">این دل جای* او* ست…دعوتش کن ، این دل مال* او* ست...</span> <br />
همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…<br />
وحالا تو ماندی و یک دل، یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک* او*..<br />
<span style="color: #FF1493;">خانه تکانی دلت مبارک….!!!</span>  </span><br />
<br />
برگرفته <a href="http://saeedbizar.persianblog.ir/post/11090" target="_blank">http://saeedbizar.persianblog.ir/post/11090</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آخرالزمان ونشانه های ظهور]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-432.html</link>
			<pubDate>Sun, 14 Mar 2010 00:58:12 +0330</pubDate>
			<dc:creator>یوسف زهرا</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-432.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام.<br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
"سیاتی علی امتی زمان لا یبقی من القران الا رسمه ولا من الا سلام الا اسمه یسمون به وهم ابعد الناس منه ،مساجدهم عامره وهی خراب من الهدی فقهاء ذالک الزمان شر الفقها تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة والیهم تعود"<br />
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم<br />
*****ترجمه****<br />
زمانی بر امت من خواهد آمد که باقی نمی ماند از قرآن جز نوشتارش (وبه قرآن اعتنائی نمی شود ) وباقی نمی ماند از اسلام مگر اسمش ومسلمان نامیده می شوند در حالی که از اسلام دورند (وبوئی از اسلام نبرده اند) مساجدشان آباد ولی از نظر هدایت واصلاح مردم ویرانه ای بیش نیست .فقهای آن زمان بدترین فقها هستند در زیر چترآسمان فتنه از آنان بر می خیزد وبه سوی خودشان بر می گردد.<br />
_________<br />
بحار الانوارجلد 2صفحه 109]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام.<br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
"سیاتی علی امتی زمان لا یبقی من القران الا رسمه ولا من الا سلام الا اسمه یسمون به وهم ابعد الناس منه ،مساجدهم عامره وهی خراب من الهدی فقهاء ذالک الزمان شر الفقها تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة والیهم تعود"<br />
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم<br />
*****ترجمه****<br />
زمانی بر امت من خواهد آمد که باقی نمی ماند از قرآن جز نوشتارش (وبه قرآن اعتنائی نمی شود ) وباقی نمی ماند از اسلام مگر اسمش ومسلمان نامیده می شوند در حالی که از اسلام دورند (وبوئی از اسلام نبرده اند) مساجدشان آباد ولی از نظر هدایت واصلاح مردم ویرانه ای بیش نیست .فقهای آن زمان بدترین فقها هستند در زیر چترآسمان فتنه از آنان بر می خیزد وبه سوی خودشان بر می گردد.<br />
_________<br />
بحار الانوارجلد 2صفحه 109]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فضائل امیرالمومنین(علیه السلام)]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-431.html</link>
			<pubDate>Sat, 13 Mar 2010 16:08:47 +0330</pubDate>
			<dc:creator>یوسف زهرا</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-431.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام .<br />
<br />
در این موضوع می خواهیم بیشتر با امیرالمومنین (علیه السلام) آشنا بشیم.<br />
اگر داستان ،روایت،حدیث در مورد امیرالمومنین (علیه السلام) دارید ،بنویسید تا بقیه استفاده کنند،تا شاید یکم این شخصیت را شناخنیم.<hr />
سلام.<br />
<br />
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند :<br />
هنگامی که فردی از شما گفت : لا اله الا الله ( شهادت به یگانگی پروردگار داد ) و محمد رسول الله ( شهادت به رسالت نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله داد ) باید پس از آن بگوید : علی امیر مؤمنان و ولی خداست .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام .<br />
<br />
در این موضوع می خواهیم بیشتر با امیرالمومنین (علیه السلام) آشنا بشیم.<br />
اگر داستان ،روایت،حدیث در مورد امیرالمومنین (علیه السلام) دارید ،بنویسید تا بقیه استفاده کنند،تا شاید یکم این شخصیت را شناخنیم.<hr />
سلام.<br />
<br />
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند :<br />
هنگامی که فردی از شما گفت : لا اله الا الله ( شهادت به یگانگی پروردگار داد ) و محمد رسول الله ( شهادت به رسالت نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله داد ) باید پس از آن بگوید : علی امیر مؤمنان و ولی خداست .]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مرگ شيطان درزمان ظهور! مكر شيطان براي تأخير فرج!]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-430.html</link>
			<pubDate>Fri, 12 Mar 2010 19:25:08 +0330</pubDate>
			<dc:creator>mohadeseh pishvaei</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-430.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;">برخي تصور ميكنند كه دعا براي تعجيل فرج ابتدا نيازمند تزكيه ي نفس و كسب <br />
<br />
ظرفيت براي دعاست. اين اشتباه بزرگي است و چه بسا از دسيسه هاي شيطان!<br />
<br />
شيطان پس از رانده شدن از درگاه الوهيت ، از خداوند خواست تا در عوض عبادت <br />
<br />
هاي چند هزار ساله اش ، تا پايان دنيا به او مهلت داده شود:<br />
<br />
(( شيطان از خدا درخواست كرد كه : پروردگارا! پس مرا تاروزي كه خلق مبعوث <br />
<br />
ميشوند مهلت ده. خداوند خطاب به اوفرمود: توتا وقت معين و معلوم از مهلت داده شدگاني.<br />
<br />
<span style="color: #FF1493;">امام محمد باقر در مورد مرگ شيطان در هنگام ظهور : منظور <br />
<br />
ازوقت معلوم در ايه ي شريفه، روز قيام آل محمد است. <br />
<br />
هرگاه خداوند اورا برانگيزد، ابليس در كوفه مي آيد در حاليكه بر زانوانش راه ميرود و <br />
<br />
ميگويد : اي واي از اين روزگار ! آن گاه (موي بالاي) پيشاني اش را ميگيرند و اورا <br />
<br />
گردن ميزنند. آن هنگام، روز وقت معلوم است كه مدت او به پايان ميرسد.<br />
<br />
امام رضا(ع) : وقتي كه نزد همه براي پايان زندگي شيطان معلوم است روز ظهور <br />
<br />
قائم ما اهل بيت است.</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;">برخي تصور ميكنند كه دعا براي تعجيل فرج ابتدا نيازمند تزكيه ي نفس و كسب <br />
<br />
ظرفيت براي دعاست. اين اشتباه بزرگي است و چه بسا از دسيسه هاي شيطان!<br />
<br />
شيطان پس از رانده شدن از درگاه الوهيت ، از خداوند خواست تا در عوض عبادت <br />
<br />
هاي چند هزار ساله اش ، تا پايان دنيا به او مهلت داده شود:<br />
<br />
(( شيطان از خدا درخواست كرد كه : پروردگارا! پس مرا تاروزي كه خلق مبعوث <br />
<br />
ميشوند مهلت ده. خداوند خطاب به اوفرمود: توتا وقت معين و معلوم از مهلت داده شدگاني.<br />
<br />
<span style="color: #FF1493;">امام محمد باقر در مورد مرگ شيطان در هنگام ظهور : منظور <br />
<br />
ازوقت معلوم در ايه ي شريفه، روز قيام آل محمد است. <br />
<br />
هرگاه خداوند اورا برانگيزد، ابليس در كوفه مي آيد در حاليكه بر زانوانش راه ميرود و <br />
<br />
ميگويد : اي واي از اين روزگار ! آن گاه (موي بالاي) پيشاني اش را ميگيرند و اورا <br />
<br />
گردن ميزنند. آن هنگام، روز وقت معلوم است كه مدت او به پايان ميرسد.<br />
<br />
امام رضا(ع) : وقتي كه نزد همه براي پايان زندگي شيطان معلوم است روز ظهور <br />
<br />
قائم ما اهل بيت است.</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حضرت معصومه(س)]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-429.html</link>
			<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 00:55:21 +0330</pubDate>
			<dc:creator>یوسف زهرا</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-429.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام.<br />
امروز سال روز ورود حضرت معصومه (س) به قم هست،به تمام بچه های قمی تبریک عرض می کنم به خاطر این نعمتی که دارند.<br />
<br />
بارگاهی که به شهر قم به پاست<br />
هم برای نجف هم کربلاست<br />
<br />
خاک او را غرق بوسه می کنم<br />
چون که جای پای اربابم رضاست]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام.<br />
امروز سال روز ورود حضرت معصومه (س) به قم هست،به تمام بچه های قمی تبریک عرض می کنم به خاطر این نعمتی که دارند.<br />
<br />
بارگاهی که به شهر قم به پاست<br />
هم برای نجف هم کربلاست<br />
<br />
خاک او را غرق بوسه می کنم<br />
چون که جای پای اربابم رضاست]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[**سنت نوروز  از ديد مردم و قدما**]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-428.html</link>
			<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 22:39:55 +0330</pubDate>
			<dc:creator>mohadeseh pishvaei</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-428.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"> برخي از باورهاي مردم ايران در موقع تحويل سال نو :<br />
<br />
* برخي ، پول در دست داشتن را هنگام تحويل سال خوش يمن ميدانند .<br />
<br />
* بعضي ها معتقدند كه در بامداد نوروز هر كس بايد قبل ازآنكه حرفي بزند ، شكر     <br />
<br />
بچشد و با روغن زيتون تن خود را چرب كند تا در همه سال از بلاها سالم بماند.<br />
<br />
* قديمي ها معتقدند  در موقع تحويل سال، زن ها بايد سنجاق زير گلويشان باشد <br />
<br />
وگرنه رشته ي كارهايشان گسسته ميشود.<br />
<br />
* شمعي كه به نيت سلا متي افراد خانواده و روشنايي بخش زندگي برآنها افروخته <br />
<br />
است بايد تا آخر بسوزد ونبايد فوت كرد و در صورت اجبار ميتوانند با دو برگ سبز آنرا <br />
<br />
خاموش كنند. در شيراز با اين اعتقاد اگر ميخواستند شمع را خاموش كنند اين كار را <br />
<br />
با نقل و مسقطي انجام ميدادند.<br />
<br />
* موقع تحويل سال كسي كه گرم مزاج است يك انگشت به ماست زده ودر دهان <br />
<br />
ميگذارد و كساني كه سرد مزاج هستند يك انگشت شيره ميخورند تا اعتدال داشته <br />
<br />
باشند.<br />
<br />
* روز نوروز دارو خوردن بد يمن است .<br />
<br />
* هر كس در اين روز شادي و خرمي بكند تا سال ديگر به او خوش خواهد گذشت.<br />
<br />
* هر كس لباس نو بپوشد تمام سال از كارش خشنود خواهد شد<br />
<br />
* خراساني ها معتقدند : خوردن عسل ف عرق بيدمشك يا آبگوشت جوجه خروس <br />
<br />
بخورد سلامت خواهد بود و مزاجش معتدل ميشود. <br />
<br />
همچنين خوردن سنجد باعث ميشود تا آخر سال گزندي نبينند.</span><br />
<br />
<br />
منبع : مجله موفقيت]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"> برخي از باورهاي مردم ايران در موقع تحويل سال نو :<br />
<br />
* برخي ، پول در دست داشتن را هنگام تحويل سال خوش يمن ميدانند .<br />
<br />
* بعضي ها معتقدند كه در بامداد نوروز هر كس بايد قبل ازآنكه حرفي بزند ، شكر     <br />
<br />
بچشد و با روغن زيتون تن خود را چرب كند تا در همه سال از بلاها سالم بماند.<br />
<br />
* قديمي ها معتقدند  در موقع تحويل سال، زن ها بايد سنجاق زير گلويشان باشد <br />
<br />
وگرنه رشته ي كارهايشان گسسته ميشود.<br />
<br />
* شمعي كه به نيت سلا متي افراد خانواده و روشنايي بخش زندگي برآنها افروخته <br />
<br />
است بايد تا آخر بسوزد ونبايد فوت كرد و در صورت اجبار ميتوانند با دو برگ سبز آنرا <br />
<br />
خاموش كنند. در شيراز با اين اعتقاد اگر ميخواستند شمع را خاموش كنند اين كار را <br />
<br />
با نقل و مسقطي انجام ميدادند.<br />
<br />
* موقع تحويل سال كسي كه گرم مزاج است يك انگشت به ماست زده ودر دهان <br />
<br />
ميگذارد و كساني كه سرد مزاج هستند يك انگشت شيره ميخورند تا اعتدال داشته <br />
<br />
باشند.<br />
<br />
* روز نوروز دارو خوردن بد يمن است .<br />
<br />
* هر كس در اين روز شادي و خرمي بكند تا سال ديگر به او خوش خواهد گذشت.<br />
<br />
* هر كس لباس نو بپوشد تمام سال از كارش خشنود خواهد شد<br />
<br />
* خراساني ها معتقدند : خوردن عسل ف عرق بيدمشك يا آبگوشت جوجه خروس <br />
<br />
بخورد سلامت خواهد بود و مزاجش معتدل ميشود. <br />
<br />
همچنين خوردن سنجد باعث ميشود تا آخر سال گزندي نبينند.</span><br />
<br />
<br />
منبع : مجله موفقيت]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[احکام تقلید]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-427.html</link>
			<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 17:36:36 +0330</pubDate>
			<dc:creator>یوسف زهرا</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-427.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام.<br />
دراین موضوع مسائل مربوط به احکام تقلید را بررسی کنید.<br />
در ابتدا اگه می شه،دوستان مرجع تقلیدشون را بیان کنند و بگن که چه جوری ایشون را انتخاب کردن،یعنی خودشون انتخاب کردن یا همون مرجع بابا یا مادرشون را انتخاب کردن،و هر سوالی هم دارن در مورد تقلید بگن.<br />
ممنون می شم در این بجث همه شرکت کنن.<br />
<br />
التماس دعا]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام.<br />
دراین موضوع مسائل مربوط به احکام تقلید را بررسی کنید.<br />
در ابتدا اگه می شه،دوستان مرجع تقلیدشون را بیان کنند و بگن که چه جوری ایشون را انتخاب کردن،یعنی خودشون انتخاب کردن یا همون مرجع بابا یا مادرشون را انتخاب کردن،و هر سوالی هم دارن در مورد تقلید بگن.<br />
ممنون می شم در این بجث همه شرکت کنن.<br />
<br />
التماس دعا]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شيشه و آيينه]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-426.html</link>
			<pubDate>Mon, 08 Mar 2010 18:48:32 +0330</pubDate>
			<dc:creator>elahe</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-426.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: small;">جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست . عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید : چه می بینی؟<br />
گفت : آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.<br />
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید : در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی ؟<br />
گفت : خودم را می بینم.<br />
دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هردو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند ، شیشه . اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی .<br />
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن . وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.<br />
 اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند .<br />
<br />
<span style="color: #FF1493;">تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری ، تا با وجود ثروت بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: small;">جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست . عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید : چه می بینی؟<br />
گفت : آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.<br />
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید : در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی ؟<br />
گفت : خودم را می بینم.<br />
دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هردو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند ، شیشه . اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی .<br />
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن . وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.<br />
 اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند .<br />
<br />
<span style="color: #FF1493;">تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری ، تا با وجود ثروت بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[افرینش]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-425.html</link>
			<pubDate>Mon, 08 Mar 2010 13:18:01 +0330</pubDate>
			<dc:creator>428428</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-425.html</guid>
			<description><![CDATA[[/font&#93;[/size&#93;افرینش]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[[/font][/size]افرینش]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شرایط پذیرش دعا]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-424.html</link>
			<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 19:39:06 +0330</pubDate>
			<dc:creator>یوسف زهرا</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-424.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام.<br />
چرا خیلی از دعاها مستجاب نمی شه؟؟؟<br />
یا این جور می شه مطرح کرد که شرایط قبولی دعا چی هست؟؟؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام.<br />
چرا خیلی از دعاها مستجاب نمی شه؟؟؟<br />
یا این جور می شه مطرح کرد که شرایط قبولی دعا چی هست؟؟؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[وصیت نامه مقام معظم رهبری]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-423.html</link>
			<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 19:30:00 +0330</pubDate>
			<dc:creator>یوسف زهرا</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-423.html</guid>
			<description><![CDATA[روزنامه کیهان وصیتنامه رهبر معظم انقلاب در سال 1342 را به نقل از دفتر نشر آثار حضرت آیت الله خامنه ای منتشر کرده است.<br />
<br />
متن این وصیت نامه زیبا، صمیمی و خواندنی به شرح زیر است:<br />
<br />
ازآنجا که ما در شرایط بحرانی و غیرعادی به سر می بردیم و هر لحظه ممکن بود خطری برای ما پیش بیاید، فردای آن روز نشستم و وصیت نامه خود را نوشتم. تا چند هفته پیش، از این وصیت نامه خبری نداشتم، لیکن آقاسیدجعفر آن را برایم آوردند و گفتند که پسرشان در لابلای کاغذهای قدیمی پیدا کرده است. این اصل وصیت نامه است که در بالای آن نوشته ام:<br />
<br />
«وصیت نامه سیدعلی خامنه ای مرقومه لیله یکشنبه 27شوال 1382» (فروردین 1342 شمسی) یعنی فردا شب حادثه مدرسه فیضیه نوشته ام. متن وصیت نامه این است:<br />
<br />
بسم الله الرحمن الرحیم<br />
«عبدالله علی بن جوادالحسینی الخامنه ای غفرالله لهما یشهد ان لااله الاالله وحده لا شریک له و ان محمداً صلی الله علیه و آله عبده و رسوله و خاتم الانبیاء و ان ابن عمه علی بن ابیطالب علیه السلام وصیه سیدالاوصیاء و ان الاحد عشر من اولاده المعصومین صلوت الله علیهم الحسن و الحسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمدو علی و الحسن و الحجه اوصیائه و خلفائه و امناءالله علی خلقه و ان الموت حق و المعاد حق و الصراط حق و الجنه و النار حق و ان کل ما جاء به النبی صلی الله علیه و آله حق. اللهم هذا ایمانی و هو ودیعتی عندک اسئلک ان تردها الی و تلقیها ایای یوم حاجتی الیها بفضلک و کرمک.<br />
<br />
مهم ترین وصیت من آن است که دوستان و عزیزان و سروران من، کسانی که بهترین ساعات زندگی من با آنان و یاد آنان سپری شده است، مرا ببخشند و بحل کنند و این وظیفه را به عهده بگیرند که مرا از زیر بار حقوق الناس رها و آزاد نمایند. ممکن است خود من نتوانم از همه کسانی که ذکر سوءشان بر زبانم رفته و یا بدگوئیشان را از کسی شنیده ام، حلیت بطلبم. این کار مهم و ضروری را باید دوستان و رفقای من برای من انجام دهند.<br />
<br />
دارایی مالی من در کم هیچ است، ولی کفاف قرض های مرا می دهد. تفصیل قروض خود را در صفحه جداگانه یادداشت می کنم که از فروش کتب مختصر و ناچیز من ادا شود. هر کسی هم که مدعی طلبی از من شود، هر چند اسمش در آن صفحه نباشد، قبول کنند و ادا نمایند،... پنج شش سال نماز هر چه زودتر ادا و مرا از رنج این دین الهی راحت کنند (البته یقیناً آن قدر مقروض نبودم، ولی احتیاط کردم. (مبلغی به عنوان رد مظالم بابت قروض جزئی از یاد رفته به فقرا بدهند.<br />
<br />
از همه اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشناها و اقوام و منسوبین من استحلال شود. (چون آن روزها نق و نوق علیه آقایان در جلسات زیاد بود که چرا فلانی اقدام نکرده، فلانی چرا این حرف را زده و این مطلب را گفته است، لذا خواستم از آقایان اعلام و مراجع حلیت طلب کنند.)<br />
<br />
و گمان می کنم بهترین راه این کار آن است که عین وصیت نامه مرا در مجلسی عمومی که آشنایان من باشند، قرائت کنند. پدر و مادرم که در مرگ من از همه بیشتر عزادار هستند، به مفاد حدیث شریف اذا بکیت علی شیء فابک علی الحسین، به یاد مصائب اجدادمان از من فراموش نخواهند کرد ان شاءالله تعالی.<br />
<br />
گویا دیگر کاری ندارم. اللهم اجعل الموت اول راحتی و آخر مصیبتی و اغفرلی و ارحمنی بمحمد و آله الاطهار.<br />
العبد علی الحسینی الخامنه ای<br />
<br />
(حالا صورت قرض هایم را که در صفحه جداگانه ای نوشته ام برایتان می خوانم):<br />
حدود 100تومان، مقدس زاده بزاز (مشهد)<br />
کمتر از 30تومان، خیاط گنگ (مشهد) 2یا 3تومان، عرب خیاط(قم)<br />
مطابق دفتر دین، آقا شیخ حسن بقال کوچه حجتیه (قم) چون مرتب با او سر و کار داشتیم و نمی دانستیم چقدر به او بدهکاریم (گویا چند تومانی<br />
آقای شیخ حسن صانعی (قم) 32تومان تقریباً<br />
حاج شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی (قم) (بیشترین پولی را که من آن زمان مقروض بودم، به آقای هاشمی بود. چون وضعش نسبتاً خوب بود، از او قرض می کردیم.)<br />
مطابق دفتر دین، آقای مروارید کتاب فروش (قم)<br />
مطابق دفتر دین، آقای مصطفوی کتاب فروش (قم)<br />
10 تومان آقای علی حجتی کرمانی<br />
شاید 5تومان، محمد آقانانوا نزدیک منزل (مشهد)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[روزنامه کیهان وصیتنامه رهبر معظم انقلاب در سال 1342 را به نقل از دفتر نشر آثار حضرت آیت الله خامنه ای منتشر کرده است.<br />
<br />
متن این وصیت نامه زیبا، صمیمی و خواندنی به شرح زیر است:<br />
<br />
ازآنجا که ما در شرایط بحرانی و غیرعادی به سر می بردیم و هر لحظه ممکن بود خطری برای ما پیش بیاید، فردای آن روز نشستم و وصیت نامه خود را نوشتم. تا چند هفته پیش، از این وصیت نامه خبری نداشتم، لیکن آقاسیدجعفر آن را برایم آوردند و گفتند که پسرشان در لابلای کاغذهای قدیمی پیدا کرده است. این اصل وصیت نامه است که در بالای آن نوشته ام:<br />
<br />
«وصیت نامه سیدعلی خامنه ای مرقومه لیله یکشنبه 27شوال 1382» (فروردین 1342 شمسی) یعنی فردا شب حادثه مدرسه فیضیه نوشته ام. متن وصیت نامه این است:<br />
<br />
بسم الله الرحمن الرحیم<br />
«عبدالله علی بن جوادالحسینی الخامنه ای غفرالله لهما یشهد ان لااله الاالله وحده لا شریک له و ان محمداً صلی الله علیه و آله عبده و رسوله و خاتم الانبیاء و ان ابن عمه علی بن ابیطالب علیه السلام وصیه سیدالاوصیاء و ان الاحد عشر من اولاده المعصومین صلوت الله علیهم الحسن و الحسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمدو علی و الحسن و الحجه اوصیائه و خلفائه و امناءالله علی خلقه و ان الموت حق و المعاد حق و الصراط حق و الجنه و النار حق و ان کل ما جاء به النبی صلی الله علیه و آله حق. اللهم هذا ایمانی و هو ودیعتی عندک اسئلک ان تردها الی و تلقیها ایای یوم حاجتی الیها بفضلک و کرمک.<br />
<br />
مهم ترین وصیت من آن است که دوستان و عزیزان و سروران من، کسانی که بهترین ساعات زندگی من با آنان و یاد آنان سپری شده است، مرا ببخشند و بحل کنند و این وظیفه را به عهده بگیرند که مرا از زیر بار حقوق الناس رها و آزاد نمایند. ممکن است خود من نتوانم از همه کسانی که ذکر سوءشان بر زبانم رفته و یا بدگوئیشان را از کسی شنیده ام، حلیت بطلبم. این کار مهم و ضروری را باید دوستان و رفقای من برای من انجام دهند.<br />
<br />
دارایی مالی من در کم هیچ است، ولی کفاف قرض های مرا می دهد. تفصیل قروض خود را در صفحه جداگانه یادداشت می کنم که از فروش کتب مختصر و ناچیز من ادا شود. هر کسی هم که مدعی طلبی از من شود، هر چند اسمش در آن صفحه نباشد، قبول کنند و ادا نمایند،... پنج شش سال نماز هر چه زودتر ادا و مرا از رنج این دین الهی راحت کنند (البته یقیناً آن قدر مقروض نبودم، ولی احتیاط کردم. (مبلغی به عنوان رد مظالم بابت قروض جزئی از یاد رفته به فقرا بدهند.<br />
<br />
از همه اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشناها و اقوام و منسوبین من استحلال شود. (چون آن روزها نق و نوق علیه آقایان در جلسات زیاد بود که چرا فلانی اقدام نکرده، فلانی چرا این حرف را زده و این مطلب را گفته است، لذا خواستم از آقایان اعلام و مراجع حلیت طلب کنند.)<br />
<br />
و گمان می کنم بهترین راه این کار آن است که عین وصیت نامه مرا در مجلسی عمومی که آشنایان من باشند، قرائت کنند. پدر و مادرم که در مرگ من از همه بیشتر عزادار هستند، به مفاد حدیث شریف اذا بکیت علی شیء فابک علی الحسین، به یاد مصائب اجدادمان از من فراموش نخواهند کرد ان شاءالله تعالی.<br />
<br />
گویا دیگر کاری ندارم. اللهم اجعل الموت اول راحتی و آخر مصیبتی و اغفرلی و ارحمنی بمحمد و آله الاطهار.<br />
العبد علی الحسینی الخامنه ای<br />
<br />
(حالا صورت قرض هایم را که در صفحه جداگانه ای نوشته ام برایتان می خوانم):<br />
حدود 100تومان، مقدس زاده بزاز (مشهد)<br />
کمتر از 30تومان، خیاط گنگ (مشهد) 2یا 3تومان، عرب خیاط(قم)<br />
مطابق دفتر دین، آقا شیخ حسن بقال کوچه حجتیه (قم) چون مرتب با او سر و کار داشتیم و نمی دانستیم چقدر به او بدهکاریم (گویا چند تومانی<br />
آقای شیخ حسن صانعی (قم) 32تومان تقریباً<br />
حاج شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی (قم) (بیشترین پولی را که من آن زمان مقروض بودم، به آقای هاشمی بود. چون وضعش نسبتاً خوب بود، از او قرض می کردیم.)<br />
مطابق دفتر دین، آقای مروارید کتاب فروش (قم)<br />
مطابق دفتر دین، آقای مصطفوی کتاب فروش (قم)<br />
10 تومان آقای علی حجتی کرمانی<br />
شاید 5تومان، محمد آقانانوا نزدیک منزل (مشهد)]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[جهنم کجاست]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-422.html</link>
			<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 12:56:57 +0330</pubDate>
			<dc:creator>fereshte</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-422.html</guid>
			<description><![CDATA[مردی میمیرد وخود را جائی می یابد که به خیال او دوازه ها بهشت است .راهنمایی به او میگوید که تمام ابدیت را در اینجا سپری خواهد کرد . اضافه می کند : «کار من اینست که هرچه شما در خواست می کنید در اختیار تان بگذارم.»<br />
مرد خوشحال می شود . او این را به حساب یک پاداش منصفانه برای آنچه  به نظر او زندگی پرهیز گارانه اش در کره زمین بوده ، می گذارد .از این رو شروع به در خواست چیز های مختلف می کند ، اول خیلی محجوبانه ،اما به زودی خواست های خود را بالا می برد تا بالاخره غرق در ارضای امیال خود یکی پس از دیگری می گردد.<br />
 پس از اینکه مدتی بدین روال می گذرد ،او خود را از این همه خسته و دل زده   <br />
می بیند و از راهنمای خود می پرسد ،آیا می تواند ترتیبی دهد تا او به کره خاکی نگاهی بیفکند.<br />
 راهنمای او ترتیب این کار را می دهد ، بعد از اینکه آن مرد ، انسان ها را می بیند که در حال دست و پنجه نرم کردن با فشار ها و سختی های زندگی هستند. با شور و شوق جدیدی به شادی های خود باز می گردد.<br />
 اما بعد از مدتی غرق شدن در لذات خویش ،دیگر آن مرد احساس می کند که به راستی از این وضع خسته شده است . از این زو به راهنمای خود می گوید:«این بار من یک خواهش نامعقول تر دارم، آیا امکان دارد ترتیبی برای من بدهی تا بتوانم برای مدتی به جهنم نگاه کنم؟ » <br />
  و راهنما تعجب زده پاسخ می دهد : «مگر فکر می کنی کجا هستی ؟»  <img src="http://forum.ghorany.com/images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مردی میمیرد وخود را جائی می یابد که به خیال او دوازه ها بهشت است .راهنمایی به او میگوید که تمام ابدیت را در اینجا سپری خواهد کرد . اضافه می کند : «کار من اینست که هرچه شما در خواست می کنید در اختیار تان بگذارم.»<br />
مرد خوشحال می شود . او این را به حساب یک پاداش منصفانه برای آنچه  به نظر او زندگی پرهیز گارانه اش در کره زمین بوده ، می گذارد .از این رو شروع به در خواست چیز های مختلف می کند ، اول خیلی محجوبانه ،اما به زودی خواست های خود را بالا می برد تا بالاخره غرق در ارضای امیال خود یکی پس از دیگری می گردد.<br />
 پس از اینکه مدتی بدین روال می گذرد ،او خود را از این همه خسته و دل زده   <br />
می بیند و از راهنمای خود می پرسد ،آیا می تواند ترتیبی دهد تا او به کره خاکی نگاهی بیفکند.<br />
 راهنمای او ترتیب این کار را می دهد ، بعد از اینکه آن مرد ، انسان ها را می بیند که در حال دست و پنجه نرم کردن با فشار ها و سختی های زندگی هستند. با شور و شوق جدیدی به شادی های خود باز می گردد.<br />
 اما بعد از مدتی غرق شدن در لذات خویش ،دیگر آن مرد احساس می کند که به راستی از این وضع خسته شده است . از این زو به راهنمای خود می گوید:«این بار من یک خواهش نامعقول تر دارم، آیا امکان دارد ترتیبی برای من بدهی تا بتوانم برای مدتی به جهنم نگاه کنم؟ » <br />
  و راهنما تعجب زده پاسخ می دهد : «مگر فکر می کنی کجا هستی ؟»  <img src="http://forum.ghorany.com/images/smilies/huh.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Huh" title="Huh" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[راههای غلبه بر عصبانیت]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-421.html</link>
			<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 10:24:25 +0330</pubDate>
			<dc:creator>masomi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-421.html</guid>
			<description><![CDATA[هنگامی که عصبانی میشیم یه کارایی میکنیم یه حرفایی میزنیم که بعدش خیلی پشیمون میشیم.میخواستم از همه دوستان بخوام در این مورد نظراتشونو بگن.<br />
همچنین بگن چه کارایی میتونیم انجام بدیم که عصبانیتمون فروکش کنه؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[هنگامی که عصبانی میشیم یه کارایی میکنیم یه حرفایی میزنیم که بعدش خیلی پشیمون میشیم.میخواستم از همه دوستان بخوام در این مورد نظراتشونو بگن.<br />
همچنین بگن چه کارایی میتونیم انجام بدیم که عصبانیتمون فروکش کنه؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[طنز]]></title>
			<link>http://forum.ghorany.com/thread-420.html</link>
			<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 23:09:28 +0330</pubDate>
			<dc:creator>یوسف زهرا</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.ghorany.com/thread-420.html</guid>
			<description><![CDATA[یکی رو مي‌برن افريقا، يك تمساح نشونش ميدن. ازش میپرسن: «شما تو کشورتون به اين چي ميگين؟» غضنفر میگه: «ما غلط می‌کنیم چيزي به اين بگيم. <br />
<br />
فقط توهین به هیچ قشری نکنید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[یکی رو مي‌برن افريقا، يك تمساح نشونش ميدن. ازش میپرسن: «شما تو کشورتون به اين چي ميگين؟» غضنفر میگه: «ما غلط می‌کنیم چيزي به اين بگيم. <br />
<br />
فقط توهین به هیچ قشری نکنید]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>